وات)ttaW(براى حل اين تعارض حدس زده كه احتمالًا روايات مربوط به ارتباط بنىنضير با اوس حكايت از مقطع زمانى متأخرترى دارد[1]و آنان در آغاز با خزرج همپيمان بودهاند؛ امّا پس از مدتى كه قدرتيابى و سلطه خزرج را تهديدى بر ضدّ خود دانستند، با اوس پيمان بستهاند. وى آغاز همپيمانى بنىنضير با اوس را در جنگ بُعاث دانسته كه هريك از قبايل اوس و خزرج سعى كرد از همپيمانان خود در جنگ كمك گيرد و چون خزرج نگران اتحاد اوس با بنى نضير بود تنى چند از آنان را به عنوان ضمانت عدم شركت در جنگ، در اختيار گرفت؛ امّا چون عَمرو بن نُعمان خزرجى نتوانست با استفاده از اهرم گروگانها آنها را به ترك ديار خود وادار كند، گروگانهاى خود را كشت؛ امّا شاخهاى از خزرج به رهبرى عبدالله بن ابَىّ در مخالفت با اين سياست گروگانهاى خود را آزاد كردند. در پى اين اقدام بنىنضير با اوس پيمان بست و در جنگ بزرگ بعاث، بر ضدّ عمروبن نعمان خزرجى به پيروزى رسيدند.[2]
روابط بنىنضير با اوس، بيش از همپيمانى آنان در جنگ بعاث است كه وات به آن باور دارد. بر اساس برخى نقلها آنان در جنگهاى متعددى بر ضدّ خزرج و در كنار اوس قرار داشتند[3]و در همه اين جنگها براى آزادى اسيران خود به خزرج فديه پرداخت كردند.[4]همپيمانى آنان با اوس در جنگ سُمير كه از نخستين درگيريهاى اوس و خزرج[5]بود و سپس در جنگ فجار دوم[6]خبر از قدمت بيشتر روابط بنىنضير و اوس مىدهد.
به نظر مىرسد روابط اجتماعى اين دو قبيله نيز بسيار گسترده باشد، به گونهاى كه بروكلمان از تعبير «زندگى با اوس» در اين زمينه استفاده كرده است.[7]شواهد متعدد ديگرى نيز هست كه نشان مىدهد روابط بنىنضير با اوس از پيشينه قابل توجهى برخوردار بوده است، از جمله اينكه بسيارى از اوسيان دوره شيرخوارگى خود را در ميان بنىنضير سپرى كرده، يهودى شده بودند.[8]در نقلهاى ديگرى به خويشاوندى برخى از بنىنضير با انصار اشاره شده است[9]، از اين رو زمانىكه بنىنضير پيمان خود را با پيامبر[1]1 .Muhammadat Medina ,P 401 .
[2]. الكامل، ج 1، 538- 539؛ ايام العربفىالجاهليه، ص 56- 57
[3]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 159- 160؛الاغانى، ج 17، ص 123- 124
[4]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 1، ص 164
[5]. همان، ص 163
[6]. الكامل، ج 1، ص 519
[7]. تاريخ الشعوب الاسلاميه، ص 43
[8]. العجاب، ج 1، ص 613- 614
[9]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 131؛احكامالقرآن، ج 1، ص 559؛ العجاب، ج 1، ص 629
شكستند، پيامبر به نشانه ابطال پيمان اوس با آنان در امور مقدماتى غزوهاى كه بر ضدّ آنان شكل داد از عناصر اوسى بهره برد و رفتار اوسيان در اين زمينه مايه شگفتى و حيرت بنىنضير شد[1]و پس از تبعيد بنىنضير، به نشانه قدردانى، شمشير معروف آل ابىالحُقَيْق، از خانوادهاى برجسته از بنىنضير را به سعد بن مُعاذ بزرگ اوسيان بخشيد.[2]
در مورد روابط بنىنضير با قبايل خرد و كلان يهودى يثرب، اطلاع چندانى در دست نيست، جز آنكه آنان در برابر يهوديان بنىقَيْنُقاع كه همپيمان خزرج بود جنگيده بودند.[3]
تنها نكتهاى كه از روابط بنىنضير با يهوديان بنى قُرَيظَه مورد توجه قرار گرفته آن است كه آنان در روابط حقوقى خود با بنىقريظه تبعيضآميز عمل مىكردند و بنىقريظه ناچار بود ديه خود را به صورت مضاعف به بنىنضير بپردازد.[4]آنان بدين منظور توافقنامهاى را در دوره جاهلى بر بنىقريظه تحميل كرده بودند[5]كه مفاد آن متفاوت گزارش شده است؛ بنا به روايتى در حادثهاى چون قتل اگر قاتل از بنىقريظه بود افزون بر پرداخت ديه قصاص هم مىشد؛ امّا اگر از بنىنضير بود نيمى از ديه را مىپرداخت و در مراسمى با گِل صورتش را سياه كرده، سوار بر الاغ در ميان مردم مىگردانند.[6]بنا به روايت ابن عباس بابت ديه قتل نفس، بنىقريظه 140 و بنىنضير 70 بار شتر خرما پرداخت مىكردند.[7]در روايت ابن ابى زنّاد اين ميزان به 100 بار شتر براى بنىقريظه و 50 بار شتر براى بنىنضير تقليل يافته است.[8]به روايت سدّى بنىنضير 60 بار شتر مىپرداخت؛ امّا قاتل قُرَظى[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224؛ الاغانى، ج17، ص 122؛ سبل الهدى، ج 4، ص 320
[2]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 569
[3]. الاغانى، ج 3، ص 26؛ الكامل، ج 1، ص517
[4]. تفسير بغوى، ج 1، ص 144؛ ج 2، ص 38؛مجمع البيان، ج 3، ص 300- 301؛ بحارالانوار، ج 22، ص 27
[5]. تفسير بغوى، ج 2، ص 38
[6]. بحارالانوار، ج 20، ص 166- 167
[7]. تفسير بغوى، ج 1، ص 144؛ ج 2، ص 38؛مجمعالبيان، ج 3، ص 300؛ بحارالانوار، ج 22، ص 27
[8]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 346؛ تفسيرقرطبى، ج 6، ص 187
قصاص مىشد.[1]
بنىقريظه در سالهاى نخست هجرت، با توجه به شناختى كه از موقعيت پيامبر پيدا كرده بودند براى لغو توافقنامه مذكور از پيامبر خواستند تا ميان آنان و بنىنضير داورى كند. بر اساس روايات تفسيرى، خداوند طى آيات 43- 45 مائده/ 5 بر آنها خرده گرفته كه با وجود تورات چرا از تو خواستهاند ميان آنها قضاوت كنى؟ مگر در آن نيامده كه جان در برابر جان و چشم در برابر چشم و ...:«و كَيفَ يُحَكّمونَكَ و عِندَهُمُ التَّورةُ ...* ... و كَتَبنا عَلَيهِم فيها انَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والانفَ بِالانفِ والاذُنَ بِالاذُنِ والسّنَّ بِالسّنّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما انزَلَ اللَّهُ فَاولكَ هُمُ الظلِمون».[2]به روايت واقدى در آيه 41 اين سوره از توافقنامه اين دو قبيله به «تحريف كلمه» ياد شده است:«... يحرفون الكلمة ...».[3]
بنىنضير از عبدالله بن ابى خواستند نزد پيامبر وساطت كند تا پيامبر پيمان سابق را به رسميت بشناسد و ابن ابىّ از آنها خواست كه چنانچه بر ضدّ شما حكم كرد آن را نپذيريد كه بنابر روايتى آيه 42 مائده/ 5 نازل گرديد. بنا به گزارش مفسران خداوند طى اين آيه آنان را شنواى دروغ و خورنده حرام خواند و از پيامبر خواست بر اساس عدالت حكم كند و از نارضايتى بنىنضير نگران نباشد[4]:«سَمعونَ لِلكَذِبِ اكلونَ لِلسُّحتِ ... فَلَن يَضُرّوكَ شيًا و ان حَكَمتَ فَاحكُم بَينَهُم بِالقِسطِ ... فَلا تَخشَوُا النّاس ...».
براساس آيات 44- 45 و 47 اين سوره خداوند بنىنضير را كه بر خلاف آنچه خداوند نازل كرده، حكم مىكنند كافر، ظالم و فاسق معرفى كرده، در آيه 50 آنان را به جهت پيروى از حكم جاهلى و ترك حكم خدا ملامت مىكند:«افَحُكمَ الجهِلِيَّةِ يَبغونَ ومَن احسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكمًا لِقَومٍ يوقِنون».[5]
پيامبر در ميان اين دو قبيله به برابرى ديه حكم كرد[6]؛ امّا بنىنضير آن را نپذيرفت، از اين رو آنان به پيشنهاد منافقان نزد يكى از كاهنان مدينه به نام ابى بَرزه رفتند و پاداش فراوانى براى داوريش تعيين كردند؛ امّا او بر جان خود ترسيد و از داورى ميان آنان پرهيز كرد. بنابه رواياتى از ابن عباس و سدّى خداوند طى آيه 60 نساء/ 4 بدين جهت[1]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 212
[2]. تفسير قرطبى، ج 6، ص 191
[3]. الدرالمنثور، ج 2، ص 283
[4]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 323؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 176
[5]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 351
[6]. همان؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 327؛الدرالمنثور، ج 2، ص 284
آنان را مذمت كرده است:«... الَم تَرَ الَى الَّذينَ يَزعُمونَ انَّهُم ءامَنوا بِما انزِلَ الَيكَ ... يُريدونَ ان يَتَحاكَموا الَى الطغوتِ و قَد امِروا ان يَكفُروا بِهِ ...».[1]
بنىنضير در جنگهاى جاهلى، ضمن همپيمانى با بت پرستان، با همكيشان خود به ويژه بنىقينقاع جنگيده، اموال يكديگر را غارت مىكردند؛ امّا پس از پايان جنگ، اسراى يهود را با توجه به حكم تورات با پرداخت فديه آزاد مىكردند.[2]بر اساس روايات سدّى و ابن عباس خداوند در آيات 84- 86 بقره/ 2 درباره عمل آنان به بخشى از كتاب و بى توجهى به بخش ديگر آنان را ملامت كرده، ابراز مىدارد كه چرا خون يكديگر را مىريزيد و همديگر را از خانه و كاشانه خود بيرون مىكنيد، حال آنكه از شما پيمان گرفته بوديم كه چنين نكنيد:«و اذ اخَذنا ميثقَكُم لاتَسفِكونَ دِماءَكُم و لاتُخرِجونَ انفُسَكُم مِن دِيرِكُم ... و هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيكُم اخراجُهُم افَتُؤمِنونَ بِبَعضِ الكِتبِ وتَكفُرونَ بِبَعضٍ».[3]ابن كثير افزون بر آيات پيشين آيه 32 مائده/ 5 را نيز بر بنىنضير تطبيق كرده است:«كَتَبنا عَلى بَنىاسرءيلَ انَّهُ مَن قَتَلَ نَفسًا بِغَيرِ نَفسٍ او فَسادٍ فِى الارضِ فَكَانَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعًا ... ثُمَّ انَّ كَثيرًا مِنهُم بَعدَ ذلِكَ فِىالارضِ لَمُسرِفون/بر بنىاسرائيل مقرر كرديم كه هركس كسى را بكشد بىآنكه اوكسى را كشته يا تباهى در زمين كرده باشد گويا همه مردمان را كشته است ...».[4]
اقتصاد بنىنضير
بعيد به نظر مىرسد كه مناطقى را كه بنىنضير براى سكونت و فعاليت اقتصادى برگزيده بودند پيش از آن سهمى از آبادانى نداشته باشند، هرچند اطلاع بيشترى در اين زمينه وجود ندارد. بر اساس گزارش ياقوت، منابع آبى اين منطقه از جمله آب مهزور توانايى آبيارى 000/ 20 اصل خرما را داشت[5]و گاه سيلاب آن، مناطق مسكونى يثرب[1]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 3، ص 991؛الدرالمنثور، ج 2، ص 179
[2]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 560؛ زادالمسير، ج 1، ص 95؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 125
[3]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 51؛التبيان، ج 1، ص 332؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 16
[4]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 50
[5]. معجم البلدان، ج 5، ص 234
را تهديد مىكرد.[1]
اقتصاد بنىنضير بيشتر بر باغدارى و دامدارى مبتنى بوده كه در آن بر گونههاى مرغوب خرما تأكيد شده است. آنان افزون بر حومه يثرب در خيبر[2]و ذىالجدى[3]نيز باغهايى با گونههاى متعدد خرما چون عَجْوه، لين و بَرْنى در اختيار داشتند[4]كه هريك پس از 30 سال به بار مىنشست.[5]منابع در مورد نام باغهاى بنىنضير سكوت كردهاند و در آنها تنها به 7 باغ كه به مُخَيريق تعلق داشته اشاره شده است.[6]بنا به رواياتى منبت[7]يا دلال[8]نام باغى از باغهاى بنىنضير بوده كه احياى آن به دست سلمان فارسى شرط آزادى او از قيد بردگى تعيين شده بود.
انتقال بنىنضير به عاليه اثر مستقيمى بر بهبود وضع اقتصادى آنان نهاد و بنا به گفته سران اين قبيله آنچه مايه برترى آنان در ميان ديگر يهود شده ثروت آنهاست و گرنه همچون ديگر يهوديان خوار و تنگدست مىماندند.[9]اين امر مايه رشك و طمع قبايل عرب شده بود[10]، هرچند نمىتوان وضع مشابه اقتصادى را براى تمامى شاخههاى بنىنضير تصور كرد. بنىنضير به مرور توانستند گنجينهاى گرانبها از جواهرات و[1]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 168
[2]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 563
[3]. الطبقات، ج 2، ص 57
[4]. الطبقات، ج 2، ص 52؛ تفسير قرطبى، ج18، ص 8
[5]. المغازى، ج 1، ص 373؛ سبلالهدى، ج 4،ص 323؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 564
[6]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 174؛ الطبقات،ج 1، ص 502
[7]. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 312
[8]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 174
[9]. المغازى، ج 1، ص 372
[10]. الكامل، ج 1، ص 56
زيورآلات فراهم سازند[1]و آن را در پوست شتر نگهدارى مىكردند.[2]
در برخى نقلها از بنىنضير در دوره جاهلى به عنوان خراجگزار مرزبان ساسانى ياد شده[3]؛ امّا مستشرقان نسبت به پرداخت خراج اهل يثرب به مرزبان ساسانى حيره يا بحرين ترديد كردهاند.[4]
از ابن عباس روايت شده كه آيه 93 يونس/ 10 كه در آن خداوند از سكونت دادن بنىاسرائيل در سرزمينى مناسب و روزى دادن آنان از چيزهاى پاك سخن مىگويد، اشاره به بنىنضير و ديگر يهوديان عصر پيامبر دارد:«و لَقَد بَوَّأنا بَنىاسرءيلَ مُبَوَّا صِدقٍ و رَزَقنهُم مِنَ الطَّيّبتِ ...».
بنا به روايت خباب، مسلمانان مهاجر كه در فقر شديدى به سر مىبردند، توجهشان به وضع مالى آنها جلب شده بود كه آيه 27 سوره شورى/ 42 نازل شد.[5]هرچند سوره شورى مكّى است؛ امّا آيه مذكور را مدنى دانستهاند:[6]«ولَو بَسَطَاللَّهُ الرّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِى الارضِ ولكِن يُنَزّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ انَّهُ بِعِبادِهِ خَبيرٌ بَصير/اگر خدا روزى را بر بندگانش فراخ گرداند هرآينه در زمين سر به عصيان برمىدارند؛ ولى او به اندازه روزى مىفرستد و او از بندگانش باخبر است و آنها را مىبيند».
بنا به روايتى از عطا برخى سران ثروتمند بنىنضير ياران مهاجر و تهيدست پيامبر به ويژه اصحاب صفّه پيامبر را مورد تمسخر و تحقير قرار مىدادند كه آيه 212 بقره/ 2 نازل شد و به مؤمنان بشارت داد كه در قيامت برتر خواهند بود و خداوند روزى را به هركه بخواهد بدون حساب مىبخشد:«زُيّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا ويَسخَرونَ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ اتَّقَوا فَوقَهُم يَومَ القِيمَةِ واللَّهُ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب».[7]
جايگاه دينى بنىنضير
جايگاه دينى بنىنضير در منابع اسلامى نسبت به ديگر قبايل يهود برترى نسبى دارد.
شايد برترى سياسى حقوقى بنىنضير بر بنىقريظه و انتساب كعب بن اشرف بدانها، از علل اين امر باشد. كعب از احبار ثروتمند بنىنضير بود كه با كمكهاى مالى خود، نفوذ فراوانى بر[1]. السيرةالحلبيه، ج 2، ص 746؛ الفايق، ج2، ص 252
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 464؛ الطبقات،ج 2، ص 110
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص683؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 224؛ معجم البلدان، ج 5، ص 83
[4]1. Studiesin Jahiliyyaand Early Islam, P. 641.
[5]. تفسير بغوى، ج 4، ص 127؛ تفسير قرطبى،ج 16، ص 27
[6]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 3؛ التمهيد، ج1، ص 213
[7]. مجمع البيان، ج 2، ص 540- 541؛ روضالجنان، ج 3، ص 172
ديگر احبار يهود داشت.[1]نفوذ او در ميان ساكنان يثرب از قضاوتهاى او در ميان آنها به دست مىآيد. سيرهنگاران تنها از آن دسته از احبار بنىنضير نام بردهاند كه نقش برجستهاى در رويارويى با پيامبر داشتند و از حُيَى بن اخْطَب و برادرانش ابوياسر و جَدِّى، سلام بن مُشْكَم، كنانه و سلام بن ربيع بن ابىالْحُقَيْق، سلام بن ابى الحُقَيْق، عمرو بن حجاش، كعب بن اشرف و همپيمانانش كردمبن قيس و حجاج بن عمرو (عمر) به عنوان احبار بنىنضير نام بردهاند.[2]زهرى در يكى از گزارشها به 30 تن از آنان اشاره كرده است.[3]
در برخى منابع اسلامى نيز مطرح شده كه چون از منطقه ظهور پيامبر آخرالزمان خبر داشتند به يثرب مهاجرت كرده بودند.[4]اين گزارشها چنانچه صحت داشته باشد، حكايت از آن دارد كه بنىنضير احتمال ظهور پيامبرى از خودشان يعنى از تبار هارون برادر موسى عليه السلام را بسيار جدّى مىديدند؛ پيامبرى كه حاكميت آنان را محقق مىساخت.
ذيل آيه 89 بقره/ 2 نقل شده كه يهوديان بنىنضير، هرگاه از قبايل كافر عرب ستمى مىديدند از خداوند مىخواستند كه با ظهور پيامبرش در آخرالزمان آنان را يارى كند[5]:
«... و كانوا مِن قَبلُ يَستَفتِحونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا ...»و در آستانه ظهور اسلام ظهورش را بشارت مىدادند.[6]
اعتبار آنها در ميان يثربيان، به گونهاى بود كه زنان عرب براى زنده ماندن فرزندانشان نذر مىكردند آنان را يهودى كنند و فرزندان خود را به بنىنضير مىسپردند[7]؛ امّا هنگام تبعيد بنىنضير خواستار اسلام آوردن فرزندانشان بودند كه آيه«لا اكراهَ فِى الدّين»[1]. السيرة الحلبيه، ج 3، ص 146- 147
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص359؛ السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 2، ص 342
[3]. سنن ابى داوود، ج 2، ص 34؛ المصنف،ابن ابى شيبه، ج 5، ص 359
[4]. بحارالانوار، ج 91، ص 10
[5]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 1، ص 172؛الدرالمنثور، ج 1، ص 216- 217
[6]. المستدرك، ج 2، ص 263؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 321؛ بحارالانوار، ج 91، ص 10- 11
[7]. السنن الكبرى، ج 9، ص 186؛سننالنسائى، ج 6، ص 304
(بقره/ 2، 256) نازل شد.[1]
هيئتهاى دينى كه در زمان پيامبر به يثرب مىآمدند با احبار بنىنضير مشورت مىكردند. زمانى كه جمعى از خيبريان براى گريز از حدّ زناى محصنه برخى از سرانشان آمدند تا حكم پيامبر را بدانند ابتدا نزد بنىنضير رفتند. آنها پيشبينى كردند پيامبر به رغم ميل آنان به سنگسار حكم خواهد كرد.[2]
به روايت ابن عباس مسيحيان نجران پس از گفت و گو با پيامبر و نزول آيه مباهله سه روز از پيامبر فرصت خواستند و در اين مدت با بنىنضير نيز مشورت كردند.[3]آنان پس از حضور نزد پيامبر با احبار بنىنضير بر سر مسيحى يا يهودى بودن ابراهيم عليه السلام نزاع كردند كه آيات 65- 67 آلعمران/ 3 نازل شد و طرفين را مذمت كرد كه چرا درباره آنچه علم نداريد با يكديگر محاجّه مىكنيد[4]:«... فَلِمَ تُحاجّونَ فيما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلمٌ».مشخص نيست كه نقش احبار بنىنضير در دوره مكى كه قريش براى تحت فشار قرار دادن پيامبر از يهود يثرب مدد جست،[5]چه حد بوده؛ اما به لحاظ نسبتشان به هارون و شمار احبارى كه از آنها سخن در ميان است نمىتوان آنان را سهيم ندانست.
روابط مذهبى و سياسى بنىنضير با پيامبر
با ورود پيامبر به يثرب و رواج اسلام در آنجا و پس از پيمان نامهاى كه پيامبر ميان بطون انصار، مهاجران و برخى شاخههاى يهود منعقد كرد، سران بنىنضير نزد پيامبر آمدند. پيامبر دين آنان را به رسميّت شناخت و آنان را به اسلام فراخواند و پيشگوييهاى راهب شامى به نام ابن هيِّبان (راجع به ظهور پيامبر آخرالزمان) را- كه براى درك پيامبر از شام به يثرب آمده بود- براى آنان يادآور شد.[6]آنها به پيامبر اميد دادند كه در آينده و با شناخت بيشتر از اسلام، مسلمان خواهند شد و موافقت كردند كه تا آن زمان متعرض يكديگر نشوند. به گزارش آيات قرآنى آنان دانستند كه او همان پيامبر موعود است؛ اما چون پيامبر را از ذريّه هارون نديدند[7]، به او ايمان نياوردند[8]«:و لَمّا جاءَهُم كِتبٌ مِن عِندِ[1]. اسباب النزول، ص 52؛ مجمع البيان، ج2، ص 631
[2]. تفسير بغوى، ج 2، ص 37- 38
[3]. الخصائص الكبرى، ج 2، ص 41؛ السيرةالحلبيه، ج 3، ص 236؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 39
[4]. الدرالمنثور، ج 2، ص 40- 41
[5]. اسباب النزول، 198
[6]. بحارالانوار، ج 19، ص 110- 111؛ اعلامالورى، ج 1، ص 158؛ المغازى، ج 1، ص 365
[7]. السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 3، ص 401؛جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 43؛ سبل الهدى، ج 4، ص 320
[8]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 578؛ جوامعالجامع، ج 1، ص 127