اسير كردن يهوديان و بازتاب وسيع آن در كتاب مقدس شهرت فراوانى يافته است.[1]بابل شكوهمندترين دوران خود را در اين زمان تجربه مىكرد. قصرهاى بزرگ و باغهاى معلق، معابد و زيگوراتهاى بلند، خيابانهاى مستقيم، ديوارهاى عظيم دفاعى، پلهاى متحرك و كانالهاى آبرسانى، آن را به بزرگترين و شكوهمندترين پايتخت دنياى قديم تبديل كرده بود.[2]در كتاب مقدس، اشارههايى به عظمت و شكوه بابل شده است[3]و هرودوت، شگفتيهاى فراوانى از آن نقل مىكند كه با وجود كاوشهاى باستانشناسى اخير چندان دور از واقعيت نيست.[4]
بابل در سال 539 ق. م. به دست كورش هخامنشى فتح شد و يهوديان به اسارت رفته در آن آزاد گذاشته شدند كه به اورشليم باز گردند.[5]در سال 331 ق. م. نيز اسكندر مقدونى بر آن سلطه يافت و آن را پايتخت خود گرداند[6]؛ ولى مرگ ناگهانى وى باعث آشفتگى در امپراتورى شد و بابل به تدريج اهميت خود را از دست داد.[7]
ارتباط عميقى ميان اديان بين النهرين مىتوان يافت كه همگى ريشه در فرهنگ سومرى دارد.[8]همه دولت شهرهاى بينالنهرين گروه خدايان واحدى را مىپرستيدند، با اين حال هر دولت شهر، خداى نگهبان خاص خود را داشت كه خداى برتر آنان به شمار مىرفت.[9]اديان ساكنان بين النهرين، بيشتر جنبه كاربردى داشت. وابستگى شديد زندگى[1]. ر. ك: نبوخذ نصر الثانى، ص 79-/ 83؛كتاب مقدس: دوم پادشاهان، 24: 1- 2؛ 25: 1- 7؛ دوم تواريخ، 36
[2]. ر. ك: تاريخ بابل، ص 83-/ 84؛ تاريخحضارة وادى الرافدين، ج 2، ص 148-/ 160؛ نبوخد نصر الثانى، ص 95- 110
[3]. كتاب مقدس: اشعيا، 13: 19؛ ارميا، 51:53-/ 58
[4]. تاريخ هرودوت، ص 116-/ 123
[5]. بابل تاريخ مصور، ص 207
[6]. تاريخ حضارة وادى الرافدين، ج 2، ص171
[7]. تاريخ بابل، ص 173- 174
[8]. ر. ك: اديان جهان باستان، ج 2، ص 201،220؛ تاريخ تمدن، ج 1، ص 277، 285
[9]. اديان جهان باستان، ج 2، ص 202
و اقتصاد ساكنان بابل به طبيعت به ويژه زمين و آب، آنان را وا مىداشت تا براى پديدههاى طبيعى، باطنى را تجسم كنند كه پرستش آن، به افزايش آن پديده مىانجامد.[1]تصوير اين خدايان در ذهن ايشان متناسب با كارآيى آنها بود؛ مثلًا خداى رعد و طوفان را پرندهاى تيره و بزرگ با سر شير مىپنداشتند. گاه نيز براى آنها تصويرى انسانى يا نيمه انسانى تجسم مىكردند.[2]اين رب النوعها سه خصوصيت داشتند: در رفتار خصلت انسانى داشتند، مىخوردند، مىنوشيدند و توليد مثل مىكردند، هيچيك به تنهايى قادر مطلق نبودند، و فعاليت آنها به طور كلى در دنياى طبيعى انجام مىگرفت؛ نه در جهانى وراى اين جهان.[3]
شماره خدايان بابل در سده نهم پيش از ميلاد به 000/ 65 مىرسيد، زيرا نيروى تخيل مردم و احتياجاتى كه مردم براى آنها خود را نيازمند خدايان مىدانستند، حدّى نداشت.[4]اجرام آسمانى مانند شمس، ربالنوع خورشيد و بِنا، رب النوع ماه نيز به عنوان كهنترين خدايان، مورد پرستش بابليان قرار داشت.[5]به طور كلى نمونهاى از يكتا پرستى نظير آنچه در ميان قوم يهود وجود داشت، در بابل يافت نمىشد، با اين حال گسترش مملكت پس از جنگها، اين خدايان محلى را به فرمان خداى يگانه درمىآورد؛ همچنين پارهاى از شهرها از روى حب وطن، خداى خاص و محبوب خود را صاحب قدرت مطلق و مسلط بر همه چيز مىدانستند. اين دو علت باعث شد كه خرده خدايان، مظاهر يا صفاتى از خداى بزرگ را نمايش دهند و به اين ترتيب شماره خدايان كاهش يافت.[6]
مراسم و سنتهاى آيينى نزد بابليان از اهميت بيشترى نسبت به عمل نيكو برخوردار بود.[7]هدف از آيينهاى نيايشى در درجه نخست، غذاى كافى دادن به خدايان و اطمينان از رفاه آنان بوده است. براى انجام اين امور، معمولًا از مجسمه خدايان يا نشانههاى آنها، در مقدسترين بخش معبد استفاده مىشده است. آنها به قدرى زنده تصور مىشدند كه هنگام[1].snoigileRnaimatoposeM :noigileR fo .cnE؛اديان جهان باستان، ج 2، ص 203-/ 206
[2]1 .Ibid .
[3]. اديان جهان باستان، ج 2، ص 204
[4]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 277
[5]2. Encyclopedia ofReligions: Mesopotamian Religions.
[6]. همان، ص 277- 278
[7]. اديان جهان باستان، ج 2، ص 236
مراسم ملبس مىگشتند[1]؛ همچنين رسم قربانى كردن براى خدايان در ميان ايشان، همچون قوم يهود رايج بوده است[2]؛ همچنين تنها خدايان به بهشت مىرفتند.[3]
بابل از لحاظ اخلاقى در اوج فساد قرار داشت[4]؛ هرودوت از سنت فحشاى مقدس[5]و كشتن زنان در هنگام محاصره براى صرفهجويى در آذوقه[6]گزارشهايى آورده است.
از جهت پايبند بودن به اوهام و خرافات و اعتقاد به سحر و پيشگويى و كهانت نيز هيچ تمدنى به پاى تمدن بابلى نمىرسد.[7]
بابل در افسانهها و روايات اسلامى، اقليم چهارم[8]يا سوم[9]از اقاليم هفتگانه جهان بوده و در مركز عالم قرار داشته[10]و آن را متشكل از 7 شهر دانستهاند كه هر شهر به امرى خارق عادت شهرت يافته بود.[11]نويسندگان قديم همه جا شهر و كشور بابل را به يك نام خواندهاند. در مورد تاريخ آن نيز گفته شده كه هابيل و قابيل در آن ساكن بودند[12]و اولين شهرى بود كه پس از طوفان نوح ساخته شد.[13]از نوح[14]، قينان بن انوش بن شيث[15]،[1]. همان، ص 273
[2]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 283
[3]. اديان جهان باستان، ج 2، ص 290؛ تاريختمدن، ج 1، ص 283
[4]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 288، 292
[5]. تاريخ هرودوت، ص 132- 133
[6]. همان، ص 268
[7]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 287
[8]. التنبيه والاشراف، ص 32؛ المنتظم، ج1، ص 131
[9]. نزهة القلوب، ص 38؛ برهان قاطع، ص 140
[10]. المستطرف، ج 1، ص 592؛ برهان قاطع، ص140
[11]. معجم البلدان، ج 1، ص 310- 311؛ آثارالبلاد، ص 304- 305
[12]. معجم البلدان، ج 1، ص 311
[13]. تفسير مبهمات القرآن، ج 1، ص 169؛معجم البلدان، ج 1، ص 309
[14]. معجم البلدان، ص 309
[15]. نزهة القلوب، ص 38
ضحاك[1]و برخى پادشاهان كيانى[2]به عنوان بنيانگذار بابل نام بردهاند. اين شهر در بين نويسندگان مسلمان نيز به سحر و شراب شهرت دارد[3]و مردمش در علم نجوم و هيئت و حساب خسوف و كسوف مهارت داشتهاند.[4]
در احاديث اسلامى، شهرى ملعون و محل نزول دو يا سه عذاب دانسته شده است.[5]ماجراى رد الشمس نيز بنا به نظرى در آن واقع شده است.[6]برخى تصور كردهاند، نماز خواندن در آن حرام است[7]؛ اما از امام صادق عليه السلام منقول است كه در مسجد كوفه، واقع در مركز بابل، 1070 پيامبر، نماز گزاردهاند، و عصاى موسى، انگشتر سليمان، محل رويش شجره يقطين براى يونس (صافّات/ 37، 146)، ساخت كشتى نوح عليه السلام و فوران تنور در داستان وى (هود/ 11، 40) در آن است.[8]
يادكرد بابل در قرآن و تفاسير
واژه بابل تنها يك بار در قرآن و به عنوان شهرى كه هاروت* و ماروت در آن به مردم سحر مىآموختند، آمده است. (بقره/ 2، 102) مناظره ابراهيم با قوم خويش (انعام/ 6، 74- 81؛ شعرا/ 26، 72- 73؛ انبياء/ 21، 53- 54؛ عنكبوت/ 29، 16)، شكستن بتها به دست وى (انبياء/ 21، 58)، پرتاب كردنش در آتش (انبياء/ 21/ 68- 69؛ عنكبوت/ 29، 24)، مناظرهاش با نمرود* (بقره/ 2، 258) و سپس ساختن برجى بلند به دست وى براى رويارويى با خداى ابراهيم (نحل/ 16، 26) را نيز در بابل دانستهاند؛ همچنين بابل تبعيدگاه يهوديانى معرفى شده كه ياد كرد طغيان و سركوبى ايشان در آيات 4- 7 اسراء/ 17 آمده است.
ابراهيم عليه السلام و نمرود در بابل
بيشتر مفسران مسلمان، ابراهيم* عليه السلام را ساكن بابل و معاصر نمرود شمردهاند.[9]طبق[1]. تقويم البلدان، ص 303؛ صورة الارض، ص244؛ نزهة القلوب، ص 39
[2]. البدء و التاريخ، ج 4، ص 99؛ تاجالعروس،ج 28، ص 50؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 183
[3]. معجم البلدان، ج 1، ص 309
[4]. اعلام قرآن، ص 243- 244
[5]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 180- 181
[6]. همان؛ مصباح الفقيه، ج 2، ص 187
[7]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 33
[8]. بحار الانوار، ج 11، ص 58
[9]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 34؛ تفسيرقرطبى، ج 3، ص 184
گزارش قرآن، آن حضرت در سرزمينى آلوده به انواع شرك مىزيسته است، به طورى كه پس از تلاشهاى بسيار براى هدايت ساكنان آن، تنها لوط* به وى ايمان آورد و با هم از آنجا هجرت كردند. (عنكبوت/ 29، 26) كتاب مقدس زادگاه او را كه پدر اعراب و يهود است، «اوركلدانيان» معرفى مىكند[1]و احتمالًا مسلمانان از روى تشابه اين نام با نام سلسله چهارم بابلى، او را ساكن بابل دانستهاند. نمرود نيز در كتاب مقدس، فرمانرواى زمين و بانى شهر بابل خوانده شده است.[2]پرسش ابراهيم عليه السلام از چيستى مجسمههاى مورد پرستش قومش (انبياء/ 21، 52) و پاسخ غيرمنطقى آنان مبنى بر اينكه تقليدى از پدرانشان است (انبياء/ 21، 53؛ شعراء/ 26، 74) تحجر عقلى آنان و نيز ديرينه بودن بتپرستى در ميان آنها (شعراء/ 26، 76) را نشان مىدهد.[3]آنها حتى پس از شكستن بتها به دست ابراهيم عليه السلام نيز به ناتوانى خدايان خود حتى در دفاع از خويش، پى نبرده[4]، به دنبال عامل شكستن آنها مىگردند. (انبياء/ 21، 59) تصريح ابراهيم بر گمراهى آنها و عمويش آزر (انبياء/ 21، 54) آنان را در اعتقادشان متزلزل مىكند:«قالوا اجِئتَنا بِالحَقّ ام انتَ مِنَ اللعِبين»(انبياء/ 21، 55)، زيرا آنان از روى تدبر و تعقل به نتيجهاى مطمئن نرسيده بودند و سخنان وى برايشان تازگى داشت.[5]سپس ابراهيم، خداوند يكتا را پروردگار آسمانها و زمين و آفريدگار آنها معرفى مىكند. آيه 56 انبياء/ 21 به طور كامل خداى يكتا را از خدايان بابلى متمايز مىسازد، زيرا خداى يكتا همانند خدايان بابلى، ربالنوع نبوده، بلكه آفريدگار همه جهان است.[6]قرآن به رواج پرستش اجرام آسمانى در بابل نيز اشارهاى دارد. (انعام 6، 76-/ 78)
از نوع استدلال حضرت ابراهيم عليه السلام و پاسخها و واكنشهاى نمرود[7]و مشركان مىتوان دريافت كه بابليان به رغم پيشرفت قابل توجه در تمدن مادى، داراى تفكر و تعقل ابتدايى بودهاند، زيرا نمرود در برابر سخن ابراهيم كه خدايش زنده مىكند و مىميراند، دو اسير آورده، يكى را مىكشد و ديگرى را آزاد مىكند.[8](بقره/ 2، 258) نمرود پس از آن به قصد[1]. قاموس كتاب مقدس: ص 4
[2]. همان: ص 891
[3]. فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2385
[4]
[5]4-. همان، ص 2386
[6]. همان، ص 2385؛ التحرير والتنوير، ج17، ص 96
[7]. مجمع البيان، ج 2، ص 635؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 704
[8]. الميزان، ج 2، ص 354
رويارويى با خداى ابراهيم به وسيله 4 عقاب به آسمان پرواز مىكند؛ ليكن نقشهاش ناكام مىماند. آيه 46 ابراهيم/ 14 را بر اين ماجرا تفسير كردهاند.[1]پس از آن دستور مىدهد به همان منظور، برجى بلند در بابل بسازند. گفته شده كه طول آن 000/ 5 و عرضش 000/ 3 ذراع بوده است.[2]خداوند آن را به وسيله طوفان يا زلزله[3]يا جبرئيل[4]از بنيان ويران مىكند:«قَد مَكَرَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَاتَى اللَّهُ بُنينَهُم مِنَ القَواعِدِ فَخَرَّ عَلَيهِمُ السَّقفُ مِن فَوقِهِم واتهُمُ العَذابُ مِن حَيثُ لا يَشعُرون».(نحل/ 16، 26) بسيارى از مفسران اين آيه را بر نمرود و برجش در بابل تطبيق كردهاند.[5]ترس حاصل از افتادن برج باعث مىشود كه هر دسته از مردم به زبانى سخن گويند و ديگر زبان همديگر را نفهمند و در نتيجه به مكانى ديگر مهاجرت كنند. روايت ديگرى نيز از اين ماجرا وجود دارد كه نمرود در آن حضور ندارد.[6]برخى بر اين اساس و تحت تأثير گزارشهاى كتاب مقدس، وجه تسميه بابل را به سبب تشويش زبانها در آن از «بلبلة الالسن» دانستهاند.
داستان برج بابل در كتاب مقدس به گونهاى ديگر آمده است[7]؛ انسانها پس از طوفان نوح تصميم گرفتند كه در بابل برجى بسازند كه سرش به آسمان برسد تا نامى براى خود بيابند و مانع پراكندگى آنان شود؛ اما خداوند كه از ايجاد اتحاد ميان آنان مىترسيد، تصميم گرفت زبان آنها را تغيير دهد تا سخن همديگر را نفهمند. دانشمندان بر اين[1]. جامع البيان، مج 8، ج 13، ص 320؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 498؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[2]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 219؛ البحرالمحيط، ج 6، ص 521
[3]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[4]. البحر المحيط، ج 6، ص 521
[5]. جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 130؛غررالتبيان، ج 4، ص 301؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 549
[6]. الاخبار الطوال، ص 2؛ تفسير قرطبى، ج2، ص 37؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 19- 20
[7]. كتاب مقدس، پيدايش، 11: 3- 4
عقيدهاند كه برج ياد شده در سفر پيدايش، يك زيگورات يا معبد بوده است. در كاوشهايى كه در قرن نوزدهم صورت گرفت، بقاياى معبد مردوك، خداى محلى بابل كشف شد كه ابتدا در زمان حمورابى ساخته شده بود و گمان مىرود همان برج بابل باشد.[1]
هاروت و ماروت در بابل
در آيه 102 بقره/ 2 با خردهگيرى از يهوديان به سحرآموزى آنان از شيطانها و دو فرشتهاى كه در بابل بودهاند اشاره شده است:«واتَّبَعوا ما تَتلوا الشَّيطينُ عَلى مُلكِ سُلَيمنَ وما كَفَرَ سُلَيمنُ ولكِنَّ الشَّيطينَ كَفَروا يُعَلّمونَ النّاسَ السّحرَ وما انزِلَ عَلَى المَلَكَينِ بِبابِلَ هروتَ ومروتَ وما يُعَلّمانِ مِن احَدٍ حَتّى يَقولا انَّما نَحنُ فِتنَةٌ فَلا تَكفُر ...».
رواج گسترده جادوگرى و تعليم و تعلم آن در ميان بابليان اين دوره و استفاده نابجا از آن براى فتنهانگيزى همانند ايجاد جدايى ميان زن و شوهر از اين آيات قابل برداشت است.[2]اين آيه از پرچالشترين آيات قرآن است[3]؛ از جمله داستان سرايان در مورد سبب آمدن هاروت و ماروت گفتهاند كه فرشتگان پس از فزونى عصيان آدميان، بر آنها خرده گرفتند و خداوند دو نفر از ايشان به نامهاى هاروت و ماروت را با ويژگيهاى بشرى به زمين فرستاد تا بر آنها ثابت شود كه آنان نيز در صورت برخوردارى از ويژگيهاى بشرى كمتر از انسانها معصيت نمىكنند. اين دو فرشته در زمانى اندك دست به گناهان بزرگى زدند و خداوند آنها را به عنوان مجازات در چاهى در بابل به بند كشيد.[4]اين حكايت با روايتهاى گوناگون در شمارى از تفاسير شيعه[5]و سنى[6]گزارش شده است كه برخى از مفسران آن را از اسرائيليات و ناسازگار با آيات قرآنى دانستهاند كه فرشتگان را منزه از شرك و گناه مىخواند.[7]مفسرانى از اين دست هدف از آمدن هاروت و ماروت و[1]1 .Judaica:Babel ,Towerof .
[2]. الميزان، ج 1، ص 235
[3]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 623- 632؛زادالمسير، ج 1، 123- 125؛ الميزان، ج 1، ص 233
[4]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 638؛التبيان، ج 1، ص 375- 376؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 295- 297
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 83- 85؛ التبيان، ج1، ص 376؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 330- 331
[6]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 634- 635؛ زادالمسير،ج 1، ص 123- 124؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 142- 143
[7]. التبيان، ج 1، ص 376؛ كنزالدقائق، ج2، ص 104؛ الميزان، ج 1، ص 239، 241
آموزشهاى آنان را آزمايش الهى براى مردم بابل دانسته و بر اين باورند كه بر اثر گسترش جادوگرى در بابل خداوند اين دو را مأمور كرد تا سحر و روش ابطال آن را به مردم بياموزند تا آزمايشى براى آنها باشد و در غير موارد مجاز مانند ابطال سحر و شناسايى سحر از معجزه از آن استفاده نكنند.[1]نظير چنين داستانى در ميان يهود نيز وجود دارد[2]؛ اما اين دو واژه احتمالًا از زردشتى اقتباس شده است[3]، با اين حال بيشتر بر اين عقيدهاند كه اين شهر، همان بابل باستانى در عراق كنونى است[4]، هرچند برخى در اقوال نادرى آن را در دماوند يا مغرب زمين دانستهاند.[5]فراگيرى سحر توسط يهوديان نيز احتمالًا در زمان اسارت آنها در بابل صورت گرفته[6]، زيرا عقايد يهودى، تأثيرات فراوانى از فرهنگ بابلى يافته است.
اسارت يهود در بابل
اسارت يهود در بابل موضوع ديگرى است كه بابل را به تفسيرها راه داده است. در آيات ابتدايى سوره اسراء/ 17 از دو بار طغيان و فسادانگيزى بنىاسرائيل سخن رفته است:«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِى الكِتبِ لَتُفسِدُنَّ فِىالارضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا»(اسراء/ 17، 4) و خداوند در هر بار گروهى از بندگان پيكار جوى خود را ضد آنان برمىانگيزد. (اسراء/ 17، 5- 7) تقريباً همه مفسران بر اين باورند كه يكى از اين حملهها به دست بخت نصر صورت گرفته است. گروهى نيز هر دو هجوم را به وى نسبت دادهاند.[7]سپاه بابل در سال 586 يا 587 ق. م. با ويران ساختن ديوارهاى دفاعى، شهر اورشليم را اشغال كرد.[8]در اين حمله، صدقيا، حاكم اورشليم اسير و كور شد و اشراف و بزرگان شهر كشته شدند و ساكنان شهر به بابل تبعيد گرديدند.[9]طبق روايت تورات، همه مردم شهر از جمله دانيال و عزرا، به غير از افراد فقير و بى چيز به بابل تبعيد شدند.[10]داستان[1]. تفسير مبهمات القرآن، ج 1، ص 171؛التحرير و التنوير، ج 1، ص 641؛ الميزان، ج 1، ص 235
[2]1 .Judaica:Uzza ,andAzal .
[3]2 .Britanica:Harut Marut .
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 643؛ تفسيرمبهمات القرآن، ج 1، ص 170؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 641
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 309؛ روحالمعانى، مج 1، ج 1، ص 539
[6]. نثر طوبى، ج 1، ص 61
[7]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 358؛ المعارف، ج13، ص 47
[8]. نبوخذ نصر الثانى، ص 72- 74؛ بابلتاريخ مصور، ص 197؛II rezzerdahcubeN :aciadaJ
[9]. كتاب مقدس. دوم پادشاهان، 25
[10]. همان، 25: 11- 12