آن شهر، اشراف و مردم را به اسلام فرا خواند. عبدياليل، مسعود و حبيب كه در آن دوره رهبران ثقيف بودند، با رد دعوت پيامبر ضمن توهين به حضرت، به تحريك كودكان و سفيهان شهر بر ضدّ پيامبر پرداختند.[1]برخى واكنش بنىعمرو را ناشى از تحريك قريش مىدانند.[2]
از حضور بنى عمرو بن عمير در جنگهاى قريش با پيامبر هيچ گزارشى وجود ندارد.
تنها آمده است كه زنى به نام برزه نوه عمرو بن عمير به همراه همسرش صفوان بن اميه قريشى در نبرد احد حضور داشت.[3]با فتح مكه در سال هشتم هجرى، طائف در برابر محاصره پيامبر مقاومت كرد و احتمالًا بنىعمرو بن عمير كه از رهبران ثقيف بودند در اين كار نقش برجستهاى داشتند. برخى مفسران آيات«بَلِ الَّذينَ كَفَروا يُكَذّبون* واللَّهُ اعلَمُ بِما يوعون* فَبَشّرهُم بِعَذابٍ اليم»(انشقاق/ 84، 22- 24) را كه در طائف بر پيامبر نازل شده[4]در شأن فرزندان عمرو بن عمير دانستهاند كه در آن زمان بر كفر خود ماندند.[5]
در اين آيات آنان كافرانى خوانده شدهاند كه خداوند از درونشان آگاه است و به عذابى دردناك گرفتار خواهند شد.
بنابر گزارشهاى تاريخى نخستين گرونده به اسلام از بنى عمرو بن عمير، عروة* بن مسعود بن عمرو بن عمير است. او كه متخصص ساخت جنگ افزارهايى چون منجنيق بود در سال دهم هجرى به مدينه رفت و مسلمان شد و از آن حضرت اجازه خواست براى دعوت اهالى ثقيف به طائف برود و چون به احترام و جايگاه خودبين آنان مطمئن بود، پيش بينى پيامبر مبنى بر احتمال كشته شدنش در طائف را نپذيرفت. سرانجام به طائف رفت و همان طور كه رسول خدا پيش بينى كرده بود اهالى آن شهر از روى سرسختى عروة بن مسعود تازه مسلمان را كشتند. پيامبر او را به مؤمن انطاكيه مذكور در سوره يس تشبيه كرد كه قوم خود را به دين خدا فرا خواند؛ ولى آنان وى را كشتند.[6]بنىعمرو در كنار ثقيف در واپسين سال حيات پيامبر و پس از آنكه شاهد حضور هيئتهاى قبايل منطقه در مدينه[1]. مجمع البيان، ج 9، ص 139؛ روض الجنان،ج 17، ص 276
[2]. تاريخ صدر اسلام، ص 296- 297
[3]. البداية والنهايه، ج 4، ص 12
[4]. البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 197
[5]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 185
[6]. المغازى، ج 3، ص 960- 961
بودند[1]تصميم گرفتند عبدياليل بن عمرو بن عمير را براى مذاكره درباره نحوه پذيرش اسلام به مدينه بفرستند؛ اما عبدياليل از ترس آنكه مبادا پس از مسلمان شدن و بازگشت به طائف همچون عروة بن مسعود كشته شود، نپذيرفت و خواستار اعزام افرادى همراه خود به مدينه شد. اين هيئت كه به وفد ثقيف معروف است، از دهها ثقفى تشكيل مىشد[2]كه رياست آن را عبدياليل بر عهده داشت.[3]بنا به گزارش ديگرى رياست آنان را 6 تن از جمله عبدياليل و دو پسرش ربيعه و كنانه بر عهده داشتند.[4]
بنابه گزارش مدائنى از بين افراد وفد، كنانهبن عبدياليل بن عمرو بن عمير اسلام را نپذيرفت و به روم رفت و مسيحى شد و همانجا درگذشت.[5]
بنى عمرو بن عمير پس از قبول اسلام همچنان در پى درآمدهاى نا مشروع خود از طريق ربا بودند. در اين ميان بنىمغيره از خاندانهاى قريشى- و به نقلى عباس بن عبد المطلب- با خوددارى از پرداخت سود پولهاى دريافتى از بنىعمرو بن عمير به نزد عتاب بن اسيد حاكم مكه شكايت بردند.[6]عتاب جريان را به پيامبر گزارش داد كه آياتِ«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ وذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرّبوا ان كُنتُم مُؤمِنين* فَان لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَربٍ مِنَ اللَّهِ و رَسولِهِ و ان تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ امولِكُم لا تَظلِمونَ و لاتُظلَمون»(بقره/ 2، 278- 279) نازل شد. در اين آيات خداوند مؤمنان را به رها كردن آنچه از مطالبات ربا باقى مانده فرمان مىدهد و به آنان هشدار مىدهد در صورتى كه به كار خود ادامه داده، تسليم حكم الهى نشويد پيامبر حق دارد با جنگ و توسل به نيروى نظامى جلوى شما را بگيرد؛ اما اگر توبه كنيد حق داريد سرمايههاى اصلى خود را بدون هيچ سودى از مردم بگيريد. پس از آن رسول خدا عتاب بن اسيد را بر جنگيدن با بنى عمروبن عمير در صورت عمل نكردن به مفاد آيه موظف ساخت.[7]فرزندان عمرو بن عمير از سود اموال خود گذشته، اصل سرمايه را از بنىمغيره خواستند. بنومغيره ادعاى تنگدستى كرده،[1]. تاريخ العرب، ج 4، ص 155
[2]. المغازى، ج 3، ص 962- 963
[3]. الطبقات، ج 5، ص 506
[4]. همان، ج 1، ص 313
[5]. البداية والنهايه، ج 4، ص 396
[6]. تفسير ماوردى، ج 1، ص 351
[7]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 146- 147فرهنگ ومعارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص355
تا زمان فرا رسيدن محصول مهلت خواستند. چون طلبكاران از دادن مهلت پرهيز كردند آيه«و ان كانَ ذو عُسرَةٍ فَنَظِرَةٌ الى مَيسَرَة/و اگر بدهكارتانتنگدست باشد، پس تا هنگامگشايش، مهلتى به او دهيد» (بقره/ 2، 280) نازل شد.[1]
بنى عمرو بن عمير پس از پيامبر
گزارشهاى متعدد تاريخى از نقش فرماندهان ثقفى از شاخه بنى عمرو بن عمير در فتوحات اسلامى حكايت مىكند. يكى از اين فرماندهان ابوعبيد بن مسعود بن عمرو بن عمير (پدر مختار) است كه همراه گروهى ديگر از برادران و نزديكان خود در جنگ جِسر (در سال 12 هجرى) كشته شد. اين جنگ بين مسلمانان و بخشى از سپاه ساسانى اتفاق افتاد و بنا به وصيت ابوعبيد پس از او جبر بن ابى عبيد و پس از او به ترتيب ابوالجبربن ابى عبيد، حبيببن ربيعه، ابوقيس بن حبيب بن ربيعه و عبدالله بن مسعود همگى از خاندان عمرو بن عمير فرماندهى سپاه مسلمانان را بر عهده گرفتند[2]و كشته شدند. مدائنى ابوالحكم بن حبيب بن ربيعه بن عمرو بن عمير را جزو كشتگان اين نبرد ذكر كرده است.[3]
از افراد منسوب به اين خاندان ابومحجن بن حبيب بن عمرو بن عمير شاعر معروف است كه صحابت پيامبر را ادراك و احاديثى نقل كرده است. او به سبب اصرار بر شرابخوارى به دستور عمر 7 بار حد خورد و تبعيد شد.[4]گفته شده: فرزند او عبدالله نزد معاويه آمد و به طمع دريافت مال، على عليه السلام را به ترس و بخل متهم كرد كه حتى معاويه وى را به دروغگويى درباره على عليه السلام متهم ساخت.[5]قاسمبن ربيعة بن امية بن ابى الصلت نيز كارگزار عثمان در طائف بود.[6]
از مشهورترين افراد خاندان عمروبن عمير مختار بن ابى عبيد بن مسعود ثقفى است كه[1]. اسباب النزول، ص 82
[2]. تاريخ ابن خياط، ص 83
[3]. الاصابه، ج 7، ص 78
[4]. الاصابه، ج 7، ص 301؛ الغدير، ج 10، ص96
[5]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 134
[6]. الاكمال، ج 6، ص 302
بسيارى از قاتلان امام حسين عليه السلام را در كوفه كشت. از نويسندگان مشهور وابسته به خاندان عمرو بن عمير در قرن سوم ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال معروف به ابن هلال ثقفى صاحب كتاب الغارات و حدود 50 كتاب ديگر است. او كه از نوادگان مسعود بن عمرو بن عمير است در كوفه زندگى مىكرد و زيدى مذهب بود؛ اما در نهايت به اماميه گرويد و پس از مهاجرت به اصفهان در سال 283 درگذشت.[1]
منابع
اسباب النزول؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فى الاسماء والكنى والانساب؛ الامامة و السياسه؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ صدر اسلام؛ تاريخ العرب قبل الاسلام؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن؛ قرطبى؛ حقايق التأويل فى متشابه التنزيل؛ روضالجنان و روحالجنان؛ الشافى فىالامامه؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ الغدير فى الكتاب والسنة والادب؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجمالادباء؛ معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع؛ المغازى؛ النكت و العيون، ماوردى.[1]. الشافى، ج 3، ص 223؛ معجم الادبا، ج1، ص 232- 233
بنىغِفار
حسين حسينيان مقدم
بنىغِفار: شاخهاى از قبيله كنانى از عرب عدنانى مستقر در حجاز
آنان به غفار بن مليل بن ضمره نسب مىبرند.[1]تيره ديگرى از عمالقه كه در نجد مىزيستند نيز به غفار شهرت دارند كه مد نظر نيستند.
غِفار بن مليل فرزندانى داشت كه هريك شاخههاى ريزترى در ميان غفار پديد آوردند؛ بنو احيمس (احمس)[2]، بنوجروه[3]، بنوحاجب بن عبدالله[4]، بنوحراق[5]، بنوحرام[6]، بنوحماس[7]، بنو مُبَشِّر، بنوعبداللهبن حارثه، بنومعيص[8]و بنونار[9]از آن جملهاند.
موقعيت جغرافيايى بنىغفار
شاخههاى غفار عمدتاً در جنوب مدينه يعنى در نيمه شمالى راه مكه به مدينه سكنا داشتند. نام چاههاى آب، منازل و نواحى آنان حاكى از سكونت ايشان در مناطق جنوب مدينه است. از بدر[10]، قاحه (/ سُقيا)[11]، شَبكه شَدَخ[12](يا شبكه جرح[13])، بغيبغه، غيقه و[1]. جمهرة انساب العرب، ص 186، 465؛الانساب، ج 4، ص 304؛ معجم قبائل العرب، ج 3، ص 889- 890
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 186
[3]. تاريخ ابن خياط، ص 72
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 186؛ تاريخدمشق، ج 96، ص 278؛ البداية و النهايه، ج 9، ص 282
[5]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 447
[6]. تاريخ ابن خياط، ص 72
[7]. همان، ص 432
[8]. الثقات، ج 3، ص 354
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 266
[10]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 231؛ جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 99؛ تاجالعروس، ج 3، ص 34
[11]. اسد الغابه، ج 1، ص 344
[12]. معجم البلدان، ج 3، ص 322، 328؛ معجمما استعجم، ج 3، ص 779
[13]. لسان العرب، ج 7، ص 21؛ النهايه، ج2، ص 441، «شبك»
اذناب الصفراء[1]به عنوان عمده آبهاى بنىغفار ياد شده است.
آنان در صَفراء (به ويژه دو تيره بنونار و بنو حراق)[2]، كراع الغَميم (در 8 ميلى عُسفان)[3]و بَعال (در نزديكى سقيا)[4]پراكنده بودند. از عمدهترين مراكز جمعيتى آنان مىتوان به وَدّان (در 8 ميلى ابواء)[5]و غَيْقَه[6](به ويژه براى دو تيره بنو نار و بنو حراق)[7]اشاره كرد.
البته برخى از غفاريان در مناطق ديگرى ساكن بودند. به دليل انتساب چاه رُوْمَه[8]و اضائة غفار (آبگير مانندى در مدينه) به غفاريان، استقرار برخى از آنان در آنجا بوده است.[9]غفاريها از غيقه (ميان مكه و مدينه) به مدينه بسيار رفت و آمد داشتند.[10]اضائة غفار در 10 ميلى مكه[11]به عنوان ميقات بنوغفار[12]؛ خَضْخاض در نزديكى اضائه[13]و نيز تَناضِب در يك منزلى مكه[14]به بنىغفار منسوب است. از درهاى در منطقه نجد به نام مَناصف به عنوان ميقات ديگر غفار ياد شده است.[15]
غفار پيش از اسلام
آنان از طريق دامدارى و چوپانى[16]امرار معاش مىكردند. راهزنى آنان در مسير[1]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 569
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 266؛ معحمالبلدان، ج 5، ص 72؛ معجم ما استعجم، ج 3، ص 1052؛ ج 4، ص 1374
[3]. اسد الغابه، ج 1، ص 384؛ معجمالبلدان، ج 4، ص 214، 443
[4]. معجم البلدان، ج 1، ص 452؛ تاجالعروس، ج 7، ص 230
[5]. معجم البلدان، ج 15، ص 365- 366؛ معجمقبائل العرب، ج 3، ص 890؛ معجم ما استعجم، ج 3، ص 1052؛ ج 4، ص 1374
[6]. الطبقات، ج 4، ث 245؛ ر. ك: الثقفات،ج 3، ص 355؛ معجم البلدان، ج 4، ص 222
[7]. معجم ما استعجم، ج 3، ص 1010؛ ج 4، ص1227
[8]. معجم البلدان، ج 1، ص 299- 300؛ تاريخالمدينه، ج 1، ص 153
[9]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 164؛ فتحالبارى، ج 9، ص 23
[10]. الجرح والتعديل، ج 8، ص 347؛ اسدالغابه، ج 4، ص 118
[11]. معجم البلدان، ج 1، ص 214
[12]. اسباب النزول، ص 249
[13]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 501
[14]. تاج العروس، ج 1، ص 489، «نضب»
[15]. اسباب النزول، ص 249
[16]. ر. ك: المغازى، ج 2، ص 571؛ اسدالغابه، ج 2، ص 335
كاروانهاى تجارى و غارت اموال حجاج موجب شده بود كه در ميان برخى قبايل به اهل سَلَّه (دزد)[1]و سُرّاق الحَجيج[2]مشهور شوند.
با وجود تفكر صحرانشينى در ميان غفاريها[3]كسانى از ايشان به آيين جاهلى پشت كرده بودند. چنانكه ابوذر موحد بود[4]و آبى اللحم غفارى از خوردن گوشتهايى كه براى بتان قربانى مىكردند اجتناب مىكرد.[5]
غفاريها با يهود خيبر[6]و بنىاسلم[7]همپيمان بودند، به گونهاى كه نام غفار در بسيارى از گزارههاى تاريخى با نام اسلم همرديف است. در منابع از برخى جنگهاى آنان ياد شده است: روح عصبيت، فخرفروشى و عزتطلبىِ ابو منيعه غفارى موجب شد تا با خواندن رجزى در بازار عُكاظ خود را عزيزترِ عرب معرفى كند و از مخالف گفتارش بخواهد پاى وى را قطع كند. اين امر سبب بروز جنگ جاهلىِ فِجارِ دوم و به قولى فجار اول[8]شد و به فِجار فخر يا فِجار رِجْل مشهور گرديد. بر پايه شعرى دو تيره فراس و غفار از قبيله كنانه در نبرد اتْم (موضعى در ديار بنو سليم يا عراق) نيز شركت داشتند.[9]به گفته ابوعمرو شيبانى، ميان غفار و بنوليث (از ديگر قبايل كنانى) نيز نبردى رخ داد كه به پيروزى بنو ليث انجاميد.[10][1]. دلائل النبوه، ج 3، ص 194
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 363
[3]. مسند ابى يعلى، ج 1، ص 383
[4]. الطبقات، ج 4، ص 222
[5]. اسد الغابه، ج 1، ص 147
[6]. المغازى، ج 2، ص 702
[7]. سيرة النبى (ص)، ج 4، ص 529
[8]. المنمق، ص 161
[9]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 104
[10]. الاغانى، ج 21، ص 21
اسلام غفار
غفاريها از همان آغاز با بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه آشنا شدند. وجود ابوذر به عنوان چهارمين يا پنجمين مسلمان[1]و بازگشت او به ميان قبيلهاش و تبليغ اسلام در نزد آنان[2]خود دليلى بر اين ادعاست؛ اما در خصوص اسلام غفاريان، به جز معدودى كه در دوران مكى يا اوايل هجرت، مسلمان شدند روايات مختلف است. برخى گزارشها به اسلام ايماء بن رَحضه بزرگ، خطيب و امام غفار به همراه نيمى از قبيلهاش پيش از هجرت اشاره دارند.[3]در مقابل، گزارشى حاكى از تصميم ايماء يا پسرش خفاف براى يارى رساندن قريش در بدر به همراه مردان جنگى خود بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله است.[4]بر پايه خبر ابن اسحاق[5]تيرههاى بنونار و بنوحراق از غفاريها دستكم تا زمان جنگ بدر مسلمان نبودند، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام حركت به سوى بدر به نامهاى زشت[6]اين دو تيره و دو كوه آنان مُسْلِح و مخرئ تفأل زد و با پرهيز از ورود به مناطق آنان، راه ديگرى را برگزيد تا به ذَفِران رسيد و از آنجا به بدر رفت[7]. روايت طبرانى[8]نيز گواه اسلام آوردن غفار در مدينه است.
نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال دوم و در پى غزوه سَفَوان (واقع در نواحى بدر[9]) به بنوغفار[10]نيز نامسلمانى غفار را تا آن زمان و احتمال همكارى آنان را با دشمنان اسلام نشان مىدهد. برخى زمان نوشتن نامه را پس از سال هفتم ذكر كردهاند[11].
پيش از غزوه احد[12](سال سوم) يا خندق[13](سال پنجم) برخى از بزرگان يهود بنىنضير براى جلب حمايت قريش در حمله به مدينه با بزرگان مكه ملاقات كردند. مكيان ضمن برشمردن صفات نيكوى خود، پيروان پيامبر صلى الله عليه و آله را دزدان بنىغفار معرفى و از بزرگان[1]. المعجم الكبير، ج 6، ص 126؛ تاريخدمشق، ج 20، ص 384.
[2]. الطبقات، ج 4، ص 220- 225.
[3]. اسد الغابه، ج 1، ص 160؛ الاصابه، ج1، ص 284، 315؛ ج 8، ص 387
[4]. المغازى، ج 1، ص 60؛ ر. ك: سيرة النبىصلى الله عليه و آله، ج 2، ص 453؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 128.
[5]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 446- 447
[6]. ر. ك: سبل الهدى، ج 4، ص 79
[7]. معجم ما استعجم، ج 4، ص 1227.
[8]. الاحاديث الطوال، ص 23.
[9]. المحبر، ص 111
[10]. الطبقات، ج 1، ص 274.
[11]. مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله،ج 3، ص 258
[12]. دلائل النبوه، ج 3، ص 193
[13]. تاريخ الاسلام، ج 2، ص 159؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 452- 453