بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 230

گزارش ميدادند دوم دروغ ميشمردند، ابو مسلم گفته: يعنى دروغ مى‌بستند بر ملك سليمان (گواه از لغت بر آن آورده) و اقرب همان معنى كلمه است زيرا حقيقت تلاوت خواندن و گزارش است جز اينكه خبرگزار راست گو نميگويد: ميگويد بر فلان تا معلوم باشد كه راست است و ميگويد روايت كرد از فلان و گزارش داد از فلان و خواند از فلان و همين است كه سزاوار اخبار و تلاوتست و دور نيست كه آنچه از سليمان گزارش ميدادند خواندنى بود و دروغ و همه اوصاف در آن جمع بوده.

3- در شياطين اختلاف است، گفته‌اند مقصود شياطين جن‌اند و آن قول بيشتر مفسرانست، و گفته‌اند: شياطين انس و آن قول متكلمين است از معتزله، و گفته‌اند هر دو با هم، آنها كه شياطين دانند گفته‌اند جن گوش‌گيرى ميكردند از آسمان و دروغهائى هم با آن جفت ميكردند و بكاهنان القاء ميكردند و آنها در كتابى مينوشتند و بمردم مى‌آموختند و در عهد سليمان شهرت يافت تا گفتند جن غيب ميداند و دانش سليمان از آنجا است و پادشاهى او از آن كامل شده و جن و انس و باد را بدان مسخر خود كرده كه بفرمان او است.

و آنان كه شياطين انس دانند گفتند: در خبر است كه سليمان بسيارى از علومى كه خدايش بدان مخصوص كرده بود زير تختش نهفته بود تا اينكه اگر آنچه از آنها پديدار است از ميان برود، آنچه نهفته است بماند، و چون مدتى گذشت منافقان مطالبى مناسب آن علوم نهفته در ميان آنها نوشتند از جادوگرى و چون وى درگذشت و مردم بر آن كتابها دست يافتند پنداشتند كه همه آنها كار سليمانست و آن مقامى كه بدان رسيده تنها براى آنها بوده و معنى «ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ‌» اينست.

و دليل آوردند بر ردّ قول يكم باينكه اگر شياطين جن ميتوانستند كتب و شرائع انبياء را دگرگون كنند بطورى كه تحريف آنها بر مردم نهان ماند اعتماد بشرائع انبياء از ميان ميرفت و اين خود مايه طعن بر همه اديان است.

اگر گوئى شما كه اين را بشياطين انس روا ميداريد چرا بجن آنها روا


صفحه 231

نباشد گوئيم فرق اينست كه كار آدمى بيك راهى روشن مى‌شود و اگر بر جن روا باشد كه بتقليد از خط سليمان در كتب او دست برند راه فهميدن ندارد و مايه طعن بر همه اديان است.

4- «عَلى‌ مُلْكِ سُلَيْمانَ‌» از ابن جريج است كه يعنى در ملك سليمان و گفته‌اند: در عهد سليمان و بهتر اينست كه مقصود از آنچه را ميخواندند شياطين افتراء بر ملك سليمان است باشد، زيرا آنها كتب جادو را ميخواندند و ميگفتند سليمان بوسيله اين علم اين شاهى را بدست آورد. و خواندن آنها اين كتب را چون دروغ بستن بملك سليمان بود و اللَّه أعلم.

5- در معنى ملك سليمان اختلاف است، قاضى گفته: مقصود نبوّتست و يا شامل آنست و كتابى كه بر او نازل شده و شريعتى كه براى او آمده و بدين وجه درست آيد كه چون آن مردم صحيفه جادوگرى را كه زير تخت سليمان نهان كرده بودند و درآوردند و اشتباه كارى كردند كه از او است بملك او دروغ بستند، و درست‌تر نزد من اينست كه چون ميگفتند سليمان بجادوگرى اين پادشاهى را بدست آورده بر ملك سليمان دروغ بستند، و اللَّه أعلم.

6- سبب اينكه جادو را بسليمان بستند وجوهى است:

يكم: براى بزرگداشت آن و تشويق مردم بدو آن را از سليمان دانستند.

دوم: يهود بنبوت سليمان معترف نبودند و ميگفتند پادشاهى او بر اثر جادو است.

سوم: چون خدا جن را براى سليمان مسخر كرد و با آنها درآميخت رموز عجيبى از آنها دريافت و گمان شد كه وى جادو هم از آنها آموخته و اما اينكه فرمود «و كافر نشد سليمان» براى تبرئه او بود از كفر و اين دليل است كه آن قوم كفر و جادو باو بسته بودند و در اين باره چيزها گفته‌اند.

يكم: از برخى دانشمندان يهود روايت شده كه ميگفت تعجب نداريد از محمّد


صفحه 232

كه پندارند سليمان پيغمبر بوده و او تنها يك جادوگر بوده؟ و خدا اين آيه را فرو آورد.

دوم: اينكه جادوگران از يهود بودند، ميپنداشتند كه جادوگرى را از سليمان دريافته‌اند و خدايش از آن تبرئه كرد.

سوم: مردمى معتقد بودند كه مايه پادشاهى او جادو بوده و خدا از آنش تبرئه كرد، زيرا پيغمبر بودنش با اينكه كافر و جادوگر باشد درست در نميآيد، و سپس بيان كرد كه آنچه از او دور است دامن‌گير ديگرانست كه: ولى شياطين كافر شدند اشاره دارد بدانها كه جادوگرى پيشه نموده و آن را بسليمان بسته‌اند، و بيان كرد كه كفر آنها بجادوگرى و تعليم آنست بمردم.

[كلامى در باره سحر و جادو]

و بدان كه سخن در باره سحر از چند راه است.

يك: در معنى لغوى آن و گوئيم أهل لغت گفته‌اند معنى اصلى آن يك نازك كاريست كه سبب آن نهانست، و سحر بفتح همان خوراك است كه نهانست و مجارى آن لطيفند، لبيد گفته: (و نسحر بالطعام و بالشراب) فريب خوريم بخوراك و نوشابه، يا غذا خوريم بخوراك و نوشابه، و بهر دو معنى مقصود نهانيست و در شعر ديگر گفته:

اگر از ما بپرسى از چه باشيم‌

چه گنجشكيم از اين قوم مسحّر

و كلمه مسحر اين بيت هم هر دو معنا را شايد و احتمال ديگرى هم آيد كه مقصود از مردم سحر داريم و سحر بمعنى شش است و آنچه بحلقوم بند است، و اين هم بهمان نهانى برگردد و از اين معنا است قول عائشه كه «رسول خدا6ميان سحر و نحر من جان داد» و قول خدا تعالى كه «همانا تو از مسحرين باشى 153- الشعراء» يعنى تو خالى كه ميخورى و مينوشى و دليلش گفته آنها است «نيستى تو جز آدمى چون ما 154- الشعراء، و خدا بحكايت از موسى فرموده كه بجادوگران گفت «آنچه آورديد جادو است و خدا البته باطلش كند، 81- يونس» و فرمود «چون در افكندند چشمهاى مردم را جادو كردند و آنها را ترساندند، 116-


صفحه 233

الاعراف» اين أصل معنى سحر است در لغت.

دو: لفظ سحر در عرف شرع هر كارى كه سببى نهانى دارد و يك حقيقت بر ديگران نموده شود، و ظاهر سازى و فريب است و چون مطلق آيد و قيدى ندارد مفيد نكوهش است، خدا فرموده «جادو كردند ديده مردم را» يعنى بآنها اشتباه كارى كردند تا گمان كردند ريسمان و چوبدستى آنها بخود تلاش ميكنند و جان دارند، و فرموده «بخيال او افتاد از جادوى آنها كه آنان كوشش دارند» و بسا با قيدى خوب و پسند است.

روايت شده كه زبرقان بن بدر و عمرو بن اهتم نزد رسول خدا6آمدند و بعمرو گفت: از زبرقان گزارش بده، گفت: در انجمن قومش مطاع است و سخت رو، و حمايت كش است، زبرقان گفت: بخدا او ميداند كه من از او برترم، عمر گفت: او را جوانمردى اندك است و آستانه تنگ، پدر نابخرد است، و دائى او پست، يا رسول اللَّه در هر دو راست گفتم: خشنودم كرد و بهتر چيزى كه دانستم گفتم، بخشمم آورد و بدترين چيزى هم كه ميدانستم گفتم، رسول خدا6فرمود:

برخى گفته‌ها جادويند و پيغمبر برخى گفته‌ها را جادو ناميد، چون گوينده مشكلى را با سخن گيرا و شيرين بيان كرده.

اگر گفته شود: چگونه توضيح حقيقت و گزارش از آن جادو است با اينكه گوينده نهانى را پديد كرده نه پديدى را نهان كرده باشد، و لفظ جادو براى نهان كردن پديدار است.

گويم: آن را جادو ناميده از دو راه.

يكم: اينكه شيرين و دلپذير و گيراست و دلربا است مانند جادو است كه دلربا است.

دوم: اينكه سخنور شيوا ميتواند زشت را نيكو جلوه دهد و نيك را زشت و از اين رو بجادو ماند.

[اقسام جادو]

و بدان كه جادو چند قسم است.


صفحه 234

قسم يكم [سحر كلدانيها]

: سحر كلدانيها و دروغزنها (سكدانيها خ ب) كه در دوران ديرين بودند و ستاره پرست بودند، و معتقد بودند كه ستاره‌ها مدبّر اين جهانند و خير و شر و خوشى و ناخوشى أثر آنها است و آنهايند كه خدا ابراهيم را فرستاد براى ابطال عقيده ورد كيش آنان، و اينان دو دسته‌اند.

الف: آنها كه پنداشتند اين افلاك و كواكب بخود هستند و در هستى خود نياز بسرپرست و آفريننده ندارند، و علت نخواهند و خودشان سرپرست عالم كون و فسادند و اينان صابئه دهريه‌اند.

ب: آنان كه گفتند: محال است جسم واجب الوجود باشد، چون مركب است و نيازمند اجزاء، و هر جزء آن جز كل است و در ذات خود ممكن است، و هر ممكنى مؤثرى دارد و اجرام فلكى و اختران را مؤثرى بايد، و گفتند: اين مؤثر يا حادث است يا قديم و اگر حادث باشد مؤثر ديگرى بايد و تسلسل محال لازم شود و اگر قديم است با همه شرائط اثر بخشى را در ازل دارد يا نه چه گفته شود خلق عالم در اين خيرى كه هست براى آنست كه اصلح است يا گويد براى آنست كه ازل بگذرد يا براى حضور وقت مقدر يا محققى است.

بهر حال اگر علت تامه در ازل موجود است بايد اثر هم از ازل موجود شود زيرا اگر نشود يا ممتنع الترتب است و علت مؤثر نيست و خلف لازم آيد، و اگر ممكن الترتب است و نسبت بدان بى‌تفاوت و گوئيم يك بار بى‌اثر است و يك بار با اثر يا ترتب اثر در اين بار مشروط بانضمام چيزيست يا نه، اگر مشروط است پس مؤثر تام نيست و باز هم خلف است چون فرض كرديم مؤثر تام است و اگر مشروط نيست لازم آيد ترجح بى‌مرجح و تجويز آن راه استدلال بوجود ممكن بر صانع را مى‌بندد.

و اگر گوئيم در ازل علت تامه وجود نداشته و اگر اين فقدان پيوسته باشد لازم آيد كه اصلا مؤثرى نباشد ولى ما يك مؤثر ازلى را قبول كرديم و خلف لازم آيد و اگر وضع تازه‌اى پيدا شود بايد شرط تأثير حادث شود و اگر اين شرط خود بخود


صفحه 235

حادث شود بى‌مؤثر محال باشد و اگر علتش حادثى است پيش از آن باز خلف است چون فرض شد اين اول حادث است بعلاوه نقل كلام بدان كنيم تسلسل لازم آيد كه محال است.

و گفته‌اند: اين دليل بايست كند كه ممكنات مستند بيك علت تامه ازلى باشند و لازم آيد كه همه آثار هم ازلى باشند و هيچ تغييرى در جهان پديد نشود ولى تغيير مشهود و قطعى است و ناچار بايد راهى جست پس گوئيم مؤثر نخست قديم است و واجب الوجود جز اينكه هر حادثى را حادث ديگر در پيش است و گذشت آن شرط حدوث متأخر است از مبدأ قديم و از اين راه مبدأ قديم سبب حوادث متغيره است.

و در اينجا يك حركت دائم لازم است كه هر جزء آن پيش از ديگرى باشد بى‌آغاز، و اين حركت نشود كه مستقيم باشد و گر نه بعد بى‌نهايت لازم آيد كه محال است و ناچار بايد جرم متحرك دورانى باشد كه فلك است و ثابت شد كه حركت افلاك مبادى نزديكند براى حوادث جهان و از اين رو آنها را معبود دانند و بپرستند و براى هر كدام هيكلى مخصوص و بتى معين ساخته و بخدمت آن پرداختند، و اين كيش بت‌پرستانست.

سپس اينان گفته‌اند وجود مبدأ فاعلى براى حصول أثر بس نيست بلكه بايد اثرپذيرى هم باشد و شرائط موجود و موانع مفقود گردد، و بسا كه امر مشكل و غريبى در عالم أعلى باديد آيد ولى چون ماده زمينى آن را نپذيرد آن هيئت حاصل نشود، و اين ناآمده‌گى بسا براى مانعى است از پذيرش اثر و بسا براى نبود شرائط است ولى اگر ما طبع اين تشكل آسمانى را بدانيم و وقت حصول آن را و طبع امورى كه شرطند در پذيرش ماده زمينى براى آن اثر، ممكن است ماده را آماده اثرپذيرى كنيم و مانع را از ميان برداريم تا فيض بخشى بكمال رسد و بماده سرايت كند، چون ثابت است كه با وجود فاعل تام و قابل تام فعل تام پديد مى‌شود.

چون اين را دانستى پس بدان كه ساحر آنست كه قواى عاليه فعاله را از بسيط


صفحه 236

و مركب ميشناسد و لياقت هر يك از عوالم زمينى را هم ميداند و معدّات و عوائق را هم تشخيص ميدهد بحسب طاقت بشريه، و سحر اينست كه انسان ميتواند خارق عادت را جذب كند، و مانع آن را از ميان ببرد، بوسيله نزديك كردن أثر پذير باثر بخش، و اينست معنى گفته بطلميوس «دانش نجوم از تو است و از آنها» اين اشاره است بخلاصه گفتار فلاسفه صابئه در حقيقت سحر و جادو.

دسته سوم: براى افلاك و كواكب خالق مختارى معتقدند، ولى گفتند خدا بدانها جان داده و نيرو و كار و تدبير اين جهان را بدانها وانهاده گفته‌اند دليل بر زنده بودن اجرام فلكيه دو است.

1- جا نداشتن اشرف است از بيجانى و چگونه در حكمت خدا ميگنجد كه بجسم پستى چون كرم و سوسك جان دهد و اين اجرام شريفه روحانيه بيجان باشند.

2- افلاك حركت دارند و بدور خود ميچرخند و اين حركت يا طبعى است يا بزور يا باراده، نميشود طبعى باشد چون حركت طبعى ميل بيك جهت است و بايد برود و برنگردد يا بعكس و نميشود برود و بيايد، و هر نقطه فلك كه فرض شود حركتش از او حركت بسوى او است و محال است اين گونه حركت طبعى باشد و چون طبعى باطل شد قسرى و بزور هم نميشود چون حركت قسرى يعنى بر خلاف طبيعت و در اين صورت بايد ارادى باشد و ثابت شود كه افلاك و اختران همه اجرام زنده و با شعورند، بعد ذلك گوئيم بشر نتواند بر همه طبائع علويه و سفليه احاطه كند بچهار دليل:

1- اثبات كواكب راهى ندارد جز ديدن، و ترديد نيست كه او چيز كوچك را از دور نتواند درك كرد، خردترين ستاره كه در فلك هشتم است و تيزى چشم را را با آن امتحان كنند، ده و چند برابر زمين است، و ستاره عطارد هزار بار كوچكتر از زمين است، و اگر در فلك أعظم ستاره‌ها باشد باندازه كوچكترين ستاره فلك ثوابت ديدن آنها ميسّر نيست تا چه رسد كه اندازه عطارد باشند.

بنا بر اين ممكن است در آسمان ستاره‌هاى فعالى باشند كه ما از خود آنها


صفحه 237

آگاهى نداريم تا چه رسد باثر آنها، از اين رو مؤلّف كتاب «تنكلوشا» از رواياى (سيد خ ب) بشر نقل كرده كه در پشت اختران شماره شده فلك اختران بيشماريست كه رصد نشدند براى اينكه بسيار خردند يا اينكه اثر و كارشان نهانست.

2- همه اختران ديدرس رصد نشدند و تنها 1022 از آنها رصد شدند، و دليلش اينست كه كهكشان خود ستاره‌هاى خرديند كه در فلك ثوابت بديدن وضع مخصوص مركوزند و دانستن طبع آنها متعذر است.

3- اطلاع كافى از طبع همين كواكب رصد شده هم در دست نيست زيرا گفته حكماء در باره آنها ضعيف و بيحاصل است.

4- اگر طبع يك يك را بدانيم طبع مجموع را نميدانيم مگر بطور تقريب دور از تحقيق، و ميدانيم كه حوادث اين عالم اثر طبع بسيط آنها نيست و گر نه هميشه بايد باشند بلكه از تركيب آنها است كه نهايتى ندارند و از قياس فهم آنها ميسر نيست و باين چهار وجه ثابت شد كه دانستن همه طبائع فعاله نشدنى است، و دانستن اثرپذيرى همه چيزى هم متعذر است چون وابسته بشرائط مخصوصى است از اندازه و چگونگى، و وقوع و جا و مقولات ديگر و مواد زمينى يك حال ثابت ندارند و پيوسته ديگرگون ميشوند و گرچه بديد نيايد، و اگر كسى وقوف تام بهمه طبائع فعاله و منفعله پيدا كند داناى بهمه تفاصيل خواهد بود كه گذشته باشند يا بيايند، و ميتواند امور بى‌نهايتى را احداث كند.

سپس گفته‌اند اين ملاحظات عقل بشرى را از اين كار سست كند ولى گفته‌اند (مالا يدرك كله لا يترك كله) و قواى بشر كه اطلاع از همه چيز را نتوانند و اطلاع بر بعضى را توانند، اين گر چه نسبت بدان چه هست ناچيز است ولى توانائى بزرگى است در آدمى كه بتجربه‌هاى طولانى گذشته بسيارى از احوال اختران سياره و ثوابت را دانسته و احوال بروج و حدود و مثلّثات را فهميده كه بهره مهمى براى كسى كه بر طبائع آنها مطلع شود دارد، و نبايد براى آنكه يقين كامل بدست نيايد بهره از اين قوانين آماده را وانهيم چنانچه براى نبودن برهان يقينى بر همه طبائع غذاها و