بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 355

تا زمان فرا رسيدن محصول مهلت خواستند. چون طلبكاران از دادن مهلت پرهيز كردند آيه‌«و ان كانَ ذو عُسرَةٍ فَنَظِرَةٌ الى‌ مَيسَرَة/و اگر بدهكارتان‌تنگدست باشد، پس تا هنگام‌گشايش، مهلتى به او دهيد» (بقره/ 2، 280) نازل شد.[1]
بنى عمرو بن عمير پس از پيامبر
گزارشهاى متعدد تاريخى از نقش فرماندهان ثقفى از شاخه بنى عمرو بن عمير در فتوحات اسلامى حكايت مى‌كند. يكى از اين فرماندهان ابوعبيد بن مسعود بن عمرو بن عمير (پدر مختار) است كه همراه گروهى ديگر از برادران و نزديكان خود در جنگ جِسر (در سال 12 هجرى) كشته شد. اين جنگ بين مسلمانان و بخشى از سپاه ساسانى اتفاق افتاد و بنا به وصيت ابوعبيد پس از او جبر بن ابى عبيد و پس از او به ترتيب ابوالجبربن ابى عبيد، حبيب‌بن ربيعه، ابوقيس بن حبيب بن ربيعه و عبدالله بن مسعود همگى از خاندان عمرو بن عمير فرماندهى سپاه مسلمانان را بر عهده گرفتند[2]و كشته شدند. مدائنى ابوالحكم بن حبيب بن ربيعه بن عمرو بن عمير را جزو كشتگان اين نبرد ذكر كرده است.[3]
از افراد منسوب به اين خاندان ابومحجن بن حبيب بن عمرو بن عمير شاعر معروف است كه صحابت پيامبر را ادراك و احاديثى نقل كرده است. او به سبب اصرار بر شرابخوارى به دستور عمر 7 بار حد خورد و تبعيد شد.[4]گفته شده: فرزند او عبدالله نزد معاويه آمد و به طمع دريافت مال، على عليه السلام را به ترس و بخل متهم كرد كه حتى معاويه وى را به دروغگويى درباره على عليه السلام متهم ساخت.[5]قاسم‌بن ربيعة بن امية بن ابى الصلت نيز كارگزار عثمان در طائف بود.[6]
از مشهورترين افراد خاندان عمروبن عمير مختار بن ابى عبيد بن مسعود ثقفى است كه‌[1]. اسباب النزول، ص 82
[2]. تاريخ ابن خياط، ص 83
[3]. الاصابه، ج 7، ص 78
[4]. الاصابه، ج 7، ص 301؛ الغدير، ج 10، ص96
[5]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 134
[6]. الاكمال، ج 6، ص 302


صفحه 356

بسيارى از قاتلان امام حسين عليه السلام را در كوفه كشت. از نويسندگان مشهور وابسته به خاندان عمرو بن عمير در قرن سوم ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال معروف به ابن هلال ثقفى صاحب كتاب الغارات و حدود 50 كتاب ديگر است. او كه از نوادگان مسعود بن عمرو بن عمير است در كوفه زندگى مى‌كرد و زيدى مذهب بود؛ اما در نهايت به اماميه گرويد و پس از مهاجرت به اصفهان در سال 283 درگذشت.[1]
منابع‌
اسباب النزول؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاكمال فى رفع الارتياب عن المؤتلف والمختلف فى الاسماء والكنى والانساب؛ الامامة و السياسه؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ صدر اسلام؛ تاريخ العرب قبل الاسلام؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن؛ قرطبى؛ حقايق التأويل فى متشابه التنزيل؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ الشافى فى‌الامامه؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ الغدير فى الكتاب والسنة والادب؛ كشف‌الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ معجم‌الادباء؛ معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع؛ المغازى؛ النكت و العيون، ماوردى.[1]. الشافى، ج 3، ص 223؛ معجم الادبا، ج1، ص 232- 233


صفحه 357


بنى‌غِفار
حسين حسينيان مقدم‌
بنى‌غِفار: شاخه‌اى از قبيله كنانى از عرب عدنانى مستقر در حجاز
آنان به غفار بن مليل بن ضمره نسب مى‌برند.[1]تيره ديگرى از عمالقه كه در نجد مى‌زيستند نيز به غفار شهرت دارند كه مد نظر نيستند.
غِفار بن مليل فرزندانى داشت كه هريك شاخه‌هاى ريزترى در ميان غفار پديد آوردند؛ بنو احيمس (احمس)[2]، بنوجروه‌[3]، بنوحاجب بن عبدالله‌[4]، بنوحراق‌[5]، بنوحرام‌[6]، بنوحماس‌[7]، بنو مُبَشِّر، بنوعبدالله‌بن حارثه، بنومعيص‌[8]و بنونار[9]از آن جمله‌اند.
موقعيت جغرافيايى بنى‌غفار
شاخه‌هاى غفار عمدتاً در جنوب مدينه يعنى در نيمه شمالى راه مكه به مدينه سكنا داشتند. نام چاههاى آب، منازل و نواحى آنان حاكى از سكونت ايشان در مناطق جنوب مدينه است. از بدر[10]، قاحه (/ سُقيا)[11]، شَبكه شَدَخ‌[12](يا شبكه جرح‌[13])، بغيبغه، غيقه و[1]. جمهرة انساب العرب، ص 186، 465؛الانساب، ج 4، ص 304؛ معجم قبائل العرب، ج 3، ص 889- 890
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 186
[3]. تاريخ ابن خياط، ص 72
[4]. جمهرة انساب العرب، ص 186؛ تاريخدمشق، ج 96، ص 278؛ البداية و النهايه، ج 9، ص 282
[5]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 447
[6]. تاريخ ابن خياط، ص 72
[7]. همان، ص 432
[8]. الثقات، ج 3، ص 354
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 266
[10]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 231؛ جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 99؛ تاج‌العروس، ج 3، ص 34
[11]. اسد الغابه، ج 1، ص 344
[12]. معجم البلدان، ج 3، ص 322، 328؛ معجمما استعجم، ج 3، ص 779
[13]. لسان العرب، ج 7، ص 21؛ النهايه، ج2، ص 441، «شبك»


صفحه 358

اذناب الصفراء[1]به عنوان عمده آبهاى بنى‌غفار ياد شده است.
آنان در صَفراء (به ويژه دو تيره بنونار و بنو حراق)[2]، كراع الغَميم (در 8 ميلى عُسفان)[3]و بَعال (در نزديكى سقيا)[4]پراكنده بودند. از عمده‌ترين مراكز جمعيتى آنان مى‌توان به وَدّان (در 8 ميلى ابواء)[5]و غَيْقَه‌[6](به ويژه براى دو تيره بنو نار و بنو حراق)[7]اشاره كرد.
البته برخى از غفاريان در مناطق ديگرى ساكن بودند. به دليل انتساب چاه رُوْمَه‌[8]و اضائة غفار (آبگير مانندى در مدينه) به غفاريان، استقرار برخى از آنان در آنجا بوده است.[9]غفاريها از غيقه (ميان مكه و مدينه) به مدينه بسيار رفت و آمد داشتند.[10]اضائة غفار در 10 ميلى مكه‌[11]به عنوان ميقات بنوغفار[12]؛ خَضْخاض در نزديكى اضائه‌[13]و نيز تَناضِب در يك منزلى مكه‌[14]به بنى‌غفار منسوب است. از دره‌اى در منطقه نجد به نام مَناصف به عنوان ميقات ديگر غفار ياد شده است.[15]
غفار پيش از اسلام‌
آنان از طريق دامدارى و چوپانى‌[16]امرار معاش مى‌كردند. راهزنى آنان در مسير[1]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 569
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 266؛ معحمالبلدان، ج 5، ص 72؛ معجم ما استعجم، ج 3، ص 1052؛ ج 4، ص 1374
[3]. اسد الغابه، ج 1، ص 384؛ معجمالبلدان، ج 4، ص 214، 443
[4]. معجم البلدان، ج 1، ص 452؛ تاجالعروس، ج 7، ص 230
[5]. معجم البلدان، ج 15، ص 365- 366؛ معجمقبائل العرب، ج 3، ص 890؛ معجم ما استعجم، ج 3، ص 1052؛ ج 4، ص 1374
[6]. الطبقات، ج 4، ث 245؛ ر. ك: الثقفات،ج 3، ص 355؛ معجم البلدان، ج 4، ص 222
[7]. معجم ما استعجم، ج 3، ص 1010؛ ج 4، ص1227
[8]. معجم البلدان، ج 1، ص 299- 300؛ تاريخالمدينه، ج 1، ص 153
[9]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 164؛ فتحالبارى، ج 9، ص 23
[10]. الجرح والتعديل، ج 8، ص 347؛ اسدالغابه، ج 4، ص 118
[11]. معجم البلدان، ج 1، ص 214
[12]. اسباب النزول، ص 249
[13]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 501
[14]. تاج العروس، ج 1، ص 489، «نضب»
[15]. اسباب النزول، ص 249
[16]. ر. ك: المغازى، ج 2، ص 571؛ اسدالغابه، ج 2، ص 335


صفحه 359

كاروانهاى تجارى و غارت اموال حجاج موجب شده بود كه در ميان برخى قبايل به اهل سَلَّه (دزد)[1]و سُرّاق الحَجيج‌[2]مشهور شوند.
با وجود تفكر صحرانشينى در ميان غفاريها[3]كسانى از ايشان به آيين جاهلى پشت كرده بودند. چنان‌كه ابوذر موحد بود[4]و آبى اللحم غفارى از خوردن گوشتهايى كه براى بتان قربانى مى‌كردند اجتناب مى‌كرد.[5]
غفاريها با يهود خيبر[6]و بنى‌اسلم‌[7]همپيمان بودند، به گونه‌اى كه نام غفار در بسيارى از گزاره‌هاى تاريخى با نام اسلم همرديف است. در منابع از برخى جنگهاى آنان ياد شده است: روح عصبيت، فخرفروشى و عزت‌طلبىِ ابو منيعه غفارى موجب شد تا با خواندن رجزى در بازار عُكاظ خود را عزيزترِ عرب معرفى كند و از مخالف گفتارش بخواهد پاى وى را قطع كند. اين امر سبب بروز جنگ جاهلىِ فِجارِ دوم و به قولى فجار اول‌[8]شد و به فِجار فخر يا فِجار رِجْل مشهور گرديد. بر پايه شعرى دو تيره فراس و غفار از قبيله كنانه در نبرد اتْم (موضعى در ديار بنو سليم يا عراق) نيز شركت داشتند.[9]به گفته ابوعمرو شيبانى، ميان غفار و بنوليث (از ديگر قبايل كنانى) نيز نبردى رخ داد كه به پيروزى بنو ليث انجاميد.[10][1]. دلائل النبوه، ج 3، ص 194
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 363
[3]. مسند ابى يعلى، ج 1، ص 383
[4]. الطبقات، ج 4، ص 222
[5]. اسد الغابه، ج 1، ص 147
[6]. المغازى، ج 2، ص 702
[7]. سيرة النبى (ص)، ج 4، ص 529
[8]. المنمق، ص 161
[9]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 104
[10]. الاغانى، ج 21، ص 21


صفحه 360

اسلام غفار
غفاريها از همان آغاز با بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه آشنا شدند. وجود ابوذر به عنوان چهارمين يا پنجمين مسلمان‌[1]و بازگشت او به ميان قبيله‌اش و تبليغ اسلام در نزد آنان‌[2]خود دليلى بر اين ادعاست؛ اما در خصوص اسلام غفاريان، به جز معدودى كه در دوران مكى يا اوايل هجرت، مسلمان شدند روايات مختلف است. برخى گزارشها به اسلام ايماء بن رَحضه بزرگ، خطيب و امام غفار به همراه نيمى از قبيله‌اش پيش از هجرت اشاره دارند.[3]در مقابل، گزارشى حاكى از تصميم ايماء يا پسرش خفاف براى يارى رساندن قريش در بدر به همراه مردان جنگى خود بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله است.[4]بر پايه خبر ابن اسحاق‌[5]تيره‌هاى بنونار و بنوحراق از غفاريها دست‌كم تا زمان جنگ بدر مسلمان نبودند، چنان‌كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام حركت به سوى بدر به نامهاى زشت‌[6]اين دو تيره و دو كوه آنان مُسْلِح و مخرئ تفأل زد و با پرهيز از ورود به مناطق آنان، راه ديگرى را برگزيد تا به ذَفِران رسيد و از آنجا به بدر رفت‌[7]. روايت طبرانى‌[8]نيز گواه اسلام آوردن غفار در مدينه است.
نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال دوم و در پى غزوه سَفَوان (واقع در نواحى بدر[9]) به بنوغفار[10]نيز نامسلمانى غفار را تا آن زمان و احتمال همكارى آنان را با دشمنان اسلام نشان مى‌دهد. برخى زمان نوشتن نامه را پس از سال هفتم ذكر كرده‌اند[11].
پيش از غزوه احد[12](سال سوم) يا خندق‌[13](سال پنجم) برخى از بزرگان يهود بنى‌نضير براى جلب حمايت قريش در حمله به مدينه با بزرگان مكه ملاقات كردند. مكيان ضمن برشمردن صفات نيكوى خود، پيروان پيامبر صلى الله عليه و آله را دزدان بنى‌غفار معرفى و از بزرگان‌[1]. المعجم الكبير، ج 6، ص 126؛ تاريخدمشق، ج 20، ص 384.
[2]. الطبقات، ج 4، ص 220- 225.
[3]. اسد الغابه، ج 1، ص 160؛ الاصابه، ج1، ص 284، 315؛ ج 8، ص 387
[4]. المغازى، ج 1، ص 60؛ ر. ك: سيرة النبىصلى الله عليه و آله، ج 2، ص 453؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 128.
[5]. سيرة النبى صلى الله عليه و آله، ج 2،ص 446- 447
[6]. ر. ك: سبل الهدى، ج 4، ص 79
[7]. معجم ما استعجم، ج 4، ص 1227.
[8]. الاحاديث الطوال، ص 23.
[9]. المحبر، ص 111
[10]. الطبقات، ج 1، ص 274.
[11]. مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله،ج 3، ص 258
[12]. دلائل النبوه، ج 3، ص 193
[13]. تاريخ الاسلام، ج 2، ص 159؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 452- 453


صفحه 361

يهود درباره برترى هريك از آيين اسلام و آيين بت پرستى قريش نظرخواهى كردند.
يهوديان ياد شده آيين مكيان را برتر دانستند. آيه‌«الَم تَرَ الَى الَّذينَ اوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطغوتِ و يَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هؤُلاءِ اهدى‌ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا»(نساء/ 4، 51) كه در اين خصوص نازل شده به اين گفت و گو اشاره دارد. خداوند در اين آيه اين يهوديان را مؤمنان به بت و طاغوت معرفى كرده است. بنابر روايت عكرمه منظور از مؤمنين در آيه مجموعه‌هايى از جمله بنى غفارند كه يهوديان، قريش را بر ايشان ترجيح داده‌اند.[1]برخى نزول آيه‌«انَّ شانِئَكَ هُوَ الابتَر»(كوثر/ 108، 3) را نيز به اين رخداد مرتبط دانسته‌اند[2]؛ اما اين دو گزارش نيز نمى‌تواند به تنهايى به اسلام غفار تا قبل از غزوه احزاب (خندق) دلالت داشته باشد، زيرا مطرح كردن پيروى غفار از دولت مدينه، شايد با هدف تخريب چهره حضرت صورت گرفته و تنها مى‌تواند مؤيد اسلام برخى از غفاريان باشد، به خصوص آنكه برخى گزارشها از اسلام ايماء بن رحضه غفارى (از بزرگان غفار) اندكى قبل از حديبيه در سال ششم خبر داده‌اند.[3]پس از صلح حديبيه، كه به موجب آن مسلمانان متعهد شده بودند كه از آن پس تازه مسلمانانى را كه به يثرب پناه مى‌برند به مكه باز گردانند، پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبصير نومسلمان را به مكه بازگرداند؛ اما وى گريخت و در مناطق بيابانى ميان مكه و مدينه ماند. 300 تن از غفاريان مسلمان همراه وى شدند و بر ضدّ قريش اقداماتى انجام دادند.[4]اين گزارش نيز احتمال اسلام آوردن غفار را در دوره مدنى و پيش از صلح حديبيه تقويت مى‌كند.
در خصوص نحوه اسلام غفار آمده است كه آنان گرفتار خشكسالى شده، براى تهيه خوراكى، به مدينه آمدند و در ملاقات با رسول خدا صلى الله عليه و آله خود را غفارى و بر آيين صابئى معرفى كرده، تصريح كردند كه مسلمان نيستند. پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان آن روز فرمان داد مردم از غفاريها پذيرايى كنند. صبح روز بعد همگى آنان به مسجد مدينه آمده، مسلمان شدند.[5][1]. المعجم الكبير، ج 11، ص 201؛ التبيان،ج 3، ص 224.
[2]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 3، ص 973؛تفسير ابن كثير، ج 1، ص 525؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 306
[3]. انساب الاشراف، ج 11، ص 128؛اسدالغابه، ج 1، ص 160.
[4]. دلائل النبوه، ج 4، ص 173؛ اعلامالورى، ص 106- 107؛ تاريخ دمشق، ج 25، ص 300
[5]. اكرام الضيف، ص 42.


صفحه 362

مسلمان شدن غفار، قريش را در برابر دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله سرسخت‌تر كرد. آيه‌«و قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا الَيهِ واذ لَم يَهتَدوا بِهِ فَسَيَقولونَ هذا افكٌ قَديم»(احقاف/ 46، 11) در اين باره نازل شد.[1]پيامبر خدا صلى الله عليه و آله غفار را براى بسيارى از مردم سبب امتحان دانست‌[2]و در برابر شماتت برخى، داير بر پيروى راهزنانى چون غفار از رسول خدا، آن حضرت غفاريها را دوستان خدا و رسول و از بهترينها در قيامت برشمرده، از قبايل بزرگى مانند تميم* بهتر دانست.
اسلام برخى از غفاريان با هدف حفظ جان و مال و به دور از ايمان بوده است، از اين رو در مقاطع حساس، نفاق اين دسته با سرپيچى از دستور رسول خدا آشكار مى‌شد، چنان‌كه آيه 14 حجرات/ 49:قالَتِ «الاعرابُ ءامَنّا قُل لَم تُؤمِنوا ولكِن قولوا اسلَمنا و لَمّا يَدخُلِ الايمنُ فى قُلوبِكُم وان تُطيعُوا اللَّهَ ورَسولَهُ لا يَلِتكُم مِن اعملِكُم شيًا انَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيم»به اين امر اشاره دارد. در اين آيه خداوند آنان را فاقد ايمان دانسته است.[3]برخى مفسران همچنين آيه 101 توبه/ 9 را در خصوص نفاق اين گروه از غفار و برخى قبايل ديگر دانسته‌اند[4]:«و مِمَّن حَولَكُم مِنَ الاعرابِ مُنفِقونَ ومِن اهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى‌ النّفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدّونَ الى‌ عَذابٍ عَظيم».در اين آيه خداوند برخى از مسلمانان را نيز اهل نفاق خوانده و آنان را در دنيا و آخرت به عذاب خود تهديد كرده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى قصد عمره كرد و براى فزونى جمعيت، قبايلى از جمله غفار را فراخواند. برخى از منافقان غفارى با بهانه كردن بى‌سرپرستى خانواده و نخلستانهايشان، تخلف كرده، عذر آوردند. آيه‌«سَيَقولُ لَكَ المُخَلَّفونَ مِنَ الاعرابِ شَغَلَتنا[1]. تفسير ماوردى، ج 5، ص 274؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 142.
[2]. المعجم الكبير، ج 7، ص 268.
[3]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 227.
[4]. اسباب النزول، ص 213؛ مجمع‌البيان، ج5، ص 114