(بقره/ 2، 256) نازل شد.[1]
هيئتهاى دينى كه در زمان پيامبر به يثرب مىآمدند با احبار بنىنضير مشورت مىكردند. زمانى كه جمعى از خيبريان براى گريز از حدّ زناى محصنه برخى از سرانشان آمدند تا حكم پيامبر را بدانند ابتدا نزد بنىنضير رفتند. آنها پيشبينى كردند پيامبر به رغم ميل آنان به سنگسار حكم خواهد كرد.[2]
به روايت ابن عباس مسيحيان نجران پس از گفت و گو با پيامبر و نزول آيه مباهله سه روز از پيامبر فرصت خواستند و در اين مدت با بنىنضير نيز مشورت كردند.[3]آنان پس از حضور نزد پيامبر با احبار بنىنضير بر سر مسيحى يا يهودى بودن ابراهيم عليه السلام نزاع كردند كه آيات 65- 67 آلعمران/ 3 نازل شد و طرفين را مذمت كرد كه چرا درباره آنچه علم نداريد با يكديگر محاجّه مىكنيد[4]:«... فَلِمَ تُحاجّونَ فيما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلمٌ».مشخص نيست كه نقش احبار بنىنضير در دوره مكى كه قريش براى تحت فشار قرار دادن پيامبر از يهود يثرب مدد جست،[5]چه حد بوده؛ اما به لحاظ نسبتشان به هارون و شمار احبارى كه از آنها سخن در ميان است نمىتوان آنان را سهيم ندانست.
روابط مذهبى و سياسى بنىنضير با پيامبر
با ورود پيامبر به يثرب و رواج اسلام در آنجا و پس از پيمان نامهاى كه پيامبر ميان بطون انصار، مهاجران و برخى شاخههاى يهود منعقد كرد، سران بنىنضير نزد پيامبر آمدند. پيامبر دين آنان را به رسميّت شناخت و آنان را به اسلام فراخواند و پيشگوييهاى راهب شامى به نام ابن هيِّبان (راجع به ظهور پيامبر آخرالزمان) را- كه براى درك پيامبر از شام به يثرب آمده بود- براى آنان يادآور شد.[6]آنها به پيامبر اميد دادند كه در آينده و با شناخت بيشتر از اسلام، مسلمان خواهند شد و موافقت كردند كه تا آن زمان متعرض يكديگر نشوند. به گزارش آيات قرآنى آنان دانستند كه او همان پيامبر موعود است؛ اما چون پيامبر را از ذريّه هارون نديدند[7]، به او ايمان نياوردند[8]«:و لَمّا جاءَهُم كِتبٌ مِن عِندِ[1]. اسباب النزول، ص 52؛ مجمع البيان، ج2، ص 631
[2]. تفسير بغوى، ج 2، ص 37- 38
[3]. الخصائص الكبرى، ج 2، ص 41؛ السيرةالحلبيه، ج 3، ص 236؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 39
[4]. الدرالمنثور، ج 2، ص 40- 41
[5]. اسباب النزول، 198
[6]. بحارالانوار، ج 19، ص 110- 111؛ اعلامالورى، ج 1، ص 158؛ المغازى، ج 1، ص 365
[7]. السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 3، ص 401؛جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 43؛ سبل الهدى، ج 4، ص 320
[8]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 578؛ جوامعالجامع، ج 1، ص 127
اللَّهِ مُصَدّقٌ لِما مَعَهُم و كانوا مِن قَبلُ يَستَفتِحونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفوا كَفَروا بِهِ فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلَى الكفِرين* بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ انفُسَهُم ان يَكفُروا بِما انزَلَ اللَّهُ بَغيًا .../ و هنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤيد آنچه نزد آنان است برايشان آمد، و از ديرباز در انتظارش بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مىجستند؛ ولى همين كه آنچه كه اوصافشرا مىشناختند برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد. وه كه به چه بد بهايى خود را فروختند كه به آنچه خدا نازل كرده بود از سر رشك انكار آوردند.» (بقره/ 2، 89- 90) منابع تاريخى نيز به اين نكته اشاره كردهاند كه يهوديان پيامبر موعود را شناخته بودند.[1]
در ميان مفسران نخستين، مجاهد و قتاده و على بن ابراهيم از اين حادثه (ملاقات اوليه سران بنىنضير با پيامبر صلى الله عليه و آله) با عنوان عهد ياد كرده و بندهاى ديگرى براى آن ذكر كردهاند.
براساس روايت على بن ابراهيم در اين عهدنامه شرط شده بود كه هر كدام از طرفين پيمان در صورتى كه پيمان را نقض كند، ناقض اين عهد با كشتار مردان، اسارت زنان و فرزندان و مصادره اموال مجازات شود.[2]چنين بندى با توجه به مجازات سنگين پيمان شكنان در آيين يهود بعيد نمىآيد. واقدى بند ديگرى افزوده مبنى بر اينكه چنانچه يهوديان به جنگ پيامبر بيايند، يهود مدينه او را يارى كنند[3]؛ امّا منابع ديگر به اين بند اشاره نكردهاند.
ابن سعد،[4]واقدى[5]و ابن شبه[6]باور دارند كه بنىنضير مجبور شدند براى امنيت خود در سال سوم هجرى پيمانى ببندند، هرچند در سال چهارم و پس از حادثه بئر معونه عهد خود را شكستند؛ اما زهرى معتقد است آنان كه تا سال سوم پيمانى نبسته بودند، باز حاضر نشدند با انعقاد قراردادى به پيامبر اطمينان دهند كه خطرى براى او نخواهند بود.[7][1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص362؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 298
[2]. بحارالانوار، ج 19، ص 111؛ اعلامالورى، ج 1، ص 158
[3]. المغازى، ج 2، ص 340
[4]. الطبقات، ج 2، ص 34
[5]. المغازى، ج 1، ص 369
[6]. تاريخ المدينة، ج 2، 369
[7]. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 5، ص 358؛سنن ابى داوود، ج 2، ص 33؛ السنن الكبرى، ج 9، ص 232
برخى مستشرقان بر اساس روايت زهرى منكر هرگونه پيمان ميان بنىنضير و پيامبر شدهاند؛ امّا برخى ديگر بر اين باورند كه قبايل بزرگ يهود مدينه در سال اول هجرى طى پيمان نامه عمومى با پيامبر پيمان بستند؛ اما مورخان مسلمان نام قبايل خائن به پيامبر از جمله بنىنضير را از متن پيمان نامه حذف كردهاند.[1]
روابط يهوديان با مسلمانان در مدتى كه از حضور پيامبر در يثرب مىگذشت به چند دوره قابل تفكيك است. از دوره نخست مىتوان به عنوان دوره مدارا و فرصتى براى شناخت متقابل ياد كرد. از روايات برمىآيد كه سران بنىنضير در آغاز به پيامبر به عنوان رقيبى سياسى نگاه كردند[2]و از اين فرصت براى مقابله با روند گسترش اسلام و در تنگنا قرار دادن پيامبر استفاده كردند در واقع انگيزههاى دينى و سياسى به موازات يكديگر عمل مىكردند، خصوصا كه بزرگان بنىنضير خود از احبار هم بودند، از اين رو ولفنسون بر مستشرقان ديگر خرده گرفته است، كه چگونه اباى يهوديان از پذيرش پيامبرى از غير بنىاسرائيل را در تحليلهاى خود در نظر نگرفته و در موضعگيرى بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله از يهود جانبدارى كردهاند.[3]
آنان در اين دوره مشابهتهاى موجود در ميان مناسك يهود و مسلمانان، از جمله روزه روز عاشورا[4]و نماز خواندن به سمت بيتالمقدس را دليلى بر حقانيت و اصالت آيين خود دانسته، پيامبرانى چون ابراهيم، اسماعيل و اسحاق را يهودى و سعادت اخروى را از آن يهوديان مىدانستند:«ام تَقولونَ انَّ ابرهيمَ واسمعيلَ واسحقَ ويَعقوبَ والاسباطَ كانوا هودًا»(بقره/ 2، 140)؛«وقالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن كانَ هودًا او نَصرى تِلكَ امانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهنَكُم ان كُنتُم صدِقين».(بقره/ 2، 111)
به روايت ابن عباس احبار بنىنضير يهودى شدن را هدايت يافتن مىدانستند:«و قالوا كونواهودًا او نَصرى تَهتَدوا».[5](بقره/ 2، 135) برپايه برخى منابع، آيه 109 سوره بقره كه اشاره به همين امر دارد، در مورد سران بنىنضير نازل شده است:«وَدَّ كَثيرٌ مِن اهلِ الكِتبِ[1]1. Muhammad atMedina. P. 622- 7; Concep tsand Id easatthe Dawn of Islam, V, P. P 19- 29.
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 51؛ معانىالاخبار، ص 23- 24؛ جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 138
[3]. تاريخ اليهود، ص 164
[4]. النهايه، ص 169؛ المغنى، ج 3، ص 104
[5]. اسباب النزول، ص 25
لَو يَرُدُّونَكُم مِن بَعدِ ايمنِكُم كُفّارًا حَسَدًا مِن عِندِ انفُسِهِم مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الحَقُّ فَاعفوا واصفَحوا حَتّى يَأتِىَ اللَّهُ بِامرِهِ انَّ اللَّهَ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير/بسيارى از اهل كتاب از روى حسادت مىخواهند شما را به كفر بازگردانند، با اينكه حق براى آنها كاملًا روشن شده است. شما آنها را عفو كنيد و از آنها درگذريد ...».[1](بقره/ 2، 109)
با اين همه پيامبر هم كه به اسلام آوردنشان اميدوار بود، با آنان مدارا مىكرد و از بدرفتارى آنان درمىگذشت و كوچك و بزرگشان را گرامى مىداشت.[2]به روايت زهرى آيه 186 آل عمران/ 3 نيز از مسلمانان مىخواهد در برابر آزردگىاى كه برخى يهود بنىنضير عامل آن بودند صبر پيشه كنند:«... لَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ مِن قَبلِكُم ومِنَالَّذينَ اشرَكوا اذىً كَثيرًا و ان تَصبِروا و تَتَّقوا فَانَّ ذلِكَ مِن عَزمِ الامور».[3]به نظر مىرسد رفتار مسلمانان نسبت به يهود در اين دوره به آنها القا مىكرد اسلام همان يهوديت تكامل يافته است.
به مرور زمان يهوديان منازعات دينى و كلامى خود را آشكارتر كردند و براى همگان روشن شد كه آنها ايمان نخواهند آورد. آيات 73- 176 بقره/ 2 كاملترين گزارشها در اين باره است؛ امّا در اين گزارشها همه يهوديان يك مجموعه تلقى شدهاند و از اين رو معلوم نيست سهم هر يك از قبايل يهود در اين منازعات چه ميزان بوده است، با اين حال با رديابى نام احبار بنىنضير در اين گزارشهاى تفسيرى مىتوان به نقش آنان پى برد.
برخى از احبار بنىنضير سعى كردند با استفاده از روابط صميمانه خود با ساكنان يثرب، آنها را از اسلام باز گردانند. برخى از مسلمانان به انصار مرتبط با يهود هشدار دادند كه با يهود، صميمى نمانند؛ اما جواب رد شنيدند. به روايت ابن عباس همينجا بود كه آيه 28 آلعمران/ 3 نازل شد[4]:«لا يَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ اولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنِينَ و مَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللَّهِ فى شَىءٍ الّا ان تَتَّقوا مِنهُم تُقةً و يُحَذّرُكُمُ اللَّهُ نَفسَهُ و الَى اللَّهِ المَصير/مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان به دوستى بپذيرند و هركس چنين كند در[1]. مجمعالبيان، ج 1، ص 353- 354؛الدرالمنثور، ج 1، ص 107
[2]. مجمعالبيان، ج 1، ص 373- 374؛ تفسيرقرطبى، ج 14، ص 114
[3]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 267؛الدرالمنثور، ج 2، ص 107
[4]. اسباب النزول، ص 65؛ لبابالنقول، ص41
هيچ حال از حزب خدا نيست، مگر آنكه براستى از آنها بپرهيزيد طرح دوستى با آنان كيفر حتمى خدا را در پى داردو خداوند شما را از كيفرخويش هشدار مىدهد و بازگشت همهبه سوى خداست».
به نقل قتاده و حسن يكى از احبار آنها با شنيدن آيه 245 بقره/ 2:«مَن ذَا الَّذى يُقرِضُ اللَّهَ قَرضًا حَسَنًا ...»، ضمن مسخره كردن مسلمانان، خداوندِ آنها را فقير و خود را بى نياز دانست كه آيه«لَقَد سَمِعَ اللَّهُ قَولَ الَّذينَ قالوا انَّ اللَّهَ فَقيرٌ ونَحنُ اغنِياءُ سَنَكتُبُ ما قالوا ...»(آلعمران/ 3، 181) نازل شد.[1]
برخى از احبار آنها با ارتباط با قبايل يثرب، انصار را از انفاق در راه خدا بازمىداشتند و به آنها مىگفتند: ما نگران فقير شدن شماييم و معلوم نيست در آينده چه خواهد شد كه آيه 37 نساء/ 4 نازل شد[2]:«الَّذينَ يَبخَلونَ ويَامُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ و يَكتُمونَ ما ءاتهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ واعتَدنا لِلكفِرينَ عَذابًا مُهينا».
تغيير قبله در اين دوره، بيانگر تغيير استراتژى پيامبر در برابر يهود بود. اين امر ضمن آنكه بحثهايى درباره مسئله بداء را به همراه داشت، اعتراض يهود را نيز برانگيخت. به روايتى تنى چند از احبار بنىنضير با درخواستى فريبكارانه از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند به قبله پيشين خود بازگردد تا بدو ايمان بياورند كه خداوند آنان را نادان خواند[3]:«سَيَقولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما ولّهُم عَن قِبلَتِهِمُ الَّتى كانوا عَلَيها قُل لِلَّهِ المَشرِقُ والمَغرِبُ يَهدى مَن يَشاءُ الى صِرطٍ مُستَقيم/ مردم نادانى خواهند گفت چه چيز آنان را از قبلهاى كه بر آن بودند (بيتالمقدس) برگردانيد؟ بگو: شرق و غرب از آن خداست و هركه را خواهد به صراط مستقيم هدايت مىكند». (بقره/ 2، 142)
برخى ديگر قرآن را ناسازگار با تورات خواندند و از او خواستند كتابى ارائه كند كه براى آنها پذيرفتنى باشد.[4]به روايت كلبى برخى از آنها از پيامبر معجزهاى خواستند كه آيه 183 آلعمران/ 3 نازل گرديد:«الَّذينَ قالوا انَّ اللَّهَ عَهِدَ الَينا الَّا نُؤمِنَ لِرَسولٍ حَتّى[1]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 259؛زادالمسير، ج 2، ص 65؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 294
[2]. اسباب النزول، ص 101؛ جامع البيان، مج4، ج 5، ص 121
[3]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 5
[4]. تفسير جلالين، ص 526فرهنگ ومعارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص472
يَاتِيَنا بِقُربانٍ تَاكُلُهُ النّارُ قُل قَد جاءَكُم رُسُلٌ مِن قَبلى بِالبَيّنتِ وبِالَّذى قُلتُم ...».[1]
بنا به روايتى خداوند طى آيه نخست سوره احزاب/ 33 پيامبر را از برآوردن خواستههاى آنان برحذر داشت:«يايُّهَا النَّبِىُّ اتَّقِ اللَّهَ ولاتُطِعِ الكفِرينَ والمُنفِقينَ ...».[2]به روايت ابنعباس آيه 18 جاثيه/ 45 نيز بيانگر همين نكته است:«... ولا تَتَّبِع اهواءَ الَّذينَ لا يَعلَمون ...»[3].چنانچه نزول آيات سوره احزاب را در سال پنجم هجرى و نزول آيات سوره جاثيه را در دوره مكى بدانيم اين شأن نزولها، تطبيقهاى مفسران خواهد بود.
سردى روابط تا بدانجا رسيد كه برخى از احبار بنىنضير آشكارا ادعا كردند كه او پيامبر موعود تورات نيست[4]. بنا به روايتى از عطا خداوند طى آيه 178 آل عمران/ 3 به بنىنضير هشدار داده كه گمان نكنند مهلتى كه دارند به سود آنهاست، بلكه براى آن است كه بر گناهان خود بيفزايند:«و لا يَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا انَّما نُملى لَهُم خَيرٌ لِانفُسِهِم انَّما نُملى لَهُم لِيَزدادُوا اثمًا ...».[5]
با اين همه به رغم اينكه هيچ يك از بنىنضير ايمان نياورده بودند برخى از اوسيان مسلمان به ايمان آوردنشان اميدوار بودند. خداوند در آيه 75 بقره/ 2 فرمود:
چگونه به اسلام آوردن آنان اميد داريد و حال آنكه آنان كلام الهى را تحريف مىكنند ...:
«افَتَطمَعونَ ان يُؤمِنوا لَكُم وقَد كانَ فَريقٌ مِنهُم يَسمَعونَ كَلمَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ و هُم يَعلَمون».[6]
اوسيان مسلمان تلاش كردند آن دسته از نزديكان خود را كه به بنىنضير پيوسته بودند به اسلام گرايش دهند و از آنجا كه اين عده از ضعف اقتصادى رنج مىبردند و مسلمانان نيز از اعطاى صدقه به غير مسلمانان منع شده بودند، برخى از اوسيان كوشيدند تا با وعده[1]. اسباب النزول، ص 89
[2]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 114
[3]. همان، ج 16، ص 164
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 578
[5]. مجمع البيان، ج 2، ص 893
[6]. تفسير ثعالبى، ج 1، ص 266؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 1
كمكهاى مالى بستگان يهودى شده خود را به اسلام ترغيب كنند كه آيه 272 بقره/ 2 در مورد آنان نازل شد:«لَيسَ عَلَيكَ هُدهُم ولكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَلِانفُسِكُم وما تُنفِقونَ الَّا ابتِغاءَ وجهِ اللَّهِ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ يُوَفَّ الَيكُم وانتُم لاتُظلَمون/هدايت آنها بر عهده تو نيست و خداوند هركه را خواهد هدايت مىكند ...».[1]گفته شده:
خداوند با آيه 120 بقره/ 2:«لَن تَرضى عَنكَ اليَهُود .../ يهوديان از تو راضى نمىشوند ...» (بقره/ 2، 120) از پيامبر خواسته كه هيچ اميدى به ايمان آنان نداشته باشد.[2]
برخورد اوليه و همچنين رفتارهاى بعدى سران بنىنضير زمينه رويارويى آنها را با پيامبر فراهم آورد. پيامبر همواره نگران عهد شكنى آنان بود. بنا به روايتى از مجاهد گفته شده آيه 58 انفال/ 8 به همين امر اشاره دارد:«و امّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خِيانَةً فَانبِذ الَيهِم عَلى سَواءٍ انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الخانين/و اگر از خيانت گروهى بيمناك شوى پيمانشان را به سويشان بيفكن و لغو آن را به ايشان اعلام كن تا شما و ايشان در آگاهى از لغو پيمان يكسان باشيد و بدان اگر به آنان اعلام نكنى، مرتكب خيانت شدهاىكه خداوند خيانتكاران را دوست ندارد».[3]
بنا به نظر ابوالفتوح رازى خداوند در آيه 111 آل عمران/ 3:«لَن يَضُرّوكُم الّا اذىً و ان يُقتِلوكُم يُوَلّوكُمُ الادبارَ ثُمَّ لا يُنصَرون»به مؤمنان اطمينان داده كه آنان به شما زيانى نخواهند رسانيد و اگر با شما بجنگند روبهروى شما نمىتوانند بايستند و كسى هم به ياريشان نخواهد آمد.[4]از نظر قرطبى آيه 137 بقره/ 2 نيز به همين مفهوم است:«فَان ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا وان تَوَلَّوا فَانَّما هُم فى شِقَاقٍ فَسَيَكفيكَهُمُ اللَّهُ و هُوَ السَّميعُ العَليم[5]/ اگر بدانچه ايمان آوردهايد ايمان بياورند قطعاً هدايت شدهاند و گرنه بىشك در ستيزند و خداوند شرّشان را از تو كفايت مىكند و تو را بر آنان پيروز خواهد كرد كه او شنوا و دانا است».[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 131؛ تفسيرقرطبى، ج 3، ص 337؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 357
[2]. مجمع البيان، ج 1، ص 373
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 35؛ تفسيرقرطبى، ج 8، ص 31؛ الميزان، ج 9، ص 113
[4]. روضالجنان، ج 2، ص 19
[5]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 143
زمينه شكلگيرى جنگ
طبيعى بود كه يهوديان و از جمله بنىنضير در واكنش به حضور پيامبر در يثرب، ابتدا منتظر سركوب مسلمانان به دست قريش باشند. جنگ بدر به مثابه هشدارى جدّى، موقعيت مخالفان پيامبر در مدينه را تضعيف كرد. برخى از بزرگان بنىنضير كه نفوذ گستردهاى بر يهوديان قبايل ديگر نيز داشتند به همراه جمعى از احبار يهود مخفيانه به مكه رفتند و كنار كعبه با ابوسفيان پيمان بستند در رويارويى با پيامبر با يكديگر همكارى كنند.[1]بنابر نقلهاى ديگر آنان بر كشتههاى بدر گريستند و قريش را برضدّ پيامبر تحريك كردند.[2]قتل كعب بن اشرف (از بنىنضير) نيز براى محدود كردن زمينههاى همكارى بنىنضير و قريش صورت گرفت.[3](ظ كعب بن اشرف) در ماههاى پايانى سال دوم هجرى ابوسفيان كه در جنگ بدر شركت نكرده بود با سپاهى اندك به نزديكى مدينه آمد.
برخى سران بنىنضير با آگاهى از تصميم وى مبنى بر حمله به مسلمانان، به يارى او شتافته، شبانه او را جاى دادند و اطلاعات مورد نياز را در اختيارش نهادند.[4](ظ غزوه سويق) وات)ttaW(براى ردّ معاونت بنى نضير با قريش، جانبدارنه در روايت مذكور ترديد كرده و آن را يك مهمانى ساده دانسته است.[5]
علت اصلى درگيرى مسلمانان با بنىنضير به پيمان شكنى، كمك آنها به ابوسفيان و تصميمشان براى كشتن پيامبر باز مىگردد. تفاوت عمده منابع در مورد علت و زمان جنگ به سبب تفاوت گزارش ابن اسحاق و زهرى است، هرچند هردو از عروةبن زبير روايت كردهاند.[6]
به روايت زهرى مدتى پس از غزوه سويق پيرو نامه تهديدآميز قريش، بنىنضير[1]. مناقب، ج 1، ص 169؛ سبل السلام، ج 4،ص 63؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 460
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 454؛ الطبقات،ج 2، ص 32؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 178
[3]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 455؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 460؛ الطبقات، ج 2، ص 32
[4]. الاغانى، ج 6، ص 373- 375؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 175؛ بحارالانوار، ج 20، ص 2
[5]1 .Muhammadat Medina ,P .02 .
[6]. ر. ك: تاريخ الاسلام، ج 2، ص 148، 151