بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 503

مخالفان آن حضرت قرار مى‌گرفتند، در هر حال طبق آنچه كه از منابع به دست مى‌آيد بسيارى از بنى‌هاشم در سالهاى پس از هجرت و به ويژه در فتح مكه مسلمان شدند، چنان‌كه عقيل بن ابى طالب قبل از حديبيه‌[1]يا در سال هشتم‌[2]، ابوسفيان بن حارث در فتح مكه‌[3]، نوفل بن حارث در ايام خندق‌[4]، عباس بن عبدالمطلب نيز به اختلاف قبل از بدر[5]يا پيش از فتح خيبر[6]مسلمان شدند. برخى نيز همچون ابولهب‌[7]، عتبة بن ابى‌لهب‌[8]و طالب بن ابى طالب‌[9]كافر مردند و به آن حضرت ايمان نياوردند، گرچه برخى معتقدند كه طالب به پيامبر ايمان آورد.[10]
با نزول آيه‌«و انذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين ...»(شعراء/ 26، 214) دعوت علنى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان بنى‌هاشم آغاز و على عليه السلام از سوى آن حضرت مأمور دعوت از بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب شد.[11]پس 40 تن از مردان آنان در خانه ابوطالب جمع شدند. اين اجتماع كه نخستين نشست آن با سخنان ابولهب ناتمام ماند در جلسه دوم با سخنان پيامبر و اعلان رسالت خود و همچنين تعيين على عليه السلام به عنوان وصىّ و وزير پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت.[12][1]. ذخائر العقبى، ص 222؛ تهذيب التهذيب،ج 2، ص 226
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 43؛ تاريخدمشق، ج 41، ص 4؛ الاصابه، ج 3، ص 511
[3]. ذخائر العقبى، ص 241
[4]. ذخائر العقبى، ص 243؛ الطبقات، ابنسعد، ج 4، ص 17؛ اسدالغابه، ج 5، ص 46
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 31؛ سيراعلام النبلاء، ج 2، ص 98؛ تهذيب الكمال، ج 14، ص 227
[6]. ذخائرالعقبى، ص 191
[7]. التنبيه و الاشراف، ص 206؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 46؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 474
[8]. البداية والنهايه، ج 6، ص 294؛الاستغاثه، ج 1، ص 65؛ ذخاير العقبى، ص 249
[9]. عيون الاثر، ج 2، ص 361؛ ذخائرالعقبى، ص 249
[10]. المجدى، ص 318
[11]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 148؛مجمع البيان، ج 7، ص 322؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 363
[12]. السير والمغازى، ص 146؛ مجمع‌البيان،ج 7، ص 322؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 363


صفحه 504

(ظ بيعت عشيره) اين در حالى است كه برخى منابع تفسيرى بيم دادن پيامبر به فاطمه عليها السلام و صفيه دختر عبدالمطلب و همچنين انذار قريش به طور عموم بر كوه صفا يا در مكانهاى ديگر را از اقدامهاى آن حضرت پس از نزول اين آيه مى‌دانند[1]كه در يك جمع‌بندى كلى مى‌توان همه اين گزارشها را اقدامهايى از سوى حضرت پس از نزول آيه انذار دانست. با تعيين على عليه السلام به عنوان فردى كه از اين پس بنى‌هاشم بايد گوش به فرمان او باشند آن حضرت مورد سخره گروهى از بنى‌هاشم قرار گرفت. برخى نزول آيه 29 مطفّفين/ 83 را در اين خصوص مى‌دانند[2]:«انَّ الَّذينَ اجرَموا كانوا مِنَ الَّذينَ ءامَنوا يَضحَكون/همانا كافران به كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌خندند». البته برخى نيز اين آيه را در خصوص منافقانى مى‌دانند كه به تمسخر على عليه السلام مى‌پرداختند.[3]
آشكار شدن دعوت پيامبر و حمايت همه جانبه بنى‌هاشم و بنى‌مطلب به رهبرى ابوطالب از حضرت، مشركان مكه به ويژه سركرده تيره‌هاى رقيب و مخالف بنى‌هاشم (ابوسفيان رهبر بنى‌اميه و ابوجهل رئيس بنى‌مخزوم) را به جبهه‌گيرى در برابر پيامبر واداشت. نگرانى و حسادت مخالفان از رشد دوباره جايگاه و موقعيت بنى‌هاشم در ميان قريش و ساير قبايل عرب را كه در واقع با رحلت هاشم رو به افول گذارده و در پى رحلت عبدالمطلب بر شدت آن افزوده شده بود مى‌توان از عوامل مهم اين مخالفتها و جبهه‌گيريها دانست.
برخى از مفسران در خصوص آيه‌«و لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلكَةً فِى‌الارضِ يَخلُفون/و هرگاه بخواهيم به جاى شما در زمين فرشتگانى قرار مى‌دهيم كه جانشين (شما) گردند» (زخرف/ 43، 60) با تطبيق ضمير «كُم» در آيه بر بنى هاشم، آن را در شأن و تأييد حكومت بنى‌هاشم دانسته و گزارش داده‌اند كه چون حارث بن عمرو فهرى از نزول اين آيه در شأن بنى‌هاشم آگاه شد گفت كه اگر اين آيه حق است و بنى‌هاشم همچون پادشاهان يكى پس از ديگرى حكومت بر عرب را به ارث مى‌برند، پس بر ما از آسمان سنگ يا عذاب دردناك ببارد.[4]
در هر حال با آغاز جبهه‌گيرى قبايل مشرك در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و شكست گفت و گوهاى آنان با ابوطالب براى پايان دادن به فعاليتهاى محمد صلى الله عليه و آله يا توقّف حمايت بنى‌هاشم و بنى‌مطّلب از پيامبر، فشار مشركان بر مسلمانان بى‌دفاع با هدف پراكندن آنان از اطراف آن حضرت افزايش يافت. در اين ميان برخى از مفسران با استناد به روايتى از[1]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 144-146؛ زادالمسير، ج 6، ص 147؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 97
[2]. شواهد التنزيل، ج 2، ص 426؛ الارشاد،ص 25
[3]. تفسير فرات الكوفى، ص 546؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 693؛ الصافى، ج 5، ص 302
[4]. الكافى، ج 8، ص 57؛ الصافى، ج 2، ص299؛ نورالثقلين، ج 2، ص 531


صفحه 505

ابن عباس و توسعه در مصداق «القربى» در آيه‌«قُل لا اسَلُكُم عَلَيهِ اجرًا الَّا المَوَدَّةَ فِى‌القُربى‌»(شورى/ 42، 23) تلاش كرده‌اند تا اين آيه را در خصوص توصيه پيامبر به قريش و بنى‌هاشم معرفى كنند[1]؛ توصيه به اينكه اگر هم به او ايمان نمى‌آورند دست كم قرابت و نزديكى با او را مورد توجه قرار دهند و از آزار و اذيت او دست برداشته، حمايتش كنند.[2]اين در حالى است كه بنابر برخى روايات نقل شده از ابن عباس، سعيد بن جبير و ... اين آيه خطاب به مؤمنان بوده، مراد از «القربى» نيز اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى على و فاطمه و فرزندان او هستند.[3]پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تلاش كرد تا با فراهم كردن زمينه مهاجرت گروهى از مسلمانان به حبشه از اين فشارها بكاهد. حضور برخى از بنى‌هاشم چون رقيه‌[4](دختر پيامبر) و جعفر بن ابى‌طالب (رهبر مهاجران) به همراه همسرش اسماء بنت عميس‌[5]در اين مهاجرت گزارش شده است. اين در حالى بود كه رشد روزافزون اسلام در مكه به ويژه در پى اسلام حمزة بن عبدالمطلب از يك سو و همچنين بازگشت نافرجام فرستادگان مشركان از حبشه از سوى ديگر شكستى براى آنان در برابر پيامبر و مسلمانان تلقى مى‌شد، از اين رو وقتى با خوددارى بنى‌هاشم از تحويل پيامبر روبه‌رو شدند با هم پيمان بستند كه با تحريم هرگونه ارتباط با بنى‌هاشم و بنى مطّلب ضمن به شكست كشاندن مدعيان دين جديد، رقيب ديرين خود را نيز از صحنه رقابت خارج كنند.[6]ابوطالب نيز با فراخوانى مردان بنى‌هاشم از كافر و مسلمان،[7]آنان را به كعبه، حرم، ركن و مقام سوگند و بر حفاظت از پيامبر در شعب ابى طالب فرمان داد.[8]آنان نيز به همراه بنومطّلب همگى (جز ابولهب‌[9]و ابوسفيان بن حارث‌[10]) وارد شعب شدند. ابن‌اسحاق و برخى از مورخان اشعار[1]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 30- 32
[2]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 31؛احكام القرآن، ج 3، ص 572؛ تفسير القرآن، ج 3، ص 191
[3]. جامع البيان، مج 13، ج 25، ص 33- 34؛مجمع البيان، ج 9، ص 43؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 189
[4]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 4، ص368؛ المحبر، ص 53؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 546
[5]. السير والمغازى، ص 226؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 323؛ الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 24
[6]. السير والمغازى، ص 161؛ تاريخ يعقوبى،ج 2، ص 31؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 163
[7]. دلائل النبوه، ج 2، ص 311؛ تاريخ ابنخلدون، ج 2، ص 9
[8]. اعلام الورى، ج 1، ص 125
[9]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص351؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 163؛ مناقب، ج 1، ص 94
[10]. المغازى، ج 2، ص 806؛ مناقب، ج 1، ص94


صفحه 506

بسيارى را از ابوطالب در تحريك بنى‌هاشم در روزهاى بحرانى دعوت پيامبر نقل كرده‌اند.[1]منابع در بيان شدت فشار بر بنى‌هاشم در شعب ابى‌طالب گفته‌اند كه صداى گريه كودكان گرسنه بنى‌هاشم شبها خواب راحت را بر قريشيان سخت كرده بود.[2]شكست محاصره سه ساله بنى‌هاشم اگرچه در حدّ خود نقطه عطفى در مسير مقاومت مسلمانان در برابر فشارهاى مشركان محسوب مى‌شد؛ امّا با رحلت ابوطالب (سال دهم بعثت) به عنوان بزرگ‌ترين حامى پيامبر صلى الله عليه و آله اين موفقيت كم‌رنگ شد و فشار قريش نيز بر پيامبر صلى الله عليه و آله شدت يافت.[3]
از اين پس به نظر مى‌رسد كه سران بنى‌هاشم همچون گذشته از پيامبر صلى الله عليه و آله حمايت نمى‌كردند تا آنجا كه پيامبر در بازگشت از طائف با حمايت مطعم‌بن عدى‌[4]از فرزندان نوفل‌بن عبدمناف وارد مكه شد.
با هجرت پيامبر به مدينه برخى از بنى‌هاشم همچون حمزه و على نيز هجرت به مدينه را بر ادامه حضور در مكه ترجيح دادند؛ ولى عمده بنى‌هاشم در مكّه همچنان ساكن بودند.
شمارى از اين افراد حتى به اجبار در جنگ بدر نيز در سپاه مشركان حاضر شدند كه در آن ميان طالب بن ابى طالب (برادر على عليه السلام) در بين راه از همراهى مشركان دست كشيد و به مكه بازگشت‌[5]؛ ولى برخى چون عباس بن عبدالمطلب، عقيل بن ابى طالب، نوفل بن حارث و عتبه از بنى‌فهر كه همپيمان بنى‌هاشم بود در جنگ شركت كردند و توسط مسلمانان به اسارت درآمدند.[6]پيامبر كه پيش از شروع جنگ مسلمانان را از[1]. السير والمغازى، ص 148- 149؛ مناقب، ج1، ص 94- 95
[2]. السير والمغازى، ص 160؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 163
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 164؛الثقات، ج 1، ص 57
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 555؛ الطبقات، ابنسعد، ج 1، ص 165؛ الاعلام، ج 7، ص 252
[5]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص619؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 29؛ الاغانى، ج 4، ص 186
[6]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 3،7؛ السير والمغازى، ج 1، ص 138؛ عيون الاثر، ج 1، ص 333


صفحه 507

حضور اجبارى برخى از بنى‌هاشم در سپاه مشركان آگاه كرده بود آنان را از كشتن اين گروه برحذر داشت. با پايان يافتن جنگ و آزادى اسيران مشرك، اسراى هاشمى (عباس، عقيل و نوفل) مدت كوتاهى در مدينه در نزد آن حضرت ماندند.[1]
از سوى ديگر در اين جنگ در جبهه مسلمانان همان تعداد اندك از مهاجران بنى‌هاشم در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيدند. ابن هشام از حمزه و على عليه السلام به همراه برخى از موالى و همپيمانان بنى‌هاشم ياد مى‌كند.[2]اينان در ساير جنگها نيز پيامبر را همراهى كردند.
شهادت حمزه در احد در سال سوم هجرت‌[3]، جعفربن ابى طالب در موته در سال هشتم‌[4]، ايمن بن ام ايمن از موالى بنى‌هاشم در حنين در سال هشتم‌[5]، حضور على بن ابى‌طالب در تمامى غزوات پيامبر (جز تبوك كه به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله، در مدينه باقى ماند)، پايدارى و دفاع 9 يا 10 تن از بنى‌هاشم در حنين از پيامبر صلى الله عليه و آله همگى از حمايت و همراهى گروههايى از بنى‌هاشم از حضرت رسول صلى الله عليه و آله حكايت دارد. منابع از على بن ابى‌طالب؛ عباس بن عبدالمطلب و پسرش فضل، ابوسفيان، نوفل و ربيعه (3 فرزند حارث بن عبدالمطلب)، عتبه و معتّب فرزندان ابولهب و ايمن بن ام ايمن به عنوان هاشميانى كه تا آخرين لحظه در حنين به دفاع از پيامبر پرداختند ياد مى‌كنند.[6]برخى منابع شيعى آيات 25- 26 توبه/ 9 را در شأن اين افراد مى‌دانند[7]:«لَقَد نَصَرَكُمُ اللَّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ و يَومَ حُنَينٍ اذ اعجَبَتكُم‌ كَثرَتُكُم فَلَم تُغنِ عَنكُم شيًا وضاقَت عَلَيكُمُ الارضُ بِما رَحُبَت ثُمَّ ولَّيتُم مُدبِرين* ثُمَّ انزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلى‌ رَسولِهِ و عَلَى المُؤمِنينَ و انزَلَ جُنودًا لَم تَرَوها وعَذَّبَ الَّذينَ كَفَروا وذلِكَ جَزاءُ الكفِرين».در اين آيات خداوند ابتدا ضمن يادآورى خودبينى و غرور مسلمانان در جنگ حنين و فرار آنها، به نصرت و يارى خود در اين جنگ اشاره مى‌كند.
(ظ حنين/ غزوه)[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص629؛ الاغانى، ج 4، ص 196؛ كنزالعمال، ج 10، ص 409
[2]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص677؛ المغازى، ج 1، ص 23- 24
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 122
[4]. همان، ج 4، ص 388
[5]. همان، ص 459
[6]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 62؛ مناقب، ج 2،ص 30
[7]. الارشاد، ج 1، ص 140- 141؛ اعلامالورى، ج 1، ص 386؛ مناقب، ج 3، ص 168


صفحه 508

پيامبر و بنى‌هاشم‌
به رغم حمايتهاى بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب از پيامبر صلى الله عليه و آله چه در دوره حضور در مكّه و چه پس از هجرت به مدينه، پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گاه امتيازى خاص براى بنى‌هاشم از آن جهت كه از قبيله و نزديكان او هستند قائل نشد. اين در حالى است كه بسيارى از منابع اهل سنّت بر احاديثى منسوب به پيامبر تأكيد كرده‌اند كه در آنها تلاش شده بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب به عنوان بهترين عرب و حتى بهترين انسانها معرفى شوند[1]؛ اما با توجه به آنكه اين احاديث عموماً در دوره حكومت بنى‌عباس نقل شده ممكن است در حمايت از عباسيان حاكم نقل شده باشد، از اين رو بايد عكس‌العملهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر برخى از افراد بنى‌هاشم را از منظر احترام آن حضرت به مؤمنان هاشمى و ياوران خود دانست، چنان كه آمده است كه چون فردى از بنى‌هاشم مى‌مرد پيامبر پس از خاك‌سپارى او، قبر را با آب خيس مى‌كرد و بعد كف دست خود را بر گِل قبر مى‌فشرد به طورى كه اثر دست پيامبر روى قبر مى‌ماند. اين عمل به حدّى در خصوص قبور بنى‌هاشم شهرت يافته بود كه اگر غريبه‌اى وارد مدينه مى‌شد و چنين قبرى را مى‌ديد از وفات فردى از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه مى‌شد[2]، همچنين آورده‌اند كه با شهادت جعفربن ابى‌طالب، پيامبر به فاطمه عليها السلام فرمان داد تا سه روز غذاى خانه جعفر را آماده كند. اين عمل بعدها به صورت سنّتى در ميان بنى‌هاشم باقى ماند.[3]
نيز آمده كه چون روزى پيامبر از منزل خود بسيار خوشحال بيرون آمد و مردم راز آن را پرسيدند، فرمود: جبرئيل از سوى خداوند آمد و گفت: خداوند 7 تن از بنى‌هاشم را برگزيد كه در گذشته و آينده مانند آنها نيافريده و نخواهد آفريد: تو اى پيامبر، على وصى تو، حسن و حسين نوادگان تو، حمزه عموى تو، جعفر پسر عموى تو و قائم كه عيسى پشت سر او نماز مى‌گزارد.[4]نيز در خبرى آمده كه چون مهاجران، انصار و بنى‌هاشم در اينكه كدام‌يك نزد پيامبر صلى الله عليه و آله محبوب‌ترند اختلاف كردند حضرت خود را برادر انصار، و از ميان مهاجران خواند؛ ولى در خصوص بنى‌هاشم فرمود: شما از من و با من هستيد.[5]حرام شدن زكات بر بنى‌هاشم‌[6]و اختصاص يافتن فى‌ء و خمس به آنان از[1]. شرح نهج البلاغه، ج 19، ص 210؛الدرالمنثور، ج 4، ص 328- 330؛ القول الجازم، ص 153
[2]. الكافى، ج 3، ص 200؛ تهذيب، ج 1، ص460؛ الذكرى، ص 68
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66؛ تذكرةالفقهاء، ج 1، ص 57؛ الحدائق، ج 4، ص 160
[4]. الكافى، ج 8، ص 50؛ بحارالانوار، ج51، ص 77- 78
[5]. مناقب، ج 3، ص 379؛ المعجم‌الكبير، ج19، ص 133؛ بحارالانوار، ج 22، ص 312
[6]. الخصال، ج 1، ص 62؛ قرب الاسناد، ص23؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 121


صفحه 509

احكام ويژه اين تيره است‌[1]كه اعتبار آنان را در نزد خداوند نيز آشكار مى‌كند. مفسران ضمن استناد به آيه 41 انفال/ 8 كه در آن خداوند خمس استفاده‌هاى مالى را براى خود، پيامبر صلى الله عليه و آله، نزديكان حضرت، يتيمان، مساكين و در راه ماندگان معرفى كرده است مراد از نزديكان پيامبر را بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب مى‌دانند.[2]در اين ميان بسيارى از مفسران شيعه مراد از ذى القربى را اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌دانند[3]، چنان‌كه برخى نيز مجموعه قريش را از نزديكان پيامبر و از مصاديق ذى القربى دانسته و در خمس غنايم سهيم كرده‌اند[4]:«و اعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَى‌ءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى‌ واليَتمى‌ والمَسكينِ وابنِ السَّبيلِ ان كُنتُم ءامَنتُم بِاللَّهِ وما انزَلنا عَلى‌ عَبدِنا يَومَ الفُرقانِ يَومَ التَقَى الجَمعانِ واللَّهُ عَلى‌ كُلّ شَى‌ءٍ قَدير».(ظ خمس) همين تفاسير از سوى مفسران در خصوص واژه ذى‌القربى در آيه 7 حشر/ 59 نيز ارائه شده است و اين آيه را در شأن بنى‌هاشم يا اهل بيت پيامبر عليهم السلام‌[5]دانسته‌اند:«ما افاءَ اللَّهُ عَلى‌ رَسولِهِ مِن اهلِ القُرى‌ فَلِلَّهِ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى‌ واليَتمى‌ والمَسكينِ وابنِ السَّبيلِ/آنچه خداى از دارايى ساكنان آن قريه‌ها عايد پيامبرش گردانيد از آنِ خدا و پيامبر و متعلق به خويشاوندان نزديك وى و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است. همه از ذريه پيامبر- است ...».
(ظ فى‌ء) البته اين سهم پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله توسط خلفا، به بهانه آنكه پيامبران از خود ارثى نمى‌گذارند حذف گرديد.[6]
با نزديك شدن رحلت پيامبر، آن حضرت بنى‌هاشم را فرا خواند و با آنان سخن گفت.[7][1]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 8؛المغنى، ج 2، ص 714؛ المحلى، ج 7، ص 327
[2]. صحيح البخارى، ج 4، ص 68؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 325؛ البرهان، ج 2، ص 691
[3]. التبيان، ج 5، ص 123- 124؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 835؛ فقه القرآن، ج 1، ص 243
[4]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 9؛زادالمسير، ج 2، ص 303- 304؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 10
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 9؛التبيان، ج 9، ص 563؛ مجمع البيان، ج 4، ص 835
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 11؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 835- 836
[7]. كتاب سليم بن قيس، ص 425؛ الامالى، ص602؛ بحارالانوار، ج 22، ص 500- 501


صفحه 510

بنى‌هاشم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله‌
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله عده‌اى از بنى‌هاشم عهده‌دار تجهيز پيامبر (غسل، كفن و دفن) شدند. اگرچه برخى منابع از حضور برخى صحابه در تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله ياد كرده‌اند؛[1]اما بسيارى منابع از على عليه السلام، فضل‌بن عباس و اسامه از موالى بنى‌هاشم به عنوان افرادى از بنى‌هاشم كه پيكر آن حضرت را درون قبر نهادند نام برده‌اند.[2]برخى نيز عباس را در زمره اين افراد دانسته‌اند.[3]و اين در حالى بود كه انصار و مهاجران در اين زمان در سقيفه بنى‌ساعده مشغول تعيين خليفه‌اى از ميان خود بدون مشورت با بنى‌هاشم به رغم اعلام وصايت و جانشينى على عليه السلام از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. عباس بن عبدالمطلب، فرزندش فضل و عتبة بن ابى‌لهب از افراد بنى‌هاشم بودند كه در حمايت از على در روزهاى آغازين خلافت ابوبكر با او بيعت نكردند و در اين ميان ملاقات ابوبكر با عباس براى جلب نظر او نيز نتيجه‌اى نداد.[4]
از اين زمان كشمكش ميان بنى‌هاشم و خلفا و حاكمان پس از آنان در تمامى دوره‌ها وجود داشته، اگرچه با گذشت زمان اين برخوردها شائبه و رنگ و بويى متفاوت به خود گرفته و گاه انگيزه‌ها و تعصبات قومى و قبيلگى در آن نقش ايفا كرده است؛ امرى كه حتى در دشمنى بسيارى از سركردگان مشرك با پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دخالت داشت.
با روى كار آمدن عثمان و رشد قدرت بنى‌اميه به عنوان دشمن ديرين بنى‌هاشم كينه‌ها و حسادتهاى امويان با بنى‌هاشم كه از زمان فتح مكه (سال 8 هجرى) موقعيتى براى ظهور پيدا نكرده بود دوباره آشكار گشت. سخنان ابوسفيان خطاب به عثمان كه از او خواست تا خلافت را در ميان بنى‌اميه موروثى كند، زيرا هيچ بهشت و جهنمى وجود ندارد[5]به خوبى مى‌تواند در تحليل حوادث پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مورد توجه قرار گيرد.
(ظ بنى‌اميه) البته اين همه بدان معنا نيست كه على عليه السلام و بنى‌هاشم در دوره سه خليفه نسبت به وقايع سرزمينهاى اسلامى و سرنوشت مسلمانان بى‌توجه باشند، بلكه هم‌چنان‌كه بيعت على عليه السلام و بنى‌هاشم با اين خلفا با هدف حفظ اسلام و اتحاد مسلمانان‌[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 279
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 229؛المصنف، ج 8، ص 567؛ مسند ابى يعلى، ج 4، ص 253
[3]. صحيح ابن حبان، ج 14، ص 600؛ احكامالجنائز، ص 145
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 124- 125؛السقيفة والفدك، ص 50؛ شرح نهج‌البلاغه، ج 1، ص 272
[5]. الاغانى، ج 6، ص 371؛ النزاعوالتخاصم، ص 59؛ الفائق، ج 2، ص 117