آنجا مستقر شدند.
خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله را ابتدا در اراضى تيرهاى از اوس به نام بنىحطمه كه تا آن زمان هنوز مسلمان نشده بودند و از همپيمانان بنىنضير به حساب مىآمدند[1]برپا كردند كه بعدها به مسجد الصغير شهرت يافت؛ امّا چون از جانب تيراندازان بنىنضير مورد اصابت تير قرار گرفت آن را به منطقهاى ميان اراضى بنىنضير و بنىقريظه كه بعدها مسجد فضيخ نام گرفت، منتقل كردند.[2]پيامبر صلى الله عليه و آله با تنى چند از اصحاب خود به مدينه بازگشت و شب را آنجا گذراند. بلال حبشى صبح در مدينه اذان گفت و در همان روز پيامبر صلى الله عليه و آله به جمع سپاه اسلام بازگشت.[3]دلايل متعددى مىتوان براى رفت و بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله در نظر گرفت؛ نخست آنكه احتمالًا منطقه از امنيت كافى برخوردار نبوده و بيم ترور پيامبر مىرفته است. دوم آنكه حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه مىتوانست زمينه توطئه عبدالله بن ابىّ در پيوستن او به بنىنضير را خنثا كند.
مدت محاصره بنىنضير 6 شب[4]يا 15 روز[5]يا بيش از 20 شب[6]ادامه يافت. در اين مدت كسى گمان نداشت كه بتوان بر آنها چيره شد:«... ما ظَنَنتُم ان يَخرُجوا»(حشر/ 59، 2) و مسلمانان گمان مىكردند كه آنها نيروهايى متحدند، در حالىكه قرآن به اختلافات جدى ميان شاخههاى بنىنضير اشاره دارد:«... بَاسُهُم بَينَهُم شَديدٌ تَحسَبُهُم جَميعًا وقُلوبُهُم شَتّى ...».(حشر/ 59، 14) در طول اين مدت سعد بن عباده از بزرگان خزرج با ارسال خرما، تداركات لازم سپاه اسلام را تأمين مىكرد.[7]بنىنضير كه منتظر رسيدن نيروهاى كمكى بودند به انداختن سنگ و تيراندازى از روى دژها بسنده كردند.[8]
تنها اقدام نظامى بنىنضير در محاصره آن بود كه به غَزْوك سردسته شجاع تيراندازان[1]. الاغانى، ج 5، ص 83؛ مناقب، ج 1، ص248؛ بحارالانوار، ج 20، ص 172
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 68؛بحارالانوار، ج 20، ص 172
[3]. المغازى، ج 1، ص 373
[4]. البدايه والنهايه، ج 4، ص 86؛ تاريخابن خلدون، ج 2، ص 28
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 225؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 18؛ التنبيه والاشراف، ص 213
[6]. المحبر، ص 113؛ بحارالانوار، ج 20، ص166؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 562
[7]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 563
[8]. فتح البارى، ج 7، ص 301
مأموريت دادند تا با تنى چند پيامبر را ترور كنند. در آن شب اصحاب پيامبر متوجه شدند كه على بن ابىطالب عليه السلام در جمعشان نيست و سپس خبر يافتند كه او با چند تن از انصار مأموران بنىنضير را كشته و سرهايشان را در چاههاى منطقه انداختهاند. اين امر ناتوانى بنىنضير را آشكارتر ساخت.[1]
وعدههاى عبدالله بن ابىّ هم محقق نشد، هرچند او تلاش كرد بنىقريظه را همراه خود سازد؛ اما كعب بن اسد رئيس بنىقريظه به هيچ يك از اعضاى قبيله خود اجازه نداد به يارى بنىنضير بشتابند.[2]آيات 11- 17 حشر/ 59 وعده منافقان و خيانت آنان به بنى نضير را به حكايت شيطان تشبيه كرده كه پس از به كفر كشيدن انسان، از او برائت مىجويد:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ نافَقوا ...* لَن اخرِجوا لا يَخرُجونَ مَعَهُم ولَن قوتِلوا لا يَنصُرونَهُم ...* كَمَثَلِ الشَّيطنِ اذ قالَ لِلِانسنِ اكفُر فَلَمّا كَفَرَ قالَ انّى بَرىءٌ مِنكَ انّى اخافُ اللَّهَ رَبَّ العلَمين/آيا منافقان را نمىبينى .... اگر اخراج شوند آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت و اگر عليه آنها جنگى درگيرد منافقان آنها را يارى نخواهند كرد .... چون حكايت شيطان كه به انسان گفت: «كافر شو.» و چون كافر شد گفت: «من از تو بيزارم، زيرا من از خدا پروردگار جهانيان مىترسم»».
مسلمانان براى قطع ارتباط قلعههاى بنىنضير حلقه محاصره را از محله بنىنضير به محاصره يكايك دژها تنگتر كردند.[3]خداوند در آيه 14 حشر/ 59 به پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود كه آنها همگى رو در روى تو نمىآيند، بلكه از پشت ديوار قلعهها و به صورت پراكنده و در روستاهاى حصار شده با تو مىجنگند:«الّا فى قُرًى مُحَصَّنَةٍ او مِن وراءِ جُدُرٍ ...»؛ امّا چون محاصره به طول انجاميد، پيامبر صلى الله عليه و آله كه از دلبستگى آنها به درختانشان خبر داشت فرمان داد آنها را قطع كنند. برخى از سران يهود فرياد زدند:
چگونه كسى كه ديگران را از فساد پرهيز مىدهد درختان را قطع مىكند؟ در نتيجه جمعى از مسلمانان بر كرده خود مردد شدند كه آيه 5 حشر/ 59 به همين مناسبت نازل شد و اين امر را خواست خدا دانست:«ما قَطَعتُم مِن لينَةٍ ... فَبِاذنِ اللَّهِ و لِيُخزِىَ الفسِقين/هر درخت خرماى گرانبهايى را كه قطع كرديد ... به فرمان خدا بوده است؛ باشد كه نافرمانان ذليل شوند».[4][1]. الارشاد، ج 1، ص 93؛ السيرة الحلبيه،ج 2، ص 562؛ المغازى، ج 1، ص 372
[2]. المغازى، ج 1، ص 368؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 225
[3]. الخصائص الكبرى، ج 2، ص 399؛ الطبقات،ج 3، ص 567
[4]. اسباب النزول، ص 279؛ تفسير قمى، ج 2،ص 359
اين دستور تأثير بسزايى بر بنىنضير نهاد، به ويژه كه زنانشان شيون كرده، بر سر و صورت خود زدند[1]، از اين رو سعى كردند خطرى متوجه نخلستانها نشود تا شايد با مصالحه يا بعدها با جنگى ديگر، بتوانند دوباره آنها را باز يابند و در نتيجه به مقاومت خود پايان دادند. حُيَى تصميم گرفت بر اساس پيشنهاد پيشين با پيامبر صلى الله عليه و آله كه دارايى آنها را هنوز محترم شمرده بود مصالحه كند؛ امّا پيامبر نپذيرفت و از آنها خواست همه تجهيزات نظامى، مزارع و باغات خود را وا نهند و تنها دارايى منقول خود را ببرند[2]؛ امّا وى چند روزى درنگ كرد.[3]در اين فاصله دو تن از بنىنضير به نامهاى يامين بن عمير و ابوسعد بن وهب حفظ جان و مال خود، مسلمان شدند.[4]سران بنىنضير از ترس اينكه مبادا شرايط سختتر شود، به شرايط پيامبر صلى الله عليه و آله تن دردادند. آنها در مخالفت خود با پيامبر پافشارى كردند و در اين مسير از نخلستانها و خانه و كاشانه ديرينه خود نيز گذشتند.
خداوند دراينباره در آيات نخستين سوره حشر بيان مىدارد كه نه شما و نه خودشان باور نمىكردند كه بيرون روند. گمان مىكردند قلعه هايشان مانعى در برابر اراده خداست؛ امّا خداوند از جايى كه گمان نداشتند به طرف آنها رفت و در دلهايشان هراس افكند ...:«هُوَ الَّذى اخرَجَ الَّذينَ كَفَروا مِن اهلِ الكِتبِ مِن ديرِهِم لِاوَّلِ الحَشرِ ما ظَنَنتُم ان يَخرُجوا و ظَنّوا انَّهُم مانِعَتُهُم حُصونُهُم مِنَ اللَّهِ فَاتهُمُ اللَّهُ مِن حَيثُ لَم يَحتَسِبوا و قَذَفَ فى قُلوبِهِمُ الرُّعبَ ...».[5](حشر/ 59، 2)
آنها اثاثيه خود را بر پشت شتران بار زدند و خانههاى خود را ويران كردند تا قابل سكونت نباشد و در و چارچوبههاى خانه را نيز با خود بردند. برخى مسلمانان نيز به[1]. سبل الهدى، ج 4، ص 323؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 564
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص683؛ فتوح البلدان، ج 1، ص 18؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 225
[3]. سبل الهدى، ج 4، ص 323
[4]. همان؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 226؛ موسوعةالتاريخ الاسلامى، ج 2، ص 410
[5]. التبيان، ج 9، ص 559؛ تفسير ابن كثير،ج 4، ص 354- 355
نشانه علاقه نداشتن به خانههايشان در تخريب آنها همراهى مىكردند.[1]خداوند از مؤمنان مىخواهد تا از اين رخداد عبرت بگيرند:«يُخرِبونَ بُيوتَهُم بِايديهِم و ايدِى المُؤمِنينَ فَاعتَبِروا ياولِى الابصر».(حشر/ 59، 2)
بنىنضير سعى كردند به هنگام خروج از يثرب قدرت و شوكت خود را با نمايش مال و منال خود نشان دهند.[2]بنا به روايتى پيامبر نيز به هنگام خروج به اين امر گواهى داده است.[3]شعراى متعددى متأثر از فراق بنىنضير شعر سرودند.[4]منافقان نيز نتوانستند ماتم و اندوه خود را پنهان كنند، زيرا بنىنضير سعى كردند همچنان استوارى خود را به مردم مدينه بنمايانند. 600 شتر در يك صف، اثاثيه و اعضاى بنىنضير را با خود از محلههاى مدينه گذرانيدند.[5]زنان زيباى بنىنضير كه در آغاز اين قافله بودند بهترين لباسهاى رنگارنگ خود را پوشيده و زيور آلات خود را به نمايش گذاشته بودند. دسته نوازندگان و خوانندگان پس از آنها قرار داشتند و مردم مدينه هم در دو طرف قافله نظارهگر آنان بودند.
گنجينه بنىنضير در معرض ديد همگان قرار گرفت و اعلام شد كه اين را براى زير و زبر كردن زمين اندوختهايم و در خيبر نخلستان داريم، گرچه درختان خرماى خود را از دست داديم.[6](ظ همين مقاله، اقتصاد بنىنضير)
محمدبن مسلم اوسى هدايت آنها را به خارج از مدينه به عهده گرفت[7]و پس از خروج آنها، بنى غطفان محافظت از آنان را در مسير بر عهده گرفتند.[8]گفته شده كه بنىنضير پس از تبعيد، در حيره، أريحا و اذْرَعات شام پراكنده شدند و تنها آل ابى الحُقَيق و آل حُيَى بن أَخْطَب در خيبر سكونت گزيدند[9]:«و لَولا ان كَتَبَ اللَّهُ عَلَيهِمُ الجَلاءَ لَعَذَّبَهُم فِى الدُّنيا و لَهُم فِىالاخِرَةِ عَذابُ النّار* ذلِكَ بِانَّهُم شاقُّوا اللَّهَ و رَسولَهُ ومَن يُشاقّ اللَّهَ فَانَّ اللَّهَ شَديدُ العِقاب(حشر/ 59، 3- 4)/ و اگر خداوند ترك وطن را برايشان مقدر نكرده بود قطعاً در همين دنيا عذابشان مىكرد. و آنها در آخرت به عذاب الهى گرفتار خواهند شد. اين بدان[1]. تفسير بغوى، ج 4، ص 315؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 565؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 462
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص684؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 226
[3]. الطبقات، ج 2، ص 30
[4]. الاغانى، ج 14، ص 308
[5]. الطبقات، ج 2، ص 58؛ بحارالانوار، ج20، ص 165
[6]. الاغانى، ج 3، ص 39؛ المغازى، ج 1، ص376- 378؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 566
[7]. الطبقات، ج 2، ص 58؛ المغازى، ج 1، ص374؛ سبل الهدى، ج 4، ص 324
[8]. بحارالانوار، ج 20، ص 165
[9]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 226؛ سبل السلام،ج 4، ص 63؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 386- 387
جهت است كه آنها با خدا و رسولش دشمنى كردند و هركس چنين كند بداند كه خداوند به سختى مجازات مىكند».
در اين هنگام جمعى از انصار نزد پيامبر آمدند و از او خواستند تا مانع همراهى فرزندانشان با بنىنضير شود، زيرا در دوره جاهلى برخى از زنان اوس براى زنده ماندن فرزندان خود نذر مىكردند آنان را يهودى كنند و فرزندان خود را به بنىنضير مىسپردند.
والدين اينها از پيامبر خواستند به زور متوسل شود كه بنا به گزارشهايى در پاسخ آنان آيه 256 بقره/ 2 نازل شد و از مسلمانان خواست كه چون حق از باطل روشن شده، ديگران را بر پذيرش دين اكراه نكنند:«لا اكراهَ فِى الدّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَىّ»[1].(بقره/ 2، 256)
غنايم غزوه بنىنضير
آيات 6- 10 سوره حشر درباره غنايم غزوه بنىنضير نازل شده است. براساس آيه 6 حشر/ 59 چون نبرد و لشكركشى خاصى صورت نگرفته بود تمامى غنايم از جمله تجهيزات نظامى، ساختمانها، منابع آبى، مزارع و نخلستانها جزو خالصه پيامبر قرار گرفت:«و ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِنهُم فَما اوجَفتُم عَلَيهِ مِن خَيلٍ ولا رِكابٍ ولكِنَّ اللَّهَ يُسَلّطُ رُسُلَهُ عَلى مَن يَشاءُ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير»و زمانى كه عمر بن خطاب از پيامبر درباره توزيع غنايم در ميان جنگجويان پرسيد، بر اساس همين آيه پاسخ گرفت.[2]340 شمشير، 50 زره و 50 نيزه حجم غنايم نظامى بود كه پيامبر به دست آورد[3]كه از ميان آنها شمشير معروف ابى الحُقَيق را به سعد بن مُعاذ از بزرگان اوس بخشيد.[4]در آيه 7 حشر/ 59 خداوند بيان مىدارد كه اين اموال شامل چه كسانى مىشود:«ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اهلِ القُرى فَلِلَّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى والمَسكينِ وابنِ السَّبيلِ كَى لا يَكونَ دولَةً بَينَ الاغنِياءِ مِنكُم ...».[1]. سنن ابى داوود، ج 1، ص 606؛ اسبابالنزول، ص 52؛ لباب النقول، ص 37
[2]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 567
[3]. عيون الاثر، ج 2، ص 26؛ بحار الانوار،ج 20، ص 166
[4]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 569
در مورد باغها، زمينها و منابع آبى بنىنضير پيامبر صلى الله عليه و آله دو پيشنهاد كرد تا انصار يكى را برگزينند: نخست آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بخشى از اموال بنىنضير را ميان مهاجران و انصار نيازمند قسمت كند و دوم آنكه بخشى از آن اراضى را تنها در ميان مهاجران توزيع كند و در مقابل، انصار اموالى را كه در يثرب از آغاز هجرت در اختيار مهاجران قرار داده بودند پس گيرند. سعد بن معاذ و سعد بن عباده ضمن مشورت با يكديگر از پيامبر خواستند تا افزون بر اينكه آن اراضى را در ميان مهاجران تقسيم كند مهاجران همچنان در اموال انصار شريك بمانند. انصارهم به حمايت از بزرگانشان نداى رضايت و تسليم سر دادند و اينجا پيامبر براى انصار دعا كرد.[1]آيه 9 حشر/ 59 ضمن قدردانى از انصار اشاره دارد كه انصار هر چند خود بسيار نياز داشتند؛ امّا مهاجران را بر خود ترجيح دادند. آنان مهاجران را دوست دارند و رستگار خواهند بود:«والَّذينَ تَبَوَّءُو الدّارَ والايمنَ مِن قَبلِهِم يُحِبّونَ مَن هاجَرَ الَيهِم ولا يَجِدونَ فى صُدورِهِم حاجَةً مِمّا اوتوا و يُؤثِرونَ عَلى انفُسِهِم ولَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ و مَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاولكَ هُمُالمُفلِحون».(حشر/ 59، 9)
پيامبر برخى از زمينها را در ميان حدود 100 تن مهاجر و تنى چند از فقراى انصار كه برخى از آنها در كشتن تيزاندازان بنىنضير نقش داشتند توزيع كرد[2]:«لِلفُقَراءِ المُهجِرينَ الَّذينَ اخرِجوا مِن ديرِهِم و امولِهِم يَبتَغونَ فَضلًا مِنَاللَّهِ و رِضونًا و يَنصُرونَ اللَّهَ و رَسولَهُ اولكَ هُمُ الصدِقون/ غنايمبراى فقراى مهاجرى است كه از خانه و اموال خود بيرون رانده شدند، در حالى كه به دنبال فضل و خوشنودى خدايند و خدا و پيامبرش را يارى مىكنند. ايشاناند راستگويان». (حشر/ 59، 8) عمده زمينهاى بنىنضير در اختيار پيامبر ماند و پبامبر غلام خود ابورافع را بر آن گمارد[3]و خود در آن كشاورزى مىكرد و مواد غذايى سالانه خانواده خود و بنىعبدالمطلب را تأمين مىكرد[4]، آنگاه مازاد درآمد اين زمينها صرف هزينههاى نظامى مىشد يا در بيتالمال جمع مىگرديد.[5]بنابر روايت واقدى 7 باغى كه مُخَيْريق يهودى پيش از شهادتش در احد، به پيامبر بخشيده بود نيز[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 489
[2]. الطبقات، ج 3، ص 471- 472؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 21
[3]. المغازى، ج 1، ص 378؛ بحارالانوار، ج20، ص 166
[4]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 490؛ البدايةوالنهايه، ج 4، ص 41؛ فتوح البلدان، ج 1، ص 20
[5]. سنن ابى داوود، ج 2، ص 22؛ صحيحالبخارى، ج 4، ص 43
بخشى از اراضى بنىنضير بود.[1]از نحوه بيان قسمت پايان آيه 7 حشر/ 59 برمىآيد كه برخى نسبت به نحوه اختصاص اراضى بنىنضير به اصحاب راضى نبودهاند و خداوند طى اين آيه به آنها هشدار داده است:«... و ما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا واتَّقوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَديدُ العِقاب».
از آنجا كه ازدواج پيامبر با ماريه قبطيه موجب حسادت برخى از زنان پيامبر شد، پيامبر ماريه را در يكى از باغهاى مخيريق سكونت داد تا به اين مشكل خاتمه دهد[2]و چون ماريه در آنجا ابراهيم را به دنيا آورد، به مَشْرَبه امّ ابراهيم معروف شد. گفته شده:
پيامبر هنگامى كه در سال ششم هجرى تصميم گرفت از برخى از زنان خود جدا شود آنان را به مدت يك ماه در اين باغ سكونت داد و خود از آنان كناره گرفت.[3]بنابه روايتى از امام صادق عليه السلام پيامبر در همين باغ و در روزى كه به «يوم مشربة ام ابراهيم» شهرت يافت، در كنار اصحاب خود از امامت و وصايت علىبن ابىطالب عليه السلام سخن گفت، هر چند سخنان ايشان در آن روز همچون سخنانش در غدير خم، مورد بى اعتنايى مردم قرار گرفت.[4]
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اراضى مذكور كه بنابر روايت زهرى از عمر بن خطاب، خالصه پيامبر و وقف بازماندگان او بود، از سوى ابوبكر مصادره شد.[5]بنابر شهادت على عليه السلام باغهاى هفتگانه مخيريق وقف فاطمه عليها السلام شده بود. بقيه اموال بنىنضير بر اساس حق ارث، مورد نزاع عباس و فاطمه عليها السلام بود و هر دو اين اراضى را از خليفه درخواست كردند.[6]بشارت پيامبر به آل محمد پس از جنگ بنىنضير كه «توانگرى و ثروت به شما روى آورده» دليل مدعاى فاطمه عليها السلام بود؛ امّا ابوبكر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به گونهاى ديگر تفسير كرد و در تاييد سخن خود از فاطمه عليها السلام خواست از عمر يا ابوعبيده هم بپرسد اينجا بود كه فاطمه عليها السلام پى برد كه اين سه قبلًا با يكديگر تبانى كردهاند.[7]بنا به گزارش ديگرى[1]. المغازى، ج 1، ص 378؛ البدايةوالنهايه، ج 4، ص 41
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 173؛ وفاءالوفاء، ج 2، ص 35؛ الاستيعاب، ج 3، ص 826
[3]. الحدائق، ج 23، ص 99
[4]. بشارة المصطفى، ص 45؛ الامالى، ص 173؛بصائر الدرجات، ص 73
[5]. الطبقات، ج 1، ص 503؛ سنن ابى داوود،ج 2، ص 23؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 296
[6]. تهذيب، ج 9، ص 145
[7]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 209- 210
ابوبكر گفت: از پيامبر شنيدهام كه پيامبران ارث نمىنهند يا اينكه اين اراضى ثروتى است كه خدا به من بخشيده و چون بميرم از آن مسلمانان خواهد بود. ابوبكر مدعى بود درآمدهاى اين اراضى را طبق عملكرد پيامبر هزينه مىكند.[1]به روايت ضحاك، ابوبكر سهم ذى القربى را از درآمد اراضى مذكور حذف كرد و آن را به سهم سبيل اللّه و هزينههاى نظامى افزود[2]و تنها يكى از باغهاى مخيريق به نام الاعواف را در اختيار فاطمه عليها السلام نهاد.[3]
پس از وفات فاطمه عليها السلام، على عليه السلام با درخواست سهم الارث وى از ابوبكر، سياست ابوبكر را ظالمانه و مخالف سيره نبوى دانست؛ امّا ابوبكر اين سياست را مطابق با سيره نبوى تعريف كرد.[4]عمر تا دو سال[5]يا چند سال[6]پس از خلافتش همچنان بر سيره ابوبكر پا فشرد؛ امّا پس از آن تصميم گرفت آن اراضى را باز گرداند، مشروط بر آنكه آنان براساس سيره نبوى درآمدهاى آن را هزينه كنند.[7]واگذارى املاك مذكور باعث نزاع على عليه السلام و عباس گرديد و به رغم سفارش اصحاب پيامبر به عمربن خطاب، خليفه اين اختلاف را لاينحل باقى نهاد.[8]با دست برداشتن فرزندان عباس از ادعاى خود در زمان خلافت عثمان[9]اراضى مذكور در اختيار بنىفاطمه قرار گرفت تا آنكه بنىعباس در دوره خلافت خود آن را مصادره كردند.[10][1]. السيرة الحلبيه، ج 3، ص 486
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 217
[3]. همان، ص 211
[4]. همان، ص 208، 217
[5]. صحيح البخارى، ج 5، ص 24؛ تاريخ دمشق،ج 56، ص 364
[6]. مسند الشاميين، ج 4، ص 258
[7]. صحيح مسلم، ج 6، ص 346- 348؛كنزالعمال، ج 7، ص 242
[8]. مسند شافعى، ص 322؛ السنن الكبرى، ج6، ص 296، 298
[9]. البداية والنهايه، ج 5، ص 309
[10]. سنن ابى داوود، ج 2، ص 34؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 354