بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 37

ضحاك‌[1]و برخى پادشاهان كيانى‌[2]به عنوان بنيانگذار بابل نام برده‌اند. اين شهر در بين نويسندگان مسلمان نيز به سحر و شراب شهرت دارد[3]و مردمش در علم نجوم و هيئت و حساب خسوف و كسوف مهارت داشته‌اند.[4]
در احاديث اسلامى، شهرى ملعون و محل نزول دو يا سه عذاب دانسته شده است.[5]ماجراى رد الشمس نيز بنا به نظرى در آن واقع شده است.[6]برخى تصور كرده‌اند، نماز خواندن در آن حرام است‌[7]؛ اما از امام صادق عليه السلام منقول است كه در مسجد كوفه، واقع در مركز بابل، 1070 پيامبر، نماز گزارده‌اند، و عصاى موسى، انگشتر سليمان، محل رويش شجره يقطين براى يونس (صافّات/ 37، 146)، ساخت كشتى نوح عليه السلام و فوران تنور در داستان وى (هود/ 11، 40) در آن است.[8]
يادكرد بابل در قرآن و تفاسير
واژه بابل تنها يك بار در قرآن و به عنوان شهرى كه هاروت* و ماروت در آن به مردم سحر مى‌آموختند، آمده است. (بقره/ 2، 102) مناظره ابراهيم با قوم خويش (انعام/ 6، 74- 81؛ شعرا/ 26، 72- 73؛ انبياء/ 21، 53- 54؛ عنكبوت/ 29، 16)، شكستن بتها به دست وى (انبياء/ 21، 58)، پرتاب كردنش در آتش (انبياء/ 21/ 68- 69؛ عنكبوت/ 29، 24)، مناظره‌اش با نمرود* (بقره/ 2، 258) و سپس ساختن برجى بلند به دست وى براى رويارويى با خداى ابراهيم (نحل/ 16، 26) را نيز در بابل دانسته‌اند؛ همچنين بابل تبعيدگاه يهوديانى معرفى شده كه ياد كرد طغيان و سركوبى ايشان در آيات 4- 7 اسراء/ 17 آمده است.
ابراهيم عليه السلام و نمرود در بابل‌
بيشتر مفسران مسلمان، ابراهيم* عليه السلام را ساكن بابل و معاصر نمرود شمرده‌اند.[9]طبق‌[1]. تقويم البلدان، ص 303؛ صورة الارض، ص244؛ نزهة القلوب، ص 39
[2]. البدء و التاريخ، ج 4، ص 99؛ تاج‌العروس،ج 28، ص 50؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 183
[3]. معجم البلدان، ج 1، ص 309
[4]. اعلام قرآن، ص 243- 244
[5]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 180- 181
[6]. همان؛ مصباح الفقيه، ج 2، ص 187
[7]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 33
[8]. بحار الانوار، ج 11، ص 58
[9]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 34؛ تفسيرقرطبى، ج 3، ص 184


صفحه 38

گزارش قرآن، آن حضرت در سرزمينى آلوده به انواع شرك مى‌زيسته است، به طورى كه پس از تلاشهاى بسيار براى هدايت ساكنان آن، تنها لوط* به وى ايمان آورد و با هم از آنجا هجرت كردند. (عنكبوت/ 29، 26) كتاب مقدس زادگاه او را كه پدر اعراب و يهود است، «اوركلدانيان» معرفى مى‌كند[1]و احتمالًا مسلمانان از روى تشابه اين نام با نام سلسله چهارم بابلى، او را ساكن بابل دانسته‌اند. نمرود نيز در كتاب مقدس، فرمانرواى زمين و بانى شهر بابل خوانده شده است.[2]پرسش ابراهيم عليه السلام از چيستى مجسمه‌هاى مورد پرستش قومش (انبياء/ 21، 52) و پاسخ غيرمنطقى آنان مبنى بر اينكه تقليدى از پدرانشان است (انبياء/ 21، 53؛ شعراء/ 26، 74) تحجر عقلى آنان و نيز ديرينه بودن بت‌پرستى در ميان آنها (شعراء/ 26، 76) را نشان مى‌دهد.[3]آنها حتى پس از شكستن بتها به دست ابراهيم عليه السلام نيز به ناتوانى خدايان خود حتى در دفاع از خويش، پى نبرده‌[4]، به دنبال عامل شكستن آنها مى‌گردند. (انبياء/ 21، 59) تصريح ابراهيم بر گمراهى آنها و عمويش آزر (انبياء/ 21، 54) آنان را در اعتقادشان متزلزل مى‌كند:«قالوا اجِئتَنا بِالحَقّ ام انتَ مِنَ اللعِبين»(انبياء/ 21، 55)، زيرا آنان از روى تدبر و تعقل به نتيجه‌اى مطمئن نرسيده بودند و سخنان وى برايشان تازگى داشت.[5]سپس ابراهيم، خداوند يكتا را پروردگار آسمانها و زمين و آفريدگار آنها معرفى مى‌كند. آيه 56 انبياء/ 21 به طور كامل خداى يكتا را از خدايان بابلى متمايز مى‌سازد، زيرا خداى يكتا همانند خدايان بابلى، رب‌النوع نبوده، بلكه آفريدگار همه جهان است.[6]قرآن به رواج پرستش اجرام آسمانى در بابل نيز اشاره‌اى دارد. (انعام 6، 76-/ 78)
از نوع استدلال حضرت ابراهيم عليه السلام و پاسخها و واكنشهاى نمرود[7]و مشركان مى‌توان دريافت كه بابليان به رغم پيشرفت قابل توجه در تمدن مادى، داراى تفكر و تعقل ابتدايى بوده‌اند، زيرا نمرود در برابر سخن ابراهيم كه خدايش زنده مى‌كند و مى‌ميراند، دو اسير آورده، يكى را مى‌كشد و ديگرى را آزاد مى‌كند.[8](بقره/ 2، 258) نمرود پس از آن به قصد[1]. قاموس كتاب مقدس: ص 4
[2]. همان: ص 891
[3]. فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2385
[4]
[5]4-. همان، ص 2386
[6]. همان، ص 2385؛ التحرير والتنوير، ج17، ص 96
[7]. مجمع البيان، ج 2، ص 635؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 704
[8]. الميزان، ج 2، ص 354


صفحه 39

رويارويى با خداى ابراهيم به وسيله 4 عقاب به آسمان پرواز مى‌كند؛ ليكن نقشه‌اش ناكام مى‌ماند. آيه 46 ابراهيم/ 14 را بر اين ماجرا تفسير كرده‌اند.[1]پس از آن دستور مى‌دهد به همان منظور، برجى بلند در بابل بسازند. گفته شده كه طول آن 000/ 5 و عرضش 000/ 3 ذراع بوده است.[2]خداوند آن را به وسيله طوفان يا زلزله‌[3]يا جبرئيل‌[4]از بنيان ويران مى‌كند:«قَد مَكَرَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَاتَى اللَّهُ بُنينَهُم مِنَ القَواعِدِ فَخَرَّ عَلَيهِمُ السَّقفُ مِن فَوقِهِم واتهُمُ العَذابُ مِن حَيثُ لا يَشعُرون».(نحل/ 16، 26) بسيارى از مفسران اين آيه را بر نمرود و برجش در بابل تطبيق كرده‌اند.[5]ترس حاصل از افتادن برج باعث مى‌شود كه هر دسته از مردم به زبانى سخن گويند و ديگر زبان همديگر را نفهمند و در نتيجه به مكانى ديگر مهاجرت كنند. روايت ديگرى نيز از اين ماجرا وجود دارد كه نمرود در آن حضور ندارد.[6]برخى بر اين اساس و تحت تأثير گزارشهاى كتاب مقدس، وجه تسميه بابل را به سبب تشويش زبانها در آن از «بلبلة الالسن» دانسته‌اند.
داستان برج بابل در كتاب مقدس به گونه‌اى ديگر آمده است‌[7]؛ انسانها پس از طوفان نوح تصميم گرفتند كه در بابل برجى بسازند كه سرش به آسمان برسد تا نامى براى خود بيابند و مانع پراكندگى آنان شود؛ اما خداوند كه از ايجاد اتحاد ميان آنان مى‌ترسيد، تصميم گرفت زبان آنها را تغيير دهد تا سخن همديگر را نفهمند. دانشمندان بر اين‌[1]. جامع البيان، مج 8، ج 13، ص 320؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 498؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[2]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 219؛ البحرالمحيط، ج 6، ص 521
[3]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[4]. البحر المحيط، ج 6، ص 521
[5]. جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 130؛غررالتبيان، ج 4، ص 301؛ مجمع‌البيان، ج 6، ص 549
[6]. الاخبار الطوال، ص 2؛ تفسير قرطبى، ج2، ص 37؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 19- 20
[7]. كتاب مقدس، پيدايش، 11: 3- 4


صفحه 40

عقيده‌اند كه برج ياد شده در سفر پيدايش، يك زيگورات يا معبد بوده است. در كاوشهايى كه در قرن نوزدهم صورت گرفت، بقاياى معبد مردوك، خداى محلى بابل كشف شد كه ابتدا در زمان حمورابى ساخته شده بود و گمان مى‌رود همان برج بابل باشد.[1]
هاروت و ماروت در بابل‌
در آيه 102 بقره/ 2 با خرده‌گيرى از يهوديان به سحرآموزى آنان از شيطانها و دو فرشته‌اى كه در بابل بوده‌اند اشاره شده است:«واتَّبَعوا ما تَتلوا الشَّيطينُ عَلى‌ مُلكِ سُلَيمنَ وما كَفَرَ سُلَيمنُ ولكِنَّ الشَّيطينَ كَفَروا يُعَلّمونَ النّاسَ السّحرَ وما انزِلَ عَلَى المَلَكَينِ بِبابِلَ هروتَ ومروتَ وما يُعَلّمانِ مِن احَدٍ حَتّى‌ يَقولا انَّما نَحنُ فِتنَةٌ فَلا تَكفُر ...».
رواج گسترده جادوگرى و تعليم و تعلم آن در ميان بابليان اين دوره و استفاده نابجا از آن براى فتنه‌انگيزى همانند ايجاد جدايى ميان زن و شوهر از اين آيات قابل برداشت است.[2]اين آيه از پرچالش‌ترين آيات قرآن است‌[3]؛ از جمله داستان سرايان در مورد سبب آمدن هاروت و ماروت گفته‌اند كه فرشتگان پس از فزونى عصيان آدميان، بر آنها خرده گرفتند و خداوند دو نفر از ايشان به نامهاى هاروت و ماروت را با ويژگيهاى بشرى به زمين فرستاد تا بر آنها ثابت شود كه آنان نيز در صورت برخوردارى از ويژگيهاى بشرى كمتر از انسانها معصيت نمى‌كنند. اين دو فرشته در زمانى اندك دست به گناهان بزرگى زدند و خداوند آنها را به عنوان مجازات در چاهى در بابل به بند كشيد.[4]اين حكايت با روايتهاى گوناگون در شمارى از تفاسير شيعه‌[5]و سنى‌[6]گزارش شده است كه برخى از مفسران آن را از اسرائيليات و ناسازگار با آيات قرآنى دانسته‌اند كه فرشتگان را منزه از شرك و گناه مى‌خواند.[7]مفسرانى از اين دست هدف از آمدن هاروت و ماروت و[1]1 .Judaica:Babel ,Towerof .
[2]. الميزان، ج 1، ص 235
[3]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 623- 632؛زادالمسير، ج 1، 123- 125؛ الميزان، ج 1، ص 233
[4]. جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 638؛التبيان، ج 1، ص 375- 376؛ كشف‌الاسرار، ج 1، ص 295- 297
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 83- 85؛ التبيان، ج1، ص 376؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 330- 331
[6]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 634- 635؛ زادالمسير،ج 1، ص 123- 124؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 142- 143
[7]. التبيان، ج 1، ص 376؛ كنزالدقائق، ج2، ص 104؛ الميزان، ج 1، ص 239، 241


صفحه 41

آموزشهاى آنان را آزمايش الهى براى مردم بابل دانسته و بر اين باورند كه بر اثر گسترش جادوگرى در بابل خداوند اين دو را مأمور كرد تا سحر و روش ابطال آن را به مردم بياموزند تا آزمايشى براى آنها باشد و در غير موارد مجاز مانند ابطال سحر و شناسايى سحر از معجزه از آن استفاده نكنند.[1]نظير چنين داستانى در ميان يهود نيز وجود دارد[2]؛ اما اين دو واژه احتمالًا از زردشتى اقتباس شده است‌[3]، با اين حال بيشتر بر اين عقيده‌اند كه اين شهر، همان بابل باستانى در عراق كنونى است‌[4]، هرچند برخى در اقوال نادرى آن را در دماوند يا مغرب زمين دانسته‌اند.[5]فراگيرى سحر توسط يهوديان نيز احتمالًا در زمان اسارت آنها در بابل صورت گرفته‌[6]، زيرا عقايد يهودى، تأثيرات فراوانى از فرهنگ بابلى يافته است.
اسارت يهود در بابل‌
اسارت يهود در بابل موضوع ديگرى است كه بابل را به تفسيرها راه داده است. در آيات ابتدايى سوره اسراء/ 17 از دو بار طغيان و فسادانگيزى بنى‌اسرائيل سخن رفته است:«و قَضَينا الى‌ بَنى‌اسرءيلَ فِى الكِتبِ لَتُفسِدُنَّ فِى‌الارضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا»(اسراء/ 17، 4) و خداوند در هر بار گروهى از بندگان پيكار جوى خود را ضد آنان برمى‌انگيزد. (اسراء/ 17، 5- 7) تقريباً همه مفسران بر اين باورند كه يكى از اين حمله‌ها به دست بخت نصر صورت گرفته است. گروهى نيز هر دو هجوم را به وى نسبت داده‌اند.[7]سپاه بابل در سال 586 يا 587 ق. م. با ويران ساختن ديوارهاى دفاعى، شهر اورشليم را اشغال كرد.[8]در اين حمله، صدقيا، حاكم اورشليم اسير و كور شد و اشراف و بزرگان شهر كشته شدند و ساكنان شهر به بابل تبعيد گرديدند.[9]طبق روايت تورات، همه مردم شهر از جمله دانيال و عزرا، به غير از افراد فقير و بى چيز به بابل تبعيد شدند.[10]داستان‌[1]. تفسير مبهمات القرآن، ج 1، ص 171؛التحرير و التنوير، ج 1، ص 641؛ الميزان، ج 1، ص 235
[2]1 .Judaica:Uzza ,andAzal .
[3]2 .Britanica:Harut Marut .
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 643؛ تفسيرمبهمات القرآن، ج 1، ص 170؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 641
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 309؛ روحالمعانى، مج 1، ج 1، ص 539
[6]. نثر طوبى، ج 1، ص 61
[7]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 358؛ المعارف، ج13، ص 47
[8]. نبوخذ نصر الثانى، ص 72- 74؛ بابلتاريخ مصور، ص 197؛II rezzerdahcubeN :aciadaJ
[9]. كتاب مقدس. دوم پادشاهان، 25
[10]. همان، 25: 11- 12


صفحه 42

اصحاب* اخدود (بروج/ 85، 4) نيز بنا به روايتى در ارتباط با يهوديان به اسارت رفته در بابل است.[1]
منابع‌
آثارالبلاد و اخبار العباد؛ آغاز قانون گذارى (تاريخ حقوق بين النهرين)؛ الاخبار الطوال؛ اديان جهان باستان؛ اعلام قرآن؛ بابل تاريخ مصور؛ بحارالانوار؛ البحر المحيط فى التفسير؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهاية؛ برهان قاطع؛ بنوخذ نصرالثانى؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ بابل از تأسيس سلطنت تا غلبه ايران؛ تاريخ تمدن، ويل دورانت؛ تاريخ حضارة وادى الرافدين؛ تاريخ هرودوت؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير كنز الدقائق و بحرالغرائب؛ تفسير مبهمات القرآن؛ تفسير مجاهد؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ زاد المسير فى علم‌التفسير؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فى ظلال القرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ كتاب تقويم البلدان؛ كتاب صورة الارض؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المستطرف فى كل فن مستظرف؛ مصباح الفقيه؛ المعارف؛ معجم البلدان؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ نزهة القلوب؛ وسائل الشيعه ..
Britanica; Judaica; Religion: Mesopotamian
..[1]. البداية والنهايه، ج 2، ص 103


صفحه 43


بَحْرِىّ بن عمرو
على شريفيان‌
بَحْرِىّ بن عمرو
بحرىّ بن عمرو (بن عمير،[1]بن عون‌[2]و بحر بن عمرو[3]) از بزرگان يهود، قبيله بنى‌قَيْنُقاع، دايى صفّيه دختر حُيَىّ همسر پيامبر بود.[4]جز چند گزارش در منابع تفسيرى، اطلاعى از وى وجود ندارد. بنا به روايتى وى همراه تنى چند از يهوديان، انصار را از انفاق به مسلمانان باز مى‌داشتند و به آنها مى‌گفتند: شما از آينده خبر نداريد، از اين رو به آنها انفاق نكنيد. شايد اين كار شما را به تهيدستانى چون ايشان مبدل كند. در پى اين اقدام آيه 37 نساء/ 4 نازل شد و بحرى مورد تهديد الهى قرار گرفت‌[5]:«الَّذينَ يَبخَلونَ و يَأمُرونَ‌ النّاسَ بِالبُخلِ و يَكتُمونَ ما ءاتهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ واعتَدنا لِلكفِرينَ عَذابًا مُهينا».
براساس گزارشى ديگر پيامبر در دعوت جمعى از يهود از جمله بحرى بن عمرو آنان را از عذاب الهى برحذر داشت؛ اما آنان خود را فرزندان و محبوبان خدا دانستند كه آيه 18 مائده/ 5 نازل شد و آنان را گرفتار عذاب گناهان خود دانست:[6]«و قالَتِ اليَهودُ والنَّصرى‌ نَحنُ ابنؤُا اللَّهِ واحِبؤُهُ قُل فَلِمَ يُعَذّبُكُم بِذُنوبِكُم بَل انتُم بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ ويُعَذّبُ مَن يَشاءُ ولِلَّهِ مُلكُ السَّموتِ و الارضِ و ما بَينَهُما والَيهِ المَصير».
به روايتى از ابن عباس سه تن از يهوديان كه بحرى بن عمرو يكى از آنان بود از پيامبر پرسيدند: آيا به جز اللّه خداى ديگرى نمى‌شناسى؟ پيامبر در پاسخ فرمود: خدايى جز اللّه‌[1]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 217
[2]. زادالمسير، ج 2، ص 104
[3]. روض الجنان، ج 5، ص 360، 391
[4]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 514؛ المغازى،ج 1، ص 374
[5]. جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 121؛ تفسيربغوى، ج 1، ص 339؛ روض الجنان، ج 5، ص 360
[6]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 563؛ جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 224؛ التكميل والاتمام، ص 112


صفحه 44

نيست. بر اين مبنا مبعوث شده‌ام و به اللّه فرا مى‌خوانم، آنگاه آيه 19 انعام/ 6 نازل شد[1]:
«قُل اىُّ شَى‌ءٍ اكبَرُ شَهدَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَينى وبَينَكُم واوحِىَ الَىَّ هذا القُرءانُ لِانذِرَكُم بِهِ ومَن بَلَغَ انَّكُم لَتَشهَدونَ انَّ مَعَ اللَّهِ ءالِهَةً اخرى‌ قُل لا اشهَدُ قُل انَّما هُوَ الهٌ واحِدٌ وانَّنى بَرِى‌ءٌ مِمّا تُشرِكُون/بگو: كدام چيز گواهى آن بزرگ‌تر است؟ بگو: اللّه ميان من و شما گواه است و اين قرآن به من وحى شده تا با آن شما را و هر كه را به او برسد بيم دهم. آيا به راستى گواهى مى‌دهيد كه با اللّه خدايان ديگر هست؟! بگو من گواهى نمى‌دهم. همانا او خداى يگانه است و من از شرك شما بيزارم».
بنا به گزارشى بحرى بن عمرو و تنى ديگر از يهوديان پس از مقايسه قرآن و تورات به دليل تفاوت آن دو، در حقانيت قرآن ترديد كردند و در اين باره از پيامبر پرسيدند. پيامبر پاسخ داد: شما مى‌دانيد كه قرآن بر حق است و اين مطلب نزد شما (در تورات) مكتوب است.[2]آيه 38 يونس/ 10 در شأن اين گروه نازل شد:«ام يَقولونَ افتَرهُ قُل فَأتوا بِسورَةٍ مِثلِهِ .../آيا آنها مى‌گويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست مى‌گوييد يك سوره همانند آن بياوريد ...».
بنابه روايت ديگرى جمعى از يهود*، از جمله بحرى از پيامبر، كتاب مدوّن خواستند و به او گفتند: خدايى كه پيامبران را برمى‌انگيزد از چنين كارى عاجز نيست. آنان تهديد كردند كه در غير اين صورت ما نيز سخنانى چون سخنان شفاهى تو مى‌گوييم كه آيه 88 اسراء/ 17 نازل شد و آنها را ناتوان از اين كار دانست:«قُل لَنِ اجتَمَعَتِ الانسُ والجِنُّ عَلى‌ ان يَأتوا بِمِثلِ هذا القُرءانِ لا يَأتونَ بِمِثلِهِ ولَو كانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهيرا».[3]
در شأن نزول آيه 49 نساء/ 4 آمده كه بحرى بن عمرو به همراه يكى ديگر از يهوديان با كودكان خود نزد پيامبر آمدند و از پيامبر پرسيدند: آيا اين كودكان گنهكارند؟ پيامبر فرمود: نه، آنگاه آنها گفتند: ما نيز چنين هستيم؛ گناهان شبمان در روز و گناهان روزمان در شب پاك مى‌شود و آنگاه اين آيه نازل شد[4]:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ يُزَكّونَ انفُسَهُم بَلِ اللَّهُ‌[1]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 217؛ تفسيرابن ابى حاتم، ج 4، ص 1272؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 256
[2]. التكميل والاتمام، ص 191
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 571؛ جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 197- 198؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 336
[4]. تفسير بغوى، ج 1، ص 350؛ روض‌الجنان،ج 5، ص 391؛ زاد المسير، ج 2، ص 104