اثبات اين عقيده، و اينكه دربار سوم گفته آموختن جادو براى انبياء هم روا نيست تا چه رسد بفرشتهها.
گوئيم اگر مقصود از آن آگاهى بر ابطال آن باشد چرا بر پيغمبران روا نباشد و اينكه گفته جادو را بكفار و سركشان وابندند و چگونه بخدا كه از آن نهى كرده نسبت توان داد؟ گوئيم فرق است ميان عمل و تعليم، علاوه ممكن است بيك نظر حرام باشد و بيك نظر جائز.
مسأله دوم: حسن «ملكين» بلام كسره دار خوانده و از ضحاك و ابن عباس هم روايت است و در مقصود آن اختلاف است حسن گفته دو عجمى نبريده در بابل بودند كه جادو ياد ميدادند و گفته شده: دو پادشاه خوب بودند ولى قرائت مشهوره با لام فتحه دار است يعنى دو فرشته كه از آسمان نازل شدند بنام هاروت و ماروت و سپس گفتند همان جبرئيل و ميكائيل بودند و ديگران را هم گفتهاند، براى كسر لام چند دليل آوردند.
1- آموختن جادو بفرشتهها سزاوار نيست.
2- چگونه رواست فرشته نازل شود با اينكه خدا فرمايد «اگر فرشته فرو آريم كار بگذرد و سپس مهلت نيابند، 9- الانعام».
3- اگر دو فرشته فرو شوند يا بصورت دو مرد باشند يا نه در صورت يكم جلوه دادن آنها بصورت دو مرد اشتباه كارى است و روا نيست و در صورت دوم مخالف قول خدا است كه «اگر او را فرشته مقرّر سازيم بايدش مردى نمائيم، 10- الانعام) و جواب از اعتراض يكم در بيان حكمت نزول فرشته بيايد و جواب از دوم اينست كه اين آيه با قرائت ملكين بمعنى فرشته خاص است و متواتر و بر آن آيه عام مقدم مىشود.
و جواب از سوم اينست كه بصورت دو مرد بودند و بر مكلّفان زمان انبياء لازم بود كه هر كه بصورت آدمى بينند بطور قطع او را آدمى ندانند و در زمان رسول6هر كه دحيه كلبى را ميديد نبايد او را يك آدمى شناسد و بايد در
ترديد باشد.
مسأله سوم: گفتيم فرشتهاند آيا چرا فرود آمدند؟ از ابن عباس روايت است كه براى پاسخگوئى بفرشتهها بود كه از گناه آدميزاده و از اينكه خدا به آنها مهلت ميدهد و خصوص پس از جادوگرى آنها تعجب كردند، و خدا از آنها خواست تا داناتر و زاهدتر و ديندارتر خود را انتخاب كنند براى فرو شدن بزمين و آنها از ميان خود هاروت و ماروت را انتخاب كردند و خدا شهوت آدمى بدانها داد و آنها را بزمين فرستاد، و شرك و آدم كشى و زنا و ميخوارى را بر آنها غدقن كرد.
فرو شدند و زيباترين زنها بنام زهره نزد آنها رفت و ويرا بخود خواندند و او نپذيرفت جز پس از آنكه بتپرستند و مىنوشند و آنان در آغاز سر باز زدند ولى شهوت بر آنها چيره شد و همه را انجام دادند، و چون مى نوشيدند و بت پرستيدند گدائى نزد آنها آمد، زهره گفت: اگر او بيرون رود و آنچه از ما ديده بمردم بگويد كار ما تباه شود، اگر خواهيد دست شما بمن برسد اين مرد را بكشيد.
نخست خوددارى كردند، ولى او را هم كشتند، و چون از كشتن او فارغ شدند و آن زن را خواستند او را نيافتند، و آنگه پشيمان شدند و افسوس خوردند و بدرگاه خدا لابه كردند، و خدايشان ميان عذاب دنيا و عذاب آخرت مخير كرد، و عذاب دنيا را برگزيدند، و آنها در بابل ميان آسمان و زمين آويخته شدند و جادو بمردم مىآموزند.
و در باره زهره هم دو قول دارند:
يكى اينكه چون دو فرشته را خداوند بشهوت آدميزاده آزمود، ستاره زهره را با فلكش بزمين فرود آورد تا شد آنچه شد، و باز زهره و فلكش بجاى آسمانى خود برگشتند و آن دو را سرزنش ميكردند بدان چه از آنها ديدند.
دوم اينكه آن زن يك بدكاره بود از مردم زمين و پس از ميخوارى و آدم كشى و بتپرستى با او مواقعه كردند، و اسم اعظم كه بوسيله آن بآسمان بالا ميرفتند
باو ياد دادند و او آن را خواند و بآسمان بالا رفت نامش «بيدخت» بود و خدا او را مسخ كرد و زهرهاش نمود.
و بدان كه اين روايت فاسد است و مردود و ناپذيرفتنى، زيرا در قرآن بر آن گواهى نيست بلكه آن را از چند راه باطل داند.
يكم: آنچه در آن دليل است بر عصمت فرشتهها از هر گناه.
دوم: اينكه گفتهاند مخير شدند ميان عذاب دنيا و آخرت فاسد است بلكه بهتر اين بود كه مخير شوند ميانه توبه و عذاب زيرا خدا از كسى كه عمرى بت پرستيده توبه پذير است و چگونه از آنها دريغ ميكرد.
سوم: عجبتر از همه اينكه گويند در حالى كه معذبند بمردم جادو آموزند و بدان دعوت كنند و هم كيفر بينند.
و چون فساد اين گفته روشن شد گوئيم سبب فرود آوردنشان چند چيز بوده.
يك: جادوگران در آن زمان بسيار بودند، و جادوهاى ناشناختهاى بكار ميبردند و خود را پيغمبر ميناميدند و آن را معجزه خود وانمود ميكردند و خدا اين دو فرشته فرستاد تا فرمولهاى جادو را بمردم آموزند و آنها بتوانند با مدعيان دروغى نبوّت معارضه كنند و اين بهترين غرض و مقصد است.
دوم: اينكه امتياز معجزه از جادو توقف دارد بر دانستن حقيقت معجزه و جادو و مردم بدان نادان بودند و شناخت حقيقت معجزه براى آنها نشدنى بود، و خدا اين دو فرشته را فرستاد تا ماهيت جادو را براى همين بشناسانند.
سوم: دور نيست كه گفته شود جادو تا آنجا كه مايه جدائى ميان دشمنان خدا و دوستى ميان دوستان خدا بوده براى آنها مباح يا مستحب بود و خدا براى همين دو فرشته را فرستاد كه جادو را بدين غرض بياموزند و مردم آن را از آنها ياد گرفتند و در بدى بكار بردند و مايه جدائى دوستان خدا و الفت دشمنان او شدند.
چهارم: اينكه دانستن هر چيزى خوبست و چون از جادو غدقن شده بايد
آن را فهميد تا از آن دورى كرد چون نهى از آن نامفهوم نشدنيست.
پنجم: شايد جن چند نوع جادو ميدانستند كه آدمى بمانند آنها توانا نبود و خدا فرشتهها را فرو فرستاد تا بآدمى ياد دهند آنچه را بتواند با آن بمعارضه جن پردازد.
ششم: ممكن است براى سخت گرفتن در تكليف باشد كه بفهمد و بدشوارى از آن خوددارى كند و از لذت آن چشم پوشد و ثواب بيشتر برد، چنانچه خدا قوم طالوت را بجوى آب آزمود، «كه هر كه از آن نوشد از من نباشد و هر كه از آن نچشد از من است» و از اينها روشن شد كه دور نيست خدا تعالى دو فرشته را براى ياد دادن جادو بزمين فرو آورده باشد.
مسأله چهارم: برخى گفتند اين واقعه در زمان ادريس7رخ داده، زيرا چون آن دو فرشته براى اين غرض بصورت آدمى فرو شدند، بايد در آن وقت پيغمبرى باشد كه اين معجزه او گردد، و نميشود خود آنها پيغمبر بشر باشند چون ثابت شده كه خدا از فرشتهها بآدمى پيغمبر نفرستد، و اللَّه اعلم.
مسأله پنجم: هاروت و ماروت كه بيان دو فرشته است نام عجمى آنها است كه منصرف نشدهاند و اگر از كلمه هرت و مرت بمعنى شكستن بودند بپندار برخى بايد منصرف باشند، و زهرى (هاروت و ماروت) برفع خوانده يعنى «هما هاروت و ماروت» و قول خدا كه «ياد نميدادند جادو را بكسى تا ميگفتند همانا ما فتنهايم» شرح اينست كه آنها بسختى بر حذر ميداشتند از بكار بردن جادو كه ميگفتند «همانا ما فتنهايم» و مقصود از آن امتحان و امتياز فرمانبر از نافرمانست و البته ما راههاى اينكه فرستادن دو فرشته براى تعليم جادو نيكو بوده بيان كرديم كه بهمراه آموختن جادو اندرز ميدادند كه مبادا آن را بكار زنيد بلكه از آن فرق ميان معجزه و جادو را بدانيد و بس، و مبادا بدانستن آن بگناه و فساد و اغراض دنيا بگرائيد.
اما اينكه فرمود: «از آنها ياد ميگرفتند آنچه بدان جدا ميكردند مرد را
از جفتش» در آن چند مسأله است.
يكم: اينكه با اعتقاد باينكه اين جدائى اثر جادو است شوهر كافر ميشد و از همسر خود جدا ميشد بحكم شرع.
دوم: اينكه: اشتباه كارى و نيرنگ و دوبهمزنى آنها را از هم جدا ميكرد.
مسأله دوم: اينكه مقصود اين نيست كه جادوى آنها بهمين كار منحصر بوده بلكه آگهى بدين صورت آگهى بكارهاى ديگر هم هست زيرا آرامش مرد بهمسر خود معروف است و بيش از هر دوستى است و اگر با جادو بتوان آن را بر هم زد كارهاى ديگر آسانتر است.
اما اينكه فرموده «نبودند زيانزن بكسى» دليل بر گفته ما است كه زيان را مطلق آورده و منحصر بتفريق زن و شوهر نكرده است و ذكر آن براى نمونه است.
اما اينكه فرموده «بِإِذْنِ اللَّهِ» اذن بمعنى فرمانست و خدا جادو را نكوهش كرده و عيب آنها شمرده بدان فرمان ندهد و گر نه نبايد نكوهش آنها كند و بايد آن را تاويل كرد بچند وجه.
1- حسن گفته مقصود اينست كه چون جادو شود خدا جادوگر را آزاد گذاشته و جلو او را نبسته.
2- اصمّ گفته: يعنى با علم خدا جادو اثر ميكند و خدا آن را ميداند چون اذن بمعنى اعلام است و اذان هم از آن آمده و شواهد ديگر هم آورده.
3- زيان دنبال جادو را خدا آفريده و از اين رو باذن او است چنانچه خدا فرموده «همانا گفته ما است كه چون چيزى خواهيم باو گوئيم باش و ميباشد، 41- النحل».
4- مقصود باذن فرمانست و بدين معنا بايد تفريق ميان زوجين بواسطه كفر باشد و آن حكم شرعى است و جز بامر خدا نيست اما قولش «و البته دانستند هر
آينه كسى كه آن را خريده در آخرت خلاقى ندارد» در آن چند مسأله است.
مسأله يكم: لفظ خريد در اينجا استعاره است بچند وجه، يكم: چون كتاب خدا پشت سر انداختند و بآنچه شياطين ميخواندند چنگ زدند گويا جادو را ببهاى كتاب خدا خريدند دوم: فرشتهها ميخواستند آنها جادو را وانهند و سود آخرت ببرند و چون جادو بكار بستن پيشه كردند بعوض سود آخرت سود دنيا را خريدند سوم: جادوگرى را برياضت خريدند چون بىآن ميسر نبود.
مسأله دوم: بيشتر مفسرين گفتند: خلاق بهره است، و از خلق بمعنى اندازهگيريست و ديگران گفتند بمعنى خلاص است (و شعر اميّه را گواه آن آورده).
در آيه يك پرسش ديگر مانده و آن اينست كه چگونه نخست براى آنها در قول خود «و البته دانستند» دانش ثابت كرد ولى آن را با قول خود «كاش ميدانستند» نفى كرد و جواب آن چند راه دارد يكم: آنان كه دانستند جز آنانند كه ندانستند داناها استادان جادوگر بودند كه كتاب خدا را پشت سر افكندند و نادانها مردم ديگر كه شاگرد آنها بودند، اين جواب اخفش است و قطرب.
دوم: دانا و نادان يكى است و آنچه دانستند جز آنچه است كه ندانستند دانستند كه از آخرت بهره ندارند ولى اندازه سودى كه از دست دادند و زيانى كه دچار شدند ندانستند.
سوم: دانا و نادان يكى است و معلوم هم يكى ولى چون از دانش خود بهره نگرفتند و بدان عمل نكردند و از آن رو گردانيدند دانش آنان چون نادانى شد چنانچه خدا تعالى كفار را كران، لالان و كوران خوانده براى آنكه از اين حواس خود بهره نبرند، بمردى كه كار بيجا كند گويند: كردى و نكردى (پايان).
و همانا من بيشتر سخن دراز او را كه فزونىها دارد در اينجا آوردم چون مناسب مطالب بابهاى آينده است، و براى اينكه بر عقائد فاسده آنها در اين ابواب آگاه شوى.
يكى از دوستان شيخ بهائى ما- ره- از او گفته بيضاوى را در تفسير اين آيه
پرسيده آنجا كه گفته «و آنچه روايت شده كه آن دو فرشته شكل آدم شدند، و شهوت دار شدند، و بزنى بنام زهره درآويختند و وى آنها را بر گناه و بتپرستى واداشت و سپس بدان چه از آنها آموخت بآسمان برآمد، از يهود حكايت شده و شايد يكى از معماگوئى پيشينيانست و حلّ آن بر روشنفكران نهان نيست، شما آن را شرح دهيد تا ما هم روشنفكر شويم.
شيخ پس از نقل داستان بمانند آنچه رازى در آن روايت كرده گفته: قدماء مفسران عامه آن را از ابن عباس روايت كردند، ولى متأخرانشان آن را نپسنديدند و فخر رازى و ديگران در انتقاد آن سخن بسيارى دارند و گفته: فاسد و مردود و ناپذيرفتنى است بسه دليل، تا آخر آنچه از او در ضمن كلامش نقل كرديم، سپس گفته در همه اين دليلها اعتراض است.
اما يكم: براى آنكه دليلى نيست كه پس از اينكه خدايشان بشكل آدمى كرد و نيروى شهوت و خشم بدانها داد و چون آدميزاده شدند ديگر معصوم مانده باشند چنانچه از داستان روشن است، و اعتراض بر وجه دوم اينست كه تخيير ميان توبه و عذاب گرچه براى آنها اصلح است ولى بمذهب مفسر رعايت اصلح بر خدا لازم نيست بلكه رعايت اصلح بدين معنا نزد ما هم واجب نيست.
زيرا ما هر چه بحال بنده اصلح است بخدا واجب ندانيم چنانچه مخالفان بما بستهاند و بدان بر ما طعن زنند بلكه آن اصلح را بخدا واجب دانيم كه تركش نقض غرض او باشد چنانچه در حواشى تفسير بيضاوى آن را تحقيق نمودم، و بسا خدا ياد توبه را از آنها برد براى مصلحتى كه جز او نداند و بر اين فرض بخلى بر خدا لازم نيايد و اما در وجه سوم اعتراض مىشود كه تعليم در حال عذاب ديدن نشدنى نيست.
و گمانم اينست كه انتقاد فخر رازى از اين روايت باعث شده كه او آن را حمل برمز نموده و آنچه از پدرم- ره- در حلّ آن شنيدم اينست كه عالم عامل كامل مقرب بدرگاه خدا گاه شود كه بنفس فريبنده خود اعتماد كند و توفيق و عنايت
خدايش او را فرا نگيرد و دست از دانش خود كشد و بدلخواه نفس پليد و پست پردازد و از لذات معنوى چشم پوشد و بپائينتر دركات فرو افتد، و آنكه نادان است و غرق پليدى بسا كه با اين دانشمند هواپرست و هرزه برخورد و توفيق الهى او را فرا گيرد، و از دانش او بهرهور شود، و از پليديهاى عالم ماده برهد و باوج عرفان رسد، و شاگرد در بالاترين درجه سعادت برآيد و استاد بپائينتر درجه شقاوت گرايد.
و در برخى تفاسير ديدم، مقصود از دو فرشته مذكور جانست و دل كه از عالم روحانى فرو شدند بعالم جسمانى تا حق را بپا دارند، و فريفته شكوفه زندگى دنيا شدند و در دام شهوت افتادند و مى غفلت نوشيدند، و با دنياى هرزه درآميختند و بت هوا را پرستيدند، و خودكشى كردند از نظر نعمت جاودانى و سزاوار شكنجه درد آور و عذاب سخت شدند.
و اين داستان را كه علماى عامه از ابن عباس روايت كردند علماى ما هم از امام پنجم7روايت كردند و شيخ جليل ابو على طبرسى- ره- آن را در (ج 1 ص 170- 177) مجمع البيان آورده ولى ميان دو روايت اندك اختلافى است، زيرا در روايت اصحاب ما نيست كه هنگام عذاب ديدن جادو مىآموختند، بلكه صريح است در اينكه تعليم پيش از عذاب بوده، و همچنان در آن نيست كه آن زن اسم اعظم از آنها ياد گرفت و ببركت آن بآسمان برآمد.
و حاصل اينكه اين داستان از طرق ما و طرق عامه هر دو روايت شده و از حكايات بىسند نيست چنانچه از سخن علامه دوّانى در شرح عقائد عضديّه برآيد آنجا كه گفته: اين داستان نه در قرآنست و نه در سنت رسول خدا6دليلى بر درستى آنست.
و دليل آورده كه از دروغها است باينكه اين زن بواسطه آنچه از دو فرشته آموخت يعنى اسم اعظم بآسمان برآيد ولى آنها با اينكه آن را دانند اين كار با دانستن اسم اعظم نتوانند.