خداوند را آبادان كنند ....» (توبه/ 9، 17) به نقلى اين آيه درباره بنىعبدالدار فرود آمد.[1]چون آنان سدانت و حجابت كعبه را داشتند، با وجود شركشان همچنان خواستار بقاى اين سِمَت بودند كه اين آيه نازل شد و شايستگى و اهليت خدمت و اداره امور كعبه و مسجدالحرام را از آنان سلب كرد.
منابع
اخبار مكة و ما جاء فيها من الآثار؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاكمال فى رفع الارتياب عنالمؤتلف والمختلف فىالاسماء والكنى والانساب؛ انساب الاشراف؛ ايضاح المكنون فى الذيل على كشفالظنون؛ بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ البرهان فى علوم القرآن؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير عبدالرزاق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القمى؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ خلاصة عبقات الانوار؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ طبقات المفسرين؛ عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار؛ الغدير فىالكتاب والسنة و الادب؛ فتوح البلدان؛ الكافى؛ كتاب النسب؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون؛ كشف اللثام عن قواعد الاحكام؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مستدرك سفينة البحار؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير والتأويل، بغوى؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مناقب آل ابىطالب؛ من لايحضره الفقيه؛ المنمق فى اخبار قريش؛ وسائل الشيعه؛ الوسيط فى تفسير القرآن المجيد؛ هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثارالمصنفين.[1]. كشف الاسرار، ج 4، ص 102
بنى عبدمناف
سيد محمود سامانى
بنى عبدمناف: تيرهاى مشهور از قريش
مغيره معروف به عبدمناف، جد سوم پيامبر صلى الله عليه و آله و فرزند قُصَىّ بن كلاب پسرانى به نامهاى عمرو (هاشم)، عبدشمس، مطّلب، نوفل[1]، ابوعمرو و ابوعبيد[2]داشت. اينان و تبارشان به بنى عبدمناف شهرت دارند. بنىهاشم و بنىاميه بن عبدشمس از شاخههاى مشهور بنى عبدمناف و قريش هستند.
قُصَىّ پدر عبدمناف، كسى بود كه مكه را از دست قبيله خزاعه خارج ساخت و خاندان خود را در مكه سكونت داد. بنى عبدمناف، از سادات قريش و از ساكنان اطراف بيتالله الحرام بودند، از اين رو به قريش بطائح مشهورند[3](در مقابلِ آن دسته از قريش كه در حاشيه شهر مكه و بالاى كوهها استقرار يافتند و قريش ظواهر خوانده شدند).[4]قُصَىّ پس از در اختيار گرفتن مكه براى اداره امور آن چندين منصب پديد آورد.
از مهمترين حوادث مربوط به بنى عبدمناف در عصر جاهلى، نزاع ايشان با بنى عبدالداربن قصىّ درباره عهدهدارى مناصب حجابت (پردهدارى خانه خدا)، سقايت (آبرسانى به حاجيان)، رفادت (پذيرايى از زائران)، سرپرستى دارالندوه (مجلس مشورتى بزرگان قريش)، لواء (پرچمدارى) و قيادت (فرماندهى جنگى)[5]بود كه قصىّ آنها را ميان فرزندانش تقسيم كرده بود؛ به اين نحو كه سقايت* و رفادت از آنِ عبد مناف و بقيه از آنِ عبدالدار باشد.[6]به موجب پارهاى از گزارشها، قصىّ همه مناصب را به عبدالدار سپرد،[1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 68- 65؛ جمهرةانساب العرب، ص 14
[2]. الطبقات، ج 1، ص 61؛ نسب قريش، ج 14-15؛ المنمق، ص 21
[3]. المحبر، ص 167؛ مروج الذهب، ج 2، ص63؛ معجمالبلدان، ج 1، ص 444
[4]. المحبر، ص 167؛ الطبقات، ج 1، ص 71
[5]. اخبار مكه، ج 1، ص 109؛ تاريخ طبرى، ج1، ص 508؛ البداية و النهايه، ج 2، ص 166
[6]. اخبار مكه، ج 1، ص 110؛ التنبيهوالاشراف، ص 180
از اين رو كه او از برادرانش بزرگتر بود[1]يا براى ارتقاى جايگاه وى كه از حيث شرف و بزرگى به پايه برادرانش نمىرسيد[2]، از اين رو به رغم احترام پسران قصى به وصيت پدرشان، آنان به تدريج بر سر مناصب ياد شده مقابل هم قرار گرفتند. شايد به سبب فزونى بنى عبدمناف، آنان خود را براى عهدهدارى مناصب ياد شده شايستهتر دانستند.[3]در پى آن، 10 تيره مشهور قريش به دو دسته تقسيم شدند. از اين ميان، بنىاسد بن عبدالعزى، بنىزهرة بن كلاب، بنى تيم بن مرّه، بنىالحارث بن فهر، با بنى عبدمناف همدست شده، به عبدشمس پسر بزرگ عبدمناف پيوستند[4](برخى فرزند بزرگ عبدمناف را هاشم و برخى ديگر مطّلب دانستهاند). آنان ظرفى سرشار از عطر را نزد كعبه* نهاده، با فرو بردن دستانشان در آن عهد بستند. سپس براى تاكيد بر اين پيمان، با دستان عطرآلود خانه خدا را مسح كردند، از اين رو اين پيمان به «مطيبين» شهرت يافت.[5]
در مقابل، بنىعبدالدار نيز به اتفاق 5 تيره ديگر قريش، با فرو بردن دستانشان در ظرفى پر از خون، موجب پديد آمدن پيمان «احلاف» يا «لعقة الدم» شدند.[6]
سرانجام، ستيزه جويى آنان با وساطت برخى بزرگان قريش به صلح انجاميد و مصالحه به نفع بنى عبد مناف پايان يافت؛ بدينگونه كه دارالندوه* به طور مشترك به دست هر دو تيره اداره شود و سقايت و رفادت از آن بنى عبدمناف و حجابت و لواء نيز متعلق به بنىعبدالدار باشد.[7]پيمان مطيبين در بيشتر منابع انعكاس يافته و از مهمترين رويدادهاى[1]. المنمق، ص 190
[2]. السيرة النبويه، ج 1، ص 129؛ الطبقات،ج 1، ص 60، 63؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 508
[3]. التنبيه والاشراف، ص 180
[4]. المعارف، ص 604؛ المنمق، ص 33؛ بلوغالارب، ج 1، ص 277
[5]. السيرة النبويه، ج 1، ص 131- 132؛الطبقات، ج 1، ص 63؛ المنمق، ص 51؛ البداية والنهايه، ج 2، ص 266
[6]. المنمق، ص 33؛ جمهرة انساب العرب، ص158؛ السيرة الحلبيه، ج 1، ص 13
[7]. السيرة النبويه، ج 1، ص 132؛ الطبقات،ج 1، ص 63؛ بلوغ الارب، ج 1، ص 278
آستانه ظهور اسلام است.
پس ازدرگذشت عبدمناف، مناصب متعلق به او بين بنى هاشم* و بنىاميه* تقسيم شد.[1]
قبايل قريش فضاى اطراف كعبه را ميان خود قسمت كردند كه از اين ميان سهم بنى عبدمناف پس از قرعه كشى مابين دو ركن اسود و حِجْر (وجه البيت) تعيين گرديد.[2]
از اقداماتى كه جزو افتخارات بنى عبدمناف به شمار مىآيد (افزون بر عهدهدارى برخى مناصب كعبه)، تاسيس و راهاندازى شبكه تجارى بود كه مكه در آن نقش موثرى ايفا مىكرد. در اين راستا فرزندان عبدمناف با انعقاد توافق نامههاى تجارى با كانونهاى تجارت در اطراف جزيرة العرب چون شام و عراق و نيز بستن پيمانهايى با قبايل ساكن در مسير كاروانهاى تجارى، زمينه لازم براى تأمين تجارت آزاد را فراهم كردند. بر اساس گزارش منابع، هاشم در دوران رياستش بر مكه، تجارت مكه را گسترش داد و براى استمرار دو سفر زمستانى و تابستانى قريش به شام و يمن تدابيرى انديشيد و با شاميان پيمان بست.[3]عبد شمس بن عبدمناف، عامل ايجاد پيمان تجارى با حبشه[4](برخى منابع تجارت او را به عراق و ايران گزارش كردهاند)[5]، مطّلب فرزند ديگر عبدمناف با يمنيها[6]و نوفل بن عبدمناف با عراق بود[7]، از اين رو ديگر قريشيان، بنىعبدمناف را «مجيرين» ناميدند، چنانكه مقصود از «اصحاب ايلاف» در سوره قريش نيز آنان دانسته شده است كه سفرهاى تجارى به ديگر بلاد در سايه پيمانهاى ايشان صورت مىگرفت[8]:«لِايلفِ قُرَيش* ايلفِهِم رِحلَةَ الشّتاءِ والصَّيف* فَليَعبُدوا رَبَّ هذا البَيت* الَّذى اطعَمَهُم مِن جوعٍ وءامَنَهُم مِن خَوف».(قريش/ 106، 1- 4) واژه پژوهان، ايلاف را به معناى پيمانهايى كه تاجران براى تأمين تجارت مىبندند، و صاحبان ايلاف چهارگانه را فرزندان عبدمناف دانستهاند.[9]ابن اثير نيز ضمن بيان معناى ياد شده براى ايلاف، هاشم (جد دوم رسول خدا) را نخستين كسى دانسته كه براى قريش ايلاف گرفت.[10][1]. اخبار مكه، ج 1، ص 111؛ المجموع، ج 8،ص 246
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 241؛السيرةالنبويه، ج 1، ص 195
[3]. الطبقات، ج 1، ص 62؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص 242
[4]. الطبقات، ج 1، ص 61؛ المحبر، ص 163؛تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 244
[5]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 746
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 139؛ المحبر،ص 163
[7]. المحبر، ص 163؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص244؛ سبل الهدى، ج 1، ص 271
[8]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 504؛ تفسير قرطبى،ج 20، ص 139؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 745- 746
[9]. تاج العروس، ج 12، ص 89؛ لسان العرب،ج 1، ص 180
[10]. النهايه، ج 1، ص 60
در رقابت ميان قبايل قريش مكه، رقابت بنى عبد مناف و بنى* سهم در دورهاى به اوج خود رسيد تا جايى كه دو تيره ياد شده در شمارش افراد خود پس از آنكه زندگان بنى عبدمناف افزونتر از بنى سهم شد به سراغ مردگان خويش رفتند و در شمارش آنان، فزونى از آن بنىسهم شد.[1]مطابق نقل مقاتل و كلبى سوره تكاثر/ 102 درباره اين دو شاخه از قريش نازل شد.[2]در اين سوره خداوند خطاب به آنان، نخست ايشان را به سبب اين عمل ناپسند، سرزنش و پس از آن در خصوص قطعى بودن معاد و قيامت و آتش دوزخ هشدار مىدهد و سرانجام در زمينه پرسش از نعمتها سخن مىگويد:
«الهكُمُ التَّكاثُر* حَتّى زُرتُمُ المَقابِر* كَلّا سَوفَ تَعلَمون* ثُمَّ كَلّا سَوفَ تَعلَمون* كَلّا لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين* لَتَرَوُنَّ الجَحيم* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَينَ اليَقين* ثُمَّ لَتُسَلُنَّ يَومَذٍ عَنِ النَّعيم».
با ظهور اسلام و سپرى شدن دوران دعوت مخفى پيامبر صلى الله عليه و آله، هنگامى كه خداوند با نزول آيه«وانذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين»(شعراء/ 26، 214) رسول خدا را مأمور علنى ساختن دعوت خود كرد، آن حضرت با فرا خواندن خويشاوندانش، طى ضيافت شامى ايشان را به اسلام و بيعت با خود دعوت كرد. برخى مفسران مقصود از عشيره در اين آيه را بنى عبدمناف دانستهاند[3]؛ اما با توجه به اينكه در اين زمان بنى عبدمناف به تيرههاى متعددى گسترش يافته و برخى چون بنىاميه با بنىهاشم رقابت و نزاع داشتهاند، همچنين با توجه به شمار اندك دعوت شدگان در «يومالدار»، اين مطلب بعيد به نظر مىرسد، بلكه آنچه صحيح به نظر مىرسد آن است كه منظور از عشيره نزديك، فرزندان عبدالمطّلب از تبار هاشم باشند، چنانكه منابع بسيارى بدان اشاره كردهاند.
(ظ بيعت عشيره)[1]
[2]1-. اسباب النزول، ص 400؛ مجمعالبيان،ج 10، ص 811؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 488
[3]. جامعالبيان، مج 11، ج 19، ص 143،146؛ غرر التبيان، ص 376؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 96
با توجه به ساخت قبيلهاى مكه، اعتراضها و فشارهاى ساير تيرههاى قريش، نسبت به آيين پيامبر بر بنى عبد مناف وارد مىشد، از اين رو سران اين تيره نيز بر رسول خدا فشار مىآوردند، چنانكه نوشتهاند: برخى از اشراف بنى عبدمناف، نزد ابوطالب عموى رسول خدا رفته، از وى خواستند به آن حضرت پيشنهاد كند تا وى افراد تهيدستى را كه از بردگان اشراف بوده و به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدهاند از پيرامون خود طرد كند تا شايد اين اشراف به آن حضرت ايمان بياورند.[1]در پى آن و با نزول آيه 52 انعام/ 6، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار داد كه آنان را از خود دور نسازد:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَىءٍ وما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَىءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمين».
چون پيامبر صلى الله عليه و آله از تيره بنى عبدمناف برخاسته بود، برخى از سرشناسان تيرههاى ديگر قريش چون ابوجهل مخزومى از روى حسادت و رقابت، پيامبرى آن حضرت را براى همه قبايل به رسميت نمىشناختند، از اين رو به استهزا مىگفتند: محمد صلى الله عليه و آله پيامبر بنى عبدمناف است.[2]برخى مفسران[3]ذيل آيه 36 انبياء/ 21 به اين ريشخندهاى برخى سران شرك، اشاره كردهاند:«و اذا رَءاكَ الَّذينَ كَفَروا ان يَتَّخِذونَكَ الّا هُزُوًا اهذا الَّذى يَذكُرُ ءالِهَتَكُم و هُم بِذِكرِ الرَّحمنِ هُم كفِرون/ و هنگامى كه كافران تو را مىبينند كارى جز استهزا كردن ندارند و مىگويندآيا اين همان كسى است كه سخن از خدايان شما مىگويد؟ در حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمان را انكار مىكنند».
ريشه حسادت رؤساى قريش بر بنى عبدمناف آن بود كه آنان مسئله پيامبرى را كه امرى الهى بود از دريچه تنگ قبيلهاى مىنگريستند، از اين رو برخى از ايشان مىگفتند: ما با بنى عبدمناف بر سر شرف و چيزهاى ديگر رقابت كرديم و همچون دو اسب مسابقه دوش به دوش هم پيش رفتيم. اكنون از ميان آنان پيامبرى برخاسته و ما هرگز بدو ايمان نمىآوريم، مگر آنچه به او وحى شده به ما نيز وحى شود. برخى نزول آيه 124 انعام/ 6 را در اين خصوص دانستهاند[4]:«و اذَا جاءَتهُم ءَايَةٌ قالوا لَن نُؤمِنَ حَتّى نُؤتى مِثلَ ما اوتِىَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ اعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ اجرَموا صَغارٌ عِندَ اللَّهِ وعَذابٌ شَديدٌ بِما كانوا يَمكُرون».خداوند در اين آيه پس از يادآورى سخنان مشركان، مىفرمايد: خدا[1]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 264؛ اسبابالنزول، ص 146؛ روضالجنان، ج 7، ص 298- 297
[2]
[3]2-. غررالتبيان، ص 342؛ الدرالمنثور، ج5، ص 630
[4]. الكشاف، ج 2، ص 63؛ مجمعالبيان، ج 4،ص 124
داناتر است كه پيامبرى خويش را كجا قرار دهد.
ذيل آيه«و ليَطَّوَّفوا بِالبَيتِ العَتيق ...»(حجّ/ 22، 29) آمده است كه كفار بنى عبدمناف، مسلمانان را از طواف خانه خدا منع مىكردند، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله به عبدمنافيها يادآور شد، طواف كنندگان و نمازگزاران كنار خانه خدا را در هر زمانى كه باشد از طواف و نماز منع نكنند.[1]
بنى عبدمناف در سالهاى نخست دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله تلاش كردند از حيثيت و شرف شاخههاى خود دفاع و از تنش قبايل ديگر با پيامبر جلوگيرى كنند؛ اما با گسترش دعوت آن حضرت، آنان به دو دسته حامى و مخالف تقسيم شدند. بنىهاشم (به جز ابولهب[2]) و بنىمطلب بن عبد مناف (به رغم اينكه همگى ايشان هنوز مسلمان نشده بودند) به هوادارى از رسول خدا پرداختند[3]، چنانكه در دوران محاصره اقتصادى، فرزندان مطّلب همراه بنىهاشم، در شعب ابى طالب حضور داشتند[4]؛ همچنين برخى از مطّلبيها، در دوران مدنى يار و مددكار پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. عبيده، طفيل، حُصَيْن و مِسْطَح از تبار مطّلب در غزوه بدر در ركاب رسول خدا حضور داشتند.[5]
در مقابل، بنىنوفل و بنى عبدشمس بن عبدمناف رو در روى آن حضرت قرار گرفته و رد پاى آنان، به ويژه تبار عبدشمس مانند بنىاميه و بنىربيعة بن عبدشمس در ميان امضاكنندگان پيمان محاصره اقتصادى[6]، توطئه قتل رسول خدا در دارالندوه[7]، مطعمين (عتبه و شيبه پسران ربيعة بن عبدشمس و حارث بن عامربن نوفل و ...) در غزوه بدر[8]به چشم مىخورد و بسيارى از ايشان تا سال فتح مكه (هشتم هجرى) همانند ديگر قريش به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياوردند.[1]. الدرالمنثور، ج 6، ص 42
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 174
[3]. معالمالمدرستين، ج 2، ص 125
[4]. الطبقات، ج 1، ص 163؛ السنن الكبرى، ج6، ص 366؛ ر. ك: سبل الهدى، ج 2، ص 377- 411؛ البداية والنهايه، ج 6، ص 206
[5]. المغازى، ج 1، ص 145؛ السيرةالنبويه،ج 2، ص 678
[6]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 251؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 518
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 480
[8]. اسباب النزول، ص 159؛ مجمع البيان، ج4، ص 810؛ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 205-/ 206
منابعاخبار مكة و ما جاء فيها من الآثار؛ اسباب النزول؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ بلوغالارب فى معرفة احوال العرب؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السنن الكبرى؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ الكشاف؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معالم المدرستين؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المنمق فى اخبار قرين؛ نسب قريش؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر.