پرداخته، آنان را از عذاب دردناك الهى بيم مىدادند. ارميا بابل را تازيانه عذابى در دست خداوند[1]و تنها راه نجات را در تسليم شدن مىدانست.[2](ظ ارميا)
تبعيد شدگان در بابل از آزادى و رفاه خوبى برخوردار شدند و پس از مدتى مكنت بسيار يافتند.[3]بختنصر پس از ساختن باغهاى معلق و قصرها و معابد بسيار و ديوارهاى عظيم دفاعى[4]، در سال 562 ق. م. درگذشت.[5]در حدود دو دهه بعد با ظهور كورش هخامنشى و سقوط بابل[6]زمينه بازگشت يهوديان كه به زندگى در بابل خو گرفته بودند، فراهم آمد.[7]
همچنين گروهى بختنصر را نواده[8]يا كاتب[9]سنحاريب آشورى دانستهاند كه در حمله به بيت المقدس، فرشته خداوند همه سپاه ايشان را به غير از خود سنحاريب، بختنصر و چند نفر ديگر نابود مىكند. اين داستان شباهت فراوانى به گزارش عهد عتيق دارد.[10]تنها راويان اسلامى اخبار، بختنصر را با ابتكار خود به آن افزودهاند.
طبق اين گزارش بختنصر پس از به قدرت رسيدن منتظر مىماند تا گناهان در بين بنى اسرائيل فزونى يافته، خداى ايشان دست از حمايتشان بردارد و پس از حمله به بيت المقدس، جمع فراوانى از يهوديان را كه شمار آنان 000/ 70 نفر بيان شده، به قتل مىرساند[11]، به طورى كه ديگر كسى از حافظان تورات باقى نمىماند.[12]مسجد الاقصى را نيز ويران كرده، از خاكروبه پر مىسازد[13]و تورات نيز به آتش[1]. كتاب مقدس، ارميا، 4: 5-/ 10؛ 6: 1-/9، 22-/ 27؛ 15: 1- 9 ...
[2]. همان، 27: 6-/ 8، 17؛ 38: 17- 18
[3]. تاريخ جامع اديان، ص 527- 528؛ تاريختمدن، ج 1، ص 378
[4]. نبوخذنصرالثانى، ص 99، 110؛ تاريخهرودت، ج 1، ص 178- 179، 260-/ 263
[5]. بابل تاريخ مصور، ص 199
[6]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 140
[7]. همان، ص 381
[8]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 47؛ مج 9،ج 15، ص 32؛ روض الجنان، ج 12، ص 174
[9]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 314؛ الكامل، ج 1،ص 256
[10]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 19: 35- 36
[11]. مجمعالبيان، ج 6، ص 616؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 28
[12]. تفسير ابن كثير، ج 3، ص 28
[13]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 48؛البداية والنهايه، ج 2، ص 30
كشيده شده، از بين مىرود.[1]سپس بسيارى از بازماندگان را به اسارت برده، اندكى را نيز در آن مكان وا مىنهد.[2]وى در اواخر عمر بر اثر گناهان بسيار به صورت حيوانى مسخ[3]يا ديوانه شده، خود را گاو مىپندارد.[4]در سِفْر دانيال نيز به ديوانه شدن وى اشاره شده است.[5]برخى نيز سرانجام وى را پس از دورهاى مسخ، بخشش از سوى خداوند و بازگشت به هيئت انسانى ذكر كردهاند.[6]
بختنصر در قرآن
نام بختنصر در قرآن به طور صريح نيامده است؛ ولى مفسران مسلمان آيات 97، 114 و 259 بقره/ 2؛ 167 اعراف/ 7؛ 26 نحل/ 16؛ 4- 8 و 104 اسراء/ 17؛ 11- 15 انبياء/ 21 و 4- 10 بروج/ 85 را با اختلاف گزارشهاى بسيار در مورد وى دانستهاند.
در گزارشها و داستانهاى افسانهاى بسيارى كه تاريخ نگاران اسلامى و مفسران درباره بختنصر ارائه دادهاند ردپايى از اسفار عهد عتيق، كتب ربانى يهود و نوشتههاى ايرانيان قبل از اسلام به چشم مىخورد. تأثير بختنصر در اذهان راويان اسلامى اخبار تا جايى بوده كه هر حمله و رويداد ناآشنايى را در برهههاى مختلف تاريخى به وى نسبت مىدادند.[7]آيات قرآنى مربوط به بختنصر به غير از آيه 26 نحل/ 16 كه بنا به نظرى غير مشهور درباره مرگ و گرفتارى وى به عذاب الهى است[8]تحت دو عنوان «حمله به[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 325؛ جامعالبيان،مج 9، ج 15، ص 56؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 115- 116
[2]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 56؛البداية والنهايه، ج 2، ص 30
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 66؛ الكامل، ج1، ص 267
[4]. اعلام القرآن، ص 968
[5]. كتاب مقدس، دانيال، 4: 30-/ 32
[6]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 66؛ الكامل، ج1، ص 267
[7]. نخستين انسان، ج 2، ص 400؛ المفصل، ج1، ص 352؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 317- 318
[8]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 65
بيت المقدس»* و «حمله به اعراب» قابل بررسى است.
1. حمله به بيت المقدس:در آيات ابتدايى سوره اسراء از دو بار عصيان و استكبار قوم يهود و به سبب آن، دو بار مجازات ايشان ياد شده است:«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِىالكِتبِ لَتُفسِدُنَّ فِىالارضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا».(اسراء/ 17، 4) نخست بار، خداوند گروهى از بندگان نيرومند خود را بر ايشان مسلط مىكند:«فَاذا جاءَ وَعدُ اولهُما بَعَثنا عَلَيكُم عِبادًا لَنا اولى بَأسٍ شَديدٍ فَجاسوا خِللَ الدّيارِ و كانَ وَعدًا مَفعولا»(اسراء/ 17، 5) و پس از چندى دوباره قدرت و مكنتشان را بيش از پيش به آنان باز مىگرداند:«ثُمَّ رَدَدنا لَكُمُ الكَرَّةَ عَلَيهِم و امدَدنكُم بِامولٍ و بَنينَ وجَعَلنكُم اكثَرَ نَفيرا»(اسراء/ 17، 6) تا آنكه هنگام وعده كيفردوم، دشمنانشان چنان بر آنان سخت مىگيرند كه غم و اندوه بر چهرههايشان نمايان مىشود و آنچه را زير سلطه گيرند، درهم مىكوبند:
«... فَاذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ لِيَسوءوا وُجوهَكُم ولِيَدخُلُوا المَسجِدَ كَما دَخَلوهُ اوَّلَ مَرَّةٍ و لِيُتَبّروا ما عَلَوا تَتبيرا».(اسراء/ 17، 7) گزارش تاريخى قرآن در اين آيات بسيار كلى است؛ ولى از ديگر آيات قرآن مىتوان نتيجه گرفت كه فساد و استكبار ايشان در سرپيچى از دستورات خداوند (بقره/ 2، 246)، شكستن پيمان خود با خدا (بقره/ 2، 83)، قتل و تكذيب انبيا (بقره/ 2، 87)، كشتن همديگر (بقره/ 2، 85)، تحريف كلام الهى (بقره/ 2، 75، 79) و ... بوده است. (ظ بنى اسرائيل) انبياى بنىاسرائيل نيز يهوديان را از پرستش خدايان بيگانه نهى مىكردند[1]و ايشان را به سبب رواج فساد[2]و نبوتهاى دروغين[3]سرزنش كرده، مستحق عذاب مىدانستند.
تعبير«و قَضَينا الى بَنىاسرءيلَ فِى الكِتبِ»از اعلام و بيان قطعى اين حملات به يهوديان حكايت دارد[4]كه بايد در تورات[5]يا عموم اسفار عهد عتيق و حتى برخى اناجيل صورت گرفته باشد[6]؛ اما با توجه به آيه دوم اين سوره:«و ءَاتينا موسى الكتب ...»ظهور كتاب در خصوص شريعت موسى از قوت بيشترى برخوردار است. يادكرد اين حملات در شريعت موسى، از سِفْر دانيال نيز برمىآيد.[7]احتمالًا همين دو عامل سبب جلب توجه[1]. كتاب مقدس، ارميا، 7: 9
[2]. همان، 5: 1- 3؛ 7: 1- 11؛ اشعيا، 1:2- 5
[3]. همان، 23: 9-/ 18
[4]. الميزان، ج 13، ص 38؛ من وحى القرآن،ج 14، ص 33
[5]. مجمعالبيان، ج 6، ص 614؛ روض الجنان،ج 12، ص 161
[6]. التحرير والتنوير، ج 13، ص 28- 29؛الفرقان، ج 15، ص 32
[7]. كتاب مقدس، دانيال 9: 12- 13، 26
دانشمندان اسلامى به كتاب مقدس براى يافتن حمله يا حملاتى در پى قتل يا تكذيب پيامبرى شده است. در منابع يهودى از حملات متعددى ياد شده كه قابل تطبيق بر دو حمله مذكور است. در سِفْر دانيال نيز به وقوع دو حمله بزرگ در تاريخ يهود اشاره مختصرى شده كه تا حدودى به گزارش قرآن شباهت دارد[1]؛ ولى به نظر مىرسد چندان مورد توجه مفسران قرار نگرفته است، بر همين اساس راويان اسلامى، حمله كنندگان به بيتالمقدس را در نوبت اول و دوم يكى از جالوت[2]، سنحاريب[3]، بختنصر[4]، انطياكوس رومى[5](در سال 167 ق. م. از پادشاهان مقدونى سوريه[6])، يكى از ملوكالطوايف بابل پس از اسكندر مقدونى (به نام جوزور يا بيردوس يا خردوش)[7]يا تيتوس رومى[8](در سال 70 م.[9]) دانستهاند. عصيان ايشان را نيز با اختلاف نظرهاى بسيار در قتل اشعيا[10]، قتل[11]يا حبس[12]ارميا، قتل زكريا (ظاهراً پدر يحيى و نه فرزند برخيا بن عدو، از نگارندگان اسفار عهد عتيق مورد نظر است[13])، قتل يحيى[14]و قصد قتل عيسى[15]بيان[1]. كتاب مقدس، دانيال، 9: 12- 27
[2]. تفسير عبدالرازق، ج 2، ص 291؛ جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 37؛ روض الجنان، ج 12، ص 162
[3]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 37- 38؛روض الجنان، ج 12، ص 162
[4]. تفسير عبدالرازق، ج 2، ص 291؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 113- 114؛ جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 48؛ مجمع البيان، ج 6 ص 616- 617
[5]. مجمع البيان، ج 6، ص 616؛ روض الجنان،ج 12، ص 164
[6].Britanica:antiachus IV Epiphanes
[7]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 30
[8]. آثار الباقيه، ص 466؛ تاريخ ابنخلدون، ق 1، ج 2، ص 116
[9].Britanica:titus
[10]. مجمع البيان، ج 6، ص 617؛ تفسيربيضاوى، ج 2، ص 435
[11]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435
[12]. المعارف، ص 47؛ التعريف والاعلام، ص177
[13]. مجمع البيان، ج 6، ص 614؛ تفسير بيضاوى،ج 2، ص 435؛ البدء والتاريخ، ج 3، ص 118؛:. 21. 619
[14]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 115؛ مجمعالبيان، ج 6، ص 617
[15]. تفسير بيضاوى، ج 2، ص 435؛ زادالمسير، ج 5، ص 11
كردهاند. در اين بين شهرت بختنصر از ديگران بيشتر است و عموم مفسران بر وقوع حداقل يكى از اين دو حمله به دست وى اتفاق نظر دارند، از اينرو برخى احتمالًا با توجه به وحدت فاعل هر دو حمله در اين آيات كه به نظر مىرسد مهاجمان را در هر دو رويداد، يك گروه معرفى مىكند[1]، هر دو حمله را به وى نسبت دادهاند.[2]گروهى با پذيرش اين قول در كنار اعتقاد به فاصله چند قرنى ميان دو حمله، احتمال طولانى بودن عمر وى را بيان كردهاند[3]، به هر حال آيات قرآن به وقوع اين حملات در زمان گذشته صراحت نداشته و اتفاق نظر مفسران در وقوع هر دو در زمان گذشته، احتمالًا ناشى از اين تصور بوده كه با قدرت يافتن مسيحيت و اسلام ديگر احتمال برترىجويى يهوديان نمىرود.
البته در آيه 8 اسراء/ 17 از احتمال اقتدار و سلطهجويى مجدد يهوديان و سركوب دوباره آنان به دست خداوند خبر داده شده كه اشاره ضعيفى به وقوع هر دو رويداد در زمان گذشته دارد:«عَسى رَبُّكُم ان يَرحَمَكُم و ان عُدتُّم عُدنا ...»،از همين رو، برخى مفسران از حملات سوم و چهارمى نيز ياد كردهاند.[4]
گروهى كه حمله نخست را به بختنصر نسبت دادهاند، مهاجمان را در وعده دوم انطياكوس يا يكى از ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم دانسته و آنانكه حمله دوم را به وى نسبت دادهاند، جالوت يا سنحاريب را مهاجمان نخست شمردهاند. هرچند از حمله جالوت[5]و سنحاريب[6]در كتاب مقدس ياد شده است؛ ولى تطبيق اين حملات بر آيات نخستين سوره اسراء با توجه به بناى مسجد در عصر داود و سليمان،[7]پس از حمله جالوت و به تصريح آيات در ورود مهاجمان به مسجدالاقصى و همچنين ناتوانى سنحاريب در فتح بيتالمقدس، چندان وجيه نمىنمايد، مگر آنكه اطلاق مسجد را بر تمام ارض مقدس روا بداريم.[8]احتمال تطبيق حمله انطياكوس، پادشاهان ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم بر آيات مورد نظر نيز با توجه به تعبير«قَضَينا»كه بيان از پيغامرسانى[1]. الميزان، ج 13، ص 43؛ التحريروالتنوير، ج 13، ص 38؛ الصحيح من سيره، ج 3، ص 37
[2]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 357- 358؛المعارف، ص 47؛ بحارالانوار، ج 14، ص 364- 365
[3]. بحارالانوار، ج 14، ص 355
[4]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 291؛ روضالجنان، ج 12، ص 164؛ فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2214
[5]. كتاب مقدس، سموئيل اول، 17: 19-/ 51
[6]. همان، دوم پادشاهان، 18: 13-/ 37
[7]. همان، اول پادشاهان، 6؛ تاريخابنخلدون، ج 1، ص 354
[8]. مجمع البيان، ج 6، ص 616؛ الميزان، ج13، ص 42
وحيانى و قطعى به بنىاسرائيل در كتاب مقدس مىكند[1]و عدم اشاره صريح به چنين حملاتى در عهد عتيق تضعيف مىشود. احتمالًا گروهى از مفسران نخستين بر همين اساس و با توجه به وجود پيشگوييها و گزارشهاى بسيار درباره حمله بختنصر و بابليان در عهد عتيق به خصوص دو سِفْر ارميا و اشعيا و همچنين ظهور آيات سوره اسراء بر وحدت فاعل هر دو حمله، بختنصر را مهاجم در هر دو رويداد پنداشتهاند[2]؛ اما فاصله اندك ميان دو حمله بختنصر با توجه به گزارش قرآن از بازگشت قدرت و مكنت يهوديان پذيرش اين سخن را دشوار مىسازد. بسيارى نيز حمله دوم را به دست وى و در پى قتل يحيى دانستهاند[3]، با آنكه قتل يحيى حدود 600 سال پس از بختنصر و در دوره زندگانى حضرت مسيح رخ داده است.[4]اين اشتباه تاريخى احتمالًا بر اثر تشابه بخشهايى از داستان حمله بختنصر با ماجراى حملات وسپاسيانوس و فرزندش تيتوس رومى پس از ميلاد مسيح و قتل يحيى، در منابع يهودى براى اين دسته از مفسران اسلامى رخ داده است.[5]نشانههاى ديگرى نيز از اشتباه گرفتن وسپاسيانوس و بختنصر در منابع اسلامى به چشم مىخورد.[6]طغيان بنىاسرائيل در حمله بختنصر مىتواند در مخالفت با احكام تورات، رواج فساد، قتل اشعيا- بنا به روايت برخى اسفار غير مشهور عهد عتيق[7]و برخى مفسران اسلامى- و حبس ارميا باشد. برخى مفسران از قتل ارميا نيز در زمره عصيانهاى بنىاسرائيل نام برده و حمله بختنصر را در پى آن شمردهاند كه با گزارشهاى عهد عتيق[8]و ديگر روايات اسلامى سازگار نيست.[9]برخى نيز حمله بختنصر را در پى قتل زكريا دانستهاند كه طبق گزارش عهد عتيق متأخر از بختنصر مىزيسته و اشارهاى به قتل وى[1]. التفسير الكبير، ج 7، ص 299؛ الميزان،ج 13، ص 38
[2]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 357- 358؛المعارف، ص 47؛ بحارالانوار، ج 14، ص 364- 365
[3]. مجمع البيان، ج 6، ص 617؛ زادالمسير،ج 5، ص 9؛ بحارالانوار، ج 14، ص 355
[4]. آثار الباقيه، ص 466؛ روح المعانى، مج9، ج 15، ص 30؛ قاموس كتاب مقدس، ص 965
[5].915 ,914 .P .12 .loV ,aciaduJ؛آثارالباقيه، ص 466
[6].naisapseV: acinatirB.917. p. 12. lov, aciaduJ؛ تفسير قمى، ج 1، ص 114- 115؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 319- 320
[7]. قاموس كتاب مقدس، اشعيا، ص 71
[8]. كتاب مقدس، ارميا، 39: 11-/ 13
[9]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 48؛البداية والنهايه، ج 2، ص 31
نيز نشده است.[1]در عين حال نظر بيرونى و ابن خلدون در تطبيق حمله دوم برتيتوس رومى در ميان مفسران معاصر از اقبال بيشترى برخوردار گشته[2]كه از تأييد گزارشهاى تاريخى و حكايات اسفار عهد عتيق تهى نبوده است و به رغم برخى تأملات درباره وحدت فاعل هر دو حمله با گزارش قرآن نيز چندان ناسازگار نمىنمايد. تقارن دو حمله بزرگ مورد نظر قرآن با دو بار ويرانى كامل اورشليم در تاريخ يهود (بار اول در 538 ق. م.
به دست بختنصر و بار دوم در 70 م. به دست تيتوس رومى[3]) نيز اين قول را تقويت مىكند. وجود اشارههايى در كتاب مقدس همچون رؤياى دانيال مبنى بر ويرانى اورشليم بر اثر جنگ پس از ظهور مسيح[4]، هشدارهاى ملاكى (آخرين پيامبر نگارنده اسفار عهد عتيق در حدود 416 ق. م.[5]) مبنى بر آمدن خداوند و انتقام از بدكاران و ستمكاران[6]و همچنين پيشگوييهاى عيسى از ويرانى دوباره بيتالمقدس[7]نيز مىتواند مؤيدى ديگر بر وقوع حمله دوم به دست تيتوس باشد. البته حمله انطياكوس سلوكى نيز پس از دوره پيامبرى ملاكى رخ داده كه ويران نشدن اورشليم در اين حمله احتمال تطبيق آن را بر آيات سوره اسراء تضعيف مىكند. گروهى ديگر از معاصران نيز دو رويداد مورد نظر قرآن را بر دو دوره تاريخى- پيش از ميلاد در جريان حملات بختنصر و سارگن و پس از ميلاد در جريان حملات روميان- و نه بر دو حمله خاص تطبيق كردهاند.[8]
به هر روى برخى تعابير در آيات سوره اسراء، تطبيق مهاجمان را بر امثال بختنصر و تيتوس دشوار مىسازد؛ تعبير«بَعَثنا عَلَيكُم عِبادًا لَنا»(اسراء/ 17، 5) كه از نوعى ظهور در ايمان و ديندارى مهاجمان تهى نيست، برخى مفسران را به اين اظهار نظر واداشته كه در صورت نبود قرينهاى قطعى، گريزى از حكم به ايمان ايشان نيست[9]، با اين حال تلاشى[1]. البدء والتاريخ، ج 3، ص 118؛ قاموسكتاب مقدس، ص 443- 444
[2]. التحرير والتنوير، ج 13، ص 29، 38؛الميزان، ج 13، ص 45
[3]. مقارنة الاديان، ج 1، ص 93- 95
[4]. كتاب مقدس، دانيال، 9: 25- 27
[5]. قاموس كتاب مقدس، ص 830- 831
[6]. كتاب مقدس، ملاكى، 3: 1- 6
[7]. همان، مرقس، 13: 1- 7
[8]. التحرير و التنوير، ج 13، ص 29؛مقارنة الاديان، ج 1، ص 91، 94- 95
[9]. نمونه، ج 12، ص 31- 32
از سوى اين دسته مفسران براى يافتن فردى مؤمن كه به بيتالمقدس هجوم برده باشد، صورت نگرفته است.[1]البته واژه «بعث» كه ظهور در مأموريت يافتن آنان در حمله به بيتالمقدس دارد،[2]در مورد امور صرفاً تكوينى نيز به كار رفته[3]و در نتيجه ظهور چندان روشنى در خداپرستى و ايمان ايشان ندارد. احتمالًا تلاش برخى مفسران براى تفسير«بَعَثنا»به تمكين و رفع موانع[4]در برابر معناى مشهور ايجاد انگيزه و مأموريت دادن[5]از همين روى بوده است؛ اما تركيب«عِباداً لَنا»با توجه به تعابير مشابه آن در قرآن همچون«عَبدَنا»و«عِبادَنا»كه در غير از موارد مثبت به كار نرفتهاند، ظهور نسبتاً روشنى در ايمان مهاجمان دارد[6]، با اين حال در ادامه آيات از ورود مهاجمان به مسجدالاقصى ياد شده كه در كنار برخى روايات تفسيرى[7]به هتك حرمت آن مكان مقدس اشاره دارد.[8]در اين صورت مىتوان قرينهاى بر رفع ظهور«عِباداً لَنا»يافت، گذشته از اين، تعبير«ثُمَّ رَدَدنا لَكُم الكَرَّةَ عَلَيهِم»(اسراء/ 17، 6) نيز كه به تسلط يافتن بنىاسرائيل اشاره دارد، يافتن مصداقى براى مهاجمان را بيش از پيش دشوار مىسازد، زيرا هرچند صدقيا بر بختنصر شوريد؛ ولى بر وى سلطه نيافت. البته احتمال تسلط يافتن گروهى ديگر (هخامنشيان) بر بابليان و سود جستن بنىاسرائيل از آن با توجه به تركيب«لَكُم الكَرَّةَ»نيز منتفى نيست.[9]بر اثر همين ابهامها، گروهى ديگر از مفسران معاصر با تأكيد بر ظهور[1]. تاريخ تمدن، ج 1، ص 284
[2]. الفرقان، ج 15، ص 40؛ الصحيح من سيره،ج 3، ص 39
[3]. التحرير والتنوير، ج 13، ص 30؛الميزان، ج 13، ص 39
[4]. مجمعالبيان، ج 6، ص 615؛ روض الجنان،ج 12، ص 162
[5]. التفسيرالكبير، ج 20، ص 155- 157
[6]. الصحيح من سيره، ج 3، ص 38- 39؛الميزان، ج 13، ص 39- 40؛ من وحى القرآن، ج 14، ص 34
[7]. علل الشرايع، ج 2، ص 319
[8]. فى ظلالالقرآن، ج 4، ص 2214؛الميزان، ج 13، ص 42
[9]. الميزان، ج 13، ص 45