كمكهاى مالى بستگان يهودى شده خود را به اسلام ترغيب كنند كه آيه 272 بقره/ 2 در مورد آنان نازل شد:«لَيسَ عَلَيكَ هُدهُم ولكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَلِانفُسِكُم وما تُنفِقونَ الَّا ابتِغاءَ وجهِ اللَّهِ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ يُوَفَّ الَيكُم وانتُم لاتُظلَمون/هدايت آنها بر عهده تو نيست و خداوند هركه را خواهد هدايت مىكند ...».[1]گفته شده:
خداوند با آيه 120 بقره/ 2:«لَن تَرضى عَنكَ اليَهُود .../ يهوديان از تو راضى نمىشوند ...» (بقره/ 2، 120) از پيامبر خواسته كه هيچ اميدى به ايمان آنان نداشته باشد.[2]
برخورد اوليه و همچنين رفتارهاى بعدى سران بنىنضير زمينه رويارويى آنها را با پيامبر فراهم آورد. پيامبر همواره نگران عهد شكنى آنان بود. بنا به روايتى از مجاهد گفته شده آيه 58 انفال/ 8 به همين امر اشاره دارد:«و امّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خِيانَةً فَانبِذ الَيهِم عَلى سَواءٍ انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الخانين/و اگر از خيانت گروهى بيمناك شوى پيمانشان را به سويشان بيفكن و لغو آن را به ايشان اعلام كن تا شما و ايشان در آگاهى از لغو پيمان يكسان باشيد و بدان اگر به آنان اعلام نكنى، مرتكب خيانت شدهاىكه خداوند خيانتكاران را دوست ندارد».[3]
بنا به نظر ابوالفتوح رازى خداوند در آيه 111 آل عمران/ 3:«لَن يَضُرّوكُم الّا اذىً و ان يُقتِلوكُم يُوَلّوكُمُ الادبارَ ثُمَّ لا يُنصَرون»به مؤمنان اطمينان داده كه آنان به شما زيانى نخواهند رسانيد و اگر با شما بجنگند روبهروى شما نمىتوانند بايستند و كسى هم به ياريشان نخواهد آمد.[4]از نظر قرطبى آيه 137 بقره/ 2 نيز به همين مفهوم است:«فَان ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا وان تَوَلَّوا فَانَّما هُم فى شِقَاقٍ فَسَيَكفيكَهُمُ اللَّهُ و هُوَ السَّميعُ العَليم[5]/ اگر بدانچه ايمان آوردهايد ايمان بياورند قطعاً هدايت شدهاند و گرنه بىشك در ستيزند و خداوند شرّشان را از تو كفايت مىكند و تو را بر آنان پيروز خواهد كرد كه او شنوا و دانا است».[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 131؛ تفسيرقرطبى، ج 3، ص 337؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 357
[2]. مجمع البيان، ج 1، ص 373
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 35؛ تفسيرقرطبى، ج 8، ص 31؛ الميزان، ج 9، ص 113
[4]. روضالجنان، ج 2، ص 19
[5]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 143
زمينه شكلگيرى جنگ
طبيعى بود كه يهوديان و از جمله بنىنضير در واكنش به حضور پيامبر در يثرب، ابتدا منتظر سركوب مسلمانان به دست قريش باشند. جنگ بدر به مثابه هشدارى جدّى، موقعيت مخالفان پيامبر در مدينه را تضعيف كرد. برخى از بزرگان بنىنضير كه نفوذ گستردهاى بر يهوديان قبايل ديگر نيز داشتند به همراه جمعى از احبار يهود مخفيانه به مكه رفتند و كنار كعبه با ابوسفيان پيمان بستند در رويارويى با پيامبر با يكديگر همكارى كنند.[1]بنابر نقلهاى ديگر آنان بر كشتههاى بدر گريستند و قريش را برضدّ پيامبر تحريك كردند.[2]قتل كعب بن اشرف (از بنىنضير) نيز براى محدود كردن زمينههاى همكارى بنىنضير و قريش صورت گرفت.[3](ظ كعب بن اشرف) در ماههاى پايانى سال دوم هجرى ابوسفيان كه در جنگ بدر شركت نكرده بود با سپاهى اندك به نزديكى مدينه آمد.
برخى سران بنىنضير با آگاهى از تصميم وى مبنى بر حمله به مسلمانان، به يارى او شتافته، شبانه او را جاى دادند و اطلاعات مورد نياز را در اختيارش نهادند.[4](ظ غزوه سويق) وات)ttaW(براى ردّ معاونت بنى نضير با قريش، جانبدارنه در روايت مذكور ترديد كرده و آن را يك مهمانى ساده دانسته است.[5]
علت اصلى درگيرى مسلمانان با بنىنضير به پيمان شكنى، كمك آنها به ابوسفيان و تصميمشان براى كشتن پيامبر باز مىگردد. تفاوت عمده منابع در مورد علت و زمان جنگ به سبب تفاوت گزارش ابن اسحاق و زهرى است، هرچند هردو از عروةبن زبير روايت كردهاند.[6]
به روايت زهرى مدتى پس از غزوه سويق پيرو نامه تهديدآميز قريش، بنىنضير[1]. مناقب، ج 1، ص 169؛ سبل السلام، ج 4،ص 63؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 460
[2]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 454؛ الطبقات،ج 2، ص 32؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 178
[3]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 455؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 460؛ الطبقات، ج 2، ص 32
[4]. الاغانى، ج 6، ص 373- 375؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 175؛ بحارالانوار، ج 20، ص 2
[5]1 .Muhammadat Medina ,P .02 .
[6]. ر. ك: تاريخ الاسلام، ج 2، ص 148، 151
تصميم گرفتند با ترفندى پيامبر را به قتل برسانند و از اين رو از او خواستند تا در منطقهاى ميان يثرب و مساكن بنىنضير، همراه با 30 تن از اصحاب خود براى گفت و گو به ملاقات 30 تن از احبار بيايد تا اگر احبار او را تأييد كردند و بدو ايمان آوردند همگى به او ايمان بياورند؛ امّا پس از حضور پيامبر متوجه شدند كه با وجود يارانش نمىتوانند او را بكشند و از او خواستند با سه تن از ياران خود به گفت و گوى سه تن از احبارى بيايد كه مخفيانه خنجرى با خود حمل مىكردند. با افشاى تصميم بنىنضير، به وسيله يكى از زنان آنان، پيامبر به مدينه بازگشت و فرداى آن روز در حالىكه تنها 6 ماه از جنگ بدر گذشته بود به محاصره بنىنضير پرداخت و از آنها خواست براى امنيت خود، با او پيمان ببندند؛ اما چون نپذيرفتند با آنان جنگيد و غزوه بنىنضير شكل گرفت. محدثان[1]و مفسران[2]اين روايت را به طرق متعددى از زهرى نقل كردهاند. منابع ديگرى هم بخشهايى از روايت زهرى را طرح كردهاند.[3]سهيلى در شرح سيره ابن هشام، بر وى خرده گرفته كه چگونه در سيره خود روايات ديگر را بر روايت زهرى ترجيح داده است.[4]از ميان مورخان تنها ذهبى روايت زهرى را مبناى نگارش خود قرار داده و غزوه بنىنضير را در سال سوم طرح كرده است.[5]در ميان مستشرقان نيز كيستر)retsiK(بر اساس روايت زهرى، خوددارى بنىنضير در انعقاد پيمان با پيامبر را عامل اصلى جنگ در سال سوم هجرى دانسته است.[6]
همه منابعى كه به نحوى روايت زهرى را نقل كردهاند زمان غزوه بنىنضير را 6 ماه پس از جنگ بدر (پيش از احد) دانستهاند. رواياتى كه خبر از كشته شدن كعب بن اشرف در آستانه غزوه بنىنضير[7]يا در هنگامه[8]آن مىدهند هماهنگى و همخوانى بيشترى با روايت[1]. سنن ابى داوود، ج 2، ص 33- 345؛المصنف، صنعانى، ج 5، ص 358- 359
[2]. تفسير ابن كثير، ج 4، ص 354؛الدرالمنثور، ج 6، ص 189؛ اسباب النزول، ص 279
[3]. المستدرك، ج 2، ص 483؛ فتح البارى، ج7، ص 253-/ 255؛ عونالمعبود، ج 8، ص 167
[4]. روض الانف، ج 3، ص 250
[5]. تاريخ الاسلام، ج 2، ص 148
[6]1. SocietyandReligion from Jahiliyyato Islam, VIII, p. 25.
[7]. تاريخ الخميس، ج 1، ص 461؛ فتحالبارى، ج 7، ص 256؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 313- 314
[8]. الارشاد، ج 1، ص 93
زهرى دارند، به ويژه آنكه مشهور است كه كعب بن اشرف پس از پيروزى مسلمانان در بدر و در سال سوم كشته شد و پس از آن بود كه پيامبر به بنىنضير حمله كرد.[1]
در برابر روايت زهرى روايت ابن اسحق قرار مىگيرد كه براساس آن پس از حادثه بئر معونه در سال چهارم هجرى يكى از ياران پيامبر دو تن از بنى عامر بن صعصعه را كشت و چون پيامبر صلى الله عليه و آله قبلًا به آنان امان داده بود ملزم شد كه ديه آنها را بپردازد و چون از پرداخت آن در آن مقطع ناتوان بود تصميم گرفت از بنىنضير (همپيمان بنىعامر) كمك بگيرد، از اين رو در روز شنبه كه مورد احترام يهوديان است به همراه معدودى از اصحاب نزد آنان رفت. آنان از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند تا قدرى درنگ كند تا اين مبلغ را براى او جمعآورى كنند و مخفيانه تصميم گرفتند با رها كردن سنگى از روى قلعه بدون آنكه خود مسئوليت قتل را بپذيرند، آنحضرت را از بين ببرند[2]؛ اما پيامبر صلى الله عليه و آله كه متوجه اين امر شد به گونهاى آنجا را ترك كرد كه همگان تصور كردند پيامبر صلى الله عليه و آله در همان حوالى است و به زودى نزد يارانش باز مىگردد؛ امّا پيامبر به سرعت به مدينه بازگشته بود تا بدانها فرصت ترور ندهد.[3]گزارش ابنشبه، ابن سعد و واقدى زمانى با روايت زهرى سازگارى دارند كه بحث از پيمان بنى نضير با پيامبر است؛ امّا هنگامى كه بحث از تاريخ جنگ بنىنضير است گزارشهاى آنها با گزارش ابن اسحاق مطابقت مىيابد.[4]
مجاهد، عكرمه و كلبى پس از بيان مضمونى مشابه روايت ابن اسحق، به نزول آيه 11 مائده/ 5 در اين هنگام اشاره كردهاند كه بر اساس آن قرآن كريم تلاش بنىنضير براى ترور پيامبر را به مؤمنان يادآورى كرده و نجات پيامبر را خواست و نعمت الهى دانسته است:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ هَمَّ قَومٌ ان يَبسُطوا الَيكُم[1]. المغازى، ج 1، ص 184، 383؛ الطبقات، ج2، ص 25، 31؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 460؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 386
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص681؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 223- 224؛ الطبقات، ج 2، ص 57
[3]. دلائلالنبوه، ج 3، ص 183؛ تاريخالاسلام، ج 2، ص 150
[4]. الطبقات، ج 2، ص 33، 57؛ المغازى، ج1، ص 363؛ تاريخ المدينه، ج 2، ص 461
ايدِيَهُم فَكَفَّ ايدِيَهُم عَنكُم ...»[1]؛ امّا به نظر مىرسد نزول آيه مزبور مدتها پس از غزوه بنىنضير باشد، چرا كه اين آيه به دنبال يادآورى اين امر است:«اذكُروا»، ضمن آنكه تطبيق اين آيه بر هر قصد ترورى صادق است و اختصاصى به بنىنضير ندارد.
شمار همراهان پيامبر را هنگام حضور نزد بنىنضير كمتر از 10 تن شمردهاند.[2]كمى ياران پيامبر را يكى از عوامل وسوسه بنىنضير براى طراحى توطئه قتل پيامبر و اسارت و فروش يارانش به قريش دانسته اند.[3]بنا به روايتى از عطا آيه 100 بقره/ 2 پس از پيمانشكنى بنىنضير و بنىقريظه فرود آمد:«او كُلَّما عهَدوا عَهدًا نَبَذَهُ فَريقٌ مِنهُم بَل اكثَرُهُم لايُؤمِنون/و مگر نه اين بود كه يهودهرگاه پيمانى بستند گروهى از ايشان آن را دور افكندند، بلكه حقيقت اين است كهبيشترشان ايمان نمىآورند».[4]
در مطالعات جديد ادلّه ديگرى براى غزوه بنىنضير طرح شده است؛ ولفنسون كه پيمان بنىنضير با پيامبر را براساس پيمان نامه عمومى پذيرفته، علت حمله به بنىنضير را عدم همراهى با پيامبر در جنگ احد دانسته است. براساس معاهده، بنىنضير مىبايست در حادثه احد از مدينه دفاع مىكرد. او در مورد علت حمله نكردن پيامبر به بنىقريظه اظهار داشته كه احتمالًا پيمان آنها متفاوت بوده و چنين تعهدى نسبت به پيامبر نداشتهاند.[5]شايد همراهى مُخَيْريق يهودى با پيامبر در غزوه احد- كه تنها بنابر روايت واقدى از اعضاى بنىنضير است- مستند سخنان ولفنسون است. مخيريق كه خود در غزوه احد شركت كرد، از يهود خواست به يارى پيامبر بيايند، امّا آنان عذر آوردند كه امروز شنبه است.[6]از نظر ولفنسون آنان با اينكار خود پيمان خود با پيامبر را شكستند.
بروكلمان غزوه بنىنضير را ناشى از بهانه جويى پيامبر براى جبران ضربه سنگين حادثه بئر معونه دانسته است كه در آن 70 يا 40 تن از مسلمانان به شهادت رسيدند.[7]ناديده گرفتن اقدامهاى يهود و نسبت بهانهجويى به پيامبر از جانب بروكلمان، جانبدارانه[1]. اسباب النزول، ص 129؛ تفسير بغوى، ج2، ص 19؛ زاد المسير، ج 2، ص 250
[2]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 86؛ الدرالمنثور،ج 2، ص 266؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 560
[3]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 560؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 190
[4]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 40؛ غررالتبيان،ص 208
[5]. تاريخ اليهود، ص 177
[6]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص362؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 344
[7]. تاريخ الشعوب الاسلاميه، ص 52
است. هرچند پيروزى بر بنىنضير مىتوانست تا حدى از فشار ناشى از حادثه بئر معونه را بر مسلمانان جبران كند؛ اما بنا به فرموده قرآن:«ما ظَنَنتُم ان يَخرُجوا»، (حشر/ 59، 2) اين پيروزى غير قابل پيشبينى بود.
پس از بروز دشمنى بنىنضير، پيامبر از طريق پيكى از اوسيان به آنان اعلام كرد كه چنانچه تا 10 روز ديگر محل سكونت خود را ترك نكنند، خونشان هدر خواهد بود.
با اين اقدام، آنان دريافتند كه بر خلاف پيمان دوره جاهلى، اوس در برابر بنىنضير خواهد ايستاد[1]، از اين رو به جمعآورى دارايى خود پرداختند و براى حركت از قبايل عرب شتر كرايه كردند.[2]
عبدالله بن ابىّ با آگاهى از تصميم پيامبر طى پيامى از آنان خواست ايستادگى كنند.
وى گفت: من با 000/ 2 نفر از قومم (بنى عوف بن خزرج) به همراه يهود بنىقريظه و غَطفان به يارى شما خواهيم آمد.[3]خداوند در آيه 11 حشر/ 59 آنها را منافق دانسته، وعدههاى آنها را دروغ مىخواند:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ نافَقوا يَقولونَ لِاخونِهِمُ الَّذينَ كَفَروا مِن اهلِ الكِتبِ لَن اخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَكُم و لانُطيعُ فيكُم احَدًا ابَدًا وان قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّكُم واللَّهُ يَشهَدُ انَّهُم لَكذِبون».
سلامبن مشكم ضمن يادآورى خيانت عبدالله بن ابىّ و عدم حمايت وى از بنىقَينقاع در سال دوم هجرى و مبارزات بنىنضير برضدّ خزرج در عهد جاهلى، از حُيَى خواست حال كه ما مالك مزارع، نخلستانها و داراييهاى خود هستيم به عبدالله بن ابىّ اعتماد مكن[4]؛ اما حُيَى با توجه به برترى نظامى و دفاعى خود، با پذيرش پيشنهاد عبدالله بن ابىّ آماده مقابله با پيامبر شد. در آيه 14 حشر/ 59 به منازعات و اختلافات درونى سران بنىنضير اشاره شده است:«بَأسُهُم بَينَهُم شَديدٌ تَحسَبُهُم جَميعًا و قُلوبُهُم شَتّى ...».حُيَى به ترميم دژهاى بنىنضير پرداخت[5]و تداركات لازم را همراه با چارپايان در درون آنها[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 224؛ عيون الاثر،ج 2، ص 25؛ فتح البارى، ج 7، ص 255
[2]. الطبقات، ج 2، ص 57
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص683؛ الطبقات، ج 2، ص 57؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 224- 225
[4]. المغازى، ج 1، ص 368؛ تاريخ طبرى، ج2، 224- 225؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 561
[5]. تفسير قمى، ج 2، ص 359؛ نورالثقلين، ج5، ص 273
جاى داد[1]و پيامبر صلى الله عليه و آله را از مخالفت خود آگاه ساخت[2]:«وظَنّوا انَّهُم مانِعَتُهُم حُصونُهُم/مىپنداشتند كه دژهايشان پناه آنها خواهد بود». (حشر/ 59، 2) گفتههاى سلّام برخلاف اظهارات ولفنسون كه گفته: پيامبر صلى الله عليه و آله آمال و آرزوهاى اوس و خزرج (دستيابى به ثروت يهود) را محقق مىساخت[3]، حاكى از آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مرحله درصدد تصرف دارايى آنها نبوده است.
جنگ با بنىنضير
در روايت زهرى جزئيات جنگ نيامده؛ امّا بنا بر روايت ابن اسحاق، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آنكه از ترور نافرجام آنان جان سالم به در برد به مدينه بازگشت. در دوازدهم ربيعالاول سال چهارم[4]با گماردن ابن ام مكتوم بر مدينه[5]به طرف قلعههاى آنان به راه افتاد. او على عليه السلام را به عنوان فرمانده تعيين كرد[6]و پرچم خود را به دستش داد[7]و از سپاه خواست به طرف بنىنضير حركت كنند و نماز عصر را در آنجا بگزارند.[8]سپاه پياده پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كرده[9]، حوالى عصر به اراضى بنىنضير رسيدند. بنىنضير با مشاهده پيامبر صلى الله عليه و آله از فراز دژهاى خود به پرتاب تير و سنگ پرداختند.[10]مسلمانان پس از اقامه نماز عصر در[1]. المغازى، ج 1، ص 368
[2]. الطبقات، ج 2، ص 58؛ بحارالانوار، ج20، ص 165
[3]. تاريخ اليهود، ص 135
[4]. المحبر، ص 113
[5]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 683
[6]. المغازى، ج 1، ص 371؛ السيرة الحلبيه،ج 2، ص 562
[7]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 226؛ الطبقات، ج2، ص 58؛ الكامل، ج 2، ص 65
[8]. تفسير قمى، ج 2، ص 359؛ بحارالانوار،ج 20، ص 169؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 562
[9]. تاريخ الخميس، ج 1، ص 461
[10]. الطبقات، ج 2، ص 58
آنجا مستقر شدند.
خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله را ابتدا در اراضى تيرهاى از اوس به نام بنىحطمه كه تا آن زمان هنوز مسلمان نشده بودند و از همپيمانان بنىنضير به حساب مىآمدند[1]برپا كردند كه بعدها به مسجد الصغير شهرت يافت؛ امّا چون از جانب تيراندازان بنىنضير مورد اصابت تير قرار گرفت آن را به منطقهاى ميان اراضى بنىنضير و بنىقريظه كه بعدها مسجد فضيخ نام گرفت، منتقل كردند.[2]پيامبر صلى الله عليه و آله با تنى چند از اصحاب خود به مدينه بازگشت و شب را آنجا گذراند. بلال حبشى صبح در مدينه اذان گفت و در همان روز پيامبر صلى الله عليه و آله به جمع سپاه اسلام بازگشت.[3]دلايل متعددى مىتوان براى رفت و بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله در نظر گرفت؛ نخست آنكه احتمالًا منطقه از امنيت كافى برخوردار نبوده و بيم ترور پيامبر مىرفته است. دوم آنكه حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه مىتوانست زمينه توطئه عبدالله بن ابىّ در پيوستن او به بنىنضير را خنثا كند.
مدت محاصره بنىنضير 6 شب[4]يا 15 روز[5]يا بيش از 20 شب[6]ادامه يافت. در اين مدت كسى گمان نداشت كه بتوان بر آنها چيره شد:«... ما ظَنَنتُم ان يَخرُجوا»(حشر/ 59، 2) و مسلمانان گمان مىكردند كه آنها نيروهايى متحدند، در حالىكه قرآن به اختلافات جدى ميان شاخههاى بنىنضير اشاره دارد:«... بَاسُهُم بَينَهُم شَديدٌ تَحسَبُهُم جَميعًا وقُلوبُهُم شَتّى ...».(حشر/ 59، 14) در طول اين مدت سعد بن عباده از بزرگان خزرج با ارسال خرما، تداركات لازم سپاه اسلام را تأمين مىكرد.[7]بنىنضير كه منتظر رسيدن نيروهاى كمكى بودند به انداختن سنگ و تيراندازى از روى دژها بسنده كردند.[8]
تنها اقدام نظامى بنىنضير در محاصره آن بود كه به غَزْوك سردسته شجاع تيراندازان[1]. الاغانى، ج 5، ص 83؛ مناقب، ج 1، ص248؛ بحارالانوار، ج 20، ص 172
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 68؛بحارالانوار، ج 20، ص 172
[3]. المغازى، ج 1، ص 373
[4]. البدايه والنهايه، ج 4، ص 86؛ تاريخابن خلدون، ج 2، ص 28
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 225؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 18؛ التنبيه والاشراف، ص 213
[6]. المحبر، ص 113؛ بحارالانوار، ج 20، ص166؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 562
[7]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 563
[8]. فتح البارى، ج 7، ص 301