آيه 41 انفال/ 8 حكم اين انفال چنين بيان شده است:«واعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَىءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى والمَسكينِ و ابنِالسَّبيلِ ان كُنتُم ءامَنتُم بِاللَّهِ وما انزَلنا عَلى عَبدِنا يَومَ الفُرقانِ يَومَ التَقَى الجَمعانِ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير/اگر به خدا و آنچه بر بنده و رسول خود در روز تميز حق از باطل، روز درگيرى دو سپاه در جنگ بدر نازل كرديم ايمان داريد بدانيد كه از هر چيزى كه به غيمت گرفتيد خمس آن از آنِ خدا و رسولش و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است و خدا بر هر كارى تواناست».
بديهى است كه باقى غنايم براى مجاهدان بود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آنها را ميانشان قسمت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى كسانى كه در مدينه و قبا جانشين خود كرده بود سهمى پرداختند. سعد بن عباده نيز كه بر اثر مارگزيدگى نتوانست همراهى كند ولى انصار را براى حضور در بدر تشويق كرده بود سهمى به او داده شد.[1]بدين ترتيب مسلمانان كه هنگام خروج از مدينه تنها يك يا دو اسب[2]و 70 شتر داشتند و هر دو يا سه يا 4 نفر از يك شتر استفاده مىكردند[3]هنگام بازگشت، هر يك بر يك يا دو شتر سوار بود و برهنگان جامه پوشيده و به زاد و توشه قريش دست يافته، سير شده بودند و چون فديه آزادى اسيران را نيز گرفتند هر فقيرى ثروتمند شد و اين استجابتِ همان دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هنگام حركت از سقيا به سوى بدر گفت: خدايا! ايشان گروه پيادگاناند، سوارشان كن، برهنهاند آنان را بپوشان، گرسنهاند، سيرشان كن و نيازمندند، به فضل خود بى نيازشان فرماى.[4]
بر اساس روايت ابن عباس، از جمله غنايم جنگ بدر پارچهاى سرخ رنگ بود كه مفقود شد. برخى گفتند: شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را براى خود برداشته است! بنا به روايتى در پاسخ به اين تهمت بود كه آيه 161 آلعمران/ 3 نازل شد:«و ما كانَ لِنَبِىّ ان يَغُلَّ .../[5]ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند».
جست و جوها آشكار ساخت كه يكى از حاضرانِ در بدر آن را برداشته، در زمين پنهان كرده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آن را بيابند و چون آن را يافتند كسى گفت:
اى رسول خدا براى اين مرد طلب آمرزش كن. اين درخواست چند بار تكرار شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره مجرمان چنين چيزى نخواهيد.[6][1]. المغازى، ج 1، ص 101
[2]. همان، ص 27
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 264.
[4]. المغازى، ج 1، ص 26.
[5]. همان، ص 102؛ اسباب النزول، ص 107
[6]. المغازى، ج 1، ص 102
همچنين درباره حكم اسيران جنگى پيامبر پيش از جنگ، مسلمانان را از كشتن افرادى چون ابوالبخترى از قبيله بنىاسد به سبب خدماتش به مسلمانان در مكه و حارث بن عامر بن نوفل و بنىهاشم را بر اثر خروج اجبارى و زمعة بن اسود منع و بر اسير كردن آنان تأكيد ورزيده بود.[1]اگرچه مسلمانان بر اثر ناآشنايى با برخى از اين افراد آنان را در جنگ كشتند؛ همچنين در پى اعلام پيامبر برخى از مسلمانان نيز تلاش كردند كه در زمان جنگ افراد ديگرى از سپاه قريش را به اسارت درآورند. شايد بتوان انگيزه اين گروه از مسلمانان را در اين كار حفظ جان بستگان يا دوستان خود كه در جبهه مخالف قرار داشتند يا حتى انگيزههاى اقتصادى و در يافت فديه در برابر آزادى اسيران دانست، به هر روى خداوند در آيات 67- 68 انفال/ 8 كه پس از بدر نازل شد عمل اين دسته از مسلمانان را نكوهش و ضمن رد اسارت گرفتن دشمنان در زمان جنگ، متخلفان از اين دستور را به عذابى بزرگ تهديد كرد:«ما كانَ لِنَبِىّ ان يَكونَ لَهُ اسرى حَتّى يُثخِنَ فِى الارضِ تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنيا واللَّهُ يُريدُ الأخِرَةَ واللَّهُ عَزيزٌ حَكيم* لَولا كِتبٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُم فيما اخَذتُم عَذابٌ عَظيم».
پس از جنگ در تعيين سرنوشت اسيران مشرك اختلافهايى روى داد؛ از يك سو برخى از مسلمانان از جمله سعد بن معاذ[2]كه از انگيزههاى قوى دينى برخوردار بودند خواهان كشتن اسرا بودند. در اين ميان عمر بن خطاب نيز از كشتن اسرا[3]حمايت مىكرد و بر آن پاى مىفشرد[4]. شايد بتوان گفت كه از قبيله عمر فردى در سپاه قريش نبود[5]تا عمر بخواهد با اسارت گرفتن وى جانش را نجات دهد، از اين رو وى به راحتى از كشتن اسرا[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 281- 282؛المغازى، ج 1، ص 80- 81
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 281؛ المغازى،ج 1، ص 106
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 281؛ المغازى،ج 1، ص 105، 108- 109
[4]. اسباب النزول، ص 198؛ سبل الهدى، ج 4،ص 92
[5]. المعارف، ص 153
سخن مىگفت ....
از سوى ديگر پيامبر ضمن فرمان قتل برخى از اسيران مشرك چون عقبة بن* ابىمعيط[1]، نضر بن* حارث و طعيمة بن ابىعدى كه سابقهاى ديرين در دشمنى با مسلمانان داشتند و حكم اعدام آنان به دست اميرمؤمنان على عليه السلام اجرا گرديد[2]، از آزادى ساير اسيران در برابر پرداخت فديه* يا تعليم كودكان مسلمان، سخن به ميان آورد.[3]مسلمانان نيز طبق نظر آن حضرت رفتار كردند. بنابر رواياتى از اميرمؤمنان على عليه السلام و امام باقر عليه السلام آيه:«اوَلَمّا اصبَتكُم مُصيبَةٌ قَد اصَبتُم مِثلَيها قُلتُم انّى هذا قُل هُوَ مِن عِندِ انفُسِكُم انَّ اللَّهَ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير»(آل عمران/ 3، 165) به آزادى اسرا در برابر فديه اشاره دارد.[4]
گزارشهاى متعددى از برخورد خوب مسلمانان با اسيران در راه بازگشت به مدينه و همچنين در زمان حضور در مدينه آمده است.[5]به موجب گزارشهايى، قريش در ابتدا نمىخواست تا هم كشته داده باشد و هم فديه بپردازد، از اين رو مُطَّلِب پسر ابووداعه، نخستين كسى كه فديه پرداخت و پدرش را آزاد ساخت، مورد سرزنش قريش قرار گرفت؛ ولى پس از اين، ممنوعيت پرداخت فديه برداشته شد.[6]
بازتاب جنگ بدر در مدينه
رسول خدا صلى الله عليه و آله سه روز در بدر ماند[7]و پس از خاكسپارى شهدا و انداختن كشتههاى قريش[8]در يكى از چاههاى بدر[9](ظ اصحاب قليب)، زيد بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را از اثيل به مدينه فرستاد تا خبر پيروزى مسلمانان را به مدينه برسانند.[10][1]. تفسير ماوردى، ج 5، ص 238
[2]. المغازى، ج 1، ص 106- 107؛ السيرةالنبويه، ج 2، ص 298؛ عيون الاثر، ج 1، ص 347؛ سبل الهدى، ج 4، ص 63- 64
[3]. الطبقات، ج 2، ص 13، 16
[4]. مجمع البيان، ج 1، ص 877
[5]. المغازى، ج 1، ص 119؛ السيرة النبويه،ج 2، ص 299- 300؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 159
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 302- 303
[7]. المنتظم، ج 2، ص 225
[8]. السيرة النبويه، ج 2، ص 292؛ المغازى،ج 1، ص 111؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 181
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 292؛ المغازى،ج 1، ص 111
[10]. المغازى، ج 1، ص 114- 115، 120؛السيرة النبويه، ج 2، ص 296، 300.
جنگ بدر در مدينه، هم در ميان مسلمانان و هم در ميان يهوديان و منافقان[1]بازتاب گستردهاى داشت. اين پيروزى چنان عظيم و مهم بود كه نه تنها مسلمانان بلكه عمده منافقان و يهوديان سخن زيد بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را كه پيش از رسيدن سپاه به مدينه خبر پيروزى را به مدينه رساندند باور نمىكردند و مىگفتند كه آنان نمىدانند چه مىگويند. حتى سخنان زيد را ناشى از هراسى كه از شكست مسلمانان بر او عارض شده مىدانستند.[2]اين تعجب از آن رو بود كه مردم مدينه با نام برخى از بزرگان قريش در ميان اسامى كشتهشدگان مواجه شدند.[3]مردم از جمله بزرگان خزرج با شنيدن اين خبر به روحا آمدند و پيروزى بدر را به پيامبر صلى الله عليه و آله شادباش گفتند و كسانى كه در اين غزوه حاضر نشده بودند از رسول خدا صلى الله عليه و آله عذرخواهى كردند.[4]يهوديان و منافقان نيز وقتى اسيران را با دستهاى بسته ديدند خوار و زبون شدند. حتى با توجه به غنايم مسلمانان چنان احساس حقارت كردند كه آرزو كردند با پيامبر در بدر حضور مىداشتند تا غنيمتى به دست مىآوردند، زيرا معتقد بودند ديگر پرچمى براى او افراشته نخواهد شد، مگر اينكه پيروز شود. كعب بن اشرف از بزرگان يهود در آن هنگام مرگ را برتر از زندگى دانست و گفت: امروز زير زمين بهتر از روى آن است. وى كشته شدگان را، بزرگان و پادشاهان عرب و اهل حرم دانست. او نتوانست خشم و ناراحتى خود را اظهار نكند، ازاينرو به مكه رفت و با مرثيه سرايى بر كشته شدگان قريش، آنان را به انتقام از پيامبر صلى الله عليه و آله ترغيب كرد.[5]
حقارت اسراى مشرك به ويژه اشراف از آنان مانند سهيل بن عمرو تا بدان حد بود كه سوده همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز تحت تأثير قرار داده بود، از اين رو به سهيل گفت: اى ابو يزيد چگونه به اسارت تن دادى؟! مگر نمىتوانستى با بزرگوارى بميرى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اى سوده آيا بر ضد خدا و رسول او ترغيب و تحريك مىكنى؟ سوده گفت: اى رسول خدا! سوگند به كسى كه تو را به حق پيامبر قرار داده است وقتى ابو يزيد را ديدم كه دستهايش به گردنش بسته است نتوانستم خوددارى كنم.[6]
در آن هنگام كه هنوز نوشيدن شراب ممنوع نشده بود عدهاى از جمله خليفه اول و دوم[1]. السيرة النبويه، ج 2، ص 300- 302؛المغازى، ج 1، ص 121، 124- 125؛ اسباب النزول، ص 85
[2]. المغازى، ج 1، ص 114- 115، 120؛السيرة النبويه، ج 2، ص 296، 300
[3]. المغازى، ج 1، ص 115
[4]. همان، ص 116- 117
[5]. همان، ص 121- 122
[6]. همان، ص 118- 119
در خانه ابوطلحه انصارى اجتماع كرده، ضمن نوشيدن شراب در سوگ كشته شدگان قريش اشعارى سرودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از اشعار آنان باخبر شد با چهرهاى برافروخته و دامن كشان نزد ابوبكر آمد. عمر با ديدن چهره غضبناك پيامبر صلى الله عليه و آله از خشم ايشان به خدا پناه برد و سوگند ياد كرد كه ديگر شراب ننوشد.[1]زمخشرى اين اشعار را به عمر نسبت داده است.[2]سيد حميرى و شيخ طوسى به اين اشعار استناد كردهاند.[3]ديك الجن نيز اشعار وى در آن جلسه را نزد متوكل خوانده است.[4]
علامه امينى[5]و علامه شرف الدين عاملى[6]و سيد جعفر مرتضى عاملى[7]به تفصيل به اين موضوع پرداختهاند.
از جمله پيامدهاى ديگر جنگ بدر در مدينه نگرانى انصار نسبت به همپيمانان يهودى خود بود و از اين رو به آنان گفتند: پيش از اينكه همانند آنچه بر قريش در بدر وارد شد بر شما بيايد اسلام را بپذيريد.[8]
بازتاب جنگ بدر در مكهفرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.
اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص94
بازتاب جنگ بدر در مكه بسيار گستردهتر از مدينه بود. خبر شكست مشركان را حَيْسُمان بن حابس خزاعى به مكه رساند.[9]مكيان نيز همانند مردم مدينه در اولين برخورد با اين رويداد مهم سخن او را به شدت انكار و او را به هزيان گويى متهم مىكردند.
اين ناباورى چنان بود كه صفوان بن اميه كه در حجر اسماعيل نشسته بود مىگفت: در باره من از او سؤال كنيد. پرسيدند: آيا از صفوان خبرى دارى؟ حيسمان گفت: او در حجر اسماعيل است؛ ولى پدر و برادرش را در ميان كشته شدگان ديدم.[10][1]. تفسير قمى، ج 1، ص 180؛ نوادر الاصول،ج 1، ص 248
[2]. ربيع الابرار، ج 4، ص 51- 53
[3]. الهداية الكبرى، ص 110؛ الاصابه، ج 4،ص 22؛ بحارالانوار، ج 63، ص 487؛ ج 76، ص 131
[4]. اللمعة البيضاء، ص 439
[5]. الغدير، ج 7، ص 95- 103
[6]. النص و الاجتهاد، ص 310
[7]. الصحيح من سيره، ج 9، ص 5، 305- 307
[8]. جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 372؛مجمعالبيان، ج 3، ص 354
[9]. السيرة النبويه، ج 2، ص 300
[10]. همان، ص 300- 302؛ المغازى، ج 1، ص120
چون قريش به مكه بازگشت و همه چيز روشن شد ابوسفيان براى برافروخته نگه داشتن خشم مشركان نسبت به مسلمانان آنان را از هر گونه گريستن و نوحه و مرثيه سرايى بر كشتگان و از هر گونه خوشى و لذتجويى برحذر داشت.[1]برخى كه نمىتوانستند براى كشته شدگانشان عزادارى نكنند به بيرون مكه رفته، در آنجا نوحه سرايى مىكردند[2]؛ اما وقتى كعب بن اشرف يهودى به مكه آمد و مرثيه سرايى كرد ديگران نيز اشعار او را خوانده، گريه و زارى را آشكار كردند. مكه يك ماه در غم و اندوه فرو رفته بود و هيچ خانهاى نبود مگر اينكه بر كشتگان خود مرثيه مىخواند. زنها نيز موهاى خود را پريشان كردند. گاه گِرد شتر يا اسب مردى كه كشته شده بود به نوحه خوانى مىپرداختند.[3]قريش بر كشتگان خود اشعار غمانگيز فراوانى سراييده كه در كتابهاى تاريخى و ادبى آمده است.[4]اين خشم چنان بود كه عمير بن وهب جُمَحى با تشويق و حمايت صفوان بن اميه تصميم به كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفت؛ ولى چون به مدينه رسيد دستگير و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله از هدف او پرسيد. او گفت: براى آزادى اسيرى آمدهام؛ اما وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله سخنان او و صفوان را فاش ساخت به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراف كرد و مسلمان شد و درخواست كرد تا به مكه رفته، قريش را به اسلام فراخواند. وى پس از كسب اجازه وارد مكه شد و با آگاه شدن صفوان و مكيان از مسلمان شدن او وى را نفرين كردند. گروه زيادى نيز با سخنان او مسلمان شدند.[5]
مصيبت بس سنگين بدر بر مكيان نه تنها در سال بعد جنگ احد را در پى داشت، بلكه كينهاى در دل بزرگان قريش به خصوص امويان نهاده بود كه حتى پس از مسلمان شدن[1]. المغازى، ج 1، ص 121، 123
[2]. همان، ص 123
[3]. همان، ص 122- 123
[4]. العقدالفريد، ج 3، ص 300- 301؛الاغانى، ج 1، ص 23- 24
[5]. المغازى، ج 1، ص 125- 127
هرگاه فرصتى دست مىداد كينه خود را به گونههاى مختلف آشكار مىكردند. در اين ميان اهل بيت پيامبر و انصار بيشتر آماج اين كينهها بودند، چنان كه بارها اميرمؤمنان عليه السلام از امويان و قريش شكوه و به ظلم و دشمنى آنان با خود اشاره كرده است.[1]عثمان نيز با توجه به اين نكته به آن حضرت مىگفت: گناه من چيست كه قريش شما را دوست ندارند؟
دشمنى آنان از اين روست كه 70 نفر از كسانى را كه چون طلا مىدرخشيدند كشتيد.[2]اوج اين دشمنى در واقعه كربلا نسبت به اهل بيت عليهم السلام ظاهر شد، چنان كه يزيد در اشعار خود صريحاً به انتقامجويى از كشتههاى بدر اعتراف كرد[3]و وليد بن يزيد از ابن عايشه خواست تا اين اشعار را با غنا بخواند[4]؛ همچنين واقعه حرّه نسبت به انصار در اين راستا بود.
بازتاب جنگ بدر در خارج از حجاز
بازتاب اين جنگ افزون بر مدينه و مكه، به خارج از مرزها كشيده شد. در حبشه نجاشى از اين خبر مسرور شد و خبر آن را به مسلمانان مهاجر در حبشه رساند.[5]
مقام بدريها از منظر قرآن و روايات
مقام بدريها در رواياتِ ناظر به برخى آيات و نيز سخنان صحابه جايگاه مهم و ويژهاى يافت و در اعتقادات اهل سنت بدريان از ديگر صحابه جايگاه برترى دارند. برخى از مفسران در شأن نزول آيه«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اذا قيلَ لَكُم تَفَسَّحوا فِى المَجلِسِ فَافسَحوا يَفسَحِ اللَّهُ لَكُم ...»(مجادله/ 58، 11) آوردهاند كه گروهى از بدريان وارد مجلسى شدند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن حضور داشت. اصحاب براى آنان جا باز نكردند، ازاينرو پيامبر صلى الله عليه و آله به برخى فرمان داد تا برخيزند و بدريان بنشينند. برخى از اصحاب از اين فرمان اندكى ناراحت شدند و منافقان نيز سخنان فتنه انگيزى گفتند و آيه مزبور در شأن بدريها نازل شد.[6]از نظر عطاء بن رياح، بدريان مصداق:«والسبِقونَ الاوَّلونَ مِنَ المُهجِرينَ والانصارِ ...»(توبه/ 9، 100) هستند كه در ذيل آيه به آنان وعده بهشت داده[1]. ر. ك: الجمل، ص 123- 124، 171
[2]. الجمل، ص 186؛ شرح نهج البلاغه، ج 9،ص 23
[3]. مقاتل الطالبيين، ص 80؛ بلاغاتالنساء، ص 21
[4]. ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 337
[5]. المغازى، ج 1، ص 120؛ الكافى، ج 2، ص121
[6]. مجمع البيان، ج 9، ص 378؛ اسبابالنزول، ص 350؛ زادالمسير، ج 8، ص 191
شده است.[1]مطابق قولى از عكرمه اصحاب بدر بهترين امت دانسته شدهاند.[2]
مقام بدريان چنان بود كه مجاهد گويد: برخى كه در بدر حاضر نشده بودند آرزو مىكردند در جنگ بدر شركت بودند تا همانند آنان ثواب و اجر مىداشتند؛ ولى چون روز احد شد آنان فرار كردند و خداوند آنان را چنين مورد عتاب قرار داد:«ولَقَد كُنتُم تَمَنَّونَ المَوتَ مِن قَبلِ ان تَلقَوهُ فَقَد رَايتُموهُ و انتُم تَنظُرون».[3](آلعمران/ 3، 143)
در باور اهل سنت بر اساس آيه«لَولا كِتبٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ ...»(انفال/ 8، 68) گناهان گذشته و آينده بدريان بخشوده شده و اين از معانى پنج گانهاى است كه مجاهد، حسن بصرى و سعيدبن جبير براى آيه گفتهاند.[4]قريب به اين معنا را چنين گفتهاند كه خداوند هيچ يك از اصحاب بدر را عذاب نخواهد كرد[5]؛ همچنين قرطبى احتمال داده كه مراد از «يَومَذٍ» در آيه«المُلكُ يَومَذٍ لِلَّهِ ...»(حجّ/ 22، 56) روز بدر است كه خدا در آن به هلاك كافران و سعادت مؤمنان حكم كرده بود و سعادت بدريان همانا بخشش همه گناهانشان است، زيرا وقتى حاطب بن ابى بلتعه خواست به وسيله پيكى مشركان را از قصد پيامبر صلى الله عليه و آله براى فتح مكه آگاه كند، ولى قضيه فاش شد، عمر از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست او را بكشد؛ ولى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا بر اهل بدر آگاهى يافته و گفته است: شما هر كارى مىخواهيد بكنيد، زيرا شما را بخشودهام. در برخى نقلها نيز آمده است: زيرا بهشت بر شما واجب شده است.[6]
با استناد به اين روايت، بدريان در باور اهل سنت افزون بر اصل عدالت صحابه، از ديگران ممتاز شدهاند.
اشكالهايى بر اين روايت وارد و آن را از ارزش انداخته است. علامه طباطبايى در ذيل آيات افك آنها را بيان كرده است؛ از جمله مخالفت با نص قرآن؛ مانند حكم قصاص قتل نفس محترمه، مخالفت با سنت و عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله در موارد مشابه؛ مانند اجراى حد افك بر مسطح بن اثاثه بدرى، عمل صحابه به ويژه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و در[1]. مجمع البيان، ج 5، ص 111
[2]. زادالمسير، ج 2، ص 16
[3]. تفسير مجاهد، ج 1، ص 137؛ جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 145- 146
[4]. التبيان، ج 5، ص 157؛ زاد المسير، ج3، ص 259- 260؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 50
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 61
[6]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 287؛ صحيحالبخارى، ج 4، ص 19؛ مسند احمد، ج 1، ص 80