بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 486

بخشى از اراضى بنى‌نضير بود.[1]از نحوه بيان قسمت پايان آيه 7 حشر/ 59 برمى‌آيد كه برخى نسبت به نحوه اختصاص اراضى بنى‌نضير به اصحاب راضى نبوده‌اند و خداوند طى اين آيه به آنها هشدار داده است:«... و ما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا واتَّقوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَديدُ العِقاب».
از آنجا كه ازدواج پيامبر با ماريه قبطيه موجب حسادت برخى از زنان پيامبر شد، پيامبر ماريه را در يكى از باغهاى مخيريق سكونت داد تا به اين مشكل خاتمه دهد[2]و چون ماريه در آنجا ابراهيم را به دنيا آورد، به مَشْرَبه امّ ابراهيم معروف شد. گفته شده:
پيامبر هنگامى كه در سال ششم هجرى تصميم گرفت از برخى از زنان خود جدا شود آنان را به مدت يك ماه در اين باغ سكونت داد و خود از آنان كناره گرفت.[3]بنابه روايتى از امام صادق عليه السلام پيامبر در همين باغ و در روزى كه به «يوم مشربة ام ابراهيم» شهرت يافت، در كنار اصحاب خود از امامت و وصايت على‌بن ابى‌طالب عليه السلام سخن گفت، هر چند سخنان ايشان در آن روز همچون سخنانش در غدير خم، مورد بى اعتنايى مردم قرار گرفت.[4]
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اراضى مذكور كه بنابر روايت زهرى از عمر بن خطاب، خالصه پيامبر و وقف بازماندگان او بود، از سوى ابوبكر مصادره شد.[5]بنابر شهادت على عليه السلام باغهاى هفتگانه مخيريق وقف فاطمه عليها السلام شده بود. بقيه اموال بنى‌نضير بر اساس حق ارث، مورد نزاع عباس و فاطمه عليها السلام بود و هر دو اين اراضى را از خليفه درخواست كردند.[6]بشارت پيامبر به آل محمد پس از جنگ بنى‌نضير كه «توانگرى و ثروت به شما روى آورده» دليل مدعاى فاطمه عليها السلام بود؛ امّا ابوبكر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به گونه‌اى ديگر تفسير كرد و در تاييد سخن خود از فاطمه عليها السلام خواست از عمر يا ابوعبيده هم بپرسد اينجا بود كه فاطمه عليها السلام پى برد كه اين سه قبلًا با يكديگر تبانى كرده‌اند.[7]بنا به گزارش ديگرى‌[1]. المغازى، ج 1، ص 378؛ البدايةوالنهايه، ج 4، ص 41
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 173؛ وفاءالوفاء، ج 2، ص 35؛ الاستيعاب، ج 3، ص 826
[3]. الحدائق، ج 23، ص 99
[4]. بشارة المصطفى، ص 45؛ الامالى، ص 173؛بصائر الدرجات، ص 73
[5]. الطبقات، ج 1، ص 503؛ سنن ابى داوود،ج 2، ص 23؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 296
[6]. تهذيب، ج 9، ص 145
[7]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 209- 210


صفحه 487

ابوبكر گفت: از پيامبر شنيده‌ام كه پيامبران ارث نمى‌نهند يا اينكه اين اراضى ثروتى است كه خدا به من بخشيده و چون بميرم از آن مسلمانان خواهد بود. ابوبكر مدعى بود درآمدهاى اين اراضى را طبق عملكرد پيامبر هزينه مى‌كند.[1]به روايت ضحاك، ابوبكر سهم ذى القربى را از درآمد اراضى مذكور حذف كرد و آن را به سهم سبيل اللّه و هزينه‌هاى نظامى افزود[2]و تنها يكى از باغهاى مخيريق به نام الاعواف را در اختيار فاطمه عليها السلام نهاد.[3]
پس از وفات فاطمه عليها السلام، على عليه السلام با درخواست سهم الارث وى از ابوبكر، سياست ابوبكر را ظالمانه و مخالف سيره نبوى دانست؛ امّا ابوبكر اين سياست را مطابق با سيره نبوى تعريف كرد.[4]عمر تا دو سال‌[5]يا چند سال‌[6]پس از خلافتش همچنان بر سيره ابوبكر پا فشرد؛ امّا پس از آن تصميم گرفت آن اراضى را باز گرداند، مشروط بر آنكه آنان براساس سيره نبوى درآمدهاى آن را هزينه كنند.[7]واگذارى املاك مذكور باعث نزاع على عليه السلام و عباس گرديد و به رغم سفارش اصحاب پيامبر به عمربن خطاب، خليفه اين اختلاف را لاينحل باقى نهاد.[8]با دست برداشتن فرزندان عباس از ادعاى خود در زمان خلافت عثمان‌[9]اراضى مذكور در اختيار بنى‌فاطمه قرار گرفت تا آنكه بنى‌عباس در دوره خلافت خود آن را مصادره كردند.[10][1]. السيرة الحلبيه، ج 3، ص 486
[2]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 217
[3]. همان، ص 211
[4]. همان، ص 208، 217
[5]. صحيح البخارى، ج 5، ص 24؛ تاريخ دمشق،ج 56، ص 364
[6]. مسند الشاميين، ج 4، ص 258
[7]. صحيح مسلم، ج 6، ص 346- 348؛كنزالعمال، ج 7، ص 242
[8]. مسند شافعى، ص 322؛ السنن الكبرى، ج6، ص 296، 298
[9]. البداية والنهايه، ج 5، ص 309
[10]. سنن ابى داوود، ج 2، ص 34؛ تفسير ابنكثير، ج 4، ص 354


صفحه 488

بنى‌نضير پس از تبعيد
سران بنى‌نضير پس از تبعيد از مدينه و سكونت در خيبر به مكه رفته، در جلسات خود براى رويارويى با پيامبر از سران قريش كمك خواستند و به آنان وعده حمايتهاى مالى دادند. به همين مناسبت سران قريش از اهل كتاب پرسيدند كه آيا ما (بت‌پرستان) بر حقّيم يا محمّد؟ و سران بنى‌نضير آنان را بر حق و پيامبر صلى الله عليه و آله را بر باطل شمردند كه بنا به روايتى آيه 51 نساء/ 4 نازل گرديد و آنان را مورد لعن خداوند معرفى كرد:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ اوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطغوتِ ويَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هؤُلاءِ اهدى‌ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا* اولكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ...».[1]آنان با وعده‌هاى مالى، قبايل بزرگى چون غطفان و قَيس بن عيلان را نيز با خود همراه ساختند و زمينه جنگ احزاب را فراهم آوردند.[2]بنا به روايتى آيه 117 آل عمران/ 3 ناظر به اقدام آنهاست و صرف هزينه‌هاى آنان در اين زمينه را به بادى تشبيه كرده كه سوزِ سرماى آن كشتزارهاى خودشان را نابود مى‌كند:«مَثَلُ ما يُنفِقونَ فى هذِهِ الحَيوةِ الدُّنيا كَمَثَلِ ريحٍ فيها صِرٌّ اصابَت حَرثَ قَومٍ ظَلَموا انفُسَهُم فَاهلَكَتهُ ...».
بخشى از بنى‌نضير خود در سپاه حاضر بودند[3]و وعده يارى يهوديان بنى‌قريظه ساكن در مدينه را نيز به سپاه احزاب داده بودند.[4]حُيَى، رهبر بنى‌نضير مخفيانه نزد بنى قريظه شتافت و آنان را در جنگ احزاب همراه خود ساخت و اين‌گونه فشار زيادى بر مسلمانان وارد آورد؛ امّا چون جنگ به پايان رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله بنى‌قريظه را محاصره كرد، در ميان بنى‌قريظه و به حكم سعدبن معاذ كشته شد.[5](ظ احزاب/ غزوه؛ و نيز ظ بنى‌قريظه)
شاخه‌هايى از بنى‌نضير چون آل ابى الحقيق كه گنجينه بنى‌نضير نيز در اختيار آنان بود در يكى از دژهاى خيبر به نام كتيبه مستقر بودند. اين قلعه از آخرين قلعه‌هايى بود كه در غزوه خيبر در سال هفتم هجرى مورد حمله قرار گرفت. آنان پس از 14 روز محاصره، با پيامبر مصالحه كردند كه در برابر پرداخت همه داراييها و تسليحات خود اجازه يابند از خيبر كوچ كنند. آنان گنجينه خود را در خرابه‌اى مخفى كرده، به بهانه اينكه تمامى آن را[1]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 188
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 233؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 3، ص 700؛ الارشاد، ج 1، ص 96
[3]. جامع‌البيان، مج 11، ج 21، ص 156؛بحار الانوار، ج 20، ص 250؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 108
[4]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 637
[5]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 466؛ فتوحالبلدان، ج 1، ص 23


صفحه 489

هزينه كرده‌اند از دادن آن به پيامبر صلى الله عليه و آله سر باز زدند. در اين مدت تلاش يكى از زنان بنى‌نضير براى مسموم ساختن پيامبرناكام ماند.[1]به روايتى از ابن عباس آيه 11 مائده/ 5 به همين مناسبت نازل گرديد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ هَمَّ قَومٌ ان يَبسُطوا الَيكُم ايدِيَهُم فَكَفَّ ايدِيَهُم عَنكُم ...»و رهايى پيامبر صلى الله عليه و آله از اين حادثه را نعمت خداوند برشمرد.[2]پيامبر صلى الله عليه و آله چون گنجينه مزبور را يافت و مصالحه مذكور نقض گرديد، عده‌اى از مردان آنها را كشت و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفت.[3]اينها تنها اسراى غزوه خيبر بودند، چون پيامبر صلى الله عليه و آله با ديگر يهوديان مصالحه كرده بود.[4](ظ خيبر/ غزوه)
بنابر روايت ابن زبير «ردّ بر ادْبار» در آيه 47 نساء/ 4[5]و بنابر نظر قرطبى «امر الهى» در آيه 109 بقره/ 2[6]به تبعيد بنى‌نضير اشاره داشته، آن را در ميان مسلمانان پيشگويى كرده است. خداوند طى آياتى كه گذشت از آنان به عنوان فاسق، ظالم و كافر ياد كرده و به بنى‌نضير وعيد داده است:«يَومَ القِيمَةِ يُرَدُّونَ الى‌ اشَدّ العَذابِ»(بقره/ 2، 85)؛«لَهُم عَذابٌ مُهِين»(آل‌عمران/ 3، 178)؛«لَهُم فِى‌الاخِرَةِ عَذابٌ عَظيم»(مائده/ 5، 41)؛«و لَهُم فِى‌الاخِرَةِ عَذابُ النّار»(حشر/ 59، 3)؛«لَهُم عَذابٌ اليم»(حشر/ 59، 15)؛«فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلَى‌الكفِرين».(بقره/ 2، 89)
منابع‌
احكام القرآن، جصاص؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ الامالى، صدوق؛ ايام العرب فى‌الجاهليه؛ بحارالانوار؛ البدء والتاريخ؛ البداية والنهايه؛ بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله لشيعة المرتضى عليه السلام؛ بصائرالدرجات الكبرى (فى فضائل آل محمد صلى الله عليه و آله)؛ تاريخ‌[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 302؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 466- 467
[2]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 200؛زادالمسير، ج 2، ص 249؛ الدرّالمنثور، ج 2، ص 266
[3]. فتوح البلدان، ج 1، ص 23؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 466
[4]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 467
[5]. روض‌الجنان، ج 5، ص 388
[6]. تفسير قرطبى، ج 2، ص 73


صفحه 490

ابن خلدون؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ الشعوب الاسلاميه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ تاريخ اليهود فى بلاد العرب؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير الجلالين؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القمى؛ تفسير نورالثقلين؛ التمهيد فى علوم‌القرآن؛ التنبيه والاشراف؛ تهذيب الاحكام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ الخصائص الكبرى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ الروض الانف؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سبل السلام؛ سبل الهدى والرشاد؛ سنن ابى داود؛ السنن الكبرى؛ سنن النسايى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة الحلبيه؛ السيرةالنبويه، ابن كثير؛ السيرةالنبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ العجاب فى بيان الاسباب؛ عون المعبود شرح سنن ابى داود؛ عيون الاثر فى فنون المغازى والشمائل والسير؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ الفائق فى غريب الحديث؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى؛ فتوح البلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند احمد بن حنبل؛ مسند الشافعى؛ مسند الشاميين؛ المصنف، صنعانى؛ المصنف فى الاحاديث والآثار، ابن ابى شيبه؛ معالم التنزيل فى التفسير والتأويل، بغوى؛ معانى الاخبار؛ معجم البلدان؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ المغنى والشرح الكبير؛ مناقب آل ابى طالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ موسوعة تاريخ الاسلامى؛ النهاية فى مجرد الفقه والفتاوى؛ وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله ..Concep tsandI deasat the Dawno fIslam; Historyof the Arabs; Muhammad at Medina; Society and Religionfrom Jahiliyyato Islam; Studies in Jahiliyyaand EarlyIslam..


صفحه 491


بنى‌هاشم‌
سيد على خيرخواه علوى‌
بنى‌هاشم: تيره‌اى مشهور از قريش و از عرب عدنانى‌
آنان بر اثر سكونت در مجاورت كعبه از قريش بِطاح محسوب مى‌شدند.[1]بنى‌هاشم فرزندان عمرو (هاشم) بن عبدمناف بن قُصَىّ بن كلاب جدّ دوم پيامبر بودند.[2]بنى عبدشمس بن عبدمناف، بنى مطلّب بن عبدمناف و بنى‌نوفل بن عبدمناف از تيره‌هاى هم‌عرض بنى‌هاشم‌اند.[3]
اقدامات و جايگاه هاشم در ميان قريش‌
در پى درگذشت عبدمناف، هاشم به همراه برادران خود نسبت به انحصارى بودن مناصب كعبه در دست بنى‌عبدالدار (عموزادگان خود) معترض شدند، از اين رو با جمع‌آورى متّحدانى و بستن پيمان «حلف المطيّبين» در برابر پيمان «لعقة الدم» كه ميان بنى‌عبدالدار و متحدان آنان از جمله بنى‌مخزوم بسته شده بود مناصب سقايت (آب دادن به حاجيان) و رفادت (طعام دادن به حاجيان) و قيادت (فرماندهى و رهبرى جنگها) را براى خود به دست آورند[4](ظ بنى عبدمناف) كه در آن ميان سقايت و رفادت به هاشم سپرده شد[5]و قيادت نيز در دست برادرش عبدشمس ماند.[6]
هاشم هر ساله در اجراى مسئوليت رفادت خود به هنگام موسم حج قريش براى‌[1]. المحبر، ص 167؛ مروج الذهب، ج 2، ص63؛ معجم‌البلدان، ج 1، ص 444
[2]. المنمق، ص 21؛ النسب، ص 196؛ الطبقات،ابن خياط، ص 37
[3]. مروج الذهب، ج 2، ص 291- 292؛ المنمق،ص 21
[4]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص132؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 63
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 63؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 252
[6]. اخبار مكه، ج 1، ص 111


صفحه 492

پذيرايى از زائران كعبه از مشاركت و كمكهاى مالى خانواده‌هاى قريش بهره‌مند مى‌شد.[1]او همچنين با حفر چاه «سَجْله»[2]كه با گسترده شدن فضاى مسجدالحرام جزو محدوده مسجد قرار گرفت و همچنين چاه «بَذَّر»[3]در راستاى منصب سقايت تلاش كرد تا در امر آبرسانى به حج‌گزاران تسهيل كند.
هاشم همچنين در كار بازرگانى توانست اولين كسى باشد كه براى قريش ايلاف و پيمان نامه گرفت. او توانست در پى انعقاد پيمانهاى بازرگانى با شام و نيز بستن پيمانهايى با قبايل حاضر در مسير كاروانهاى تجارى سفرهاى تجارى قريش را به دو سفر تابستانى به سوى شام و زمستانى به سوى يمن و حبشه ارتقا دهد[4]و بدين شكل زمينه توسعه تجارت و فزونى ثروت در مكه و نيز گسترش ارتباطات با كشورهاى همجوار را فراهم كند. به دنبال هاشم ديگر برادران او نيز معاهداتى را با شاهان ساير مناطق منعقد كردند.[5]
خداوند در سوره قريش به اين پيمانها با عنوان «ايلاف»[6]اشاره‌كرده است:«لِايلفِ‌ قُرَيش* ايلفِهِم رِحلَةَ الشّتاءِ والصَّيف».(قريش/ 106، 1- 2) شايد بر اثر همين ارتباطها بود كه هاشم توانست در سال قحطى مكه كه قريش دچار گرسنگى شده بودند با تهيه آرد و نان از شام‌[7]يا فلسطين‌[8]و درآميختن آن با گوشت شتر با تهيه تريد و اطعام آن به مكيان لقب «هاشم» (تهيه كننده تريد) را براى خود به جا گذارد.[9]
مقام و منزلت عبدالمطلب در نزد قريش‌
براى هاشم 4 پسر به نامهاى شيبه (عبدالمطّلب)، عمرو (ابوصيفى)، اسد و نضله، و 5 دختر به نامهاى شفاء، رقيه، ضعيفه، خالدة و حنّة ذكر كرده‌اند[10]كه در اين ميان‌[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 63- 64
[2]. معجم البلدان، ج 3، ص 193؛ فتوحالبلدان، ص 61؛ اخبار مكه، ج 1، ص 113
[3]. فتوح البلدان، ص 61؛ معجم البلدان، ج1، ص 361؛ اخبار مكه، ج 1، ص 113
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 242؛ الطبقات،ابن سعد، ج 1، ص 62؛ المنمق، ص 42
[5]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 244؛ المحبر، ص163؛ المنمق، ص 44
[6]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 139؛ مبهماتالقرآن، ج 2، ص 745؛ مجمع البيان، ج 10، ص 829
[7]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 62
[8]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 252؛ سبل الهدى، ج1، ص 268
[9]. البدء والتاريخ، ج 4، ص 111؛ الطبقات،ابن سعد، ج 1، ص 62؛ التاريخ الكبير، ج 1، ص 4
[10]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 65؛البداية والنهايه، ج 2، ص 201- 202؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 106


صفحه 493

ماندگارترين و مؤثرترين نسل شيبه (عبدالمطلب) است. اين در حالى است كه برخى نسل عبدالمطلب را تنها نسل باقى مانده از فرزندان هاشم دانسته، بنى‌هاشم را با بنى‌عبدالمطلب مساوى مى‌دانند[1]، در حالى‌كه با وجود فرزندانى از نضله و عمرو بن هاشم‌[2]چنين ادعايى صحيح نيست.
شيبه كه از ازدواج هاشم با سَلْمى دختر زيد بن عمرو خزرجى از بنى‌نجّار مستقر در مدينه به دنيا آمده بود با رحلت هاشم مدتى را به همراه مادر خود در يثرب و در نزد داييهاى خود ساكن شد؛ ولى پس از مدتى مطّلب (عموى شيبه) او را به مكه آورد.[3]
بنابر روايت طبرى شيبه، كه با ورود به مكّه به عبدالمطّلب مشهور شده بود، در سالهاى نخست اقامت در مكه با مشكلى مواجه شد، چرا كه داراييهاى پدرش هاشم پس از آنكه به وسيله عمويش مطلّب به او باز گردانده شد به دست ديگر عمويش نوفل تصاحب شد.
اگرچه اين اموال در پى استمداد عبدالمطّلب از بنى‌نجّار به او بازگردانده شد؛ ولى اين امر موجب گرديد كه نوفل نيز در جبهه مخالفان بنى‌هاشم قرار گيرد.[4]
منابع براى عبدالمطلب به اختلاف 10[5]يا 12[6]پسر و 4[7]يا 6[8]دختر ذكر كرده‌اند كه در اين ميان نسل عبدالمطلب به جز عبدالله از 4 پسرش يعنى حارث (فرزند بزرگ عبدالمطلب)، ابوطالب، عباس و ابولهب (عبدالعزى) ادامه يافت.[9]برخى از منابع به داستان نذر عبدالمطلب اشاره دارند و آورده‌اند كه وى نذر كرد كه اگر خداوند به او[1]. المنمق، ص 21؛ التبيان، ج 5، ص 123؛مجمع البيان، ج 4، ص 836
[2]. المنمق، ص 87؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص552؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 374
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 501
[4]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 247- 249
[5]. النسب، ص 196- 197؛ جمهرة انسابالعرب، ص 15
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 96- 99؛الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 74- 75
[7]. جمهرة انساب العرب، ص 15
[8]. انساب الاشراف، ج 1، ص 96- 99؛الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 74- 75
[9]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 76؛ جمهرةانساب العرب، ص 15