رويارويى با خداى ابراهيم به وسيله 4 عقاب به آسمان پرواز مىكند؛ ليكن نقشهاش ناكام مىماند. آيه 46 ابراهيم/ 14 را بر اين ماجرا تفسير كردهاند.[1]پس از آن دستور مىدهد به همان منظور، برجى بلند در بابل بسازند. گفته شده كه طول آن 000/ 5 و عرضش 000/ 3 ذراع بوده است.[2]خداوند آن را به وسيله طوفان يا زلزله[3]يا جبرئيل[4]از بنيان ويران مىكند:«قَد مَكَرَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَاتَى اللَّهُ بُنينَهُم مِنَ القَواعِدِ فَخَرَّ عَلَيهِمُ السَّقفُ مِن فَوقِهِم واتهُمُ العَذابُ مِن حَيثُ لا يَشعُرون».(نحل/ 16، 26) بسيارى از مفسران اين آيه را بر نمرود و برجش در بابل تطبيق كردهاند.[5]ترس حاصل از افتادن برج باعث مىشود كه هر دسته از مردم به زبانى سخن گويند و ديگر زبان همديگر را نفهمند و در نتيجه به مكانى ديگر مهاجرت كنند. روايت ديگرى نيز از اين ماجرا وجود دارد كه نمرود در آن حضور ندارد.[6]برخى بر اين اساس و تحت تأثير گزارشهاى كتاب مقدس، وجه تسميه بابل را به سبب تشويش زبانها در آن از «بلبلة الالسن» دانستهاند.
داستان برج بابل در كتاب مقدس به گونهاى ديگر آمده است[7]؛ انسانها پس از طوفان نوح تصميم گرفتند كه در بابل برجى بسازند كه سرش به آسمان برسد تا نامى براى خود بيابند و مانع پراكندگى آنان شود؛ اما خداوند كه از ايجاد اتحاد ميان آنان مىترسيد، تصميم گرفت زبان آنها را تغيير دهد تا سخن همديگر را نفهمند. دانشمندان بر اين[1]. جامع البيان، مج 8، ج 13، ص 320؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 498؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[2]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 219؛ البحرالمحيط، ج 6، ص 521
[3]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
[4]. البحر المحيط، ج 6، ص 521
[5]. جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 130؛غررالتبيان، ج 4، ص 301؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 549
[6]. الاخبار الطوال، ص 2؛ تفسير قرطبى، ج2، ص 37؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 19- 20
[7]. كتاب مقدس، پيدايش، 11: 3- 4
عقيدهاند كه برج ياد شده در سفر پيدايش، يك زيگورات يا معبد بوده است. در كاوشهايى كه در قرن نوزدهم صورت گرفت، بقاياى معبد مردوك، خداى محلى بابل كشف شد كه ابتدا در زمان حمورابى ساخته شده بود و گمان مىرود همان برج بابل باشد.[1]
هاروت و ماروت در بابل
در آيه 102 بقره/ 2 با خردهگيرى از يهوديان به سحرآموزى آنان از شيطانها و دو فرشتهاى كه در بابل بودهاند اشاره شده است:«واتَّبَعوا ما تَتلوا الشَّيطينُ عَلى مُلكِ سُلَيمنَ وما كَفَرَ سُلَيمنُ ولكِنَّ الشَّيطينَ كَفَروا يُعَلّمونَ النّاسَ السّحرَ وما انزِلَ عَلَى المَلَكَينِ بِبابِلَ هروتَ ومروتَ وما يُعَلّمانِ مِن احَدٍ حَتّى يَقولا انَّما نَحنُ فِتنَةٌ فَلا تَكفُر ...».
رواج گسترده جادوگرى و تعليم و تعلم آن در ميان بابليان اين دوره و استفاده نابجا از آن براى فتنهانگيزى همانند ايجاد جدايى ميان زن و شوهر از اين آيات قابل برداشت است.[2]اين آيه از پرچالشترين آيات قرآن است[3]؛ از جمله داستان سرايان در مورد سبب آمدن هاروت و ماروت گفتهاند كه فرشتگان پس از فزونى عصيان آدميان، بر آنها خرده گرفتند و خداوند دو نفر از ايشان به نامهاى هاروت و ماروت را با ويژگيهاى بشرى به زمين فرستاد تا بر آنها ثابت شود كه آنان نيز در صورت برخوردارى از ويژگيهاى بشرى كمتر از انسانها معصيت نمىكنند. اين دو فرشته در زمانى اندك دست به گناهان بزرگى زدند و خداوند آنها را به عنوان مجازات در چاهى در بابل به بند كشيد.[4]اين حكايت با روايتهاى گوناگون در شمارى از تفاسير شيعه[5]و سنى[6]گزارش شده است كه برخى از مفسران آن را از اسرائيليات و ناسازگار با آيات قرآنى دانستهاند كه فرشتگان را منزه از شرك و گناه مىخواند.[7]مفسرانى از اين دست هدف از آمدن هاروت و ماروت و[1]1 .Judaica:Babel ,Towerof .
[2]. الميزان، ج 1، ص 235
[3]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 623- 632؛زادالمسير، ج 1، 123- 125؛ الميزان، ج 1، ص 233
[4]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 638؛التبيان، ج 1، ص 375- 376؛ كشفالاسرار، ج 1، ص 295- 297
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 83- 85؛ التبيان، ج1، ص 376؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 330- 331
[6]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 634- 635؛ زادالمسير،ج 1، ص 123- 124؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 142- 143
[7]. التبيان، ج 1، ص 376؛ كنزالدقائق، ج2، ص 104؛ الميزان، ج 1، ص 239، 241
آموزشهاى آنان را آزمايش الهى براى مردم بابل دانسته و بر اين باورند كه بر اثر گسترش جادوگرى در بابل خداوند اين دو را مأمور كرد تا سحر و روش ابطال آن را به مردم بياموزند تا آزمايشى براى آنها باشد و در غير موارد مجاز مانند ابطال سحر و شناسايى سحر از معجزه از آن استفاده نكنند.[1]نظير چنين داستانى در ميان يهود نيز وجود دارد[2]؛ اما اين دو واژه احتمالًا از زردشتى اقتباس شده است[3]، با اين حال بيشتر بر اين عقيدهاند كه اين شهر، همان بابل باستانى در عراق كنونى است[4]، هرچند برخى در اقوال نادرى آن را در دماوند يا مغرب زمين دانستهاند.[5]فراگيرى سحر توسط يهوديان نيز احتمالًا در زمان اسارت آنها در بابل صورت گرفته[6]، زيرا عقايد يهودى، تأثيرات فراوانى از فرهنگ بابلى يافته است.
اسارت يهود در بابل
اسارت يهود در بابل موضوع ديگرى است كه بابل را به تفسيرها راه داده است. در آيات ابتدايى سوره اسراء/ 17 از دو بار طغيان و فسادانگيزى بنىاسرائيل سخن رفته است:«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِى الكِتبِ لَتُفسِدُنَّ فِىالارضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا»(اسراء/ 17، 4) و خداوند در هر بار گروهى از بندگان پيكار جوى خود را ضد آنان برمىانگيزد. (اسراء/ 17، 5- 7) تقريباً همه مفسران بر اين باورند كه يكى از اين حملهها به دست بخت نصر صورت گرفته است. گروهى نيز هر دو هجوم را به وى نسبت دادهاند.[7]سپاه بابل در سال 586 يا 587 ق. م. با ويران ساختن ديوارهاى دفاعى، شهر اورشليم را اشغال كرد.[8]در اين حمله، صدقيا، حاكم اورشليم اسير و كور شد و اشراف و بزرگان شهر كشته شدند و ساكنان شهر به بابل تبعيد گرديدند.[9]طبق روايت تورات، همه مردم شهر از جمله دانيال و عزرا، به غير از افراد فقير و بى چيز به بابل تبعيد شدند.[10]داستان[1]. تفسير مبهمات القرآن، ج 1، ص 171؛التحرير و التنوير، ج 1، ص 641؛ الميزان، ج 1، ص 235
[2]1 .Judaica:Uzza ,andAzal .
[3]2 .Britanica:Harut Marut .
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 643؛ تفسيرمبهمات القرآن، ج 1، ص 170؛ التحرير والتنوير، ج 1، ص 641
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 309؛ روحالمعانى، مج 1، ج 1، ص 539
[6]. نثر طوبى، ج 1، ص 61
[7]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 358؛ المعارف، ج13، ص 47
[8]. نبوخذ نصر الثانى، ص 72- 74؛ بابلتاريخ مصور، ص 197؛II rezzerdahcubeN :aciadaJ
[9]. كتاب مقدس. دوم پادشاهان، 25
[10]. همان، 25: 11- 12
اصحاب* اخدود (بروج/ 85، 4) نيز بنا به روايتى در ارتباط با يهوديان به اسارت رفته در بابل است.[1]
منابع
آثارالبلاد و اخبار العباد؛ آغاز قانون گذارى (تاريخ حقوق بين النهرين)؛ الاخبار الطوال؛ اديان جهان باستان؛ اعلام قرآن؛ بابل تاريخ مصور؛ بحارالانوار؛ البحر المحيط فى التفسير؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهاية؛ برهان قاطع؛ بنوخذ نصرالثانى؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ بابل از تأسيس سلطنت تا غلبه ايران؛ تاريخ تمدن، ويل دورانت؛ تاريخ حضارة وادى الرافدين؛ تاريخ هرودوت؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير التحرير و التنوير؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير كنز الدقائق و بحرالغرائب؛ تفسير مبهمات القرآن؛ تفسير مجاهد؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ زاد المسير فى علمالتفسير؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فى ظلال القرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ كتاب تقويم البلدان؛ كتاب صورة الارض؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المستطرف فى كل فن مستظرف؛ مصباح الفقيه؛ المعارف؛ معجم البلدان؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ نزهة القلوب؛ وسائل الشيعه ..
Britanica; Judaica; Religion: Mesopotamian
..[1]. البداية والنهايه، ج 2، ص 103
بَحْرِىّ بن عمرو
على شريفيان
بَحْرِىّ بن عمرو
بحرىّ بن عمرو (بن عمير،[1]بن عون[2]و بحر بن عمرو[3]) از بزرگان يهود، قبيله بنىقَيْنُقاع، دايى صفّيه دختر حُيَىّ همسر پيامبر بود.[4]جز چند گزارش در منابع تفسيرى، اطلاعى از وى وجود ندارد. بنا به روايتى وى همراه تنى چند از يهوديان، انصار را از انفاق به مسلمانان باز مىداشتند و به آنها مىگفتند: شما از آينده خبر نداريد، از اين رو به آنها انفاق نكنيد. شايد اين كار شما را به تهيدستانى چون ايشان مبدل كند. در پى اين اقدام آيه 37 نساء/ 4 نازل شد و بحرى مورد تهديد الهى قرار گرفت[5]:«الَّذينَ يَبخَلونَ و يَأمُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ و يَكتُمونَ ما ءاتهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ واعتَدنا لِلكفِرينَ عَذابًا مُهينا».
براساس گزارشى ديگر پيامبر در دعوت جمعى از يهود از جمله بحرى بن عمرو آنان را از عذاب الهى برحذر داشت؛ اما آنان خود را فرزندان و محبوبان خدا دانستند كه آيه 18 مائده/ 5 نازل شد و آنان را گرفتار عذاب گناهان خود دانست:[6]«و قالَتِ اليَهودُ والنَّصرى نَحنُ ابنؤُا اللَّهِ واحِبؤُهُ قُل فَلِمَ يُعَذّبُكُم بِذُنوبِكُم بَل انتُم بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ ويُعَذّبُ مَن يَشاءُ ولِلَّهِ مُلكُ السَّموتِ و الارضِ و ما بَينَهُما والَيهِ المَصير».
به روايتى از ابن عباس سه تن از يهوديان كه بحرى بن عمرو يكى از آنان بود از پيامبر پرسيدند: آيا به جز اللّه خداى ديگرى نمىشناسى؟ پيامبر در پاسخ فرمود: خدايى جز اللّه[1]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 217
[2]. زادالمسير، ج 2، ص 104
[3]. روض الجنان، ج 5، ص 360، 391
[4]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 514؛ المغازى،ج 1، ص 374
[5]. جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 121؛ تفسيربغوى، ج 1، ص 339؛ روض الجنان، ج 5، ص 360
[6]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 563؛ جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 224؛ التكميل والاتمام، ص 112
نيست. بر اين مبنا مبعوث شدهام و به اللّه فرا مىخوانم، آنگاه آيه 19 انعام/ 6 نازل شد[1]:
«قُل اىُّ شَىءٍ اكبَرُ شَهدَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَينى وبَينَكُم واوحِىَ الَىَّ هذا القُرءانُ لِانذِرَكُم بِهِ ومَن بَلَغَ انَّكُم لَتَشهَدونَ انَّ مَعَ اللَّهِ ءالِهَةً اخرى قُل لا اشهَدُ قُل انَّما هُوَ الهٌ واحِدٌ وانَّنى بَرِىءٌ مِمّا تُشرِكُون/بگو: كدام چيز گواهى آن بزرگتر است؟ بگو: اللّه ميان من و شما گواه است و اين قرآن به من وحى شده تا با آن شما را و هر كه را به او برسد بيم دهم. آيا به راستى گواهى مىدهيد كه با اللّه خدايان ديگر هست؟! بگو من گواهى نمىدهم. همانا او خداى يگانه است و من از شرك شما بيزارم».
بنا به گزارشى بحرى بن عمرو و تنى ديگر از يهوديان پس از مقايسه قرآن و تورات به دليل تفاوت آن دو، در حقانيت قرآن ترديد كردند و در اين باره از پيامبر پرسيدند. پيامبر پاسخ داد: شما مىدانيد كه قرآن بر حق است و اين مطلب نزد شما (در تورات) مكتوب است.[2]آيه 38 يونس/ 10 در شأن اين گروه نازل شد:«ام يَقولونَ افتَرهُ قُل فَأتوا بِسورَةٍ مِثلِهِ .../آيا آنها مىگويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست مىگوييد يك سوره همانند آن بياوريد ...».
بنابه روايت ديگرى جمعى از يهود*، از جمله بحرى از پيامبر، كتاب مدوّن خواستند و به او گفتند: خدايى كه پيامبران را برمىانگيزد از چنين كارى عاجز نيست. آنان تهديد كردند كه در غير اين صورت ما نيز سخنانى چون سخنان شفاهى تو مىگوييم كه آيه 88 اسراء/ 17 نازل شد و آنها را ناتوان از اين كار دانست:«قُل لَنِ اجتَمَعَتِ الانسُ والجِنُّ عَلى ان يَأتوا بِمِثلِ هذا القُرءانِ لا يَأتونَ بِمِثلِهِ ولَو كانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهيرا».[3]
در شأن نزول آيه 49 نساء/ 4 آمده كه بحرى بن عمرو به همراه يكى ديگر از يهوديان با كودكان خود نزد پيامبر آمدند و از پيامبر پرسيدند: آيا اين كودكان گنهكارند؟ پيامبر فرمود: نه، آنگاه آنها گفتند: ما نيز چنين هستيم؛ گناهان شبمان در روز و گناهان روزمان در شب پاك مىشود و آنگاه اين آيه نازل شد[4]:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ يُزَكّونَ انفُسَهُم بَلِ اللَّهُ[1]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 217؛ تفسيرابن ابى حاتم، ج 4، ص 1272؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 256
[2]. التكميل والاتمام، ص 191
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 571؛ جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 197- 198؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 336
[4]. تفسير بغوى، ج 1، ص 350؛ روضالجنان،ج 5، ص 391؛ زاد المسير، ج 2، ص 104
يُزَكّى مَن يَشاءُ ولا يُظلَمونَ فَتيلا/آيا به كسانى ننگريستى كه خويشتن را به پاكى مىستايند و حال آنكه خداست كه هر كه را بخواهد پاك مىگرداند و به اندازه رشته هسته خرمايى ستم نشوند».
گفته شده: زن و مردى از يهوديان خيبر مرتكب زنا شدند و براساس تورات بايد سنگسار مىشدند؛ ولى چون از موقعيت بالايى برخوردار بودند به اميد تغيير حكم به داورى نزد پيامبر آمدند؛ اما پيامبر نيز حكم به سنگسار كرد و اعتراض بحرى بن عمرو و ديگران را برانگيخت؛ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به داناترين خود به تورات مراجعه كنيد تا بدانيد من بر اساس آن حكم كردهام. آنها پيشنهاد پيامبر را پذيرفتند و متن تورات را ملاك قرار دادند و عالمى يهودى معروف به ابن صوريا را جهت تطبيق حكم با تورات معرفى كردند و چون رسوا شدند باز بر سخن خود پافشارى كردند[1]:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ اوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُدعَونَ الى كِتبِ اللَّهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم ثُمَّ يَتَوَلّى فَريقٌ مِنهُم وهُم مُعرِضون/آيا كسانى را كه بهرهاى از كتاب دارند نديدى كه چون به كتاب خدا خوانده شوند تا ميانشان داورى كند گروهى از آنها پشت مىكنند، در حالىكه از حكم خدا رويگرداناند».
(آل عمران/ 3، 23)
منابع
تفسير القرآن العظيم، ابنابى حاتم؛ التكميل و الاتمام لكتاب التعريف و الاعلام؛ جامع البيان عن تأويل آىالقرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ معالم التنزيل فى التفسير والتأويل، بغوى؛ المغازى.[1]. مجمعالبيان، ج 2، ص 722- 723
بَحِيراى راهب
سيد محمود دشتى
بَحِيراى راهب
ذيل چند آيه از بحيراى راهب نام برده شده و نزول آنها در شأن گروهى از مؤمنان اهل كتاب از جمله وى دانسته شده است. در اينباره عبارات مفسران گوناگون است و از بحيراى راهب، بحيرا و همراهان وى، 8 نفر از راهبان شام از جمله بحيرا و در مواردى در كنار جمعى از دانشمندان يهود مسلمان شده از بحيراى راهب نيز ياد شده است. از نوع تعبير برخى مفسران بر مىآيد كه تلقى آنان از بحيراى راهب (دست كم در ذيل بعضى از آيات) همان بحيراى راهب معروف است[1]كه در منطقه بُصراى شام پيامبر را در نوجوانى (9 يا 12 سالگى) همراه با عمويش ابوطالب كه در يك كاروان تجارى عازم شام بود، ملاقات كرده است.
امّا تلقى برخى سيرهنگاران از مجموع روايات اسلامى اين است كه دو بحيراى راهب وجود داشته است: يكى بحيراى راهبِ معروف كه جز روايتى مبهم و مرسل[2]و در عين حال متهم به جعل و داراى ضعف متن[3]، گزارشى از حال وى در دست نيست.
ديگرى يكى از 8 مسيحى شامى است كه در سال ششم هجرى و پس از فتح خيبر همراه با جعفر بن ابى طالب به مدينه آمده، بر پيامبر وارد شدند[4]و به نظر مىرسد تلقى برخى مفسران از بحيراى راهب در روايات شأن نزول نادرست است و بر فرض پذيرش روايت ملاقات وى با پيامبر در نوجوانى، بعيد است وى تا سالهاى پس از هجرت زنده بوده باشد[5]، بنابراين مراد از بحيرا در روايات شأن نزول يكى از 8 نفر مسيحى شامى است.[1]. كشفالاسرار، ج 1، ص 555؛مجمعالبيان، ج 3، ص 361
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 188، 191
[3]. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 120؛ الصحيحمن سيره، ج 2، ص 93- 94
[4]. اسد الغابه، ج 1، ص 355؛ الاصابه، ج1، ص 404- 405
[5]. اسدالغابه، ج 1، ص 355؛ الاصابه، ج 1،ص 404