بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 206

حسن و قتاده گفتند جبرئيل پس از استوارى در افق اعلى از زمين بمحمّد نزول كرد، زجاج گفته: دنى و تدلى يك معنا دارند و تدلى فزونى قرب است و از ابن مسيّب است يعنى كه جبرئيل استوار شد بر آسمان پس از آموختن محمّد، و گفته شده يعنى با شتاب آمد و در هوا معتدل ايستاد تا پيغمبر او را بيند، و گفته‌اند: يعنى جبرئيل و محمّد در افق اعلى كه آسمان دنيا است استوار شدند در شب معراج «فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ‌» قوس كمانست و عادت عرب بود كه نزديك را قاب قوس ميگفتند و از پيغمبر6روايت شده كه قوس، مقياس است و بمعنى ذراع است يعنى فاصله دو ذراع بود و كمتر.

عبد اللَّه بن مسعود گفته: پيغمبر6جبرئيل را با 600 بال ديد، و در قول خداإِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ‌گفته: قرآن گفته رسولى است گرامى نزد پروردگارش كه او جبرئيل است و كلام خدا بزبان او فرو شده، «نيرومند است در انجام هر فرمانى از دانش و كردار و پيغام رسانى، و از نيرويش بود كه شهرهاى قوم لوط را با سرهاى بالش از زمين بركند تا بآسمان و آنها را واژگون كرد.

«نزد صاحب عرش مكين است» مقامى بالا و قدرى عظيم دارد چنانچه گويند:

فلانى مكين است نزد سلطان «مطاع است آنجا» يعنى در آسمان، فرشته‌ها فرمانش را برند گفته‌اند از فرمانبرى آنها از وى اين بود كه شب معراج خازن بهشت را فرمود تا درهايش براى پيغمبر گشود، و در آن درآمد و هر چه در آن بود ديد دربان دوزخ را فرمود تا آن را گشود و در آن نگاه كرد «امين» يعنى بر وحى خدا و پيغام رسانى بانبياء.

در حديث است كه رسول خدا6بجبرئيل فرمود، چه خوب پروردگارت تو را ستوده «نيرومند است و نزد صاحب عرش مقام دارد و امين است» نيرويت چيست و امانتت كدام است؟ گفت: نيرويم اينست كه فرستاده شدم براى شهرهاى قوم لوط چهار شهر بود و در هر شهرى 400 هزار مرد جنگجو، جز كودكان و زنان، و آنها را از ته زمين بركنده و برداشتم ببالا تا اهل آسمانها بآواز جوجه و بنگ سگها را شنيدند و آنگه آنها را پرت كردم و هلاك كردم، و اما امانتم اينست كه هرگز


صفحه 207

از فرمانى كه دارم پا فرا ننهادم.

وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ‌پيغمبر جبرئيل را بصورت اصليش در آنجا كه خورشيد ميدمد ديد كه افق اعلى است از سوى مشرق «او بغيب تهمت زده نيست» بنا بر قرائت بظاء كه قرائت اهل بصره است جز سهل و قرائت ابن كثير است و كسائى اينكه (بغيب بخيل نيست) كه آنچه را خدا باو تعليم دهد به پيغمبران نرساند بنا بر قرائت به ضاد كه معروف است.

اخبار:

1- در مجالس صدوق: بسندش تا رسول خدا6كه چون مرا بمعراج بردند جبرئيلم بنهرى رسانيد بنام «نور» كه خدا فرموده آفريده است ظلمات و نور را، در كنار آن جبرئيلم گفت اى محمّد ببركت خدا از آن بگذر كه خدا ديده‌ات را روشن كرد و جلوت را باز كرد، اين نهريست كه هيچ فرشته مقرب و پيغمبر مرسل از آن نگذشته جز اينكه من هر روز در آن يك بار غسل كنم و برايم و پر فشانم و از هر قطره‌اش خدا فرشته مقربى آفريند كه 20 هزار چهره دارد و 40 هزار زبان و بهر زبانى لغتى گويد كه زبان ديگر نفهمد.

2- در تفسير على بن ابراهيم (373) در خبر معراج جبرئيل گفت نزديكتر خلق بخدا منم و اسرافيل.

3- و از همان (511): بسندش تا رسول خدا6كه چون مرا بآسمان بردند فرشته‌اى ديدم كه لوح نورى بدست داشت و پيوسته بى‌اينكه براست و چپ رو كند بدان نگاه ميكرد، بر هيئت حرير (حزين خ ب) بود، بجبرئيل گفتم:

اين كيست؟ گفت اين ملك الموت است و مشغول جان گرفتن است، گفتم: اى جبرئيل مرا نزد او ببر تا با او سخن گويم مرا نزدش برد و باو گفتم، آيا هر كه مرده و ميرد تو جانش را ستانى؟ گفت: آرى، گفتم: خود بالاى سرش روى؟

گفت: آرى، خدا همه دنيا را بمانند يك درهمى براى من مسخر كرده كه در دست كسى باشد و آن را بچرخاند، هيچ خانه در جهان نيست جز اينكه من هر


صفحه 208

روز پنج بار در آن درآيم و بخاندانى كه بر مرده خود گريند ميگويم: گريه نكنيد كه من باز آيم و باز آيم تا هيچ كدام شما نمانيد، رسول خدا6فرمود: اى جبرئيل، مرگ بس است براى كوبنده‌گى؟ گفت: آنچه پس از مرگ است كوبنده‌تر و بزرگتر است.

4- و از همان (654) در قول خدا «البته از آيات بزرگتر خدا ديد» كه جبرئيل را ديد بر ساقش درّ بود چون قطره‌ها بر سبزه، 600 بال داشت كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بودند.

5- در توحيد (69): بسندش از حفص بن غياث كه پرسيدم امام ششم7را از قول خدا عزّ و جلّ «لقد رأى- الآية-» و مانند آن را آورده.

6- در معانى الاخبار (49) كه جبرئيل يعنى عبد اللَّه، ميكائيل يعنى عبيد اللَّه و همين است معنى اسرافيل.

7- در خصال (105) از امام هفتم7كه رسول خدا6فرمود: راستى خدا از هر چيزى چهار برگزيده است و از فرشته‌ها برگزيده جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ملك الموت را- الخبر.

8- در تفسير على بن ابراهيم: بسندش از امام ششم7كه در اين ميان كه رسول خدا6نشسته بود و جبرئيل در برش بود جبرئيل را توجهى بسوى آسمان شد و رنگش پريد تا مانند زعفران شد و برسول خدا6پناه برد و رسول خدا6بدان جا كه جبرئيل نگريسته بود نگاه كرد و ناگاه چيزى سراسر جهان را پر كرده بود و پيش مى‌آمد تا يك زه كمان بزمين سپس گفت: يا محمّد من پيك خدايم بسوى تو، تا مخيرت كنم پادشاه پيغمبرى باشى دوست دارى يا بنده و پيغمبرى باشى؟ رسول خدا بجبرئيل كه رنگش باز گشته بود رو كرد، جبرئيلش گفت: بلكه بنده‌اى باش پيغمبر، و رسول خدا فرمود: بنده‌اى پيغمبر باشم، آن فرشته يك پاى راست را برداشت و بر جگر آسمان اول نهاد پاى دوم را در آسمان دوم و پس هر آسمانى را با يك گام پيمود تا بآسمان هفتم رسيد، ميان هر آسمانى يك گامش بود


صفحه 209

و هر چه بالا رفت خرد شد تا چون گنجشكى شد.

رسول خدا6بجبرئيل رو كرد و فرمود: ديدمت هراسان شدى، و چيزى هراس آورتر براى من از رنگ پريدگى تو نيست، فرمود: اى پيغمبر خدا سرزنش مكن، ميدانى اين كه بود؟ فرمود: نه. گفت: اين اسرافيل دربان خدا است، و از آنگه كه خدا آسمانها و زمين را آفريده از جاى خود نجنبيده و چون ديدمش فرو مى‌شود، پنداشتم فرمان قيامت را آورده، و از اين رو رنگم پريد، و چون ديدم آنچه خدا تو را بدان برگزيده رنگم بجا آمد و خود را يافتم، نديدى هر چه بالا رفت خرد شد.

راستش چيزى نيست كه نزديك خدا شود جز از بزرگى خدا خرد گردد، اين دربان خدا و نزديكتر خلق باو است و لوح از يك ياقوت سرخ برابر ديده او است، چون خدا تبارك و تعالى سخنى وحى كند بر لوح زند و او بنگرد و سپس بما افكندش و ما آن را در آسمانها و زمين باجراء گزاريم. راستش او نزديكترين آفريده رحمانست بدو و ميان من و او نود پرده از نور است تا آنجا كه چشم‌رس نيست و شماره و آمار ندارد، و من نزديكتر خلقم بدو و ميان من و او هزار سال راه است.

بيان: مقصود از پرده‌ها يا حجب معنويه است چنانچه گذشت يا مقصود ميان او و ميان عرش خدا است يا نهايت آفريده‌ها يا تا آنجا كه مصدر وحى است.

ميگويم: اين حديث را بخط يكى از اساتيد ديدم كه آن را با حذف اسناد از مدينة العلم صدوق آورده.

9- و از همان: از امام صادق7كه: چون خدا ميكائيل را فرمايد تا فرو شود بدنيا در انجام فرمانى يك پا در آسمان هفتم گذارد و ديگرى را در زمين هفتم.

10- و از همان: از امام صادق7كه: خدا مارى آفريده كه گرد آسمانها و زمين را گرفته و سر و دمش را زير عرش گرد آورده و چون گناهان‌


صفحه 210

بنده‌ها را بيند افسوس خورد و از خدا اجازه خواهد كه آسمانها و زمين را ببلعد.

11- در قصص: بسندهاى گذشته در باب عوالم از أبى جعفر7كه خدا فرشته‌هاى روحانى آفريده و بالها دارند كه هر جا خدا خواهد با آنها پرواز كنند، و آنها را ميان طبقه‌هاى آسمانها جا داده، شبش تا روز تقديس كنند و از ميان آنها اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل را برگزيده.

12- در صحيفه امام رضا7: تا رسول خدا6كه فرمود: چون مرا بآسمان بردند، در آسمان سوّم مردى را ديدم نشسته يك پا در مشرق دارد و يكى در مغرب و لوحى بدست دارد و سرش را ميجنباند، بجبرئيل گفتم: اين كيست؟

گفت: ملك الموت است.

13- در خرائج: بسندى از معتّب غلام امام صادق7، گفت: من در عريض با امام صادق بودم و راه رفت تا بمسجدى آمد كه پدرش در آنجا خدا را عبادت ميكرد، و چون برگشت فرمود: اى معتب اينجا را مى‌بينى؟ گفتم: آرى، فرمود: در اين ميان كه پدرم در اينجا بنماز ايستاده بود ناگاه پيرى آمد و وارد شد خوش سيما و نشست، در اين ميان كه او نشسته بود، مردى گندم گون و خوش رو آمد و او را خواست و بدو گفت: براى چه نشستى، اين فرمان را ندارى، بر خواستند و رفتند و نهان شدند از من و چيزى نديدم، پدرم فرمود: پسرم آن شيخ را با رفيقش ديدى؟ گفتم: آرى، شيخ كه بود و رفيقش كه؟ فرمود: آن شيخ ملك الموت بود و آنكه او را برد جبرئيل بود.

14- و از همان: بسندى از امام ششم7، در اين ميان كه من با كنيزم در خانه بودم بناگاه مرد ترشروى پيش آمد، و چون ديدمش دانستم ملك الموت است، و مردى ديگر با روى گشاده پيشوازش كرد و گفت: بدين فرمان ندارى در اين ميان كه من با آن كنيزك گفتگو ميكردم جانش گرفته شد.

بيان، بدين فرمان ندارى، يعنى به پس انداختن، يا ببرخورد جز متوفى‌


صفحه 211

يا بترشروئى با امام، در خبر پيش محتمل است نشستن يا جان گرفتن از امام با دو احتمال اوّل، و اللَّه يعلم.

15- المتهجد: در تعقيب نماز أمير المؤمنين7، و بنامت كه بر پيشانى اسرافيل نوشته شده و بنيروى آن نامى كه اسرافيل بدان در صور دمد، و از تو خواهم بنامت كه بر كف رضوان خادم جنانست.

16- الاختصاص: بسندش تا گفت: عبد اللَّه بن سلام در ضمن پرسش خود از پيغمبر6گفت: كه بتو خبر داده؟ فرمود: جبرئيل، گفت: از كه؟ فرمود:

از ميكائيل، گفت: از كه؟ فرمود: از اسرافيل، گفت: از كه؟ فرمود از لوح محفوظ، گفت: از كه؟ فرمود: از قلم، گفت: از كه؟ فرمود: از پروردگار جهانيان.

گفت: راستى گفتى، بگو جبرئيل در ژست زنانست يا مردان؟ فرمود:

مردان، گفت: بمن بگو خوراكش چيست؟ فرمود: تسبيح و نوشابه‌اش تهليل است گفت: راست گفتى اى محمّد، بمن بگو درازاى جبرئيل چند است؟ فرمود: ميانه است در فرشته‌ها نه بسيار دراز و نه بسيار كوتاه، 80 گيسو دارد، برچيده مو و مجعّد است، و ميان دو چشمش ماه نويست، درخشان و گشاده چشم و سفيد پاى. پرتو او ميان فرشته‌ها چون پرتو روز است در تاريكى شب 24 بال سبز دارد، توربافى با درّ و ياقوت و پايانش لؤلؤ است.

حمايلى دارد كه آسترش رحمت است و تكمه‌هايش كرامت و رويه‌اش وقار پرش از زعفرانست، پيشانى گشاده، بينى برآمده، كشيده گونه، دو فكش مدور خوش قد و بالا، نخورد، ننوشد، خسته نشود، سهو نكند، تا قيامت مأمور وحى خدا است گفت: راست گفتى اى محمّد- سپس حديث را تا آنجا كشانده- كه گفت:

سه چيست؟ فرمود: جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل كه رؤساء فرشته‌هايند و سرپرست وحى پروردگار جهانيان (45- اختصاص).

17- در كافى (199- روضه): بسندش از حنان بن سدير كه بامام پنجم‌


صفحه 212

7گفتم: خبرم ده از قول يعقوب بپسرانش «برويد و جستجو كنيد از يوسف و برادرش 87- يوسف» ميدانست يوسف كه 20 سال از او جدا بوده زنده است؟

فرمود: آرى، گفتم: چگونه دانست؟ فرمود: سحرگاه دعا كرد و از خدا خواست كه ملك الموت بر او فرود شود، و بريال ملك الموت بر او فرو شد و باو گفت اى يعقوب چه كارى دارى؟ گفت: بمن بگو جانها را كه ميستانى با همند يا جدا جدا؟

گفت: جدا جدا، گفت: در ميان جانها كه بتو گذر كردند، جان يوسف گذر كرده؟ گفت: نه، و يعقوب دانست او زنده است و بپسرانش گفت: جستجو كنيد از يوسف و برادرش.

بيان: اين فرشته يا عزرائيل بوده كه جان ستاند يا ديگرى كه جانها را از او ستاند و اگر با هم دريافت ميكرد بسا روح يوسف مشخص نبود و بسا كه در سرى ارواحى كه بدو نرسيده بود قرار داشت.

18- در كافى (272- روضه): بسندى از امام پنجم كه در بهشت نهريست و جبرئيل هر بامداد در آن فرو شود و از آن برآيد و پر تكاند، و خدا عزّ و جلّ از هر قطره كه از او بچكد فرشته‌اى آفريند.

19- و از همان (318- روضه كافى): بسندى از امام ششم7فرمود:

چون روز احد مردم گريختند- و حديث درازى كشانده تا فرموده- پيغمبر6گفت: پروردگارا بمن نويد دادى كه دينت غلبه كند، و اگر خواهى درمانده نيستى و على نزد نبىّ6آمد و گفت؛ بنگى سخت شنوم و شنوم كه «پيش شو، حيزوم. و قصد ضربت بكسى را نكنم جز آنكه پيش از ضربت مرده بر زمين افتد، فرمود: اين جبرئيل است با ميكائيل و اسرافيل بهمراه فرشته‌ها.

سپس جبرئيل آمد و كنار رسول خدا6ايستاد و گفت: اى محمّد اين كار على هماى همدردى است فرمود: راستى على از من است و من از او، جبرئيل گفت:

منهم از هر دو شما، سپس مردم گريختند- و حديث را كشانده تا گفته- جبرئيل آنان را دنبال كرد و چون آواز سم اسبش را مى‌شنيدند در رفتن شتاب ميكردند و


صفحه 213

او در پى آنها بود، و چون كوچ ميكردند ميگفتند آن همان لشكر محمّد است كه آمد، أبو سفيان بمكّه در آمد و گزارش داد، شبانها و هيزم كشها بمكّه آمدند، گفتند: ما ديديم كه هر گاه لشكر أبو سفيان كوچ ميكرد لشكر محمّد بجاى آنها منزل ميگرفتند و يك سوارى بر پشت اسب سرخى بدنبال آنها بود، أهل مكّه رو به ابو سفيان كردند و او را بباد سرزنش گرفتند، تا آخر خبر.

20- و از همان (328- روضه): بسندش از امام ششم7كه خدا چهار فرشته فرستاد براى هلاك قوم لوط: جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و كروبيل، و اينها عمامه بسته بابراهيم7گذر كردند و بر او سلام دادند، و آنها را نشناخت و وضع زيبائى در آنها ديد، و گفت: خودم بايد بآنها خدمت كنم، مهمان‌نواز بود، يك گوساله فربه براى آنها سر بريد و پخت و نزد آنها برد، و چون در بر آنها نهاد و ديد دست بدان نزدند، همه آنها را ناشناس دانست و از آنها ترسيد.

چون جبرئيل اين را ديد عمامه از رو برگرفت و از سر و ابراهيم7او را شناخت، گفت: تو او هستى، گفت: آرى، و زنش ساره گذر كرد و او را باسحاق و پس از او به يعقوب مژده داد، و گفت: آنچه خدا فرموده، و پاسخش دادند بدان چه در قرآنست ابراهيم گفت: براى چه آمديد؟ گفتند براى هلاك كردن قوم لوط- و حديث را كشانده تا فرموده- نزد لوط آمدند و او در كشت خود بود نزديك شهر باو سلام دادند و عمامه بر سر داشتند، چون آنها را زيبا ديد با عمامه سفيد و جامه سفيد، بآنها گفت: منزل ميخواهيد؟ گفتند: آرى، جلو افتاد و بدنبالش رفتند و از منزل بردن آنها پشيمان شد، گفت: چه كارى كردم آنها را نزد قوم خود آوردم كه آنها را ميشناسم.

بآنها رو كرد و گفت: نزد شرار خلق اللَّه مى‌آئيد- و كشيده تا فرموده- و چون زنش آنها را ديد كه زيبا هستند، پشت بام برآمد دست زد و مردم نشنيدند و دود كرد و چون دود را ديدند، دويدند در خانه- و كشيده تا فرموده- بسيار شدند و وارد خانه شدند، و جبرئيل با انگشت بدانها اشاره كرد و كور شدند- و