پادشاهى يوشيا[1]، پيدا شدن تورات در هيكل[2]، وجود انبياى بزرگى همچون ارميا[3]در زمان حمله بختنصر، تبعيد گروهى از آنان چون دانيال و حزقيال و نيز عزراى كاهن به بابل و تدوين بخشهايى از كتاب مقدس به وسيله ايشان[4]و از همه مهمتر جذب و مستحيل نشدن تبعيدشدگان اورشليم در بابل و بازگشت ايشان به سرزمينشان در پى حمايتهاى پادشاهان هخامنشى[5]، از ادله ياد شده است. با ظهور دولت كلده در بابل و اتحاد با مادها، نينوا، پايتخت آشور سقوط كرد[6]و قلمرو آشوريان ميان آنها تقسيم شد. بخش بزرگى از آن شامل بينالنهرين جنوبى و سوريه و فلسطين سهم دولت كلده گشت.[7]بختنصر، فرزند نبوپلسر (بنيانگذار دولت كلده) در آخرين سال سلطنت پدر (605 ق. م.) اولين لشكركشى خود را به سوى كَركَميش (قَرقَميش) واقع بر كرانه غربى بخش شمالى فرات انجام داد[8]؛ چه فرعون نِخو (نكو) با استفاده از ناتوانى آشور و اشتغال بابل به محاصره نينوا، داخل شامات شده و تا كَركَميش پيش رفته بود.[9]سپاه مصر در پيشروى به سوى شرق با مقابله سپاه كوچكى به فرماندهى يوشيا، پادشاه يهوديه روبهرو شد كه پس از كشته شدن يوشيا[10]و تعيين يَهوياقيم (يهوياكيم) به جانشينى وى از سوى فرعون نخو،[11]مسير خود را به سوى كركميش ادامه داد؛ اما در جنگ با بختنصر شكست سختى خورد و تا شهر حَمات در سوريه يا دلتاى رود نيل عقبنشينى كرد[12]و تمام سرزمين حَتّى (سوريه، فلسطين، شرق اردن و ساحل شرقى مديترانه) به دست دولت بابل افتاد.[13][1]. تاريخ جامع اديان، ص 519- 520
[2]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 22: 8
[3]. قاموس كتاب مقدس، ارميا، ص 40- 41؛تاريخ جامع اديان، ص 521- 526
[4]. قاموس كتاب مقدس، ص 366، 320- 321،609؛ توراة اليهود، ص 139، 143
[5]. تاريخ ايران باستان، ج 1، ص 377، 382؛كتاب مقدس، دوم پادشاهان 25: 22- 23؛ عزرا: 1-/ 8؛ نحميا 2: 6- 7
[6]. تاريخ ايران باستان، ج 1، ص 188- 194؛نبوخذ نصرالثانى، ص 41، 46، 49
[7]. تاريخ ايران باستان، ج 1، ص 191- 194؛تاريخ بابل از تأسيس، ص 266
[8]1 .Judaica,Vol .21 ,P .319 .
[9]. تاريخ ايران باستان، ج 1، ص 191- 193؛نبوخذ نصر الثانى، ص 51- 52
[10]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 23: 29
[11]. همان: 34
[12].913 .P ,12 .loV ,aciaduJ؛نبوخذ نصرالثانى، ص 52، 59؛ تاريخ بابل از تأسيس، ص 266
[13]. نبوخذ نصر الثانى، ص 62
بختنصر در اولين سال حكومت خود (604 ق. م.) بار ديگر به سوى سرزمين حَتّى حركت كرد و بدون هيچگونه معارضه قابل توجهى، سلطه خود را بر تمام حكومتهاى آن منطقه از جمله يهوديه به پادشاهى يهوياقيم تثبيت كرد و خراج سنگينى از ايشان گرفت.[1]در همين زمان (به روايت عهد عتيق، سال 606 ق. م.[2]) گروگانهايى را از يهوديه با خود به بابل برد كه احتمالًا دانيال نبى جزو ايشان بوده است.[3]در سال 601 ق. م. به مصر حمله كرد و از جنگ سختى كه درگرفت، سرانجامى قطعى حاصل نشد و به هر دو طرف صدمات سختى وارد آمد.[4]در سال 599 ق. م. به قصد سركوبى قبايل عربى كه در مرزهاى جنوبى دولت كلده ميان عراق تا شام آشوب كرده بودند، دوباره به سرزمين حتّى لشكر كشيد و اين قبايل را كه در كتاب مقدس از آنها به نام «قيدار» و «حاصور» ياد شده[5]سركوب كرده، چارپايان و بتهايشان را به غنيمت برد.[6]در سال بعد اقدام به محاصره اورشليم كرد، زيرا يَهوياقيم دو سال از پرداخت باج امتناع ورزيده بود.[7]يَهوياقيم قبل از رسيدن سپاه بابل يا در زمان محاصره درگذشت و پسرش يهوياكين به پادشاهى رسيد.[8]اورشليم در سال 595 ق. م. فتح شد و يهوياكين به همراه خانواده سلطنتى و شمارى از[1]. نبوخذنصرالثانى، ص 61، 63- 64؛.913 ,12 .loV ,aciacuJ
[2]. قاموس كتاب مقدس، ص 366
[3]. همان؛ بابل تاريخ مصور، ص 196
[4]. نبوخذنصرالثانى، ص 64- 65؛.913 .P ,12 .lov ,aciaduJ
[5]. كتاب مقدس، ارميا، 49: 28
[6]. نبوخذنصرالثانى، ص 66
[7]. همان، ص 67
[8]. همان، ص 68؛ تاريخ ايران باستان، ج 1،ص 192
ساكنان شهر (از جمله حزقيال نبى[1]) به بابل تبعيد شدند؛ ولى شهر ويران نشد.[2]بختنصر پس از پادشاه ساختن صِدقيا، عموى يهوياكين و تعهد از وى مبنى بر عدم شورش[3]و همچنين دريافت خراجى سنگين[4]به بابل بازگشت. سِفْر پادشاهان شمار اسيرشدگان اين حمله را 000/ 10 نفر از فرماندهان، سربازان، صنعتگران و آهنگران شمرده[5]، حال آنكه در سِفْر ارميا اين تعداد 3023 نفر بيان شده است.[6]بختنصر در سال 589 ق. م. براى بار دوم اورشليم را به محاصره درآورد[7]، زيرا صدقيا پس از 9 سال تبعيت از بابل در پى بىتوجهى بختنصر به قلمرو غربى خود به سبب اشتغال در جنگ با عيلاميها و فرو نشاندن آشوب در ارتش خود، دست به شورش زده، ادعاى استقلال كرده بود.[8]شورش وى بىشك از حمايت و تشويق فرعون مصر برخوردار بود.[9]سپاه بابل در سال 586 يا 587 با ويران ساختن ديوارهاى دفاعى، شهر را اشغال كرد.[10]در اين حمله صدقيا اسير و كور شد و اشراف و بزرگان يهود كشته شدند، قصر پادشاه و هيكل سليمان به آتش كشيده شد، ساكنان شهر به بابل تبعيد شدند، ظروف و وسايل قيمتى معبد به تاراج رفت و[11]تابوت ميثاق[12]و متن تورات[13]به كلى از ميان رفت. طبق روايت سِفر دوم پادشاهان، همه شهروندان، جز تهيدستان به بابل تبعيد شدند.[14]اين افراد در سِفْر ارميا 832 نفر بيان شدهاند[15]كه با توجه به كشته شدن شمار فراوانى از مردم در جريان محاصره در پى شيوع گرسنگى و بيماريهاى واگيردار و فرار گروهى از اهالى شهر هنگام عقبنشينى سپاه بابل بر اثر پيشروى ارتش مصر براى كمك به اورشليم و همچنين كشتار يهوديان پس از اشغال شهر به دست سربازان بابلى، چندان ناسازگار با گزارش نخست به نظر نمىرسد.[16]در تمام اين دوران، انبياى بنىاسرائيل به خصوص ارميا، با زبانى تلخ به بيان گناهان قوم يهود[1]. قاموس كتاب مقدس، ص 320
[2]. نبوخذنصرالثانى، ص 67- 69
[3]. همان، ص 69؛ كتاب مقدس، دوم پادشاهان،24: 17
[4]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24: 13؛.913 .P ,12 .loV ,aciaduJ
[5]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24: 14
[6]. كتاب مقدس، ارميا، 52: 28
[7]. نبوخذنصرالثانى، ص 72؛.913 .P ,12 .loV ,aciaduJ
[8]. همان، ص 69- 70
[9]. همان، ص 71
[10]. همان، ص 72- 74؛ تاريخ ايران باستان،ص 193؛.913 .P ,12 .loV ,aciaduJ
[11]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 25
[12]. تاريخ جامع اديان، ص 527
[13]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 56؛البدء والتاريخ، ج 3، ص 115- 116؛ كورش كبير، ص 216
[14]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 25: 11- 12
[15]. كتاب مقدس، ارميا، 52: 29
[16]. نبوخذنصرالثانى، ص 82
پرداخته، آنان را از عذاب دردناك الهى بيم مىدادند. ارميا بابل را تازيانه عذابى در دست خداوند[1]و تنها راه نجات را در تسليم شدن مىدانست.[2](ظ ارميا)
تبعيد شدگان در بابل از آزادى و رفاه خوبى برخوردار شدند و پس از مدتى مكنت بسيار يافتند.[3]بختنصر پس از ساختن باغهاى معلق و قصرها و معابد بسيار و ديوارهاى عظيم دفاعى[4]، در سال 562 ق. م. درگذشت.[5]در حدود دو دهه بعد با ظهور كورش هخامنشى و سقوط بابل[6]زمينه بازگشت يهوديان كه به زندگى در بابل خو گرفته بودند، فراهم آمد.[7]
همچنين گروهى بختنصر را نواده[8]يا كاتب[9]سنحاريب آشورى دانستهاند كه در حمله به بيت المقدس، فرشته خداوند همه سپاه ايشان را به غير از خود سنحاريب، بختنصر و چند نفر ديگر نابود مىكند. اين داستان شباهت فراوانى به گزارش عهد عتيق دارد.[10]تنها راويان اسلامى اخبار، بختنصر را با ابتكار خود به آن افزودهاند.
طبق اين گزارش بختنصر پس از به قدرت رسيدن منتظر مىماند تا گناهان در بين بنى اسرائيل فزونى يافته، خداى ايشان دست از حمايتشان بردارد و پس از حمله به بيت المقدس، جمع فراوانى از يهوديان را كه شمار آنان 000/ 70 نفر بيان شده، به قتل مىرساند[11]، به طورى كه ديگر كسى از حافظان تورات باقى نمىماند.[12]مسجد الاقصى را نيز ويران كرده، از خاكروبه پر مىسازد[13]و تورات نيز به آتش[1]. كتاب مقدس، ارميا، 4: 5-/ 10؛ 6: 1-/9، 22-/ 27؛ 15: 1- 9 ...
[2]. همان، 27: 6-/ 8، 17؛ 38: 17- 18
[3]. تاريخ جامع اديان، ص 527- 528؛ تاريختمدن، ج 1، ص 378
[4]. نبوخذنصرالثانى، ص 99، 110؛ تاريخهرودت، ج 1، ص 178- 179، 260-/ 263
[5]. بابل تاريخ مصور، ص 199
[6]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 140
[7]. همان، ص 381
[8]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 47؛ مج 9،ج 15، ص 32؛ روض الجنان، ج 12، ص 174
[9]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 314؛ الكامل، ج 1،ص 256
[10]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 19: 35- 36
[11]. مجمعالبيان، ج 6، ص 616؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 28
[12]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 28
[13]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 48؛البداية والنهايه، ج 2، ص 30
كشيده شده، از بين مىرود.[1]سپس بسيارى از بازماندگان را به اسارت برده، اندكى را نيز در آن مكان وا مىنهد.[2]وى در اواخر عمر بر اثر گناهان بسيار به صورت حيوانى مسخ[3]يا ديوانه شده، خود را گاو مىپندارد.[4]در سِفْر دانيال نيز به ديوانه شدن وى اشاره شده است.[5]برخى نيز سرانجام وى را پس از دورهاى مسخ، بخشش از سوى خداوند و بازگشت به هيئت انسانى ذكر كردهاند.[6]
بختنصر در قرآن
نام بختنصر در قرآن به طور صريح نيامده است؛ ولى مفسران مسلمان آيات 97، 114 و 259 بقره/ 2؛ 167 اعراف/ 7؛ 26 نحل/ 16؛ 4- 8 و 104 اسراء/ 17؛ 11- 15 انبياء/ 21 و 4- 10 بروج/ 85 را با اختلاف گزارشهاى بسيار در مورد وى دانستهاند.
در گزارشها و داستانهاى افسانهاى بسيارى كه تاريخ نگاران اسلامى و مفسران درباره بختنصر ارائه دادهاند ردپايى از اسفار عهد عتيق، كتب ربانى يهود و نوشتههاى ايرانيان قبل از اسلام به چشم مىخورد. تأثير بختنصر در اذهان راويان اسلامى اخبار تا جايى بوده كه هر حمله و رويداد ناآشنايى را در برهههاى مختلف تاريخى به وى نسبت مىدادند.[7]آيات قرآنى مربوط به بختنصر به غير از آيه 26 نحل/ 16 كه بنا به نظرى غير مشهور درباره مرگ و گرفتارى وى به عذاب الهى است[8]تحت دو عنوان «حمله به[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 325؛ جامعالبيان،مج 9، ج 15، ص 56؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 115- 116
[2]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 56؛البداية والنهايه، ج 2، ص 30
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 66؛ الكامل، ج1، ص 267
[4]. اعلام القرآن، ص 968
[5]. كتاب مقدس، دانيال، 4: 30-/ 32
[6]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 66؛ الكامل، ج1، ص 267
[7]. نخستين انسان، ج 2، ص 400؛ المفصل، ج1، ص 352؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 317- 318
[8]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
بيت المقدس»* و «حمله به اعراب» قابل بررسى است.
1. حمله به بيت المقدس:در آيات ابتدايى سوره اسراء از دو بار عصيان و استكبار قوم يهود و به سبب آن، دو بار مجازات ايشان ياد شده است:«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِىالكِتبِ لَتُفسِدُنَّ فِىالارضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا».(اسراء/ 17، 4) نخست بار، خداوند گروهى از بندگان نيرومند خود را بر ايشان مسلط مىكند:«فَاذا جاءَ وَعدُ اولهُما بَعَثنا عَلَيكُم عِبادًا لَنا اولى بَأسٍ شَديدٍ فَجاسوا خِللَ الدّيارِ و كانَ وَعدًا مَفعولا»(اسراء/ 17، 5) و پس از چندى دوباره قدرت و مكنتشان را بيش از پيش به آنان باز مىگرداند:«ثُمَّ رَدَدنا لَكُمُ الكَرَّةَ عَلَيهِم و امدَدنكُم بِامولٍ و بَنينَ وجَعَلنكُم اكثَرَ نَفيرا»(اسراء/ 17، 6) تا آنكه هنگام وعده كيفردوم، دشمنانشان چنان بر آنان سخت مىگيرند كه غم و اندوه بر چهرههايشان نمايان مىشود و آنچه را زير سلطه گيرند، درهم مىكوبند:
«... فَاذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ لِيَسوءوا وُجوهَكُم ولِيَدخُلُوا المَسجِدَ كَما دَخَلوهُ اوَّلَ مَرَّةٍ و لِيُتَبّروا ما عَلَوا تَتبيرا».(اسراء/ 17، 7) گزارش تاريخى قرآن در اين آيات بسيار كلى است؛ ولى از ديگر آيات قرآن مىتوان نتيجه گرفت كه فساد و استكبار ايشان در سرپيچى از دستورات خداوند (بقره/ 2، 246)، شكستن پيمان خود با خدا (بقره/ 2، 83)، قتل و تكذيب انبيا (بقره/ 2، 87)، كشتن همديگر (بقره/ 2، 85)، تحريف كلام الهى (بقره/ 2، 75، 79) و ... بوده است. (ظ بنى اسرائيل) انبياى بنىاسرائيل نيز يهوديان را از پرستش خدايان بيگانه نهى مىكردند[1]و ايشان را به سبب رواج فساد[2]و نبوتهاى دروغين[3]سرزنش كرده، مستحق عذاب مىدانستند.
تعبير«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِى الكِتبِ»از اعلام و بيان قطعى اين حملات به يهوديان حكايت دارد[4]كه بايد در تورات[5]يا عموم اسفار عهد عتيق و حتى برخى اناجيل صورت گرفته باشد[6]؛ اما با توجه به آيه دوم اين سوره:«و ءَاتينا موسى الكتب ...»ظهور كتاب در خصوص شريعت موسى از قوت بيشترى برخوردار است. يادكرد اين حملات در شريعت موسى، از سِفْر دانيال نيز برمىآيد.[7]احتمالًا همين دو عامل سبب جلب توجه[1]. كتاب مقدس، ارميا، 7: 9
[2]. همان، 5: 1- 3؛ 7: 1- 11؛ اشعيا، 1:2- 5
[3]. همان، 23: 9-/ 18
[4]. الميزان، ج 13، ص 38؛ من وحى القرآن،ج 14، ص 33
[5]. مجمعالبيان، ج 6، ص 614؛ روض الجنان،ج 12، ص 161
[6]. التحرير والتنوير، ج 13، ص 28- 29؛الفرقان، ج 15، ص 32
[7]. كتاب مقدس، دانيال 9: 12- 13، 26
دانشمندان اسلامى به كتاب مقدس براى يافتن حمله يا حملاتى در پى قتل يا تكذيب پيامبرى شده است. در منابع يهودى از حملات متعددى ياد شده كه قابل تطبيق بر دو حمله مذكور است. در سِفْر دانيال نيز به وقوع دو حمله بزرگ در تاريخ يهود اشاره مختصرى شده كه تا حدودى به گزارش قرآن شباهت دارد[1]؛ ولى به نظر مىرسد چندان مورد توجه مفسران قرار نگرفته است، بر همين اساس راويان اسلامى، حمله كنندگان به بيتالمقدس را در نوبت اول و دوم يكى از جالوت[2]، سنحاريب[3]، بختنصر[4]، انطياكوس رومى[5](در سال 167 ق. م. از پادشاهان مقدونى سوريه[6])، يكى از ملوكالطوايف بابل پس از اسكندر مقدونى (به نام جوزور يا بيردوس يا خردوش)[7]يا تيتوس رومى[8](در سال 70 م.[9]) دانستهاند. عصيان ايشان را نيز با اختلاف نظرهاى بسيار در قتل اشعيا[10]، قتل[11]يا حبس[12]ارميا، قتل زكريا (ظاهراً پدر يحيى و نه فرزند برخيا بن عدو، از نگارندگان اسفار عهد عتيق مورد نظر است[13])، قتل يحيى[14]و قصد قتل عيسى[15]بيان[1]. كتاب مقدس، دانيال، 9: 12- 27
[2]. تفسير عبدالرازق، ج 2، ص 291؛ جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 37؛ روض الجنان، ج 12، ص 162
[3]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 37- 38؛روض الجنان، ج 12، ص 162
[4]. تفسير عبدالرازق، ج 2، ص 291؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 113- 114؛ جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 48؛ مجمع البيان، ج 6 ص 616- 617
[5]. مجمع البيان، ج 6، ص 616؛ روض الجنان،ج 12، ص 164
[6].Britanica:antiachus IV Epiphanes
[7]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 30
[8]. آثار الباقيه، ص 466؛ تاريخ ابنخلدون، ق 1، ج 2، ص 116
[9].Britanica:titus
[10]. مجمع البيان، ج 6، ص 617؛ تفسيربيضاوى، ج 2، ص 435
[11]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435
[12]. المعارف، ص 47؛ التعريف والاعلام، ص177
[13]. مجمع البيان، ج 6، ص 614؛ تفسير بيضاوى،ج 2، ص 435؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 118؛:. 21. 619
[14]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 115؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 617
[15]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435؛ زادالمسير، ج 5، ص 11
كردهاند. در اين بين شهرت بختنصر از ديگران بيشتر است و عموم مفسران بر وقوع حداقل يكى از اين دو حمله به دست وى اتفاق نظر دارند، از اينرو برخى احتمالًا با توجه به وحدت فاعل هر دو حمله در اين آيات كه به نظر مىرسد مهاجمان را در هر دو رويداد، يك گروه معرفى مىكند[1]، هر دو حمله را به وى نسبت دادهاند.[2]گروهى با پذيرش اين قول در كنار اعتقاد به فاصله چند قرنى ميان دو حمله، احتمال طولانى بودن عمر وى را بيان كردهاند[3]، به هر حال آيات قرآن به وقوع اين حملات در زمان گذشته صراحت نداشته و اتفاق نظر مفسران در وقوع هر دو در زمان گذشته، احتمالًا ناشى از اين تصور بوده كه با قدرت يافتن مسيحيت و اسلام ديگر احتمال برترىجويى يهوديان نمىرود.
البته در آيه 8 اسراء/ 17 از احتمال اقتدار و سلطهجويى مجدد يهوديان و سركوب دوباره آنان به دست خداوند خبر داده شده كه اشاره ضعيفى به وقوع هر دو رويداد در زمان گذشته دارد:«عَسى رَبُّكُم ان يَرحَمَكُم و ان عُدتُّم عُدنا ...»،از همين رو، برخى مفسران از حملات سوم و چهارمى نيز ياد كردهاند.[4]
گروهى كه حمله نخست را به بختنصر نسبت دادهاند، مهاجمان را در وعده دوم انطياكوس يا يكى از ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم دانسته و آنانكه حمله دوم را به وى نسبت دادهاند، جالوت يا سنحاريب را مهاجمان نخست شمردهاند. هرچند از حمله جالوت[5]و سنحاريب[6]در كتاب مقدس ياد شده است؛ ولى تطبيق اين حملات بر آيات نخستين سوره اسراء با توجه به بناى مسجد در عصر داود و سليمان،[7]پس از حمله جالوت و به تصريح آيات در ورود مهاجمان به مسجدالاقصى و همچنين ناتوانى سنحاريب در فتح بيتالمقدس، چندان وجيه نمىنمايد، مگر آنكه اطلاق مسجد را بر تمام ارض مقدس روا بداريم.[8]احتمال تطبيق حمله انطياكوس، پادشاهان ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم بر آيات مورد نظر نيز با توجه به تعبير«قَضَينا»كه بيان از پيغامرسانى[1]. الميزان، ج 13، ص 43؛ التحريروالتنوير، ج 13، ص 38؛ الصحيح من سيره، ج 3، ص 37
[2]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 357- 358؛المعارف، ص 47؛ بحارالانوار، ج 14، ص 364- 365
[3]. بحارالانوار، ج 14، ص 355
[4]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 291؛ روضالجنان، ج 12، ص 164؛ فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2214
[5]. كتاب مقدس، سموئيل اول، 17: 19-/ 51
[6]. همان، دوم پادشاهان، 18: 13-/ 37
[7]. همان، اول پادشاهان، 6؛ تاريخابنخلدون، ج 1، ص 354
[8]. مجمع البيان، ج 6، ص 616؛ الميزان، ج13، ص 42