بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 500

از خزاعه نيز به عنوان ديگر متحد بنى‌هاشم ياد مى‌شود. برخى منابع از همراهى خزاعه با عبدالمطلب و همپيمانى با او پس از جريان كشاكش عبدالمطلب و نوفل بن عبدمناف خبر داده‌اند.[1]ابن سعد در خصوص پيمان خزاعه و عبدالمطلب آورده كه اين پيمان كه با هدف هميارى و نصرت يكديگر در دارالندوه بسته شد با حضور 7 تن از فرزندان عبدالمطلب و همچنين ارقم بن نضلة بن هاشم و ضحاك و عمرو فرزندان ابى صيفى بن هاشم (برادر زادگان عبدالمطلب) بوده و عبدالمطلب پيمان نامه را بر كعبه آويخت.[2]اگر اختلاف عبدالمطلب و نوفل را در سنين كودكى عبدالمطلب بدانيم (چنان‌كه از گفتار طبرى نيز برمى‌آيد) گزارش ابن سعد را نمى‌توان مربوط به اين درگيرى دانست، زيرا در گزارش او از حضور فرزندان عبدالمطلب در پيمان سخن به ميان آمده است، از اين رو بايد اين پيمان را پيمانى مجزّا از پيمان مورد نظر طبرى دانست.
صفات و ويژگيهاى بنى‌هاشم‌
دورى هاشم و عبدالمطلب از بت‌پرستى و ديگر ناپاكيهاى آن روزگار مورد تأكيد برخى از منابع است‌[3]تا جايى كه برخى به استناد درخواست حضرت ابراهيم از خداوند براى دورى فرزندانش از عبادت بتها كه در آيه‌«و اذ قالَ ابرهيمُ رَبّ اجعَل هذا البَلَدَ ءامِنًا واجنُبنى وبَنِىَّ ان نَعبُدَ الاصنام»(ابراهيم/ 14، 35) بدان تصريح شده، هاشم را از پرستش بت برى مى‌دانند و عدم وجود هرگونه گزارشى از بت‌پرستى هاشم را مؤيّدى بر ادّعاى خود قلمداد مى‌كنند[4]؛ همچنين برخى از مفسران آيه‌«و نَزَعنا ما فى صُدورِهِم مِن‌ غِلٍّ اخونًا ...»(حجر/ 15، 47) را با هدف بالا بردن جايگاه تيره‌هاى منسوب به خلفا در شأن بنى‌هاشم و تيره‌هايى چون بنى‌تيم بن مره و بنى‌عدى دانسته‌اند[5]، در حالى كه بسيارى از مفسران اين آيه را در خصوص پرهيزگاران، مؤمنان و اهل بهشت مى‌دانند[6]؛ همچنين وجود صفات پسنديده‌اى چون جود و بخشش، دورى از رذايل و زشتيها و[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 247- 249
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 69
[3]. المنمق، ص 53؛ القول الجازم، ص 156
[4]. القول الجازم، ص 156
[5]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 415؛الدرالمنثور، ج 5، ص 84؛ فتح القدير، ج 3، ص 136
[6]. جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 48؛التبيان، ج 6، ص 339؛ مجمع البيان، ج 6، ص 520


صفحه 501

جوانمردى براى فرزندان هاشم و عبدالمطلب (بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب) نيز در گزارشها ديده مى‌شود.[1]پيمان حلف الفضول (كه در آن بنى‌هاشم به همراه بنوزهره، بنوتميم و بنومطّلب متعهد شدند كه از مظلوم تا ستاندن حقش دفاع كنند، اگرچه آن مظلوم در مكه غريب يا بنده باشد) نمونه‌اى گويا از فتوت و جوانمردى بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب است.[2]
همچنين برخى از مفسران در خصوص آيه‌«لَقَد مَنَّ اللَّهُ عَلَى المُؤمِنينَ اذ بَعَثَ فيهِم رَسولًا مِن انفُسِهِم»(آل‌عمران/ 3، 164) با استناد به قرائت ضحاك و ابوجوزاء «انفُسِهِم» را به فتح فاء «انْفَسِهم» كه به معناى شريف‌ترين مردم است خوانده‌اند[3]كه اين امر خود بيانگر شرافت و عظمت بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب است. ضمن آنكه قرطبى چنين قرائتى را در خصوص «أنفسكم» در آيه 128 توبه/ 9 نيز مورد استناد قرار داده و آن را به شرافت بنى‌هاشم تفسير كرده است‌[4]:«لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن انفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم ...»(به يقين رسولى از شريف‌ترين مردمان شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است ...). در صورتى كه چنين قرائتى در اين دو آيه صحيح باشد بايد اين آيات را دليلى بر شرافت بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب دانست.
ثعلبى نيز تلاش كرده با دور كردن بنى‌هاشم از گناه و پليدى، مراد از «اهل‌البيت» را در آيه‌«... انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرّجسَ اهلَ البَيتِ و يُطَهّرَكُم تَطهيرا/خداوند فقط مى‌خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد» (احزاب/ 33، 33) بنى‌هاشم معرفى كند[5]و اين در حالى است كه به اعتقاد مفسران شيعه و برپايه روايات بسيارى از مفسران سنى مراد از «اهل البيت» مذكور در آيه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند.[6][1]. كنزالدرر، ج 4، ص 53؛ القول الجازم، ص157؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 75
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 103؛الاغانى، ج 17، ص 290؛ المحبر، ص 167
[3]. زادالمسير، ج 1، ص 494؛ تفسير قرطبى،ج 4، ص 169
[4]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 191
[5]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 119
[6]. جامع البيان، مج 14، ج 22، ص 9، 11؛احكام القرآن، ج 3، ص 529؛ الصافى، ج 1، ص 463؛ ج 4، ص 187


صفحه 502

ابن عباس 7 صفت را براى بنى‌عبدالمطلب نام برده است كه عبارت‌اند از: جمال، سخنورى، بخشش و جوانمردى، شجاعت، علم، صبر و بردبارى و گرامى داشتن زنان.[1]ابن‌حبيب بغدادى به نقل از كلبى آورده كه از على عليه السلام نيز در خصوص بنى‌هاشم و بنى‌اميه پرسيدند. حضرت فرمود كه بنى‌هاشم زيبا، سخنور و جوانمرد هستند.[2]
بنى‌هاشم و ظهور اسلام‌
با بعثت پيامبر از ميان بنى‌هاشم، عكس العملهاى متفاوتى از سوى بنى‌هاشم نسبت به دين جديد گزارش شده است؛ شمار اندكى از آنان با پذيرفتن اسلام در زمره ياران حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله درآمدند كه در اين ميان برخى همچون ابوطالب از اظهار اسلام خوددارى مى‌كردند تا بدين شكل بتوانند در حمايت از پيامبر گامهاى مؤثرترى بردارند. برخى از هاشميان نيز به دشمنى و رويارويى شديد با حضرت برخاسته، در اين راه از هيچ اقدامى فروگذار نكردند؛ ابولهب عموى پيامبر[3]و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب كه به هجو پيامبر مى‌پرداخت‌[4]از جمله اين افرادند. در كنار اين دو گروه، بسيارى از بنى‌هاشم بدون قبول اسلام گاه بر پايه روابط قبيلگى به حمايت از آن حضرت مى‌پرداختند، چنان كه قمى در تفسير خود در خصوص آيه‌«و هُم يَنهَونَ عَنهُ و يَنَونَ عَنه/و آنان (كافران) مردم رااز وى (پيامبر صلى الله عليه و آله) بازمى‌دارند و خود از او دور مى‌شوند» (انعام/ 6، 26) آورده كه بنى‌هاشم در عين حالى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياورده بودند، از آن حضرت حمايت كرده، مخالفان قريشى را از آن حضرت دور مى‌كردند.[5]اين در حالى است كه برخى از مفسران خطاب اين آيه را به كافران دانسته و در توضيح و تفسير آن آورده‌اند كه كفار قريش مردم را از پيروى پيامبر بازمى‌داشتند و آنها را از نزديكى با آن حضرت دور مى‌كردند.[6]در اين ميان برخى از بنى‌هاشم نيز با اتخاذ موضع بى‌طرفانه به اكراه در صف‌[1]. ذخائر العقبى، ص 15؛ القول الجازم، ص157
[2]. المنمق، ص 41
[3]. المنمق، ص 386؛ السيرة النبويه، ابنهشام، ج 1، ص 351؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 24
[4]. عيون الاثر، ج 2، ص 74؛ السير الكبير،ج 1، ص 118؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 17
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 224؛ الصافى، ج 2،ص 114؛ نورالثقلين، ج 1، ص 709
[6]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 227؛التبيان، ج 4، ص 106؛ مجمع البيان، ج 4، ص 444


صفحه 503

مخالفان آن حضرت قرار مى‌گرفتند، در هر حال طبق آنچه كه از منابع به دست مى‌آيد بسيارى از بنى‌هاشم در سالهاى پس از هجرت و به ويژه در فتح مكه مسلمان شدند، چنان‌كه عقيل بن ابى طالب قبل از حديبيه‌[1]يا در سال هشتم‌[2]، ابوسفيان بن حارث در فتح مكه‌[3]، نوفل بن حارث در ايام خندق‌[4]، عباس بن عبدالمطلب نيز به اختلاف قبل از بدر[5]يا پيش از فتح خيبر[6]مسلمان شدند. برخى نيز همچون ابولهب‌[7]، عتبة بن ابى‌لهب‌[8]و طالب بن ابى طالب‌[9]كافر مردند و به آن حضرت ايمان نياوردند، گرچه برخى معتقدند كه طالب به پيامبر ايمان آورد.[10]
با نزول آيه‌«و انذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين ...»(شعراء/ 26، 214) دعوت علنى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان بنى‌هاشم آغاز و على عليه السلام از سوى آن حضرت مأمور دعوت از بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب شد.[11]پس 40 تن از مردان آنان در خانه ابوطالب جمع شدند. اين اجتماع كه نخستين نشست آن با سخنان ابولهب ناتمام ماند در جلسه دوم با سخنان پيامبر و اعلان رسالت خود و همچنين تعيين على عليه السلام به عنوان وصىّ و وزير پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت.[12][1]. ذخائر العقبى، ص 222؛ تهذيب التهذيب،ج 2، ص 226
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 43؛ تاريخدمشق، ج 41، ص 4؛ الاصابه، ج 3، ص 511
[3]. ذخائر العقبى، ص 241
[4]. ذخائر العقبى، ص 243؛ الطبقات، ابنسعد، ج 4، ص 17؛ اسدالغابه، ج 5، ص 46
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 31؛ سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 98؛ تهذيب الكمال، ج 14، ص 227
[6]. ذخائرالعقبى، ص 191
[7]. التنبيه و الاشراف، ص 206؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 46؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 474
[8]. البداية والنهايه، ج 6، ص 294؛الاستغاثه، ج 1، ص 65؛ ذخاير العقبى، ص 249
[9]. عيون الاثر، ج 2، ص 361؛ ذخائرالعقبى، ص 249
[10]. المجدى، ص 318
[11]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 148؛مجمع البيان، ج 7، ص 322؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 363
[12]. السير والمغازى، ص 146؛ مجمع‌البيان،ج 7، ص 322؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 363


صفحه 504

(ظ بيعت عشيره) اين در حالى است كه برخى منابع تفسيرى بيم دادن پيامبر به فاطمه عليها السلام و صفيه دختر عبدالمطلب و همچنين انذار قريش به طور عموم بر كوه صفا يا در مكانهاى ديگر را از اقدامهاى آن حضرت پس از نزول اين آيه مى‌دانند[1]كه در يك جمع‌بندى كلى مى‌توان همه اين گزارشها را اقدامهايى از سوى حضرت پس از نزول آيه انذار دانست. با تعيين على عليه السلام به عنوان فردى كه از اين پس بنى‌هاشم بايد گوش به فرمان او باشند آن حضرت مورد سخره گروهى از بنى‌هاشم قرار گرفت. برخى نزول آيه 29 مطفّفين/ 83 را در اين خصوص مى‌دانند[2]:«انَّ الَّذينَ اجرَموا كانوا مِنَ الَّذينَ ءامَنوا يَضحَكون/همانا كافران به كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌خندند». البته برخى نيز اين آيه را در خصوص منافقانى مى‌دانند كه به تمسخر على عليه السلام مى‌پرداختند.[3]
آشكار شدن دعوت پيامبر و حمايت همه جانبه بنى‌هاشم و بنى‌مطلب به رهبرى ابوطالب از حضرت، مشركان مكه به ويژه سركرده تيره‌هاى رقيب و مخالف بنى‌هاشم (ابوسفيان رهبر بنى‌اميه و ابوجهل رئيس بنى‌مخزوم) را به جبهه‌گيرى در برابر پيامبر واداشت. نگرانى و حسادت مخالفان از رشد دوباره جايگاه و موقعيت بنى‌هاشم در ميان قريش و ساير قبايل عرب را كه در واقع با رحلت هاشم رو به افول گذارده و در پى رحلت عبدالمطلب بر شدت آن افزوده شده بود مى‌توان از عوامل مهم اين مخالفتها و جبهه‌گيريها دانست.
برخى از مفسران در خصوص آيه‌«و لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلكَةً فِى‌الارضِ يَخلُفون/و هرگاه بخواهيم به جاى شما در زمين فرشتگانى قرار مى‌دهيم كه جانشين (شما) گردند» (زخرف/ 43، 60) با تطبيق ضمير «كُم» در آيه بر بنى هاشم، آن را در شأن و تأييد حكومت بنى‌هاشم دانسته و گزارش داده‌اند كه چون حارث بن عمرو فهرى از نزول اين آيه در شأن بنى‌هاشم آگاه شد گفت كه اگر اين آيه حق است و بنى‌هاشم همچون پادشاهان يكى پس از ديگرى حكومت بر عرب را به ارث مى‌برند، پس بر ما از آسمان سنگ يا عذاب دردناك ببارد.[4]
در هر حال با آغاز جبهه‌گيرى قبايل مشرك در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و شكست گفت و گوهاى آنان با ابوطالب براى پايان دادن به فعاليتهاى محمد صلى الله عليه و آله يا توقّف حمايت بنى‌هاشم و بنى‌مطّلب از پيامبر، فشار مشركان بر مسلمانان بى‌دفاع با هدف پراكندن آنان از اطراف آن حضرت افزايش يافت. در اين ميان برخى از مفسران با استناد به روايتى از[1]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 144-146؛ زادالمسير، ج 6، ص 147؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 97
[2]. شواهد التنزيل، ج 2، ص 426؛ الارشاد،ص 25
[3]. تفسير فرات الكوفى، ص 546؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 693؛ الصافى، ج 5، ص 302
[4]. الكافى، ج 8، ص 57؛ الصافى، ج 2، ص299؛ نورالثقلين، ج 2، ص 531


صفحه 505

ابن عباس و توسعه در مصداق «القربى» در آيه‌«قُل لا اسَلُكُم عَلَيهِ اجرًا الَّا المَوَدَّةَ فِى‌القُربى‌»(شورى/ 42، 23) تلاش كرده‌اند تا اين آيه را در خصوص توصيه پيامبر به قريش و بنى‌هاشم معرفى كنند[1]؛ توصيه به اينكه اگر هم به او ايمان نمى‌آورند دست كم قرابت و نزديكى با او را مورد توجه قرار دهند و از آزار و اذيت او دست برداشته، حمايتش كنند.[2]اين در حالى است كه بنابر برخى روايات نقل شده از ابن عباس، سعيد بن جبير و ... اين آيه خطاب به مؤمنان بوده، مراد از «القربى» نيز اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى على و فاطمه و فرزندان او هستند.[3]پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تلاش كرد تا با فراهم كردن زمينه مهاجرت گروهى از مسلمانان به حبشه از اين فشارها بكاهد. حضور برخى از بنى‌هاشم چون رقيه‌[4](دختر پيامبر) و جعفر بن ابى‌طالب (رهبر مهاجران) به همراه همسرش اسماء بنت عميس‌[5]در اين مهاجرت گزارش شده است. اين در حالى بود كه رشد روزافزون اسلام در مكه به ويژه در پى اسلام حمزة بن عبدالمطلب از يك سو و همچنين بازگشت نافرجام فرستادگان مشركان از حبشه از سوى ديگر شكستى براى آنان در برابر پيامبر و مسلمانان تلقى مى‌شد، از اين رو وقتى با خوددارى بنى‌هاشم از تحويل پيامبر روبه‌رو شدند با هم پيمان بستند كه با تحريم هرگونه ارتباط با بنى‌هاشم و بنى مطّلب ضمن به شكست كشاندن مدعيان دين جديد، رقيب ديرين خود را نيز از صحنه رقابت خارج كنند.[6]ابوطالب نيز با فراخوانى مردان بنى‌هاشم از كافر و مسلمان،[7]آنان را به كعبه، حرم، ركن و مقام سوگند و بر حفاظت از پيامبر در شعب ابى طالب فرمان داد.[8]آنان نيز به همراه بنومطّلب همگى (جز ابولهب‌[9]و ابوسفيان بن حارث‌[10]) وارد شعب شدند. ابن‌اسحاق و برخى از مورخان اشعار[1]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 30- 32
[2]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 31؛احكام القرآن، ج 3، ص 572؛ تفسير القرآن، ج 3، ص 191
[3]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 33- 34؛مجمع البيان، ج 9، ص 43؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 189
[4]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 4، ص368؛ المحبر، ص 53؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 546
[5]. السير والمغازى، ص 226؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 323؛ الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 24
[6]. السير والمغازى، ص 161؛ تاريخ يعقوبى،ج 2، ص 31؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 163
[7]. دلائل النبوه، ج 2، ص 311؛ تاريخ ابنخلدون، ج 2، ص 9
[8]. اعلام الورى، ج 1، ص 125
[9]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص351؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 163؛ مناقب، ج 1، ص 94
[10]. المغازى، ج 2، ص 806؛ مناقب، ج 1، ص94


صفحه 506

بسيارى را از ابوطالب در تحريك بنى‌هاشم در روزهاى بحرانى دعوت پيامبر نقل كرده‌اند.[1]منابع در بيان شدت فشار بر بنى‌هاشم در شعب ابى‌طالب گفته‌اند كه صداى گريه كودكان گرسنه بنى‌هاشم شبها خواب راحت را بر قريشيان سخت كرده بود.[2]شكست محاصره سه ساله بنى‌هاشم اگرچه در حدّ خود نقطه عطفى در مسير مقاومت مسلمانان در برابر فشارهاى مشركان محسوب مى‌شد؛ امّا با رحلت ابوطالب (سال دهم بعثت) به عنوان بزرگ‌ترين حامى پيامبر صلى الله عليه و آله اين موفقيت كم‌رنگ شد و فشار قريش نيز بر پيامبر صلى الله عليه و آله شدت يافت.[3]
از اين پس به نظر مى‌رسد كه سران بنى‌هاشم همچون گذشته از پيامبر صلى الله عليه و آله حمايت نمى‌كردند تا آنجا كه پيامبر در بازگشت از طائف با حمايت مطعم‌بن عدى‌[4]از فرزندان نوفل‌بن عبدمناف وارد مكه شد.
با هجرت پيامبر به مدينه برخى از بنى‌هاشم همچون حمزه و على نيز هجرت به مدينه را بر ادامه حضور در مكه ترجيح دادند؛ ولى عمده بنى‌هاشم در مكّه همچنان ساكن بودند.
شمارى از اين افراد حتى به اجبار در جنگ بدر نيز در سپاه مشركان حاضر شدند كه در آن ميان طالب بن ابى طالب (برادر على عليه السلام) در بين راه از همراهى مشركان دست كشيد و به مكه بازگشت‌[5]؛ ولى برخى چون عباس بن عبدالمطلب، عقيل بن ابى طالب، نوفل بن حارث و عتبه از بنى‌فهر كه همپيمان بنى‌هاشم بود در جنگ شركت كردند و توسط مسلمانان به اسارت درآمدند.[6]پيامبر كه پيش از شروع جنگ مسلمانان را از[1]. السير والمغازى، ص 148- 149؛ مناقب، ج1، ص 94- 95
[2]. السير والمغازى، ص 160؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 163
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 164؛الثقات، ج 1، ص 57
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 555؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 165؛ الاعلام، ج 7، ص 252
[5]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص619؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 29؛ الاغانى، ج 4، ص 186
[6]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 3،7؛ السير والمغازى، ج 1، ص 138؛ عيون الاثر، ج 1، ص 333


صفحه 507

حضور اجبارى برخى از بنى‌هاشم در سپاه مشركان آگاه كرده بود آنان را از كشتن اين گروه برحذر داشت. با پايان يافتن جنگ و آزادى اسيران مشرك، اسراى هاشمى (عباس، عقيل و نوفل) مدت كوتاهى در مدينه در نزد آن حضرت ماندند.[1]
از سوى ديگر در اين جنگ در جبهه مسلمانان همان تعداد اندك از مهاجران بنى‌هاشم در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيدند. ابن هشام از حمزه و على عليه السلام به همراه برخى از موالى و همپيمانان بنى‌هاشم ياد مى‌كند.[2]اينان در ساير جنگها نيز پيامبر را همراهى كردند.
شهادت حمزه در احد در سال سوم هجرت‌[3]، جعفربن ابى طالب در موته در سال هشتم‌[4]، ايمن بن ام ايمن از موالى بنى‌هاشم در حنين در سال هشتم‌[5]، حضور على بن ابى‌طالب در تمامى غزوات پيامبر (جز تبوك كه به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله، در مدينه باقى ماند)، پايدارى و دفاع 9 يا 10 تن از بنى‌هاشم در حنين از پيامبر صلى الله عليه و آله همگى از حمايت و همراهى گروههايى از بنى‌هاشم از حضرت رسول صلى الله عليه و آله حكايت دارد. منابع از على بن ابى‌طالب؛ عباس بن عبدالمطلب و پسرش فضل، ابوسفيان، نوفل و ربيعه (3 فرزند حارث بن عبدالمطلب)، عتبه و معتّب فرزندان ابولهب و ايمن بن ام ايمن به عنوان هاشميانى كه تا آخرين لحظه در حنين به دفاع از پيامبر پرداختند ياد مى‌كنند.[6]برخى منابع شيعى آيات 25- 26 توبه/ 9 را در شأن اين افراد مى‌دانند[7]:«لَقَد نَصَرَكُمُ اللَّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ و يَومَ حُنَينٍ اذ اعجَبَتكُم‌ كَثرَتُكُم فَلَم تُغنِ عَنكُم شيًا وضاقَت عَلَيكُمُ الارضُ بِما رَحُبَت ثُمَّ ولَّيتُم مُدبِرين* ثُمَّ انزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلى‌ رَسولِهِ و عَلَى المُؤمِنينَ و انزَلَ جُنودًا لَم تَرَوها وعَذَّبَ الَّذينَ كَفَروا وذلِكَ جَزاءُ الكفِرين».در اين آيات خداوند ابتدا ضمن يادآورى خودبينى و غرور مسلمانان در جنگ حنين و فرار آنها، به نصرت و يارى خود در اين جنگ اشاره مى‌كند.
(ظ حنين/ غزوه)[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص629؛ الاغانى، ج 4، ص 196؛ كنزالعمال، ج 10، ص 409
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص677؛ المغازى، ج 1، ص 23- 24
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 122
[4]. همان، ج 4، ص 388
[5]. همان، ص 459
[6]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 62؛ مناقب، ج 2،ص 30
[7]. الارشاد، ج 1، ص 140- 141؛ اعلامالورى، ج 1، ص 386؛ مناقب، ج 3، ص 168