پيامبر پس از فراغت از غزوه بنىقريظه، خمس غنايم و اسيران را جدا كرد و مابقى را ميان جنگجويان مسلمان قسمت كرد؛ براى سواره نظام سه سهم (دو سهم براى اسب و يك سهم براى صاحبش) و براى پياده نظام يك سهم در نظر گرفت.[1]واقدى[2]شمار سواره نظام را 36 و يعقوبى[3]38 تن ذكر كردهاند. به موجب گزارشى سلاحهايى كه در اين غزوه به غنيمت گرفته شد شامل 1500 شمشير، 300 زره و 000/ 1 نيزه بوده است.[4]در تعداد اسيران نيز نظرها يكسان نيست؛ برخى تعداد آنها را 700، 750[5]و عدهاى 000/ 1[6]تن گزارش كردهاند. گفته شده است كه پيامبر از ميان اسيران، 6 دختر را به بينوايان بنىهاشم و يكى را نيز به نام ريحانه، دختر شمعون بن زيد[7]يا دختر عمرو بن خناقه (بطنى از قريظه[8]) را سهم خود قرار دادند.[9]ابن سعد انتساب قرظى بودن وى را به سبب ازدواجش با فردى از اين قبيله دانسته است.[10]ريحانه تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود، در ملك آن حضرت قرار داشت.[11]پس از آن به فرمان پيامبر اسيران را به سرپرستى سعد بن زيد اشهلى[12]به نجد بردند و با فروش آنها، اسب و سلاح خريدند.[13]مطابق گزارشى ديگر اسيران را نيز همچون غنايم پس از جدا كردن خمس آن ميان رزمندگان تقسيم كردند.[14]
اين غزوه كه در اواخر ذيقعده سال پنجم هجرت، آغاز شده بود[15]، در روز پنجشنبه،[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص244؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52
[2]. المغازى، ج 2، ص 521
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52
[4]. المغازى، ج 2، ص 510؛ الطبقات، ج 2، ص75
[5]. مجمعالبيان، ج 8، ص 553؛ غررالتبيان،ص 420
[6]. المغازى، ج 1، ص 523
[7]. اسد الغابه، ج 5، ص 460
[8]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 185؛ البداية والنهايه، ج 5، ص 101
[9]. المحبر، ص 93؛ السيرة النبويه، ابنكثير، ج 4، ص 604؛ سبل الهدى، ج 11، ص 219
[10]. الطبقات، ج 8، ص 129
[11]. الطبقات، ج 8، ص 130؛ تاريخ يعقوبى،ج 2، ص 52
[12]. المحبر، ص 94؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص253
[13]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص245؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 53
[14]. فتوح البلدان، ص 24
[15]. المغازى، ج 2، ص 496؛ انساب الاشراف،ج 1، ص 433؛ المحبر، ص 113
7 روز گذشته از ذيحجّه پايان يافت[1]و پيامدهاى مهمى از خود برجاى گذاشت كه مىتوان به پاك شدن جبهه داخلى از يهود پيمانشكن، تقويت بنيه مالى مسلمانان به وسيله غنايم قابل توجّه اين غزوه، فرو ريختن پايگاه مشركان عرب در مدينه، هموار شدن راه پيروزى آينده و تحكيم موقعيت حكومت اسلامى در نظر دوست و دشمن اشاره كرد.[2]گفته شده است كه مراد از «ارض» در آيه«و اورَثَكُم ارضَهُم وديرَهُم و امولَهُم و ارضًا لَم تَطَوها وكانَ اللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَديراً/و زمينها و خانه و اموالشان را در اختيار شما گذاشت و همچنينزمينى را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد و خداوند بر هرچيز تواناست» (احزاب/ 33، 27)، سرزمين و املاك يهود بنىقريظه است كه شامل عقار و نفيل، برقه، مثيب و اعواف (متعلق به فردى به نام خنافه و از صدقات رسول خدا[3]) بود. گويند: رسول خدا اعواف، برقه، مُثيب، دلال، حسنى، صافيه و مَشربه ام ابراهيم را در سال هفتم وقف كرد[4]و مراد از اموال در آيه اثاث، چارپايان، سلاح و درهم و دينار است.[5]
از ابنزيد نقل شده است كه منظور از ضمير در«ارضَهُم و ديرَهُم»بنىقريظه و بنىنضير هستند، هرچند به اعتقاد طبرى درست آن است كه بگوييم مراد، بنىقريظهاند[6]و در اينكه منظور از«ارضًا لَم تَطَوها»كدام سرزمين است در ميان مفسران اختلاف است؛ بعضى آن را اشاره به سرزمين خيبر و بعضى ديگر به مكّه و عدهاى سرزمين روم و ايران دانستهاند؛ ولى آنچه با ظاهر آيه سازگارى دارد آن است كه اين زمين در همين ماجراى جنگ بنىقريظه به تصرف مسلمانان درآمد.[7]به نقل مجاهد مقصود از«فَما او جَفتُم»در آيه«و ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِنهُم فَما او جَفتُم عَلَيهِ مِن خَيلٍ و لا رِكابٍ و لكِنَّ اللَّهَ يُسَلّطُ رُسُلَهُ عَلى مَن يَشاءُ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير/و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد شما براى تصاحب آناسب يا شترى بر آن نتاختيد؛ ولى خدا فرستادگانش را بر هركه بخواهد چيره مىگرداند، و خدا بر هر كارى تواناست» (حشر/ 59، 6) اموال بنىقريظه است كه پيامبر به مهاجران قريش اختصاص داد. نيز به نقل ابن عباس آيه[8]«و ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اهلِ القُرى فَلِلَّهِ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى .../ آنچه را خداوند از اهل اين آبادى به رسولش باز گرداند، از آنِ خدا و[1]. الطبقات، ج 2، ص 74؛ فتوح البلدان، ص35
[2]. نمونه، ج 17، ص 274
[3]. تاريخالمدينه، ج 1، ص 175، 212
[4]. همان، ص 175
[5]. فتح القدير، ج 4، ص 274
[6]. جامعالبيان، مج 11، ج 20، ص 187
[7]. نمونه، ج 17، ص 271
[8]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 46
رسولش و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و درراهماندگان است ...» (حشر/ 59، 7) درباره اموال«أهل القرى»كه عبارت از بنىقريظه، بنىنضير، اهل خيبر، فدك و روستاهاى عُرَينهاند نازل شده است[1]؛ امّا قرطبى منظور از آن را اموال بنىقريظه دانسته است.[2]
از ميان بنىقريظه راويانى برخاستند. كعببن سليم قرظى راوى حديث على عليه السلام و دو تن از فرزندان كعب به نامهاى محمد و اسحاق و عطيه قرظى از آن جملهاند.[3]
منابع
احكام القرآن، جصاص؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ بحوث المؤتمر الدولى التاريخ؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ تاريخ الاممو الملوك، طبرى؛ تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله؛ تاريخ تحليلى اسلام؛ تاريخ سياسى اسلام (سيره رسول خدا)؛ تاريخ الشعوب الاسلاميه؛ تاريخ صدر اسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ تفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام؛ تفسير نورالثقلين؛ تفسير نمونه؛ التكميل والاتمام لكتاب التعريف والاعلام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ الروض الانف؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فتح القدير؛ فتوح البلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المصنف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخالعرب قبل الاسلام؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ النهاية فى الفتن و الامم؛ النكت و العيون، ماوردى؛ وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله؛ يهود حجاز و پيامبر صلى الله عليه و آله.[1]. مجمعالبيان، ج 9، ص 390؛ تفسير بغوى،ج 4، ص 290؛ غرر التبيان، ص 505
[2]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 11
[3]. الانساب، ج 4، ص 475
بنىقَيْنُقاع
مهران اسماعيلى
بنىقَيْنُقاع: از قبايل يهودى يثرب
آنان به جهت مخالفتهايشان با پيامبر همچون دو قبيله يهودى ديگر (بنىقريظه و بنىنضير) اخبارشان به طور گستردهاى در منابع آمده است.
درباره تبار بنىقينقاع اطلاع قابل توجهى وجود ندارد. تنها هنگامى كه سخن از اسلام آوردن يكى از ايشان يعنى عبدالله بن سلام به ميان مىآيد، نسب وى را به حضرت يوسف عليه السلام يا بنىاسرائيل (فرزندان يعقوب)[1]مىرسانند. به نظر ابوالفرج، از آنجا كه عربها به نسب خود اهميت مىدادهاند و وى نتوانسته براى بنىقينقاع سلسله نسبى بيابد، بايد آنان را در شمار قبايل غير عرب در نظر گرفت.[2]وى در بخش ديگرى از كتابش آنان را اسرائيلى (از تبار حضرت يعقوب) برشمرده است.[3]استدلال ابوالفرج براى اثبات تبار اسرائيلى بنىقينقاع پذيرفتنى نيست، زيرا به باور عمده محققان، فرهنگ يهوديان يثرب، فرهنگى عربى بود و طبيعتاً آنان نيز به نسب اهميت مىدادند و براى خلأ نسب نامه ايشان بايد دلايل ديگرى جست، از اين رو و با توجه به اينكه بسيارى از يهوديان يثرب عربتبار بودند (ظ اوس و خزرج) براى اثبات تبار اسرائيلى ايشان شواهد موجود كافى نيست تا بتوان از هجرت، زمان وعلل آن سخن گفت. در اين زمينه قبايل يهودى ديگر وضعيت بهترى دارند. (ظ بنىنضير، بنىقريظه)
گفته شده كه بنىقينقاع پيش از مهاجرت اوس و خزرج در يثرب مستقر شده بودند.[4][1]. الاستيعاب، ج 3، ص 922؛ الطبقات، ج 2،ص 353؛ اسدالغابه، ج 3، ص 176
[2]. الاغانى، ج 3، ص 110
[3]
[4]3-. همان، ج 22، ص 113
در تحولاتى كه به چيرگى اوس و خزرج بر يهوديان يثرب انجاميد هيچ اشارهاى به ايشان نشده و مشخص نيست تغييرات يثرب چه تأثيرى بر وضعيت ايشان در آن منطقه نهاده است.
از بنىقينقاع در دوره جاهلى اطلاعات معدودى به جا مانده است. بنا به گزارشى شيبة بن هاشم (عبدالمطلب جد پيامبر) كه از مادرى خزرجى زاده شده بود حدود 100 سال پيش از هجرت پيامبر در قلعههاى خزرج و بنىقينقاع، همبازى ديگر كودكان خزرج بود تا آنكه عمويش مطلب از او با خبر شد و وى را به مكه برد و از آن پس به عبدالمطلب شهرت يافت.[1]اين گزارش اگر درست باشد، حكايت از روابط كهن و ريشهدار بنىقينقاع و خزرج دارد.
منابع اسلامى نيز از همپيمانى قينقاع و خزرج سخن گفتهاند؛ اما كمتر مىتوان به زمان آغاز همپيمانى آنها دست يافت.[2]در نبرد بعاث كه اندكى پيش از حضور پيامبر در يثرب ميان اوس و خزرج روى داد بنىقينقاع و خزرج هر دو از يك مجموعه محسوب مىشدند و از اين رو اوس و خزرج هر دو براى جلب نيروهاى بيشتر توجهشان به بنىقريظه و بنىنضير جلب شد.[3]در نتيجه روابط يهوديان يثرب از جمله بنىقينقاع با يكديگر تحت الشعاع روابط اوس و خزرج شكل گرفته بود.
از رؤسا، بزرگان و زيرمجموعههاى بنىقينقاع اطلاع چندانى در دست نيست. در برخى گزارشها از بنىعمرو به عنوان يكى از شاخههاى ايشان ياد شده است.[4]
درباره مناطق مسكونى بنىقينقاع نيز گزارشهاى صريحى وجود ندارد. در برخى گزارشها آمده كه ايشان در يثرب در نزديكى پل (جسر) قرار داشتند.[5]در گزارشهاى ديگر[1]. البدء و التاريخ، ج 4، ص 12
[2]. دلائل النبوه، ج 3، ص 174؛ الدرر، ص180؛ المغازى، ج 1، ص 179؛ ج 2، ص 510
[3]. الكامل، ج 1، ص 517؛ الاغانى، ج 3، ص26
[4]. الطبقات، ج 8، ص 123
[5]. معجمالبلدان، ج 5، ص 117
سخن از حركت پيامبر از بازار بنىقينقاع به مسجد يا خانه فاطمه عليها السلام در ميان است[1]؛ همچنين برخى از فقرا در اعزام به تبوك در سال نهم هجرى اسلحه، مركب يا توشه كافى نداشتند از اين رو محله بنىقينقاع از انصار درخواست كمك مىكردند[2]؛ همچنين در منابع صحابهنگارانه از همپيمانى برخى از اعضاى بنىقينقاع با قبايل خزرجى منشعب از عوف بن خزرج (كه در نزديكى مسجد قرار داشتند) خبر مىدهند.[3]برآيند گزارشها نشان مىدهد كه بنىقينقاع در مناطقى سكونت داشتند كه نزديك به مناطق خزرجى بود.
همپيمانى ايشان با يكديگر نيز مؤيد همين احتمال است.
در حوزه اقتصاد بنىقينقاع ادعا شده كه همگى ايشان ريختهگر بودند.[4]صاغانى نيز واژه قينقاع را تشكيل شده از واژه «قين» به معناى آهنگر و «قاع» نام يكى از قلعههاى يثرب دانسته است.[5]البته احتمال آنكه اعضاى يك قبيله همگى كسب و حرفه يكسانى داشته باشند بعيد است. اينكه گفته شده: آنها زمينهاى كشاورزى نداشتند[6]نمىتواند درست باشد و تنها به اين نكته اشاره دارد كه اقتصاد آنان عموماً مبتنى بر كشاورزى نبوده است. گزارشهايى هم كه از زمينهاى بنىقينقاع سخن مىگويند مؤيد اين مدعايند.[7]
بيش از همه به بازار بنىقينقاع به عنوان يكى از عمدهترين بازارهاى يثرب اشاره شده است كه افزون بر داد و ستد، از مراكز تجمع يثربيان به شمار مىآمده[8]و كاركرد[1]. تاريخ دمشق، ج 13، ص 193
[2]. تاريخ دمشق، ج 62، ص 357
[3]. تاريخ دمشق، ج 29، ص 100، 357
[4]. المغازى، ج 1، ص 179
[5]. عمدة القارى، ج 15، ص 18
[6]. الثقات، ج 1، ص 210
[7]. السنن الكبرى، ج 5، ص 316
[8]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 289؛ الاغانى،ج 3، ص 20- 21
اطلاعرسانى داشته و به رغم تبعيد بنىقينقاع در سالهاى نخستين پس از هجرت، همچنان تا سالها ادامه حيات داده است.[1]
پس از هجرت پيامبر و سكونت ايشان در ميان قبيله خزرجى بنىنجار، پذيرش اسلام از سوى يثربيان شتاب گرفت. پيامبر با تكيه بر پشتوانه نومسلمانان يثرب و براى ايجاد امنيت، پيمان نامهاى را ميان قبايل متعدد يثرب منعقد كرد كه در آن از قبايل متعدد و همچنين از يهوديان يثرب سخن به ميان آمده است؛ اما در اين پيمان اشارهاى به يهوديان بنىقينقاع نشده است.[2]
مغازى نگاران به اتفاق از عهد شكنى آنان به عنوان عامل رويارويى پيامبر با ايشان سخن گفتهاند[3]؛ اما گزارش مستقلى وجود ندارد كه از اين پيمان، نماينده بنىقينقاع و مفاد پيمان حكايت كند. برخى فنحاص را رهبر بنىقينقاع دانستهاند[4]؛ اما قراردادى ميان او و پيامبر نيز گزارش نشده است. در عين حال جاى هيچ ترديدى وجود ندارد كه بنىقينقاع با پيامبر پيمان بسته بودند، زيرا ايشان از طرفى همپيمان خزرج بودند و از طرف ديگر خزرجيان عموماً به پيامبر متمايل شده بودند، به گونهاى كه بزرگان ايشان همچون عبدالله بن ابى نيز با اكراه اسلام را پذيرفته بودند (ظ اوس و خزرج) و از اين رو بنىقينقاع چارهاى جز همپيمانى نداشت.
مىتوان با اطمينان گفت كه يهوديان بنىقينقاع به لحاظ موقعيت مسكونى و همچنين همپيمانان خزرجيشان نسبت به ديگر يهوديان يثرب ارتباط و تماس بيشترى با مسلمانان داشتند، به ويژه كه پيامبر در ميان قبايل خزرجى مستقر شده و مسجد خود را بنا كرده بود.
بررسى شأن نزولهاى گزارش شده ذيل آياتى كه خطاب به يهوديان است به خوبى مؤيد اين نكته است.
در آغاز حضور پيامبر تا يك سال و اندى يهوديان بنىقينقاع و نيز ديگر يهوديان يثرب با مسلمانان ارتباط نزديكى داشتند. پيامبر كه اميد فراوانى به اسلام آوردن ايشان داشت، از مسلمانان خواسته بود از رفتارهاى ناپسند ايشان درگذرند و خداوند نيز خبر داده بود كه ايشان شما را بسيار آزار خواهند داد. (آلعمران/ 3، 186)[1]. تاريخ دمشق، ج 62، ص 357
[2]. السنن الكبرى، ج 8، ص 106؛السيرةالنبويه، ج 2، ص 348
[3]. المغازى، ج 1، ص 176؛ الدرر، ج 1، ص141، الاكتفاء، ج 2، ص 59- 60
[4]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 266؛التبيان، ج 3، ص 73؛ مجمع البيان، ج 2، ص 465
از ميان 51 عالم يهودى كه ابن هشام به نقل از ابن اسحاق در ميان قبايل يهودى بنىقريظه، بنىنضير و بنىقينقاع برشمرده است 28 تن از بنىقينقاع هستند (معادل تقريبى 51% از ايشان).[1]افراد برجستهاى كه در منابع تفسيرى نيز بارها از ايشان سخن به ميان آمده است عبارتاند از: رفاعة بن زيد، فنحاص، سويد بن حارث، مالك بن ضيف، رافع بن حريمله، رفاعة بن قيس، رافع بن ابى رافع، شاس بن قيس، نعمان بن ابى اوفى و بحرى بن عمرو.
از گزارشهاى تفسيرى موجود برمىآيد كه آنها از فرصتهاى گوناگون براى ترديدافكنى در باورهاى مسلمانان بهره بردند. ترديد در نزول وحى بر پيامبر (انعام/ 6، 91)، درخواست برخى معجزههاى خاص (آلعمران/ 3، 184؛ بقره/ 2، 108، 118، 183) و هدايت به آيين يهود (بقره/ 2، 113، 135) از اين موارد بوده است؛ همچنين ايشان خود را دوستان خدا (مائده/ 5، 18) و امت برتر مىدانستند. (آلعمران/ 3، 110)
با تغيير قبله از بيتالمقدس به سوى كعبه روابط پيامبر و يهود رسماً سردتر شد.
هنگامى كه برخى مسلمانان براى دريافت كمك مالى نزد آنان رفتند، خداى مسلمانان را فقير خواندند. (آلعمران/ 3، 181) آنها همچنين اسلام، پيامبر و مسلمانان را به سخره گرفتند (آلعمران/ 3، 23؛ مائده/ 5، 57؛ بقره/ 2، 104) و مانع حركت در راه خدا (سبيل الله) شدند (آلعمران/ 3، 99)، از اين رو خداوند از مسلمانان خواست با ايشان قطع رابطه كنند (مائده/ 5، 57) و آنان را تا زمانى كه به احكام واقعى تورات تن در ندهند، ناچيز و بىارزش دانست. (مائده/ 5، 68)
مفسران ذيل آيات 100[2]، 104[3]، 108[4]، 113[5]، 118[6]، 135[7]، 142[8]بقره/ 2؛[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 369
[2]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 620
[3]. همان، ص 659؛ التبيان، ج 1، ص 388؛مجمعالبيان، ج 1، ص 336
[4]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 676؛زادالمسير، ج 1، ص 111
[5]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 692
[6]. همان، ص 715
[7]. مجمعالبيان، ج 1، ص 402؛ اسبابالنزول، ص 25
[8]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 5