در سال نهم بنا به فرمان پيامبر، مشركان از حضور در مكه منع شدند و تنها قبايل مشرك همپيمان با آن حضرت از جمله بنىمدلج از اين حكم مستثنا شدند كه اين امر در آيات نخست سوره توبه انعكاس يافت. اين آيات، اعلام بيزارى خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله از مشركان و لغو يك جانبه همه پيمانهايى است كه با مسلمانان داشتند، مگر آنان كه به عهد و پيمان خود وفادار ماندند، چيزى از آن فروگذار نكردند، آسيبى به مسلمانان نزدند و ديگران را برضدّ مسلمانان يارى نكردند[1]:«الَّا الَّذينَ عهَدتُم مِنَ المُشرِكينَ ثُمَ لَميَنقُصوكُم شيًا ولَم يُظهِروا عَلَيكُم احَدًا فَاتِمّوا الَيهِم عَهدَهُم الى مُدَّتِهِم ...» «كَيفَ يَكونُ لِلمُشرِكينَ عَهدٌ عِندَ اللَّهِ و عِندَ رَسولِهِ الَّا الَّذينَ عهَدتُم عِندَ المَسجِدِ الحَرامِ ...».
(توبه/ 9، 4، 7)
بنى مدلج پس از رسول خدا
پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله، بنىمدلج از اطاعت دولت مدينه سر برتافت و با اعلام اينكه حاضر به دادن زكات نيست با طليحه اسدى (از مدعيان نبوت) همراه شد[2]؛ همچنين عدهاى ديگر از بنىمدلج همراه با يكى از قبايل كنانى و همپيمان خود به نام بنوشنوق در منطقه ابارق تهامه سر به شورش برداشتند كه عتاب بن اسيد فرماندار مكه برادر خود خالد را براى سركوبى آنان فرستاد. وى توانست با كشتن تعداد بسيارى از شورشيان بهويژه بنو شنوق، اوضاع را آرام كند.[3]
بنومدلج پس از اين در فتوحات شركت كردند و در خربتاى مصر مسكن گزيده، با ذُبحان از قبايل حِمْيَرى همپيمان شدند.[4]اين قبيله همچنين در سال 23 قمرى همراه عمرو بن عاص در فتح طرابلس غرب شركت كردند.[5]
قتل عثمان براى مدلجيان ناگوار بود، از اين رو از طريق يزيدبن حارث مدلجى به[1]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 80؛ مجمعالبيان، ج 5، ص 18
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 476
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 533
[4]. فتوح مصر و اخبارها، ص 254
[5]. فتوح مصر و اخبارها، ص 295؛ معجمالبلدان، ج 4، ص 25
قيسبن سعد والى اميرمؤمنان، امام على عليه السلام بر مصر، پيام رساندند كه با وى سر ستيز ندارند؛ اما از وى خواستند همچون دوره رسول خدا صلى الله عليه و آله، آنان را تا مشخص شدن سرانجام كار به حال خود واگذارد.[1]قيس بن سعد هنگامى كه كارگزارى مصر را به محمدبن ابى بكر واگذاشت بدو سفارش كرد تا مدلجيان را به حال خود رها سازد، زيرا آنان براى وى مشكلساز نخواهند بود.[2]پلى به نام قنطره بنى مدلج در دمشق نيز نشان از حضور مدلجيان در منطقه شامات دارد.[3]
بنىمدلج در ناآراميهاى دوره مأمون (198- 218 ه. ق.) در اسكندريه مصر نقش برجستهاى داشتند[4]و در نهايت سركوب شدند.[5]آنان در دوره تسلط تركان بر دستگاه خلافت، بر اثر فشارهاى واليان ترك آن مناطق سر به شورش برداشتند.[6]
منابع
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة النسب؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ سنن الدارمى؛ السنن الكبرى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح مسلم بشرح النووى؛ الطبقات الكبرى؛ الغارات؛ غريب الحديث؛ فتوح مصر و اخبارها؛ كتاب النسب؛ اللباب فى تهذيب الانساب؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسند احمد بن حنبل؛ المصنف؛ المصنف فى الاحاديث و الآثار؛ معجمالبلدان؛ معجم قبائل العرب القديمة والحديثه؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنمق فى اخبار قريش؛ الولاة و كتاب القضاة.[1]. الغارات، ج 1، ص 212؛ تاريخ طبرى، ج3، ص 551
[2]. الولاة و كتاب القضاة، ص 27
[3]. معجم البلدان، ج 5، ص 330
[4]. الولاة و كتاب القضاة، ص 149-/ 153؛تاريخ يعقوبى، ج 2، 446
[5]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 446؛ الولاة وكتاب القضاة، ص 164
[6]. الولاة و كتاب القضاة، ص 153
بنىمُصطَلِق
قاسم خانجانى
بنىمُصطَلِق: تيرهاى از قبيله خزاعه
تيرهاى مهم از قبيله خزاعه و يكى از نبردهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را با نام بنىمُصْطَلِق مىشناسند. بنىمصطلق را به اختصار «بَلْمُصْطَلِق» نوشتهاند.[1]جد اعلاى اين قبيله، جذيمة (مصطلق) بن سعد بن عمرو بود[2]كه به سبب صداى خوب و بلندش او را مصطلق خواندهاند.[3]به رغم شهرت قبايل منتسب به خزاعه به ازديان يمنىتبار[4]برخى از نسب عدنانى ايشان سخن گفتهاند.[5]مادر مصطلق، امّ خارجه بنت سعد بن عبدالله به سبب شتاب و آسانگيرى در ازدواج خود ضرب المثل شده بود.[6]
آبها و سرزمينها
از «مُرَيْسيع»، آبى در نجد و در 8 منزلى مدينه[7]و «شُهد» به عنوان منابع آبى و از «راحَة فرُوع»[8]و «عُسْفان»[9]به عنوان سكونتگاههاى ايشان نام بردهاند، بر اين اساس ايشان در مناطق ميان مكه و مدينه سكونت داشتهاند. بنىالمصطلق در بازار عُكاظ حاضر مىشدند و در فعاليتهاى آن شركت داشتند.[10]بعدها برخى از ايشان در مدينه سكونت يافتند.[11][1]. الطبقات، ج 2، ص 48
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 239، 468
[3]. الاشتقاق، ج 2، ص 476
[4]. المعارف، 108؛ ر. ك: المفصل، ج 4، ص440
[5]. ر. ك: جمهرة انساب العرب، ص 10، 480
[6]. همان، ص 389؛ المحبر، ص 398
[7]. معجم ما استعجم، ص 88؛ الطبقات، ج 2،ص 48
[8]. معجم البلدان، ج 3، ص 12
[9]. معجم مااستعجم، ج 3، ص 942
[10]. المفصل، ج 7، ص 377
[11]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 268
پيشينه تاريخى
بنىمصطلق را از قبايلى دانستهاند كه در كنار كوه «حُبْشىّ» در پايين مكه گرد آمده، با قريش پيمان بستند كه تا شب و روز برپاست و تا كوه حبشى بر جاى خود استوار است در مقابل ديگران متحد باشند و از اين رو آنان را به نام آن كوه «احابيش قريش» خواندهاند.[1](ظ بنىليث) گرچه قبايلى را كه با خزاعه پيمان داشتهاند شايد بتوان از همپيمانان بنىمصطلق نيز به شمار آورد؛ اما بايد از بنىمدلج به عنوان مهمترين همپيمان بنى مصطلق نام برد.[2]درباره زير مجموعههاى بنىمصطلق اطلاع چندانى وجود ندارد.
غزوه بنىالمصطلق
اين غزوه را به سبب نسبتهاى مختلف به نامهايى گوناگون مىشناسند؛ غزوه مُرَيْسيع[3]به اعتبار آب آنها در نجد، غزوه نجد از آن رو كه آب مريسيع در آن سرزمين جارى بود[4]و غزوه بنىمصطلق به سبب آنكه اين نبرد با تيره بنىمصطلق روى داد. برخى برخلاف مشهور اين غزوه را به نام محارب هم ناميدهاند؛ اما به نظر برخى، محارب نام غزوه ديگرى است.[5]
بنا به گزارشها بنى مصطلق به رياست حارث بن ابى ضرار به همراه گروهى از صحرانشينان با خريد سلاح و تداركات لازم آماده نبرد با رسول خدا صلى الله عليه و آله شدند. در پى اين اقدام رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا بُرَيدة بن حصيب اسلمى را براى كسب اطلاع به سوى بنى مصطلق فرستاد. بريده نزد آنان چنين وانمود كرد كه مىخواهد به كمك بنىمصطلق[1]. المنمق، ص 229- 231؛ لسان العرب، ج 3،ص 21، «حبش»
[2]. الطبقات، ج 2، ص 48
[3]. الطبقات، ج 8، ص 93؛ الآحاد والمثانى،ج 5، ص 283؛ الثقات، ج 1، ص 263
[4]. معجم مااستعجم، ج 3، ص 88
[5]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 278
بيايد و چون از آمادگى آنان براى نبرد با مسلمانان آگاه شد بازگشت و به رسول خدا صلى الله عليه و آله اطلاع داد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مسلمانان را از ماجرا آگاه ساخت و براى نبرد گسيل داشت.
درباره زمان اين غزوه اختلاف است؛ به گفته واقدى و برخى ديگر[1]در روز دوشنبه دوم شعبان سال پنجم هجرى رخ داد؛ اما برخى زمان آن را روز شنبه اول ماه شعبان[2]سال ششم دانستهاند.[3]بخارى نيز به نقل از موسى بن عُقْبَه زمان آن را سال چهارم گفته است.[4]
بيشتر منابع گفتهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله زيد بن حارثه را در مدينه گماشت؛ اما از ابوذر و ديگران نيز به عنوان جانشين پيامبر در مدينه ياد شده است.[5]در اين غزوه پيامبر دو تن از همسرانش (عايشه و ام سلمه) را همراه داشت.[6]شمار سپاه اسلام را 700 نفر ثبت كردهاند.[7]آنان 30 اسب داشتند كه 10 اسب از مهاجران و 20 اسب از انصار بود.
رسول خدا نيز دو اسب داشت. اميرمؤمنان، امام على عليه السلام از جمله اسبسواران بودند.[8]بسيارى از منافقان نيز كه پيش از اين در غزوهها شركت نمىكردند، در اين غزوه به طمع غنيمت و امور دنيوى و نيز نزديك بودن مسير، با رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه شدند.[9]
مسلمانان در مسير خود در بُقْعاء به جاسوسى از بنىمصطلق برخورد كردند كه براى كسب خبر از سپاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاده شده بود. چون از او خبر گرفتند اظهار بىاطلاعى كرد؛ اما پس از تهديد خبر داد كه حارث بن ابى ضرار با گروهى فراوان براى نبرد با مسلمانان آماده شدهاند. پس از اين حارث بن ابى ضرار و يارانش از حركت مسلمانان براى نبرد آگاه شدند و دريافتند كه جاسوس آنان اسير و كشته شده است.
حارث و يارانش از اين خبر به شدت اندوهگين و هراسان شدند و سپس كسانى كه با بنىمصطلق همراه شده بودند پراكنده شدند.
رسول خدا در كنار آب مُرَيْسيع فرود آمد و در همان حدود نبرد آغاز شد. شعار[1]. المغازى، ص 404؛ الطبقات، ج 2، ص 48
[2]. المحبر، ص 114
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص289؛ المحبر، ص 114؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 109
[4]. صحيح البخارى، ج 5، ص 55
[5]. التنبيه و الاشراف، ص 215؛ عيونالاثر، ج 2، ص 79؛ سبل الهدى، ج 4، ص 344
[6]. المغازى، ج 2، ص 426- 428
[7]. السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 3، ص 297
[8]
[9]8-. المغازى، ج 1، ص 405
مسلمانان در اين غزوه بنا بر روايتى «ألا إلى الله ألامر»[1]و بنابر گزارشى «يا منصورُ امِتْ» بود.[2]گفتهاند: حمله مسلمانان چنان غافلگيرانه بود كه 10 نفر از بنىمصطلق كشته شدند.
بسيارى از مردها از جمله رهبر بنىمصطلق گريختند و زنان و كودكانشان به اسارت درآمدند كه شمار اسيران را حدود 100 خانواده[3]و مقدار غنايم را 000/ 2 شتر و 000/ 500 گوسفند دانستهاند.[4]
جُويرِيّه دختر حارث بن ابى ضِرار در شمار اسيران و سهم ثابت بن قيس بود كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله آزاد شد و به ازدواج آن حضرت درآمد. سپس تمام زنان بنى مصطلق كه به اسارت مسلمانان درآمده بودند آزاد شدند، از اين رو عايشه گفت: از جويريه زنى بابركتتر براى زنان قبيلهاش نديدم كه پس از ازدواج با پيامبر صلى الله عليه و آله 100 خانوار آنان آزاد شدند.[5]برخى از اسيران نيز با پرداخت فديه آزاد شدند[6]؛ همچنين گفته شده: مقرر شده بود ايشان فديه بدهند؛ اما مسلمانان به احترام پيامبر كه داماد بنىمصطلق شناخته مىشد اسيران خود را بدون فديه آزاد كردند.[7]
برخى مفسران آيه«لَن يَضُرّوكُم الّا اذىً و ان يُقتِلوكُم يُوَلّوكُمُ الادبارَ ثُمَّ لا يُنصَرون»(آل عمران/ 3، 111) را خبر غيبى قرآن و حاكى از پيروزيهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرار دشمنان از جمله بنىمصطلق دانستهاند.[8]مفاد آيه اين است كه آنان هرگز نمىتوانند به شما زيان برسانند، جز آزارهاى مختصر و اگر با شمار پيكار كنند، به شما پشت خواهند كرد.
سپس كسى آنان را يارى نمىكند.
از گزارشهاى متعدد درباره برخى حوادث اين غزوه چنين برمىآيد كه مسلمانان در اين غزوه با مشكل كمآبى روبهرو بودند، به گونهاى كه برخى مسلمانان براى غسلهاى[1]. بحارالانوار، ج 19، ص 163
[2]. بحارالانوار، ج 20، ص 290
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 111
[4]. المغازى، ج 1، ص 410؛ الطبقات، ج 2، ص49
[5]. المحبر، ص 90؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 111
[6]. المغازى، ج 1، ص 412؛ الطبقات، ج 2، ص49
[7]. المغازى، ج 1، ص 411
[8]. روضالجنان، ج 5، ص 16
واجب خود دچار مشكل شدند از اين رو آيه تيمم نازل شد و دستور تيمم را بيان كرد.[1]بخشى از اين آيه چنين است:«... و ان كُنتُم مَرضى او عَلى سَفَرٍ او جاءَ احَدٌ مِنكُم مِنَ الغاطِ او لمَستُمُ النّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيّبًا فامسَحوا بِوُجوهِكُم وايديكُم انَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُورا/و اگر بيماريد يا مسافر يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان درآميختهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح كنيد كه خداوند بخشنده و آمرزنده است». (نساء/ 4، 43) برخى منابع درباره معجزهاى از پيامبر در ارتباط با مشكل كم آبى مسلمانان آوردهاند كه وقتى رسول خدا دست در ظرف مىبرد چندان از انگشتان آن حضرت آب مىجوشيد كه سپاهى عظيم از آن نوشيده، سيراب مىشدند و از آن توشه برمىداشتند. شدت كمآبى حتى به درگيرى ميان مهاجر و انصار انجاميد. منابع تفسيرى نزول آيات متفاوتى را به اين درگيرى مرتبط مىدانند. بر پايه گزارشى مشهور پس از غزوه بنى مصطلق رسول خدا صلى الله عليه و آله بر سر چاهى كمآب فرود آمدند و در اين هنگام براى برداشتن آب بين سِنان بن وَبْر و جَهْجَاه بن مسعود (يا انَس بن سيار و جهجاه بن سعيد به سبب گير كردن دلو آنان به يكديگر[2]) درگيرى رخ داد. جهجاه با دست به صورت سنان زد و صورت وى خونين شد. سپس سنان از خزرجيان و جهجاه از قريشيان يارى خواستند و چيزى نمانده بود كه فتنهاى برپا شود. از سويى منافق مشهور، عبدالله بن ابَىّ، از ماجرا باخبر شد و با انتقاد از گرايش مردم به دين اسلام و يارى رسول خدا صلى الله عليه و آله به يارانش گفت: اگر به مدينه بازگردم عزيزان را وادار مىكنم تا ذليلان را از شهر بيرون رانند. زيدبن ارقم كه در آن زمان هنوز بالغ نشده بود در ميان اين جمع بود و ماجراى عبدالله بن ابىّ و سخنان وى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد؛ اما عبدالله بن ابى در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله زيد بن ارقم را به سبب نابالغ بودنش تكذيب و از رسول خدا صلى الله عليه و آله عذرخواهى كرد. به همين مناسبت آيات ذيل از سوره منافقون نازل شد و ضمن بازگو كردن سخنان عبدالله بن ابىّ، با صراحت نفاق او را تبيين كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز زيد بن ارقم را تصديق فرمود[3]:«... هُمُ الَّذينَ يَقولونَ لا تُنفِقوا عَلى مَن عِندَ رَسولِ اللَّهِ[1]. المبسوط، ج 1، ص 106؛ تفسير قرطبى، ج5، ص 139- 140
[2]. ر. ك: تفسير قمى، ج 2، ص 382
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص290- 295؛ تفسير قمى، ج 2، ص 382- 383؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 110
حَتّى يَنفَضّوا ولِلَّهِ خَزانُ السَّموتِ والارضِ ولكِنَّ المُنفِقينَ لايَفقَهون* يَقولونَ لَن رَجَعنا الَى المَدينَةِ لَيُخرِجَنَّ الاعَزُّ مِنها الاذَلَّ و لِلَّهِ العِزَّةُ و لِرَسولِهِ و لِلمُؤمِنينَ و لكِنَّ المُنفِقينَ لايَعلَمون».(منافقون/ 63، 1- 8) برخى از منابع نيز بر مبناى روايت ابنعباس اين درگيرى را در كنار آب مريسيع و بين غلام عبدالله ابىّ و غلام عمربن خطاب مىدانند و افزودهاند كه پس از آگاه شدن عمر از سخنان ناشايست عبدالله درصدد برخورد با او برآمد. بر طبق اين روايت نزول آيه 14 جاثيه/ 45 در اين باره است[1]:«قُل لِلَّذينَ ءامَنوا يَغفِروا لِلَّذينَ لا يَرجونَ ايّامَ اللَّهِ لِيَجزِىَ قَومًا بِما كانوا يَكسِبون/به مؤمنان بگو: تا از كسانى كه به روزهاى پيروزىخدا اميد ندارند مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر گروهى را به سببآنچه مرتكب مىشدهاند جزا دهد»؛ ولى با توجه به مكى بودن سوره جاثيه شايد بتوان در شأن نزول مذكور خدشه كرد و بايد اين آيه را تطبيق مفسّران بر ماجراى درگيرى دانست.
همچنين برخى مفسران از جمله ابن كثير نيز نزول آيات 73- 74 توبه/ 9 را در اين درگيرى دانسته و صدور فرمان جهاد با كافران و منافقان را در اين حادثه مىدانند[2]:
«يايُّهَا النَّبِىُّ جهِدِ الكُفّارَ والمُنفِقينَ واغلُظ عَلَيهِم ومَأوهُم جَهَنَّمُ و بِئسَ المَصير يَحلِفونَ بِاللَّهِ ما قالوا ولَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وكَفَروا بَعدَ اسلمِهِم وهَمّوا بِما لَم يَنالوا وما نَقَموا الّا ان اغنَهُمُ اللَّهُ و رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَان يَتوبوا يَكُ خَيرًا لَهُم و ان يَتَوَلَّوا يُعَذّبهُمُ اللَّهُ عَذابًا اليمًا فِى الدُّنيا والأخِرَةِ و ما لَهُم فِى الارضِ مِن ولِىّ و لانَصير/اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير. جايگاهشان جهنم و چه بد سرنوشتى است. به خدا سوگند ياد مىكنند كه سخن ناروانگفتهاند، در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته و پس از اسلام آوردنشان كافر شدهاند و تصميم به كار خطرناكىگرفتند كه به آن نرسيدند. آنان فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند و رسولش آنان را از فضل خود[1]. اسباب النزول، ص 253- 254؛ زادالمسير،ج 7، ص 125
[2]. زادالمسير، ج 3، ص 319؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 385- 386؛ سبل الهدى، ج 3، ص 417