بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 366

غفار نام برده شده‌اند.منابع‌الاحاديث الطوال؛ اسباب النزول؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ اقبال الاعمال؛ اكرام الضيف؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ تاج‌العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ الاسلام؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجرح و التعديل؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوه؛ سبل الهدى و الرشاد؛ سنن الدار قطنى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ سيرةالنبى صلى الله عليه و آله من القرآن الكريم والسنة الصحيحه؛ الطبقات الكبرى؛ فتح البارى شرح صحيح‌البخارى؛ كتاب الثقات؛ لسان العرب؛ اللهوف فى قتل الطفوف؛ مثيرالاحزان؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند ابى يعلى الموصلى؛ مشاهير علماء الامصار؛ معجم‌البلدان؛ معجم قبائل العرب القديمة والحديثه؛ المعجم الكبير؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله؛ المنمق فى اخبار قريش؛ ميزان الاعتدال فى نقدالرجال؛ النكت والعيون، ماوردى؛ النهاية فى غريب الحديث والاثر.


صفحه 367


بنى‌قُرَيْظَه‌
سيد محمود سامانى‌
بنى‌قُرَيْظَه: از قبايل يهود ساكن يثرب و نام يكى از غزوه‌هاى پيامبر صلى الله عليه و آله‌
آنان از سه طايفه مشهور يهود و آخرينشان بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اثر پيمان شكنى در غزوه خندق، با آنان برخورد كرد. مفسران ذيل آياتى از سوره بقره، آل‌عمران، مائده، انفال و احزاب و برخى ديگر آيات از آنان ياد كرده و برخى را در شأن آنان دانسته يا بر ايشان تطبيق كرده‌اند.
نسب و خاستگاه بنى‌قريظه‌
گزارشها درباره تبار و منشأ آنان همسانى ندارد. بيشتر منابع اسلامى، ايشان را بنى‌اسرائيلى و از فرزندان خزرج بن الصريح، از نسل هارون بن عمران عليه السلام دانسته‌اند[1]كه به «كاهنان» شهرت دارند.[2]در مقابل، برخى مورخان، بنى‌قريظه را در اصل عرب و تيره‌اى از قبيله جذام مى‌دانند كه در زمان عاديا بن سموئيل، به دين يهود درآمدند و چون در كنار كوهى به نام قريظه فرود آمدند بدان نام مشهور شدند. قول ديگر، نام نياى آنان را، قريظه دانسته است.[3]مستشرقان نيز درباره نسب اين طايفه از يهود، نظر يكسانى ندارند؛ برخى بنى‌اسرائيلى بودن ايشان را تأييد و برخى مورد ترديد قرار داده‌اند.[4](ظ بنى‌نضير)
در زمان و علت هجرت يهود به يثرب كه بنى قريظه را نيز دربرمى‌گيرد اخبار متفاوتى ارائه شده است. برپايه خبرى، آنان در بازگشت از سفر حج كه با حضور موسى عليه السلام‌[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 21؛البدء والتاريخ، ج 3، ص 129؛ الانساب، ج 4، ص 475
[2]. الاغانى، ج 22، ص 111، 114؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 2، ص 202
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52؛ الانساب، ج4، ص 475
[4]. تاريخ الشعوب الاسلاميه، ص 153.


صفحه 368

انجام گرفت، در يثرب ساكن شدند.[1]گزارش ديگرى حكايت از آن دارد كه آن حضرت عليه السلام براى سركوب عمالقه، سپاهى به حجاز فرستاد. در بازگشت، چون بنى‌اسرائيل متوجه نافرمانى سپاه از دستور آن حضرت شدند ايشان را از خود راندند و آنان به يثرب مهاجرت كردند.[2]برخى مورخان اسلامى در اين خبر ترديد كرده‌اند.[3]به موجب گزارش ديگرى، هجرت آنان بر اثر ترس از حمله‌هاى بخت‌النصر، فرمانرواى بابل به فلسطين بوده است.[4]از ديگر علل مى‌توان به ازدياد جمعيت يهود و امكانات محدود محل سكونت‌[5]و آگاهى آنان از ظهور پيامبر آخرالزمان در حجاز اشاره كرد.[6]بنابر قول مشهور، هجرت يهود به يثرب، پس از حمله امپراتورى روم به فلسطين، كشتار يهود و ويرانى معبد ايشان صورت گرفت.[7]گويند: اين واقعه قبل از آمدن اوس و خزرج به يثرب بوده است.[8]
استقرار در يثرب‌
برخى منابع اشاره دارند كه بنى‌قريظه در جنوب شرقى يثرب، بين وادى مهروز و مُذَيْنب ساكن گشتند.[9]وادى مهروز به آنان تعلق داشت كه سيل آن مدينه را تهديد مى‌كرد و در زمان عثمان جلوى آن سدى ساخته شد.[10]آنان با ديگر يهوديان مدتها بر عرب آن شهر (اوس و خزرج) تسلط داشتند[11]و بنابر قولى در آن زمان (دوره ساسانيان)، خرجگزار مرزبان ايرانى «الزاره» در بحرين بودند.[12][1]. المنتظم، ج 1، ص 357؛ وفاء الوفا، ج1، ص 157، 162
[2]. الاغانى، ج 22، ص 112؛ معجم البلدان،ج 5، ص 84
[3]. وفاء الوفا، ج 1، ص 159؛ الروض الانف،ج 4، ص 290
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 383؛ مجمع‌البيان،ج 1، ص 316؛ البداية والنهايه، ج 2، ص 31
[5]. وفاء الوفا، ج 1، ص 156
[6]. مجمع‌البيان، ج 7، ص 286؛ معجمالبلدان، ج 5، ص 84
[7]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 129؛ معجمالبلدان، ج 5، ص 84
[8]. الاغانى، ج 22، ص 113؛ البدءوالتاريخ، ج 3، ص 129- 130؛ معجم البلدان، ج 5، ص 84
[9]. الاغانى، ج 22، ص 113؛ معجم البلدان،ج 5، ص 83؛ المصنف، ج 1، ص 168
[10]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 168-/ 170
[11]. البدء و التاريخ، ج 3، ص 130؛المفصل، ج 6، ص 519
[12]. معجم البلدان، ج 5، ص 83


صفحه 369

اقتصاد آنان عمدتاً متكى به كشاورزى بود. غَمْل، محل فرود بنى‌قريظه از پوشش گياهى خوبى برخوردار بود.[1]چاه أبّا نيز از اموال آنان به شمار مى‌آمد[2]كه رسول خدا به هنگام غزوه بنى‌قريظه بدانجا فرود آمد.[3]بعاث (جايگاه جنگ اوس با خزرج در آستانه ظهور اسلام) نيز متعلق به بنى قريظه بود.[4]موقعيت اقتصادى ايشان به‌گونه‌اى بود كه دارايى خود را به رخ ديگران مى‌كشيدند. بنابر نقل بعضى از مفسران، آيه 10 آل‌عمران/ 3 به يهود بنى‌قريظه و بنى‌نضير اشاره دارد كه به اموال و فرزندان خود افتخار مى‌كردند:«انَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِىَ عَنهُم امولُهُم ولا اولدُهُم مِنَ اللَّهِ شَيًا و اولكَ هُم وقودُ النّار/ثروتها و فرزندان كسانى كه كافر شدند، به كارشان نيايد وهرگز آنان را در برابر عذاب خدا هيچ سودى نخواهد داشت و عذاب را از آنان دفع نخواهد كرد و آنان خود، آتشگيره دوزخ‌اند».[5]نيز به نقل مقاتل مقصود از كافران در آيه‌«انَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِىَ عَنهُم‌ امولُهُم ولا اولدُهُم مِنَ اللَّهِ شيًا و اولكَ اصحبُ النّارِ هُم فيها خلِدون/كسانى كه كفر ورزيدند هرگز اموالشان و فرزندانشان چيزى از عذاب خدارا از آنان دفع نخواهد كرد و آنها اصحاب آتش‌اند و در آن جاودانه خواهند ماند» (آل‌عمران/ 3، 116) بنى‌قريظه و بنى‌نضير هستند كه به اموال و اولاد خود مى‌باليدند.[6]بنا به نقل عطاء بزرگان يهود بنى قريظه و ديگر يهود مدينه، ضعفاى صحابه پيامبر را به باد استهزا و مسخره مى‌گرفتند، از اين رو آيه 212 بقره/ 2 در شأن آنان نازل شد[7]:«زُيّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا و يَسخَرونَ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ اتَّقَوا فَوقَهُم يَومَ القِيمَةِ واللَّهُ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب .../زندگى دنيا براى كافران زينت داده شده است، و افراد باايمان را مسخره مى‌كنند كه گاهى دستشان تهى است، در حالى كه پرهيزگاران در قيامت، برتر از آنان هستند ...». اموال بر جاى مانده از آنها در غزوه بنى‌قريظه نيز گوياى‌[1]. النهايه، ج 2، ص 388
[2]. تاج العروس، ج 1، ص 143؛ النهايه، ج1، 24؛ معجم البلدان، ج 1، ص 59
[3]. جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 182
[4]. الكامل، ج، 1، ص 680
[5]. فتح القدير، ج 1، ص 320؛ معجمالبلدان، ج 1، ص 451
[6]. فتح القدير، ج 1، ص 374
[7]. مجمع البيان، ج 2، ص 541؛ فتح القدير،ج 1، ص 374


صفحه 370

ثروتمندى آنان است.[1]
شخصيتهاى آنان در اين دوره شامل زبيربن باطا بن وهب، عزال بن شموال (سَمْوال) و كعب بن اسد بودند.[2]ابن هشام حدود 16 تن از بزرگان ايشان را نام برده است كه مردم به آنها مراجعه مى‌كردند.[3]
روابط بنى‌قريظه با ديگر قبايل‌
آنان همپيمان قبيله اوس بودند[4]؛ همچنين از همپيمانى آنان با شاخه بنى‌كلاب بن ربيعه از بنى عامر بن صعصعه ياد شده است.[5]روابط بنى‌قريظه، با يهود بنى‌قينقاع خصمانه بود. قرطبى از بنى‌قينقاع به عنوان دشمنان بنى‌قريظه ياد كرده است.[6]اين دو طايفه از يهود به طرفدارى از همپيمانان عرب خود، گاهى در برابر يكديگر قرار مى‌گرفتند.[7]
در خصوص روابط آنان با بنى‌نضير اطلاعات بيشترى در دست است؛ مناسبات اين دو طايفه همراه با جنگ و خونريزى بود. آنان بر خلاف دستور تورات كه هر گونه جنگ و خونريزى و اخراج يكديگر از سرزمينشان را منع كرده بود به اين كارها دست مى‌زدند.
بنى‌قريظه با كمك گرفتن از متحدان اوسى خود و بنى‌نضير از خزرجيها به كشتار يكديگر پرداخته، پس از جنگ نيز از طريق فديه اسيران خود را آزاد مى‌كردند. خداوند با يادآورى پيمانى كه از يهود گرفته بود آنان را از پيمان‌شكنى باز مى‌دارد و رسوايى در زندگى دنيا و عذاب در رستاخيز را به آنان گوشزد مى‌كند:«و اذ اخَذنا ميثقَكُم لاتَسفِكونَ دِماءَكُم ولا تُخرِجونَ انفُسَكُم مِن دِيرِكُم ثُمَّ اقرَرتُم وانتُم تَشهَدون* ثُمَّ انتُم هؤُلاءِ تَقتُلونَ انفُسَكُم وتُخرِجونَ فَريقًا مِنكُم مِن دِيرِهِم تَظهَرونَ عَلَيهِم بِالاثمِ والعُدونِ وان يَأتوكُم اسرى‌ تُفدوهُم وهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيكُم اخراجُهُم افَتُؤمِنونَ بِبَعضِ الكِتبِ وتَكفُرونَ‌[1]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 175، 212
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص240؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 101
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 240
[4]. همان، ص 249؛ جامع البيان، مج 1، ج 1،ص 559؛ الكامل، ج 1، ص 680-/ 681
[5]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 166
[6]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 16
[7]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 559- 560


صفحه 371

بِبَعضٍ فَما جَزاءُ مَن يَفعَلُ ذلِكَ مِنكُم الّا خِزىٌ فِى الحَيوةِ الدُّنيا ويَومَ القِيمَةِ يُرَدُّونَ الى‌ اشَدّ العَذابِ ومَا اللَّهُ بِغفِلٍ عَمّا تَعمَلون».(بقره/ 2، 84- 85)[1]
وجود تبعيض ميان بنى‌نضير و بنى‌قريظه در ديه كشتگان و مجروحانشان از مهم‌ترين موارد اختلاف اين دو قبيله بود. بنى‌قريظه در برابر كشته شدن يكى از افراد خود به دست بنى‌نضير از آنان 100 بار شتر خرما ديه مى‌گرفتند، در حالى كه بنى‌نضير در برابر كشته شدگان خود به دست بنى‌قريظه قاتل را قصاص مى‌كردند و در غير اين صورت دو برابر بنى‌قريظه يعنى 200 بار شتر خرما ديه دريافت مى‌كردند.[2]در خصوص جراحات نيز بنى‌نضير دو برابر قريظيان ارش مى‌گرفتند[3]، از اين رو بنى‌قريظه براى رها شدن از اين تبعيضها نزد پيامبر آمدند. آيات متعددى از قرآن در خصوص اين ماجرا نازل شده است:
«... و مِنَ الَّذينَ هادوا سَمعونَ لِلكَذِبِ سَمعونَ لِقَومٍ ءاخَرينَ لَم يَأتوكَ يُحَرّفونَ الكَلِمَ مِن بَعدِ مَواضِعِهِ يَقولونَ ان اوتيتُم هذا فَخُذوهُ وان لَم تُؤتَوهُ فَاحذَروا ومَن يُرِدِ اللَّهُ فِتنَتَهُ فَلَن تَملِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شيًا اولكَ الَّذينَ لَم يُرِدِ اللَّهُ ان يُطَهّرَ قُلوبَهُم لَهُم فِى الدُّنيا خِزىٌ ولَهُم فِى الأخِرَةِ عَذابٌ عَظيم».(مائده/ 5، 41) در اين آيه خداوند پيامبر را از نيت يهود در ارجاع داورى به آن حضرت آگاه مى‌سازد، زيرا هريك از دو قبيله تنها در صورتى به رأى آن حضرت گردن مى‌نهادند كه به نفع آنان باشد، ضمن آنكه درصدد بودند تا با تحريف گفتار و حكم پيامبر آن را به نفع خود و آميخته با تبعيض كنند[4]، از اين روست كه خداوند در آيات بعدى از پيامبر مى‌خواهد تا از داورى آنان چشم بپوشد و در غير اين صورت بين آنان به عدالت داورى كند[5]:«سَمعونَ لِلكَذِبِ اكلونَ لِلسُّحتِ فَان جاءوكَ فَاحكُم بَينَهُم‌ او اعرِض عَنهُم وان تُعرِض عَنهُم فَلَن يَضُرّوكَ شيًا وان حَكَمتَ فَاحكُم بَينَهُم بِالقِسطِ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ المُقسِطين».(مائده/ 5، 42) اين ارجاع داورى به پيامبر از سوى يهود در حالى بود كه احكام خداوند در كتاب آنان، تورات آمده بود و پيامبران پيشين نيز طبق همان‌[1]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 559- 560؛تفسير قرطبى، ج 2، ص 15- 16؛ غررالتبيان، ص 208
[2]. كشف الاسرار، ج 1، ص 473؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 135؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 215
[3]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 351؛التفسيرالكبير، ج 12، ص 15
[4]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 323؛مجمع‌البيان، ج 3، ص 300- 301؛ نورالثقلين، ج 1، ص 629- 630
[5]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 330؛ تفسيرابن كثير، ج 2، ص 63؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 83


صفحه 372

كتاب بين يهوديان حكم كردند[1]:«و كَيفَ يُحَكّمونَكَ وعِندَهُمُ التَّورةُ فيها حُكمُ اللَّهِ ثُمَ‌ يَتَوَلَّونَ مِن بَعدِ ذلِكَ وما اولكَ بِالمُؤمِنين* انّا انزَلنَا التَّورةَ فيها هُدىً ونورٌ يَحكُمُ بِهَا النَّبِيّونَ الَّذينَ اسلَموا لِلَّذينَ هادوا والرَّبنِيّونَ والاحبارُ بِمَا استُحفِظوا مِن كِتبِ اللَّهِ وكانوا عَلَيهِ شُهَداءَ فَلا تَخشَوُا النّاسَ واخشَونِ ولا تَشتَروا بِايتى ثَمَنًا قَليلًا ومَن لَم يَحكُم بِما انزَلَ اللَّهُ فَاولكَ هُمُ الكفِرون».(مائده/ 5، 43- 44) پس خداوند احكام خود در تورات را تشريح مى‌كند كه در آن تن در برابر تن، چشم در مقابل چشم، بينى در برابر بينى، گوش در مقابل گوش، دندان در برابر دندان و جراحات نيز به برابرش قصاص مى‌شد:«وكَتَبنا عَلَيهِم فيها انَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والانفَ بِالانفِ والاذُنَ بِالاذُنِ والسّنَّ بِالسّنّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما انزَلَ اللَّهُ فَاولكَ هُمُ الظلِمون ...».(مائده/ 5، 45) برخى مفسران آيات 49[2]و 50[3]اين سوره را نيز در خصوص همين تبعيضها مى‌دانند[4]كه در آن خداوند از پيامبر صلى الله عليه و آله خواسته تا به حكم خدا ميان آنان داورى كند؛ نه بر طبق هوسها و اميال يهوديان، اگر چه حكم خدا را نپذيرند:
«وانِ احكُم بَينَهُم بِما انزَلَ اللَّهُ ولا تَتَّبِع اهواءَهُم واحذَرهُم ان يَفتِنوكَ عَن بَعضِ ما انزَلَ اللَّهُ الَيكَ فَان تَوَلَّوا فَاعلَم انَّما يُريدُ اللَّهُ ان يُصيبَهُم بِبَعضِ ذُنوبِهِم وانَّ كَثيرًا مِنَ النّاسِ لَفسِقون* افَحُكمَ الجهِلِيَّةِ يَبغونَ ومَن احسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكمًا لِقَومٍ يوقِنون»(مائده/ 5، 49- 50)؛ همچنين برخى نيز آيه 178 بقره/ 2 را نازل شده در خصوص بنى‌قريظه و بنى‌نضير دانسته‌اند[5](ظ بنى‌نضير):«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى الحُرُّ بِالحُرّ والعَبدُ بِالعَبدِ والانثى‌ بِالانثى‌ فَمَن عُفِىَ لَهُ مِن اخيهِ شَى‌ءٌ فَاتّباعٌ بِالمَعروفِ واداءٌ الَيهِ بِاحسنٍ ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبّكُم و رَحمَةٌ فَمَنِ اعتَدى‌ بَعدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اليم/اى افرادى كه ايمان آورده‌ايد! حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است؛ آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن، پس اگر كسى از سوى برادر دينى خود[1]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 345
[2]. روض‌الجنان، ج 6، ص 412؛ التكميل والاتمام، ص 113
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 315؛التفسير الكبير، ج 4، ص 374- 375
[4]. روض الجنان، ج 6، ص 412؛ التكميل والاتمام، ص 113
[5]. كشف الاسرار، ج 1، ص 473؛ تفسير ابنكثير، ج 1، ص 215


صفحه 373

چيزى به او بخشيده شود و حكم قصاص او، تبديل به خونبها شودبايد از راه پسنديده پيروى كند و صاحب خون حال پرداخت كننده ديه را در نظر بگيرد و او: قاتل نيز، به نيكى ديه را به ولىّ مقتول‌بپردازد و در آن مسامحه نكند. اين تخفيف و رحمتى است از ناحيه پروردگار شما و كسى كه پس از آن، تجاوز كند عذابى دردناك خواهد داشت».
روابط بنى‌قريظه با پيامبر صلى الله عليه و آله‌
غالب سيره نويسان برآن‌اند كه رسول خدا پس از هجرت به يثرب با آنها پيمانى بست‌[1]؛ اما زمان آن دقيقاً مشخص نيست. از مفاد آن، خوددارى يهود از اقدام بر ضدّ پيامبر و مسلمانان بود. اين پيمان به آن حضرت اجازه مى‌داد تا در صورت نقض آن از سوى يهود در ريختن خون آنان و به اسارت درآوردن ذريه ايشان آزاد باشد.[2]
همين پيمان تا سال پنجم هجرى مانع همكارى بنى‌قريظه با مخالفان رسول خدا گرديد وآنان اعتراف داشتند كه از رسول خدا جز وفا و راستى چيزى نديده‌اند[3]و آن حضرت ايشان را به پذيرش اسلام مجبور نساخته است.[4]در طى دوره همپيمانى، روابط خوبى ميان آنان و پيامبر برقرار بود[5]، چنان‌كه در غزوه بنى‌نضير (سال چهارم هجرى) از اجابت دعوت عبد الله بن ابى منافق مبنى بر يارى بنى‌نضير خوددارى ورزيدند.
به نقل مجاهد جماعتى از اوس و خزرج با بنى‌قريظه نيز ارتباط خويشاوندى (رضاع) داشتند و به آيين يهود درآمده بودند. با هجرت پيامبر به مدينه، انصار مى‌خواستند آنان را به پذيرش اسلام وادارند كه با نزول اين آيه از اين كار نهى شدند[6]:«لا اكراهَ فِى الدّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَىّ فَمَن يَكفُر بِالطغوتِ و يُؤمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمسَكَ بِالعُروةِ الوُثقى‌ لَا انفِصامَ لَها واللَّهُ سَميعٌ عَليم».(بقره/ 2، 256) به روايت ابن عباس، انصار براى‌[1]. المغازى، ج 2، ص 454؛ الطبقات، ج 2، ص59؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52
[2]. اعلام الورى، ص 79
[3]. المغازى، ج 2، ص 485؛ السيرةالنبويه،ابن هشام، ج 2، ص 220؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 99
[4]. دلائل النبوه، ج 3، ص 401
[5]. المغازى، ج 2، ص 458؛ دلائل‌النبوه، ج3، ص 428
[6]. فتح القدير، ج 1، ص 276