همچنان كليددار و پردهدار كعبه باقى ماندند. رسولخدا صلى الله عليه و آله روز فتح مكه پس از تطهير كعبه از بتها و پليديها كليد كعبه* را به عثمان بن طلحه عَبْدَرى داد.[1]به قول ابن حزم آنان تا قرن پنجم همچنان كليددار كعبه بودند و گويا هنوز هم اين منصب را دارند[2]، بنابراين آنان قبل و بعد از اسلام جايگاه دينى خود را حفظ كردند. هيچ پردهاى از كعبه بدون حضور آنان عوض نشد و هيچ بزرگى و پادشاه و امير و خليفهاى پاى به درون كعبه ننهاد، مگر آنكه يك تن عبدرى قفل كعبه را براى وى گشود.[3]منصب حجابت در دست بنىعثمان بن عبدالدار بود.
پس از آنكه قريش كعبه را در پى جارىشدن سيل بازسازى كرد و حجرالاسود به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله نصب شد،[4]قريش كه معمولًا براى گفتوگو در اطراف كعبه مىنشست، بر سر محل نشستن قبايل به منازعه پرداختند و سرانجام با قرعهكشى جاى هر قوم و قبيله تعيين و در اين تقسيم قسمت حجر اسماعيل سرتاسر سهم بنى عبدالدار شد![5]
از نشانههاى جايگاه والاى دينى و سياسى بنى عبدالدار نامگذارى يكى از درهاى مسجدالحرام به نام تيرهاى از آنان و آن باب «بنىشيبه» است.[6]اين نامگذارى در دوران جاهليت بوده و در عصر اسلامى نيز همچنان حفظ شده است. گويند: رسول خدا بتهاى كعبه را شكست و نزد باب بنىشيبه دفن كرد.[7]در روايات فقهى ورود از باب بنىشيبه مستحب دانسته شده است.[8]
جايگاه سياسى- نظامى بنى عبدالدار
پس از قصى بن كلاب مهمترين مناصب سياسى و نظامى مكه و قريش يعنى رياست[1]. النسب، ص 204؛ انساب الاشراف، ج 9، ص403
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 127
[3]. اخبار مكه، ج 1، ص 109
[4]. الكافى، ج 4، ص 218؛ اخبار مكه، ج 1،ص 159
[5]. الطبقات، ج 1، ص 116؛ السيرةالنبويه،ج 1، ص 195
[6]. الطبقات، ج 1، ص 146؛ البدايةوالنهايه، ج 2، ص 366
[7]. مستدرك سفينة البحار، ج 10، ص 481؛كشف اللثام، ج 1، ص 341
[8]. الكافى، ج 4، ص 218؛ ج 8، ص 288؛ منلا يحضره الفقيه، ج 2، ص 530؛ وسايل الشيعه، ج 13، ص 206
دارالندوه* (مجلس مشورتى بزرگان قريش) و لواء (فرماندهى و پرچمدارى جنگ) به عبدالدار و پس از وى به فرزندان او رسيد.[1]حتى در منازعه قريش بر سر تقسيم مناصب همچنان اين دو منصب در اختيار بنى عبدالدار بود.[2]همه نشستها و تصميمگيريهاى مهم قريش درباره صلح و جنگ و ديگر امور با آگاهى، حضور و حتى رياست بنىعبدالدار بود. در تصميمات قريش بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان، بنىعبدالدار نقش بسزايى داشتند.
حتى پيمان قطع روابط قريش با بنىهاشم و بنىمطلب (محاصره اقتصادى) را يك تن از بنىعبدالدار نوشت؛ او عكرمةبن عامر يا پسر وى منصوربن عكرمه يا به ترجيح بلاذرى بغيضبن عامربن هاشم عبدرى بود.[3]با توجه به رياست بنىعبدالدار بر دارالندوه طبيعى است كه ديگر تصميمهاى قريش بر ضدّ رسول خدا صلى الله عليه و آله چون تصميم به قتل و تصميم به ساحر، شاعر و مُعَلَّم (آموزش ديده) خواندن آن حضرت نيز در دارالندوه و با حضور بنىعبدالدار گرفته شده باشد.
دارالندوه و رياست آن در تمام دوره جاهلى در اختيار تيره هاشم بن عبد مناف بن عبدالدار بود تا آنكه اسلام ظهور كرد و مركز تصميمگيرى به مسجد و بعدها به دارالاماره منتقل شد. سرانجام عكرمة بن عامر بن هاشم عبدرى كه متصدى دارالندوه بود، آن را به روزگار حكومت معاويه به وى فروخت و مدتى دارالاماره مكهوسپس ضميمه مسجدالحرام شد.[4]
بنىعبدالدار نه تنها در مكه و در ميان قريش و ديگر قبايل عرب بلكه در ميان شهرها و كشورهاى مجاور جايگاه سياسى والايى داشتند. هنگامى كه به روزگار حكومت ابويكسوم پسر ابرهه بر يمن شمارى از جوانان قريش به كالاهاى تجارى تاجران يمن تعرض كردند و ابويكسوم براى مصالحه و ادامه تجارت و تأمين امنيت جان و مال تاجران يمنى در مكه از قريش گروگان (رهينه) خواست، قريش شمارى از بزرگ زادگان خود از جمله حارث بن علقمه عبدرى از تيره بنى عبدمناف بن عبدالدار را به عنوان گروگان مدتى[1]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 130- 131؛المعارف، ص 604؛ المنمق، ص 33- 34
[2]. الطبقات، ج 1، ص 63؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص 248؛ ج 2، ص 17
[3]. انساب الاشراف، ج 9، ص 412؛السيرةالنبويه، ج 1، ص 376
[4]. انساب الاشراف، ج 9، ص 412؛ المنمق، ص34؛ تاريخ مكه، ج 1، ص 110
به يمن فرستاد.[1]نيز يكى از دو قاصد قريش به مدينه نزد احبار يهود براى آگاهى از نظر يهود درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و دين وى و اينكه آيا حق با قريش است يا رسول خدا صلى الله عليه و آله يك تن عبدرى به نام نضربن حارث از بنى عبدمناف بن عبدالدار بود.[2]
پس از اسلام نيز تنى چند از بنى عبدالدار به عنوان امير، فرماندار و قاضى در حوادث سياسى نقش آفرين بودند؛ از جمله از آن خاندان كه در اندلس بودند، عامربن وهب عبدرى در نيمه اول قرن دوم هجرى فرماندهى جنگها و از جمله جنگهاى تابستانى (صوائف) را بر عهده داشت. همو از طرف منصور دوانيقى به عنوان والى اندلس منصوب و پرچم و حكم و خلعت گرفت و شهر سَرَقُسْطَه (زاراگوزا) را مقرّ خود كرد و سرانجام به دست يوسف بن عبدالرحمن فهرى كشته شد.[3]نيز ابراهيم بن عبيداللّه عبدرى از سوى هارون والى يمن شد و سرانجام به روزگار مأمون در جريان قيام علويان در مكه كشته شد.[4]در فتوح آفريقا و سيسيل نيز مغيرة بن ابى برده عبدرى از جمله فرماندهان اعزامى والى افريقا موسى بن نصير براى فتح صنهاجه در سال 82 و فتح قسمتى از سيسيل در سال 86 هجرى بوده است.[5]نيز طُلَيحة بن بلال عبدرى در نبرد جلولاء كه با ايرانيان صورت گرفت فرمانده سواره نظام مسلمانان بوده است.[6]
از ديگر افراد مشهور اين خاندان جابربن نضربن حارث عبدرى است كه پس از نصب اميرمؤمنان على عليه السلام به خلافت در روز غدير به رسول خدا اعتراض كرد كه هرچه گفتى فرمان برديم و اكنون داماد و پسر عمويت را بر ما فرمانروا مىكنى، آنگاه از خدا خواست كه اگر آنچه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مىگويد حق است از آسمان بر او سنگ ببارد كه سنگى از آسمان آمد و در دم جان سپرد.[7]از ديگر افراد خاندان، شيبة بن عثمان است كه روز فتح مكه مسلمان شد. در نزاع ميان اميرالحاج منصوب از سوى معاويه (شَجَرة رُهاوِى) و امير[1]. النسب، ص 205؛ انساب الاشراف، ج 9، ص412
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 195
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 126- 127؛الاعلام، ج 3، ص 254
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 128
[5]. تاريخ دمشق، ج 61، ص 216
[6]. الاصابه، ج 3، ص 440
[7]. بحارالانوار، ج 37، ص 162؛ الغدير، ج1، ص 239
الحاج منصوب از سوى امام على عليه السلام (قُثَم بن عباس) مردم بر او اتفاق كردند و او مراسم حج را برپا داشت.[1]ديگر از افراد خاندان عبدرى عبدالله الأعجم بن شيبه است كه خالد بن عبدالله قسرى والى مكه او را شلاق زد و سليمان بن عبدالملك خليفه وقت خالد را به قصاص عبدالله به شلاق بست.[2]
از نظر نظامى نيز اين خاندان از لحاظ عده و عُده جايگاه برجستهاى دارند؛ منصب لواء يعنى فرماندهى جنگ و حمل پرچم اصلى و بزرگ سپاه اقتضا مىكرد كه بنى عبدالدار در همه تصميمگيريهاى نظامى و جنگها حضور داشته باشند. هرچند از حضور نظامى آنان در وقايع قبل از اسلام فقط از فرماندهى و حضور آنان در يوم شمظه[3]اطلاع داريم؛ اما در آستانه ظهور اسلام به ويژه در منازعات و جنگهاى قريش بر ضدّ رسول خدا صلى الله عليه و آله حضور چشمگيرى داشتند. در جنگ بدر كه قريش بسيار شتابزده براى نجات كاروان تجارى خويش به سوى مدينه شتافت دو تن از سران بنى عبدالدار يكى نضر بن حارث دشمن سرسخت پيامبر و ديگرى ابوعزيز بن عمير برادر مصعب بن عمير پرچمدار بودند كه هر دو اسير شدند. نضر به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله كشته شد[4]و ابوعزيز با پرداخت خونبها آزاد و سپس در احد شركت كرد و كشته شد.[5]يكى از موالى آنها نيز در بدر كشته شد.[6]در پيكار احد 10 تن از آنان و يكى از موالى آنها به ترتيب پرچم را به دست گرفتند و بيشتر آنان به دست اميرمؤمنان، على عليه السلام كشته شدند.[7]به نقل ابن شهر آشوب چون طلحة بن ابىطلحه با ضربه نخست على عليه السلام مجروح شد و على خواست او را بكشد وى عورت خود را برهنه كرد و با التماس از على عليه السلام خواست او را نكشد. آن حضرت از خون او درگذشت.[8]در پيكار بدر يكى از مُطْعِمان، نضربن حارث است كه غذاى تمام سپاه[1]. انساب الاشراف، ج 9، ص 404
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 127، انسابالاشراف، ج 9، ص 405
[3]. انساب الاشراف، ج 1، ص 113
[4]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 644؛ انسابالاشراف، ج 9، ص 413؛ المغازى، ج 1، ص 149
[5]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 644- 646؛بحارالانوار، ج 19، ص 356؛ النسب، ص 204
[6]. المغازى، ج 1، ص 149؛ بحارالانوار، ج19، ص 362
[7]. المغازى، ج 1، ص 307- 308؛السيرةالنبويه، ج 3، ص 127؛ بحارالانوار، ج 20، ص 51
[8]. مناقب، ج 1، ص 381
مشركان را در راه بدر داده است.[1]هرچند خبر ديگرى از اطعام آنان به دست نيامد؛ ولى بديهى است كه آنچه در راه بدر رخ داد اطعام اول و آخر نبوده و محتمل است در نبردهاى ديگر چنين كارى رخ داده باشد. در روز خندق نيز عثمان بن منبه عبدرى به تير مجروح شد و در مكه از آن زخم مرد.[2]ابن شهر آشوب قتل او را به شمشير على عليه السلام دانسته است.[3]
پس از اسلام نيز شمارى از آنها در جنگهاى حق و باطل كشته شدهاند. از آن جمله عبدالله بن ابىميسره از بنىسباق، روز قتل عثمان در خانه عثمان كشته شد.[4]نيز عبدالله بن مسافع روز جمل در ركاب عايشه هلاك شد.[5]شمار زيادى از بنىعبدالدار نيز مسلمان شده، در جنگهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله پرچمدار بودهاند؛ از جمله مصعب بن عمير اشراف زاده مسلمان و نخستين نماينده تبليغى پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه و سويبط بن حرمله و ابوالروم برادر مصعب در روز احد پرچمدار سپاه اسلام بودند كه مصعب به شهادت رسيد.[6]
جايگاه اقتصادى بنى عبدالدار
از اينكه بنى عبدالدار هم از تاجران و سرمايهداران مكه بودهاند و هم مناصب مكه به ويژه منصب حجابت كعبه را داشتهاند، برمىآيد كه از وضع مالى بسيار مناسبى برخوردار بودهاند. پيشتر اشاره شد كه ابوعزيز بن عمير كه در بدر اسير شده بود با پرداخت 000/ 4 درهم خونبها آزاد شد. مصعب بن عمير به فردى كه ابوعزيز را به اسارت گرفته بود گفت: او را محكم نگه دار كه مادرش پولدار است. اميد است بتوانى مبلغ خوبى بگيرى.[7]نيز قبلًا اشاره شد كه براى تأمين امنيت تجارى قريش و يمن شمارى[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 665
[2]. المغازى، ج 2، ص 496؛ السيرةالنبويه،ج 3، ص 253
[3]. مناقب، ج 1، ص 355؛ ج 2، ص 326
[4]. انساب الاشراف، ج 9، ص 413؛الاستيعاب، ج 3، ص 120
[5]. الاصابه، ج 4، ص 194؛ انساب الاشراف،ج 9، ص 404
[6]. المغازى، ج 1، ص 221- 239؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 62؛ ج 9، ص 405- 410؛ الكافى، ج 8، ص 318؛ الطبقات، ج 3، ص 89
[7]. المغازى، ج 1، ص 140؛ بحارالانوار، ج19، ص 356؛ السيرةالنبويه، ج 3، ص 4
از اشراف زادههاى قريش از جمله حارث بن نضر عبدرى و نيز ابرهه گروگان بودهاند.[1]بىگمان بنىعبدالدار سهم قابل توجهى در تجارت داشتهاند. در غير اين صورت گروگان نمىدادند؛ همچنين با توجه به اينكه آنان كليددار و پردهدار كعبه بودند همه نذورات و جواهرات و اشياى گرانبهايى كه مردم نذر كعبه و بتهاى اندرون و پيرامون آن مىكردند در اختيار تيره عثمان بن عبدالدار بود، از اين رو آنان گاه حتى اموال كعبه را براى خود برمىداشتند، تا آنجا كه از سوى مردم و مسلمانان به سرقت متهم شده بودند.[2]نيز اطعام سپاه 000/ 1 نفرى مشركان در بدر از طرف نضر* بن حارث حاكى از ثروت هنگفت آنان است.
جايگاه علمى و فرهنگى بنىعبدالدار
در جزيرةالعرب و به ويژه در حجاز و بالاخص مكه كه شمار اندكى در حدود 17 تن[3]خواندن و نوشتن مىدانستند، ارتباط نضر بن حارث از بنىعبدالدار با (مراكز سياسى- فرهنگى) ايرانيان قابل توجه است.[4]مورخان از نضر بن حارث به عنوان يكى از شياطين قريش[5]ياد كردهاند. در شأن وى آيات بسيارى نيز نازل شده است.[6](ظ نضر بن حارث) همو نيز قاصد قريش به احبار يهود براى آگاهى بيشتر درباره رسول خدا و حقانيت ايشان است.
پس از اسلام شمارى فراوان از اين خاندان در زمره اهل علم قرار گرفتند. نگاهى به كتابهاى رجالى و حديثى از شمار فراوان آنان حكايت دارد. اسدالغابه[7]نام بيش از 10 تن[1]. النسب، ص 205؛ انساب الاشراف، ج 9، ص412
[2]. الكافى، ج 4، ص 241- 243
[3]. فتوح البلدان، ج 3، ص 584
[4]. ر. ك: تفسير قمى، ج 2، ص 161؛جامعالبيان، مج 10، ج 18، ص 241-/ 242؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 110؛ البرهانفى علومالقرآن، ج 1، ص 157
[5]. السيرة النبويه، ج 1، ص 195- 197؛جامع البيان، مج 10، ج 18، ص 241
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 158- 160
[7]. اسدالغابه، ج 1، ص 311؛ ج 2، ص 3،116، 376؛ ج 3، ص 372، 410؛ ج 4، ص 7، 177، 368، 420؛ ج 5، ص 20، 353
از آنان را در شمار اصحاب رسول خدا و الاصابه[1]نام 10 تن ديگر، جز آنچه ابن اثير آورده و سير اعلام النبلاء[2]نام يك تن افزون بر كسانى كه ابن اثير و ابن حجر ذكر كرده و در مجموع نام 26 تن را به عنوان صحابى آوردهاند.
آنان تقريباً در تمام قلمرو اسلامى پراكنده بودهاند. برخى از آنان در شاطبه اندلس[3]و دمشق[4]و مكه[5]قاضى بودهاند. از مشاهير محدثان آنان حافظ ابوعامر عبدرى متولد قرطبه و متوفاى بغداد است.[6]
در ميان فقهاى آنان مالكى[7]، شافعى[8]و حنفى[9]و به احتمال حنبلى هم وجود دارد.
در ميان راويان آنان نامهاى شيعى مانند على بن الحسن[10]نيز به چشم مىخورد. به نظر مىرسد شمارى از آنان شيعه شده بودند. يكى از علماى آنان به نام ابوالحسن رزين بن معاويه عبدرى سَرُقْسَطِى كتاب الجامع بين الصحاح السته را نگاشته و بسيارى از فضايل و مناقب اميرمؤمنان عليه السلام را در آن آورده است.[11]افزون بر فقها و راويان حديث، شمارى از آنان كتاب تأليف كردهاند.[12]
اسلام و بنىعبدالدار
با ظهور اسلام بنى عبدالدار به دو گروه مسلمان و دشمن اسلام تقسيم شدند. شمارى از آنان در همان سالهاى نخست ايمان آوردند و حتى به حبشه هجرت كردند[13]و بعدها در[1]. الاصابه، ج 4، ص 194-/ 195، 455؛ ج 5،ص 55؛ ج 6، ص 26، 85، 171، 491، 527؛ ج 7، ص 34
[2]. سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 315
[3]. طبقات المفسرين، ص 32
[4]. تاريخ دمشق، ج 8، ص 415
[5]. ايضاح المكنون، ج 1، ص 512
[6]. الاكمال، ج 1، ص 529؛ خلاصة عبقاتالانوار، ج 8، ص 230
[7]. كشف الظنون، ج 2، ص 1643
[8]. هدية العارفين، ج 1، ص 694
[9]. كشف الظنون، ج 2، ص 1499
[10]. خلاصة عبقات الانوار، ج 4، ص 177
[11]. عمده، ص 11- 16؛ خلاصة عبقاتالانوار، ج 2، ص 22
[12]. كشف الظنون، ج 1، ص 260، ج 2، ص1499، 1643؛ ايضاح المكنون، ج 1، ص 512؛ هدية العارفين، ج 1، ص 694
[13]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 322، 325؛ ج4، ص 361
جنگهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله[1]در كنار آن حضرت صلى الله عليه و آله بودند كه معروفترين آنان مصعب* بن عمير مشهور به مصعب الخير است. بسيارى از آنان در شمار دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفتند كه از سرسختترين آنها نضربن حارث، شيطان قريش بود.[2]به نظر مىرسد آخرين اسلامآوردندگان بنىعبدالدار در فتح مكه (سال هشتم هجرى) به همراه ديگر قبايل قريش مسلمان شده باشند.
بنىعبدالدار در شأن نزول
مفسران نزول شمارى از آيات قرآن را در شأن بنىعبدالدار دانستهاند:
1.«انَّ شَرَّ الدَّوابّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ البُكمُ الَّذينَ لا يَعقِلون/همانا بدترين جنبندگان، كران و گنگانى هستند كه تعقل نمىكنند.» (انفال/ 8، 22) به گفته مفسران چون از جمعيت بسيار بنىعبدالدار اندكى مسلمان شده بودند و سران آنان بر كفر مانده، با اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله دشمنى مىكردند مىگفتند كه ما نسبت به آنچه محمد صلى الله عليه و آله آورده كر و كوريم و نمىشنويم و پاسخش نمىگوييم و بنا به نقلى از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواستند تا مردگان آنان از جمله قصىبن كلاب را زنده كند تا به رسالتش گواهى دهد تا ايمان بياورند. اين آيه در شأن آنان فرود آمد.[3]به روايتى اين آيه در شأن نضر بن حارث يكى از عبادره فرود آمده است.[4]
2.«و ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ الّا مُكاءً وتَصدِيَةً فَذوقُوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرون/و نماز آنان نزد بيت جز دست زدن و سوت زدن نيست، پس عذاب را بچشيد به سبب آنكه كفر ورزيديد». (انفال/ 8، 35)[1]. المغازى، ج 1، ص 221، 239
[2]. السيرة النبويه، ج 1، ص 194-/ 195
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 280؛ تفسيرابن ابى حاتم، ج 5، ص 1677؛ التبيان، ج 5، ص 99؛ مجمع البيان، ج 4، ص 818
[4]. التبيان، ج 5، ص 99؛ مجمع البيان، ج4، ص 818