بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 133

و باز هم قسمت روشن بيفزايد تا شب 14 ماه كه با خورشيد برابر گردد و نيمه روشن آن برابر زمين و خورشيد هر دو واقع شود و بدر تمام باشد، سپس خرده خرده به خورشيد نزديك شود و قسمت روشن آن از برابر زمين بگردد و كاسته شود تا بيك چهارم دوم رسد و بحال تطابق و محاق برگردد.

كسوف و گرفتن آفتاب اينست كه در حال محاق جرم ماه ميان زمين و خورشيد فاصله مى‌شود و ديگر خورشيد ديده نميشود و آن بناچار بايد در عقده رأس و يا ذنب باشد كه ماه و خورشيد در يك نقطه قرار گرفتند و بخوبى برابر همند و باندازه نيم قطره ماه و خورشيد ميان آنها فاصله نمانده است و در اين صورت يا روشنى همه قرص خورشيد ناپديد است و سايه ماه همه زمين را گرفته يا گوشه از آن در سايه ماه واقع شده و كسوف جزئى است بكم و بيش و بسا اين ناپديد شدن خورشيد در تيكه‌اى از زمين باشد و در تيكه‌اى نباشد و بعضى مردم خورشيد را ببينند و برخى نه بينند يا نسبت ببعضى كلى باشد و نسبت بديگران جزئى ولى اگر عرض قمر باندازه نيم هر دو قطر باشد كسوف واقع نميشود.

و گرفتن ماه در موقع برابرى با خورشيد است در حدود 14 ماه كه هر دو در عقده رأس و ذنب واقع شوند و عرض ماه كمتر از نيم هر دو قطر باشد و ماه در سايه زمين واقع شود و همه آن را يا قسمتى از آن را پرتو آفتاب نگيرد و اگر از منطقه البروج باندازه نصف هر دو قطر و بيشتر دور باشد خسوف نباشد، چون اين را فهميدى ميتوان خبر مذكور را بچند وجه تفسير كرد:

1- اين سخنان فلاسفه حدس است و گمان و بسا كه اين اختلافات جهت ديگرى داشته باشد، ابن ميثم در اختلاف اشكال ماه گفته ممكن است كره ماه نيمش از خود روشن باشد و نيمش تاريك و با حركتى برابر حركت فلكش دور خود بچرخد و چون همه نيم روشنش بسوى ما واقع شود بدر باشد و چون همه نيم تاريكش بسوى ما باشد محاق واقع شود و باز هم ممكن است خدا در هر حالى كه ديده مى‌شود روشنى در آن بيافريند و نشايد اين خبر را باطل دانست يا تأويل كرد.


صفحه 134

2- ممكن است اين حالات ماه بواسطه مرور بدريا باشد و بهمراه آن و دليلى نيست كه خرق و التيام در افلاك روا نيست و يا حركت مستقيم و اختلاف حركت در آنها محال است و ادله فلاسفه جز شبهاتى سست و خرافاتى فاسد نيستند با اينكه اعتقاد بدانها مايه انكار بسيارى از ضروريات دين گردد مانند معراج پيغمبر و نزول فرشته‌ها و صعود آنها و شكافتن آسمانها و نورديده شدن آنها، و پراكنده شدن اختران و بى‌نور شدن آنان در قيامت و جز آنها كه قرآن مجيد و اخبار متواتره صريح در آنند.

3- صدوق- ره- در فقيه گفته: كسوفى كه در اين خبر است جز كسوفيست كه منجمها گويند، و همانا بايد در هنگام گرفتن خورشيد بمسجد رفت و بخدا پناه برد چون شبيه نشانه‌هاى قيامت است، و شهيد- ره- در فروع نماز كسوف ذكرى گفته: 4- اگر نماز كسوف با نماز عيد همراه شود بواسطه بروز آيات مطلقه (مانند زلزله) يا كسوف و خسوف نظر بقدرت خدا گرچه بر خلاف عادتست با اينكه مشهور است روز عاشورا براى كشتن حسين7خورشيد گرفت تا جايى كه ستاره‌ها پديد شدند چنانچه بيهقى روايت كرده است و جز او، و پيش داشتيم كه روز فوت ابراهيم پسر پيغمبر آفتاب گرفت، و زبير بن بكار در كتاب انساب خود گفته: ابراهيم دهم ماه ربيع الاول فوت شده، و اصحاب روايت كرده‌اند كه از نشانه‌هاى ظهور مهدى7گرفتن خورشيد است در نيمه اول ماه رمضان تا آخر كلام او ميگويم: من در بسيارى از كتب خاصه و عامه ديده‌ام كه روز عاشورا خورشيد گرفته و شبش ماه و شيخ مفيد در ارشاد بسند خود از ثعلبه ازدى روايت كرده كه امام پنجم7فرمود: دو نشانه است پيش از ظهور قائم7: گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان، و گرفتن ماه در آخرش، گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه خورشيد در نيمه ماه و ماه در آخرش بگيرند، امام7فرمود: من داناترم بدان چه گفتم، راستى كه اين دو نشانه‌اند كه از زمان هبوط آدم7سابقه ندارند و كلينى آن را در كافى (312 روضه) بسندش از بدر بن خليل ازدى روايت‌


صفحه 135

كرده، گفت: نزد امام پنجم7نشسته بودم كه فرمود: دو نشانى پيش از ظهور قائم باشند كه از هبوط آدم بزمين نبوده‌اند، خورشيد در نيمه ماه رمضان بگيرد و ماه در آخرش، مردى گفت: يا ابن رسول اللَّه، خورشيد در آخر ماه بگيرد و قمر در نيمه آن، امام فرمود: من بهتر ميدانم كه چگونه ميگويم، ولى اين دو نشانه‌اى باشند كه از زمان هبوط آدم نبوده‌اند، اخبار در اين باره بسيار است كه در مجلدات ديگر ذكر كردم و خصوص در مجلد 13.

4- تأويلى كه يك فلسفه مآب كرده و گفته مقصود بدريا در باره كسوف خورشيد سايه ماه است كه آن را ميپوشاند و در گرفتن ماه سايه زمين است كه ماه را ميپوشاند و تعبير بدريا استعاره و تشبيه است.

در برخى كتب مناظره لطيفى ديدم ميان يك فيلسوف مسلمان نما كه اين تأويل را براى خبر ذكر ميكرد با يك مردى از برهمنان هند كه چون اين تأويل را از او شنيد باو گفت: مقصود صاحب شريعت تو يا اينست كه تو ميگوئى يا اين نيست، و اگر نباشد واى بر تو كه چنين دروغى بر او ميبندى، و اگر هم مقصود او باشد و چنين تعبير كرده مصلحتى ديده كه تصريح بمقصود نكند و اين راز را نگهدارد براى آنكه فهم عامه مردم از آن كوتاه است و باز هم واى بر تو كه رازش را فاش كردى.

من گويم: اين سخن درستى است گرچه از كافرى نقل شده، زيرا عقل مردم از فهم حقائق كوتاه است و از چگونگى نزول عقوبتها و چون منجم خبر دهد كه فلان ساعت طبق حركت افلاك خورشيد يا ماه بگيرند مردم نترسند، و بخدا پناه نبرند، و از گناه دست نكشند، و آن را اثر خشم خدا ندانند، زيرا آنها را نميدانند كه خداوندى كه جهان را باين ترتيب آفريده، و موقع بر حذر داشتن و بيم دادن را مى‌دانسته حركات افلاك را بر وجهى منظم ساخته كه گرفتن ماه و خورشيد و بروز آيات ديگر انذار و عقوبات را اعلام كنند چنانچه سزد، و اين موضوع دقيقى است كه از فهم بيشتر مردم برونست.


صفحه 136

خلاصه گرچه اين حديث خبر واحد است و سند معتبرى ندارد ولى نتوان آن را رد كرد و سزد كه في الجمله آن را پذيرفت، و گرچه بر خرد فهمش دشوار است است، و اين راه ارباب تسليم است كه بر صراط مستقيم پايدارند.

«پانصد سال راه است» شايد مقصود اينست كه اگر كسى بخواهد همه آن را بچرخد و بر همه تيكه‌هاى عيان معمور و ويرانش و نهانش آگاه شود 500 سال راه مى‌شود زيرا دور زمين را در سالهاى اندكى ميتوان پيمود اگر مساحتى كه گفته‌اند درست باشد زيرا محيط يك دائره عظيمه بر زمين 8 هزار فرسخ است و در حدود سه سال ميتوان آن را پيمود، و اينكه فرمود: خورشيد 60* 60 فرسخ است شايد منظور فرسخ آسمانى باشد يا اينكه نسبت به فلك خود چنين است و نسبت 60 فرسخ را كه تقريباً (3 درجه است) بمحيط زمين دارد و همچنين است اندازه‌گيرى ماه به 40* 40 فرسخ، يا مقصود اندازه بسياريست و اين تعبير براى فهم سائل است.

و همچنين تجديد اختران باعظم كوهها باين معنى است كه نسبت آنها بآسمان خود چون اعظم كوهها است نسبت بزمين، اين همه بنا بر درست بودن گفته هيويّونست و آن معلوم نيست، زيرا مدرك آنها مساحت و ارصاد گروهى كفار است كه در مقام تحقيق و ضبط آنها برآمده‌اند، و آفريده شدن خورشيد پيش از ماه دليل است كه هر دو حادثند، و خدا و حجج او بتعليم او دانا بحقائق مخلوقات او هستند[1]5- در كافى (241 روضه) بسندش از محمّد بن مسلم گويد: بامام پنجم گفتم قربانت براى چه خورشيد از ماه گرمتر است؟ فرمود: خدا خورشيد را از نور آتش و زلالى آب آفريده يك طبقه از اين و يك طبقه از آن تا چون هفت طبقه شده جامه‌اى از آتش بر آن پوشانده، و از اين رو گرمتر از ماه شده، گفتم: قربانت پس ماه؟ فرمود: خدا تعالى ذكره، ماه را از پرتو نور آتش و زلالى آب آفريد يك‌

[1]شرح راجع به قسمت آخر حديث كه براى خورشيد و ماه هر كدام هفت طبقه ثابت كرده و دليل گرمتر بودن خورشيد و خنك‌تر بودن ماه را آورده در كتاب ما شرح و ترجمه خصال باب 7 بيان كرديم بدان رجوع شود( شرح مترجم)


صفحه 137

طبق از اين و يك طبق از آن تا چون هفت طبقه شد جامه‌اى از ماه بر آن پوشاند و از اين رو ماه خنك‌تر از خورشيد شد.

در علل (ج 2 ص 263) و در خصال (10) بسندش از محمّد بن مسلم مانند آن را آورده.

توضيح: «تا هفت طبقه شد» بسا كه مقصود اينست كه طبقه هفتم آتش بود و چون طبقه‌هاى آتش بيش بود گرمتر است، و محتمل است كه طبقه هشتمى از آتش دارد كه گرمتر شده، اين دو احتمال در ماه هم هست، و بسا كه خلق آنها از خود آتش و آب باشد و يا از جوهرى شبيه آنها كه لطيف است، و برهانى وجود ندارد كه در فلكيات عنصرى وجود ندارد، با اينكه شرح در موارد بسيارى بوجود آن دلالت دارد[1].

6- در احتجاج (83) بسندش از امام ششم7كه فرمود: چون خدا ماه را آفريد بر آن نوشت (لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ امير المؤمنين) و آنست آن سياهى كه مينگريد در چهره ماه‌[2]7- در خصال (157) بسندش از عبد اللَّه بن عمر كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله در مرض موتش فرمود: برادرم را نزد من بخوانيد، و فرستاد نزد على7و بر او وارد شد و هر دو رو به ديوار كردند، و جامه‌اى بر سر كشيدند و آن حضرت با وى راز گفت و مردم همه پشت در خانه گرد هم بودند، و چون على7بيرون آمد مردى باو گفت پيغمبر خدا با تو راز گفت؟ فرمود: آرى هزار باب دانش با من راز گفت‌

[1]و امروزه بخوبى روشن شده كه ستاره‌ها از عناصر هستند و جسمى جز آنها نيستند، و جسم اثيرى كه فلاسفه قديم براى سماويات گفته بودند صرف توهمى بوده است( شرح مترجم).

[2]شايد مقصود اينست كه نظام هستى دلالت دارد بوجود خداى يگانه و نظام بشرى هم دلالت دارد بوجود پيغمبرى كه آنها را رهنمائى كند و بقاء شريعت انبياء نياز دارد بوجود امام معصوم پس از آنها( خلاصه پاورقى ص 156).


صفحه 138

كه در هر بابى هزار بابى بود گفت: همه را حفظ كردى؟ فرمود: آرى، و فهميدم آن مرد گفت: اين سياهى كه در چهره ماه است چيست؟ فرمود: سياهى چهره ماه را كه خدا گفته «و نموديم شب و روز را دو نشانه و نشانه شب را زدوديم و نشانه روز را بينا ساختيم» آن مرد گفت: فهميدى اى على.

بيان: ظاهر اينست كه سؤال از علت سياهى در چهره ماه بوده و پاسخ داده علتش اينست كه نورش كمتر شود و امتيازى باشد ميان خورشيد و ماه و ميان شب و روز چنانچه خبر ابن سلام بر آن دلالت دارد و محو در آيه كم شدن نور ماه است بوسيله سياهى در چهره او، و بدان كه در باره آن اختلاف كردند، برخى گفتند مجرد خيالى است و حقيقت ندارد و بر آن ايراد شده كه محال است همه مردم در يك خيال بى‌حقيقت متفق شوند، و گفته‌اند عكس امور زمينى است كه در آن افتاده از كوهها و درياها و جز آنها.

و ايراد شده كه اگر چنين بود بايد مختلف ديده شود با نزديكى و دورى ماه و انحراف آن از اين اشياء، و گفته‌اند: آن سياهى نموداريست از سياهى روى ديگر آن كه روشن نيست و بر آن ايراد شده كه در اين صورت بايد يك جا ديده شود نه خال خال، و گفته شده اثر اينست كه كره آتش ماه را ميسايد، و ايراد شده كه كره ماه تماسى با كره نار ندارد چون فرو رفته در كلفتى تدوير خود كه آن هم فرو در كلفتى حامل است و ميان او و آتش بسيار دور است و اگر در حضيض حامل هم باشد تنها در يك نقطه با كره نار تماس دارد، و بعلاوه گرمى در آن اثر ندارد بعقيده فلاسفه، و گفته‌اند آن جزئيست از ماه كه پذيراى نور نيست چون اجزاء ديگرش و ايراد شده كه فلكيات در نظر آنان بسيط و بى‌تفاوتند، و بنا بر اين همه قواعدشان باطل مى‌شود، و گفته‌اند آن چهره خود ماه است كه نمودار چهره انسانى است:

دو چشم دارد و دو ابرو و بينى و دهان، و ايراد شده كه نهادن اين اجزاء


صفحه 139

در آن سودى ندارد، و گفته‌اند يك اجزاء آسمانى است كه در تدويرش بهمراه او است و پيوسته نگهدار وضع او است، و اين بهترين وجه است نزد آنها، و همه اينها گفته‌ايست بى‌دليل، و ما ندانيم جز اينكه خدايش چنين آفريده، و بحث از سببش بى‌فايده است و بزودى وجوه ديگر براى آن نقل كنيم ان شاء اللَّه‌[1]8- در علل (ج 2 ص 155) در خبر يزيد بن سلام كه از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله پرسيد چرا خورشيد و ماه در تابش و روشنى برابر نيند؟ فرمود: چون خدا عزّ و جلّ آنها را آفريد فرمانبردند و هيچ نافرمانى نكردند، و خدا جبرئيل را فرمود تا تابش ماه را زدود، و آن در ماه خطهاى سياهى اثر نهاد، و اگر ماه بحال خود مانده بود چون خورشيد و زدوده نشده بود، شب و روز از هم شناخته نميشدند و روزه‌دار وقت افطار را نميدانست و مردم شمارش سالها را نميدانستند، و اينست قول خدا عزّ و جلّ «و ساختيم شب و روز را دو نشانه و زدوديم نشانه شب را و ساختيم نشانه روز را بينا تا بجوئيد از فضل پروردگارتان و تا بدانيد شماره سالها و حساب را» گفت راست گفتى اى محمّد، بمن بگو چرا شب را ليل گويند؟ فرمود: چون مردان و زنان در آن با هم انس كنند، خدا عزّ و جلّ آن را وسيله الفت و پوشش نموده، و اينست قول خدا عزّ و جلّ «ساختيم شب را جامه و ساختيم روز را معاش» گفت: راست گفتى اى محمّد (الخبر).

9- در علل (ج 2 ص 280) و در عيون (ج 1 ص 241): در خبر شامى است كه از امير المؤمنين7طول و عرض خورشيد و ماه را پرسيد، فرمود: نهصد

[1]امروزه ماه بخوبى شناخته شده و بعلاوه از تلسكوپهاى نيرومند كه آن را كاملا نشان داده‌اند بشر بسطح آن رفته و از نزديك آن را ديده توده‌ايست از كوه و دشت مانند زمين و دشتهاى پهناور خاكسترى دارد و اين سياهى چهره ماه نمودى از آن دشتهاى خاكسترى آنست و هر چه دانشمندان پيشين انديشيده و گفته‌اند همه بر باد رفته( شرح مترجم).


صفحه 140

فرسخ (الخبر).

10- در احتجاج (138) از اصبغ گفت: ابن كوّاء از امير المؤمنين7از سياهى چهره ماه پرسيد، فرمود: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، مردى كور مسأله‌اى مبهم ميپرسد، نشنيدى خدا تعالى ميفرمايد «و ساختيم شب و روز را دو نشانه و زوديم نشانه شب را و ساختيم نشانه روز را بينا» (الخبر) عياشى از أبى الطفيل مانندش آورده.

11- در تفسير على بن ابراهيم (550) بسندش از امام پنجم7در تفسير قول خدا «نه خورشيد را سزد كه بماه رسد و نه شب را كه از روز پيش افتد و هر كدام در فلكى شناگرند» فرمود: ميفرمايد: خورشيد پادشاه روز است، ماه پادشاه شب، نسزد خورشيد در شب با پرتو ماه باشد، و نه شب پيش افتد از روز، ميفرمايد: شب نرود تا روز بدو رسد «و هر كدام در فلكى شنا كنند» ميفرمايد بدنبال فلك مى‌آيد چرخان.

بيان: چون پيرو گردش فلك است گويا بدنبال او است.

12- در عيون بسندش از امام ششم7كه روز قيامت خورشيد و ماه را چون دو گاو پى شده بياورند و با هر كه آنها را پرستيده است در دوزخ افكنند، براى آنكه آنان را پرستيدند و بدان خشنود شدند[1].

بيان: در نهايه (ج 3 ص 115) گفته: در حديث كعب است كه «خورشيد و ماه دو نره گاو پى شده‌اند در دوزخ، گفته شده: چون خدا آنها را بشناگرى وصف كرده در قول خود «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ‌» سپس خبر داده كه آنها را در دوزخ نهد تا بدان أهلش را عذاب كند و از آن بدر نشوند و چون زمين‌گير و پى شده باشند اين را ابو موسى نقل كرده و چنانست كه بينى و در (ج 0 ص 114) گفته: عقير شتريست كه نحر شده چون يك پايش را قطع كنند و سپس او را نحر كنند.

[1]در عيون اين روايت را نيافتيم ولى در علل( ج 2 ص 292) موجود است و شايد نسخه‌برداران بغلط عيون را بجاى علل نوشته‌اند( از پاورقى ص 159).