عذاب را مىچشيدند، چنانكه در آيات 13- 14 انفال/ 8 اين عذاب را بر اثر مخالفت مشركان با خدا و پيامبر دانسته، از عذاب آتش براى كافران خبر مىدهد:«ذلِكَ بِانَّهُم شاقُّوا اللَّهَ ورَسولَهُ ومَن يَشاقِقِ اللَّهَ و رَسولَهُ فَانَّ اللَّهَ شَديدُ العِقَاب* ذلِكُم فَذوقوهُ و انَّ لِلكفِرينَ عَذابَ النّار»(انفال/ 8، 13- 14)؛ همچنين در آيه 34 انفال/ 8 اين عذاب را نتيجه منع و بازداشتن كافران از مسجد الحرام معرفى مىكند و اين در حالى بود كه آنان شايستگى تو ليت مسجد را نداشتند:«و ما لَهُم الّا يُعَذّبَهُمُ اللَّهُ وهُم يَصُدّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ وما كانوا اولِياءَهُ ان اولِياؤُهُ الَّا المُتَّقونَ ولكِنَّ اكثَرَهُم لا يَعلَمون».كفر و انكار خداوند از ديگر عوامل نزول عذاب در بدر است:«فَذوقوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرون».[1](آلعمران/ 3، 106) خداوند در جاى ديگر از اين عذاب به «عذاب يوم عقيم» ياد كرده است:«... يَأتِيَهُم عَذابُ يَومٍ عَقِيم»(حجّ/ 22، 55)، زيرا هيچ خير و بركتى براى مشركان نداشت[2]و نيز در آن روز شبى براى مشركان وجود نداشت، زيرا پيش از فرا رسيدن شب نابود شدند.[3]از نظر برخى مفسران آيه«و لَقَد صَدَقَكُمُ اللَّهُ وعدَهُ اذ تَحُسّونَهُم بِاذنِه»(آلعمران/ 3، 152) به تحقق وعده خداوند درباره قتل دشمنان در جنگ بدر اشاره دارد[4]، هرچند كه سزاوار آن است كه مقصود از آن جنگ احد است؛ نيز برخى مقصود از«و اذ غَدَوتَ مِن اهلِكَ تُبَوّئُ المُؤمِنين»(آلعمران/ 3، 121) را نصرت خداوند در نبرد بدر دانستهاند.[5]
بعضى از مفسران نيز با تطبيق برخى آيات مكىِ عذاب بر روز بدر بر عظمت شكست مشركان در اين روز تأكيد كردهاند: 1.«و اخِذوا مِن مَكانٍ قَريب/آنان را از جايى نزديك (به عذاب) فرا گيرند». (سبأ/ 34، 51). 2.«يَومَ نَبطِشُ البَطشَةَ الكُبرى انّا مُنتَقِمون/[6]روزى كه (كافران را) سخت فرو مىگيريم كه ما انتقام گيرندگانيم».
(دخان/ 44، 16). 3.«و لَنُذيقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الادنى دونَ العَذابِ الاكبَرِ/هر آينه آنان را[1]. المغازى، ج 1، ص 133
[2]. تفسير عبدالرزاق، ج 2، ص 410؛ جامعالبيان، مج 10، ج 17، ص 253؛ تفسير ماوردى، ج 4، ص 37
[3]. زادالمسير، ج 5، ص 445
[4]. التبيان، ج 3، ص 23
[5]. زادالمسير، ج 2، ص 23
[6]. التبيان، ج 9، ص 228.
از عذاب نزديكتر پيش از عذاب بزرگتر بچشانيم». (سجده/ 32، 21)[1]. 4.«حَتّى اذا فَتَحنا عَلَيهِم بابًا ذا عَذابٍ شَديدٍ اذا هُم فيهِ مُبلِسون/[2]تا هنگامى كه درى از عذاب سخت بر آنان بگشوديم، آنگاه در آن (عذاب) از هر خيرى نوميد گشتند». (مؤمنون/ 23، 77).
5.«حَتّى اذا اخَذنا مُترَفيهِم بِالعَذابِ/تا زمانى كه متنعمان مغرور آنها را در چنگال عذاب گرفتار سازيم». (مؤمنون/ 23، 64)[3]. 6.«ان عَسى ان يَكونَ قَدِ اقتَرَبَ اجَلُهُم/آيا در اين نيز انديشه نكردند كه شايد پايان زندگى آنها نزديك شده باشد». (اعراف/ 7، 185).
7.«افَبِعَذابِنا يَستَعجِلون* فَاذا نَزَلَ بِسَاحَتِهِم فَساءَ صَبَاحُ المُنذَرين/آيا آنها براى عذاب ما شتاب مىكنند؟! اما هنگامى كه عذاب ما درآستانه خانههايشان فرود آيد، انذار شدگان صبحگاه بدى خواهند داشت». (صافّات/ 37، 176- 177)[4]. 8.«و انَّ لِلَّذينَ ظَلَموا عَذابًا دونَ ذلِكَ/و براى ستمگران عذابى قبل از آن است». (طور/ 52، 47)[5]. 9.
«فَاصبِر انَّ وعدَ اللَّهِ حَقٌّ فَامّا نُرِيَنَّكَ بَعضَ الَّذى نَعِدُهُم .../پس صبر كن كه وعده خدا حق است، پس هرگاه قسمتى از مجازاتهايى را كه به آنها وعده دادهايم در حال حياتت به تو ارائه دهيم ...». (غافر/ 40، 77)[6]. 10.«عَسى ان يَكونَ ... بَعضُ الَّذى تَستَعجِلون/بگو: شايد پارهاى از آنچه درباره آن شتاب مىكنيد، نزديك و در كنار شما باشد» (نمل/ 27، 72) كه مقصود عذاب روز بدر است.[7]11.«ولَولا كَلِمَةٌ سَبَقَت مِن رَبّكَ لَكانَ لِزامًا واجَلٌ مُسَمّى/و اگر سنت و تقدير پروردگارت و ملاحظه زمان مقرر نبود، عذاب الهى به زودى دامان آنان را مىگرفت». (طه/ 20، 129)[8]. 12.«و احَلّوا قَومَهُم دارَ البَوار/و قوم خود را به سراى نيستى و نابودى كشاندند». (ابراهيم/ 14، 29)[9].
13.«... فلا يستعجلون/بنابراين عجله نكنند». (ذاريات/ 51، 59)[10]. 14.«و اذًا[1]. التبيان، ج 3، ص 23
[2]. تفسير ماوردى، ج 4، ص 64
[3]. المغازى، ج 1، ص 137
[4]. همان، ص 133
[5]. زادالمسير، ج 7، ص 2
[6]. زادالمسير، ج 4، ص 22
[7]. التبيان، ج 8، ص 115
[8]. التبيان، ج 7، ص 513
[9]. زادالمسير، ج 7، ص 314
[10]. المغازى، ج 1، ص 137
لا يَلبَثونَ خِلفَكَ الّا قَليلا/پس از تو، جز مدت كمى نمىماندند». (اسراء/ 17، 76).
15.«فَلَنُذيقَنَّ الَّذينَ كَفَروا عَذابًا شَديدًا/به يقين، به كافران عذابى شديد مىچشانيم».
(فصّلت/ 41، 27)[1].
غنايم بدر
در پايان جنگ بدر دو موضوع جديد سبب بروز اختلافهايى شد: نخست تقسيم غنايم بود؛ هر شخصى افزون بر آنچه از وسايل شخصى كشتگان به دست آورده بود در غنايم كلى نيز سهمى مىطلبيد. غنايم كلى عبارت بود از 150 شتر، 10 اسب و مقدارى چرم و پارچه و ابزار جنگى.[2]از عبادة بن صامت نقل است كه ما درباره غنايم جنگى با هم اختلاف كرديم و رفتار زشتى از خود نشان داديم.[3]
روايات مختلفى كه در شأن نزول اولين آيه انفال/ 8 نقل شده تمامى بر اين اختلاف دلالت دارد.[4]آيات اول انفال به بيان حكم اين موضوع پرداخته است. آيه نخست بيان مىكند كه اصحاب پيوسته به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، از او در باره غنايم مىپرسيدند:
«يَسَلونَكَ عَنِ الانفالِ قُلِ الانفالُ لِلَّهِ والرَّسولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ واصلِحوا ذاتَ بَينِكُم واطيعُوا اللَّهَ ورَسولَهُ ان كُنتُم مُؤمِنين».
در اين آيه براى اولين بار، قرآن از غنايم جنگى به «انفال» ياد كرده و در ابتدا، اين غنايم را مخصوص خدا و رسولش قرار داده تا هر چه خواهند تصميم گيرند و خطاب به مسلمانان تأكيد مىكند كه اگر مؤمنان حقيقى باشيد بايد از خدا و رسولش اطاعت كنيد.
بدين ترتيب كسانى كه از اين غنايم برده بودند موظف به بازگرداندن آنها شدند.[5]در[1]. مجمع البيان، ج 9، ص 20
[2]. المغازى، ج 1، ص 100، 102- 103.
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 296؛ المغازى،ج 1، ص 99؛ مسند احمد، ج 6، ص 441
[4]. اسباب النزول، ص 190- 191
[5]. المغازى، ج 1، ص 99
آيه 41 انفال/ 8 حكم اين انفال چنين بيان شده است:«واعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَىءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى والمَسكينِ و ابنِالسَّبيلِ ان كُنتُم ءامَنتُم بِاللَّهِ وما انزَلنا عَلى عَبدِنا يَومَ الفُرقانِ يَومَ التَقَى الجَمعانِ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير/اگر به خدا و آنچه بر بنده و رسول خود در روز تميز حق از باطل، روز درگيرى دو سپاه در جنگ بدر نازل كرديم ايمان داريد بدانيد كه از هر چيزى كه به غيمت گرفتيد خمس آن از آنِ خدا و رسولش و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است و خدا بر هر كارى تواناست».
بديهى است كه باقى غنايم براى مجاهدان بود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آنها را ميانشان قسمت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى كسانى كه در مدينه و قبا جانشين خود كرده بود سهمى پرداختند. سعد بن عباده نيز كه بر اثر مارگزيدگى نتوانست همراهى كند ولى انصار را براى حضور در بدر تشويق كرده بود سهمى به او داده شد.[1]بدين ترتيب مسلمانان كه هنگام خروج از مدينه تنها يك يا دو اسب[2]و 70 شتر داشتند و هر دو يا سه يا 4 نفر از يك شتر استفاده مىكردند[3]هنگام بازگشت، هر يك بر يك يا دو شتر سوار بود و برهنگان جامه پوشيده و به زاد و توشه قريش دست يافته، سير شده بودند و چون فديه آزادى اسيران را نيز گرفتند هر فقيرى ثروتمند شد و اين استجابتِ همان دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هنگام حركت از سقيا به سوى بدر گفت: خدايا! ايشان گروه پيادگاناند، سوارشان كن، برهنهاند آنان را بپوشان، گرسنهاند، سيرشان كن و نيازمندند، به فضل خود بى نيازشان فرماى.[4]
بر اساس روايت ابن عباس، از جمله غنايم جنگ بدر پارچهاى سرخ رنگ بود كه مفقود شد. برخى گفتند: شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را براى خود برداشته است! بنا به روايتى در پاسخ به اين تهمت بود كه آيه 161 آلعمران/ 3 نازل شد:«و ما كانَ لِنَبِىّ ان يَغُلَّ .../[5]ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند».
جست و جوها آشكار ساخت كه يكى از حاضرانِ در بدر آن را برداشته، در زمين پنهان كرده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آن را بيابند و چون آن را يافتند كسى گفت:
اى رسول خدا براى اين مرد طلب آمرزش كن. اين درخواست چند بار تكرار شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره مجرمان چنين چيزى نخواهيد.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 101
[2]. همان، ص 27
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 264.
[4]. المغازى، ج 1، ص 26.
[5]. همان، ص 102؛ اسباب النزول، ص 107
[6]. المغازى، ج 1، ص 102
همچنين درباره حكم اسيران جنگى پيامبر پيش از جنگ، مسلمانان را از كشتن افرادى چون ابوالبخترى از قبيله بنىاسد به سبب خدماتش به مسلمانان در مكه و حارث بن عامر بن نوفل و بنىهاشم را بر اثر خروج اجبارى و زمعة بن اسود منع و بر اسير كردن آنان تأكيد ورزيده بود.[1]اگرچه مسلمانان بر اثر ناآشنايى با برخى از اين افراد آنان را در جنگ كشتند؛ همچنين در پى اعلام پيامبر برخى از مسلمانان نيز تلاش كردند كه در زمان جنگ افراد ديگرى از سپاه قريش را به اسارت درآورند. شايد بتوان انگيزه اين گروه از مسلمانان را در اين كار حفظ جان بستگان يا دوستان خود كه در جبهه مخالف قرار داشتند يا حتى انگيزههاى اقتصادى و در يافت فديه در برابر آزادى اسيران دانست، به هر روى خداوند در آيات 67- 68 انفال/ 8 كه پس از بدر نازل شد عمل اين دسته از مسلمانان را نكوهش و ضمن رد اسارت گرفتن دشمنان در زمان جنگ، متخلفان از اين دستور را به عذابى بزرگ تهديد كرد:«ما كانَ لِنَبِىّ ان يَكونَ لَهُ اسرى حَتّى يُثخِنَ فِى الارضِ تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنيا واللَّهُ يُريدُ الأخِرَةَ واللَّهُ عَزيزٌ حَكيم* لَولا كِتبٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُم فيما اخَذتُم عَذابٌ عَظيم».
پس از جنگ در تعيين سرنوشت اسيران مشرك اختلافهايى روى داد؛ از يك سو برخى از مسلمانان از جمله سعد بن معاذ[2]كه از انگيزههاى قوى دينى برخوردار بودند خواهان كشتن اسرا بودند. در اين ميان عمر بن خطاب نيز از كشتن اسرا[3]حمايت مىكرد و بر آن پاى مىفشرد[4]. شايد بتوان گفت كه از قبيله عمر فردى در سپاه قريش نبود[5]تا عمر بخواهد با اسارت گرفتن وى جانش را نجات دهد، از اين رو وى به راحتى از كشتن اسرا[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 281- 282؛المغازى، ج 1، ص 80- 81
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 281؛ المغازى،ج 1، ص 106
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 281؛ المغازى،ج 1، ص 105، 108- 109
[4]. اسباب النزول، ص 198؛ سبل الهدى، ج 4،ص 92
[5]. المعارف، ص 153
سخن مىگفت ....
از سوى ديگر پيامبر ضمن فرمان قتل برخى از اسيران مشرك چون عقبة بن* ابىمعيط[1]، نضر بن* حارث و طعيمة بن ابىعدى كه سابقهاى ديرين در دشمنى با مسلمانان داشتند و حكم اعدام آنان به دست اميرمؤمنان على عليه السلام اجرا گرديد[2]، از آزادى ساير اسيران در برابر پرداخت فديه* يا تعليم كودكان مسلمان، سخن به ميان آورد.[3]مسلمانان نيز طبق نظر آن حضرت رفتار كردند. بنابر رواياتى از اميرمؤمنان على عليه السلام و امام باقر عليه السلام آيه:«اوَلَمّا اصبَتكُم مُصيبَةٌ قَد اصَبتُم مِثلَيها قُلتُم انّى هذا قُل هُوَ مِن عِندِ انفُسِكُم انَّ اللَّهَ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير»(آل عمران/ 3، 165) به آزادى اسرا در برابر فديه اشاره دارد.[4]
گزارشهاى متعددى از برخورد خوب مسلمانان با اسيران در راه بازگشت به مدينه و همچنين در زمان حضور در مدينه آمده است.[5]به موجب گزارشهايى، قريش در ابتدا نمىخواست تا هم كشته داده باشد و هم فديه بپردازد، از اين رو مُطَّلِب پسر ابووداعه، نخستين كسى كه فديه پرداخت و پدرش را آزاد ساخت، مورد سرزنش قريش قرار گرفت؛ ولى پس از اين، ممنوعيت پرداخت فديه برداشته شد.[6]
بازتاب جنگ بدر در مدينه
رسول خدا صلى الله عليه و آله سه روز در بدر ماند[7]و پس از خاكسپارى شهدا و انداختن كشتههاى قريش[8]در يكى از چاههاى بدر[9](ظ اصحاب قليب)، زيد بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را از اثيل به مدينه فرستاد تا خبر پيروزى مسلمانان را به مدينه برسانند.[10][1]. تفسير ماوردى، ج 5، ص 238
[2]. المغازى، ج 1، ص 106- 107؛ السيرةالنبويه، ج 2، ص 298؛ عيون الاثر، ج 1، ص 347؛ سبل الهدى، ج 4، ص 63- 64
[3]. الطبقات، ج 2، ص 13، 16
[4]. مجمع البيان، ج 1، ص 877
[5]. المغازى، ج 1، ص 119؛ السيرة النبويه،ج 2، ص 299- 300؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 159
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 302- 303
[7]. المنتظم، ج 2، ص 225
[8]. السيرة النبويه، ج 2، ص 292؛ المغازى،ج 1، ص 111؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 181
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 292؛ المغازى،ج 1، ص 111
[10]. المغازى، ج 1، ص 114- 115، 120؛السيرة النبويه، ج 2، ص 296، 300.
جنگ بدر در مدينه، هم در ميان مسلمانان و هم در ميان يهوديان و منافقان[1]بازتاب گستردهاى داشت. اين پيروزى چنان عظيم و مهم بود كه نه تنها مسلمانان بلكه عمده منافقان و يهوديان سخن زيد بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را كه پيش از رسيدن سپاه به مدينه خبر پيروزى را به مدينه رساندند باور نمىكردند و مىگفتند كه آنان نمىدانند چه مىگويند. حتى سخنان زيد را ناشى از هراسى كه از شكست مسلمانان بر او عارض شده مىدانستند.[2]اين تعجب از آن رو بود كه مردم مدينه با نام برخى از بزرگان قريش در ميان اسامى كشتهشدگان مواجه شدند.[3]مردم از جمله بزرگان خزرج با شنيدن اين خبر به روحا آمدند و پيروزى بدر را به پيامبر صلى الله عليه و آله شادباش گفتند و كسانى كه در اين غزوه حاضر نشده بودند از رسول خدا صلى الله عليه و آله عذرخواهى كردند.[4]يهوديان و منافقان نيز وقتى اسيران را با دستهاى بسته ديدند خوار و زبون شدند. حتى با توجه به غنايم مسلمانان چنان احساس حقارت كردند كه آرزو كردند با پيامبر در بدر حضور مىداشتند تا غنيمتى به دست مىآوردند، زيرا معتقد بودند ديگر پرچمى براى او افراشته نخواهد شد، مگر اينكه پيروز شود. كعب بن اشرف از بزرگان يهود در آن هنگام مرگ را برتر از زندگى دانست و گفت: امروز زير زمين بهتر از روى آن است. وى كشته شدگان را، بزرگان و پادشاهان عرب و اهل حرم دانست. او نتوانست خشم و ناراحتى خود را اظهار نكند، ازاينرو به مكه رفت و با مرثيه سرايى بر كشته شدگان قريش، آنان را به انتقام از پيامبر صلى الله عليه و آله ترغيب كرد.[5]
حقارت اسراى مشرك به ويژه اشراف از آنان مانند سهيل بن عمرو تا بدان حد بود كه سوده همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز تحت تأثير قرار داده بود، از اين رو به سهيل گفت: اى ابو يزيد چگونه به اسارت تن دادى؟! مگر نمىتوانستى با بزرگوارى بميرى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اى سوده آيا بر ضد خدا و رسول او ترغيب و تحريك مىكنى؟ سوده گفت: اى رسول خدا! سوگند به كسى كه تو را به حق پيامبر قرار داده است وقتى ابو يزيد را ديدم كه دستهايش به گردنش بسته است نتوانستم خوددارى كنم.[6]
در آن هنگام كه هنوز نوشيدن شراب ممنوع نشده بود عدهاى از جمله خليفه اول و دوم[1]. السيرة النبويه، ج 2، ص 300- 302؛المغازى، ج 1، ص 121، 124- 125؛ اسباب النزول، ص 85
[2]. المغازى، ج 1، ص 114- 115، 120؛السيرة النبويه، ج 2، ص 296، 300
[3]. المغازى، ج 1، ص 115
[4]. همان، ص 116- 117
[5]. همان، ص 121- 122
[6]. همان، ص 118- 119
در خانه ابوطلحه انصارى اجتماع كرده، ضمن نوشيدن شراب در سوگ كشته شدگان قريش اشعارى سرودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از اشعار آنان باخبر شد با چهرهاى برافروخته و دامن كشان نزد ابوبكر آمد. عمر با ديدن چهره غضبناك پيامبر صلى الله عليه و آله از خشم ايشان به خدا پناه برد و سوگند ياد كرد كه ديگر شراب ننوشد.[1]زمخشرى اين اشعار را به عمر نسبت داده است.[2]سيد حميرى و شيخ طوسى به اين اشعار استناد كردهاند.[3]ديك الجن نيز اشعار وى در آن جلسه را نزد متوكل خوانده است.[4]
علامه امينى[5]و علامه شرف الدين عاملى[6]و سيد جعفر مرتضى عاملى[7]به تفصيل به اين موضوع پرداختهاند.
از جمله پيامدهاى ديگر جنگ بدر در مدينه نگرانى انصار نسبت به همپيمانان يهودى خود بود و از اين رو به آنان گفتند: پيش از اينكه همانند آنچه بر قريش در بدر وارد شد بر شما بيايد اسلام را بپذيريد.[8]
بازتاب جنگ بدر در مكهفرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.
اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص94
بازتاب جنگ بدر در مكه بسيار گستردهتر از مدينه بود. خبر شكست مشركان را حَيْسُمان بن حابس خزاعى به مكه رساند.[9]مكيان نيز همانند مردم مدينه در اولين برخورد با اين رويداد مهم سخن او را به شدت انكار و او را به هزيان گويى متهم مىكردند.
اين ناباورى چنان بود كه صفوان بن اميه كه در حجر اسماعيل نشسته بود مىگفت: در باره من از او سؤال كنيد. پرسيدند: آيا از صفوان خبرى دارى؟ حيسمان گفت: او در حجر اسماعيل است؛ ولى پدر و برادرش را در ميان كشته شدگان ديدم.[10][1]. تفسير قمى، ج 1، ص 180؛ نوادر الاصول،ج 1، ص 248
[2]. ربيع الابرار، ج 4، ص 51- 53
[3]. الهداية الكبرى، ص 110؛ الاصابه، ج 4،ص 22؛ بحارالانوار، ج 63، ص 487؛ ج 76، ص 131
[4]. اللمعة البيضاء، ص 439
[5]. الغدير، ج 7، ص 95- 103
[6]. النص و الاجتهاد، ص 310
[7]. الصحيح من سيره، ج 9، ص 5، 305- 307
[8]. جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 372؛مجمعالبيان، ج 3، ص 354
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 300
[10]. همان، ص 300- 302؛ المغازى، ج 1، ص120