از جفتش» در آن چند مسأله است.
يكم: اينكه با اعتقاد باينكه اين جدائى اثر جادو است شوهر كافر ميشد و از همسر خود جدا ميشد بحكم شرع.
دوم: اينكه: اشتباه كارى و نيرنگ و دوبهمزنى آنها را از هم جدا ميكرد.
مسأله دوم: اينكه مقصود اين نيست كه جادوى آنها بهمين كار منحصر بوده بلكه آگهى بدين صورت آگهى بكارهاى ديگر هم هست زيرا آرامش مرد بهمسر خود معروف است و بيش از هر دوستى است و اگر با جادو بتوان آن را بر هم زد كارهاى ديگر آسانتر است.
اما اينكه فرموده «نبودند زيانزن بكسى» دليل بر گفته ما است كه زيان را مطلق آورده و منحصر بتفريق زن و شوهر نكرده است و ذكر آن براى نمونه است.
اما اينكه فرموده «بِإِذْنِ اللَّهِ» اذن بمعنى فرمانست و خدا جادو را نكوهش كرده و عيب آنها شمرده بدان فرمان ندهد و گر نه نبايد نكوهش آنها كند و بايد آن را تاويل كرد بچند وجه.
1- حسن گفته مقصود اينست كه چون جادو شود خدا جادوگر را آزاد گذاشته و جلو او را نبسته.
2- اصمّ گفته: يعنى با علم خدا جادو اثر ميكند و خدا آن را ميداند چون اذن بمعنى اعلام است و اذان هم از آن آمده و شواهد ديگر هم آورده.
3- زيان دنبال جادو را خدا آفريده و از اين رو باذن او است چنانچه خدا فرموده «همانا گفته ما است كه چون چيزى خواهيم باو گوئيم باش و ميباشد، 41- النحل».
4- مقصود باذن فرمانست و بدين معنا بايد تفريق ميان زوجين بواسطه كفر باشد و آن حكم شرعى است و جز بامر خدا نيست اما قولش «و البته دانستند هر
آينه كسى كه آن را خريده در آخرت خلاقى ندارد» در آن چند مسأله است.
مسأله يكم: لفظ خريد در اينجا استعاره است بچند وجه، يكم: چون كتاب خدا پشت سر انداختند و بآنچه شياطين ميخواندند چنگ زدند گويا جادو را ببهاى كتاب خدا خريدند دوم: فرشتهها ميخواستند آنها جادو را وانهند و سود آخرت ببرند و چون جادو بكار بستن پيشه كردند بعوض سود آخرت سود دنيا را خريدند سوم: جادوگرى را برياضت خريدند چون بىآن ميسر نبود.
مسأله دوم: بيشتر مفسرين گفتند: خلاق بهره است، و از خلق بمعنى اندازهگيريست و ديگران گفتند بمعنى خلاص است (و شعر اميّه را گواه آن آورده).
در آيه يك پرسش ديگر مانده و آن اينست كه چگونه نخست براى آنها در قول خود «و البته دانستند» دانش ثابت كرد ولى آن را با قول خود «كاش ميدانستند» نفى كرد و جواب آن چند راه دارد يكم: آنان كه دانستند جز آنانند كه ندانستند داناها استادان جادوگر بودند كه كتاب خدا را پشت سر افكندند و نادانها مردم ديگر كه شاگرد آنها بودند، اين جواب اخفش است و قطرب.
دوم: دانا و نادان يكى است و آنچه دانستند جز آنچه است كه ندانستند دانستند كه از آخرت بهره ندارند ولى اندازه سودى كه از دست دادند و زيانى كه دچار شدند ندانستند.
سوم: دانا و نادان يكى است و معلوم هم يكى ولى چون از دانش خود بهره نگرفتند و بدان عمل نكردند و از آن رو گردانيدند دانش آنان چون نادانى شد چنانچه خدا تعالى كفار را كران، لالان و كوران خوانده براى آنكه از اين حواس خود بهره نبرند، بمردى كه كار بيجا كند گويند: كردى و نكردى (پايان).
و همانا من بيشتر سخن دراز او را كه فزونىها دارد در اينجا آوردم چون مناسب مطالب بابهاى آينده است، و براى اينكه بر عقائد فاسده آنها در اين ابواب آگاه شوى.
يكى از دوستان شيخ بهائى ما- ره- از او گفته بيضاوى را در تفسير اين آيه
پرسيده آنجا كه گفته «و آنچه روايت شده كه آن دو فرشته شكل آدم شدند، و شهوت دار شدند، و بزنى بنام زهره درآويختند و وى آنها را بر گناه و بتپرستى واداشت و سپس بدان چه از آنها آموخت بآسمان برآمد، از يهود حكايت شده و شايد يكى از معماگوئى پيشينيانست و حلّ آن بر روشنفكران نهان نيست، شما آن را شرح دهيد تا ما هم روشنفكر شويم.
شيخ پس از نقل داستان بمانند آنچه رازى در آن روايت كرده گفته: قدماء مفسران عامه آن را از ابن عباس روايت كردند، ولى متأخرانشان آن را نپسنديدند و فخر رازى و ديگران در انتقاد آن سخن بسيارى دارند و گفته: فاسد و مردود و ناپذيرفتنى است بسه دليل، تا آخر آنچه از او در ضمن كلامش نقل كرديم، سپس گفته در همه اين دليلها اعتراض است.
اما يكم: براى آنكه دليلى نيست كه پس از اينكه خدايشان بشكل آدمى كرد و نيروى شهوت و خشم بدانها داد و چون آدميزاده شدند ديگر معصوم مانده باشند چنانچه از داستان روشن است، و اعتراض بر وجه دوم اينست كه تخيير ميان توبه و عذاب گرچه براى آنها اصلح است ولى بمذهب مفسر رعايت اصلح بر خدا لازم نيست بلكه رعايت اصلح بدين معنا نزد ما هم واجب نيست.
زيرا ما هر چه بحال بنده اصلح است بخدا واجب ندانيم چنانچه مخالفان بما بستهاند و بدان بر ما طعن زنند بلكه آن اصلح را بخدا واجب دانيم كه تركش نقض غرض او باشد چنانچه در حواشى تفسير بيضاوى آن را تحقيق نمودم، و بسا خدا ياد توبه را از آنها برد براى مصلحتى كه جز او نداند و بر اين فرض بخلى بر خدا لازم نيايد و اما در وجه سوم اعتراض مىشود كه تعليم در حال عذاب ديدن نشدنى نيست.
و گمانم اينست كه انتقاد فخر رازى از اين روايت باعث شده كه او آن را حمل برمز نموده و آنچه از پدرم- ره- در حلّ آن شنيدم اينست كه عالم عامل كامل مقرب بدرگاه خدا گاه شود كه بنفس فريبنده خود اعتماد كند و توفيق و عنايت
خدايش او را فرا نگيرد و دست از دانش خود كشد و بدلخواه نفس پليد و پست پردازد و از لذات معنوى چشم پوشد و بپائينتر دركات فرو افتد، و آنكه نادان است و غرق پليدى بسا كه با اين دانشمند هواپرست و هرزه برخورد و توفيق الهى او را فرا گيرد، و از دانش او بهرهور شود، و از پليديهاى عالم ماده برهد و باوج عرفان رسد، و شاگرد در بالاترين درجه سعادت برآيد و استاد بپائينتر درجه شقاوت گرايد.
و در برخى تفاسير ديدم، مقصود از دو فرشته مذكور جانست و دل كه از عالم روحانى فرو شدند بعالم جسمانى تا حق را بپا دارند، و فريفته شكوفه زندگى دنيا شدند و در دام شهوت افتادند و مى غفلت نوشيدند، و با دنياى هرزه درآميختند و بت هوا را پرستيدند، و خودكشى كردند از نظر نعمت جاودانى و سزاوار شكنجه درد آور و عذاب سخت شدند.
و اين داستان را كه علماى عامه از ابن عباس روايت كردند علماى ما هم از امام پنجم7روايت كردند و شيخ جليل ابو على طبرسى- ره- آن را در (ج 1 ص 170- 177) مجمع البيان آورده ولى ميان دو روايت اندك اختلافى است، زيرا در روايت اصحاب ما نيست كه هنگام عذاب ديدن جادو مىآموختند، بلكه صريح است در اينكه تعليم پيش از عذاب بوده، و همچنان در آن نيست كه آن زن اسم اعظم از آنها ياد گرفت و ببركت آن بآسمان برآمد.
و حاصل اينكه اين داستان از طرق ما و طرق عامه هر دو روايت شده و از حكايات بىسند نيست چنانچه از سخن علامه دوّانى در شرح عقائد عضديّه برآيد آنجا كه گفته: اين داستان نه در قرآنست و نه در سنت رسول خدا6دليلى بر درستى آنست.
و دليل آورده كه از دروغها است باينكه اين زن بواسطه آنچه از دو فرشته آموخت يعنى اسم اعظم بآسمان برآيد ولى آنها با اينكه آن را دانند اين كار با دانستن اسم اعظم نتوانند.
و نهان نيست كه اين دليل او در صورتى تمام است كه خدا- جل اسمه- پس از اينكه مرتكب گناهان كبيره شدند اسم اعظم را از يادشان نبرده باشد و اثبات آن دشوار است (پايان سخن او- ره-).
2- «لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ» طبرسى- ره- در (ج 3 ص 146) مجمع گفته اين آيه را دليل آوردند بر اينكه فرشتهها افضل از پيغمبرانند گفتند پس انداختن ذكر فرشتهها در چنين خطابى دليل تفضيل آنها است، زيرا شيوه بر اين نيست كه گويند: امير از اين كار سر نتابد و بلكه پاسبان هم بلكه فروتر را پيش دارند و بزرگتر را بدنبال آرند و گويند: وزير از اين كار سر نتابد و نه پادشاه.
و اصحاب ما از آن پاسخ دادند كه: فرشتهها را پس انداخته براى آنكه همه فرشتهها افضل و پرثوابترند از يك شخص مسيح، و اين را نبايد دليل گرفت كه هر يك از او برترند، و اين مورد خلاف است، و بعلاوه با اينكه ما ميگوئيم انبياء برتر از فرشتهاند، تفاوت را بسيار نميدانيم و در اين صورت تقدم ذكر برتر خوبست نبينى كه خوبست گفت: سرباز نزنند فلان امير و فلان امير در صورتى كه همپايه باشند يا در پايه بهم نزديك باشند.
بيضاوى در (ج 1 ص 319) تفسيرش گفته: بسا تقديم مسيح در عطف براى تكثير فرشتهها است نه بزرگتر بودن آنها، چنانچه گوئى امير بجائى رسيد كه نه رئيس مخالف او است و نه مرءوس.
3- «راستى آنان كه نزد پروردگار تواند» يعنى همه فرشتهها يا مقربان آنها «و از برايش سجده كنند» يعنى با زبونى او را بپرستند و با خوارى «و شريك نسازند با او» ديگرى را.
4- «براى خدا سجده كنند هر آنچه در آسمانها و هر آنچه در زمينند» يعنى هم بآفرينش و منش خود فرمانبر اويند و هم فرمان او را ببرند و پيشانى بر خاك نهند، تا همه اهل آسمانها و زمين را فرا گيرد، و هر آنچه جنبد چه در آسمان باشد و چه در زمين و مجردات عطف شده بامور جسمانى و هر كه معتقد است كه
فرشتهها مجردند بدين آيه دليل آورده يا مقصود از آنچه در آسمانها است و در زمين از فرشتهها چون حافظان و جز آنها، و ما كه در غير عقلاء اطلاق شود و بر عقلاء هم شده جون هر دو تيره با هم جمعند و اين بهتر است از آوردن لفظ «من».
«و آنان سرباز نزنند» از پرستش او «ميترسند از پروردگار خود از بالاى خود» كه مبادا عذابى بر سرشان آيد، يا اينكه بر آنها قهر نمايد، و قول خدا است كه «و او است قهركننده بر بندههايش» 19- الانعام، براى آنكه هر كه از خدا ترسد سرپيچى از عبادتش نكند «و انجام دهند هر چه فرمان دارند» از طاعت و تدبير، و اين است كه فرشتهها مكلفند و ميان بيم و رجاءاند (ج 1 ص 668 تفسير بيضاوى).
و در باره قول خدا «و فرو نشويم جز بفرمان پروردگارت» در (ج 2 ص 42) گفته: اين حكايت از گفتار جبرئيل است كه در وقتى از رسول خدا6از اصحاب كهف و ذى القرنين و روح پرسيدند دير آمد و او ندانست چه پاسخ دهد، و اميد داشت باو وحى شود و 15 روز تا 40 روز دير آمد و مشركان گفتند: پروردگارش با او وداع كرد و او را ناخوش داشت و سپس بيان آنها فرود آمد، و مقصود اينست كه ما گاه گاه بفرمان خدا فرو شويم نه بدلخواه.
«و از او است آنچه در پيش و در پس ما است و آنچه ميان آنها است» از اماكن و اوقات، نه از جايى بجائى و نه درگاهى و گاهى فرو نشويم جز بفرمان و خواست او «و نيست پروردگارت تارك تو» و فرو نيامدن ما براى نبودن فرمان او بود نه براى اينكه وانهادهات چنانچه كفار پندارند، و حكمتى در آن بوده «نه خسته شوند و نه واگيرند».
«و گفتند خدا فرزند گرفته» در باره خزاعه فرو شد كه فرشتهها را دختران خدا دانستند و او را از آن تبرئه كرد كه فرمود «منزه است او» «بلكه آنان بندههائى ارجمندند» نه فرزندان او «كه از او پيشى نگيرند در گفتار» مانند بندهها «و بفرمان او كار كنند» و كارى بيفرمانش نكنند «ميداند هر چه برابر آنها و در
پس آنها است» هيچ چيز بر او نهان نيست از آنچه پيش داشتند يا پس گذاشتند، و براى همين است كه كاملا خود را بپايند.
«از ترسش در هراسند» و ميلرزند از عظمت و هيبت او و اصل خشيه ترس با تعظيم است و از اين رو مخصوص علماء است، و اشفاق نگرانيست «و هر كدام گويند» چه فرشته باشد و يا جز او كه من معبودم سزاش دوزخ است «چنين سزا دهيم ستمكاران را» از ستم و شرك و دعوى خدائى، و اين منافات با عصمت فرشتهها ندارد، زيرا فرض وجود منافات با امتناع وقوع ندارد چنانچه خدا فرموده «اگر مشرك شوى البته عملت را حبط كنيم، 65- الزمر».
5- «بر آن» يعنى دوزخ «فرشتهها گماشتهاند» كه كارش را تصدى دارند و آنها زبانيهاند «غِلاظٌ شِدادٌ» سخت گفتار و سخت كردار يا سخت خلقت و سخت خلق و نيرومند بر هر كار دشوار «نافرمانى خدا نكنند» در گذشته و بكنند هر چه فرمايد» در آينده و فرمان را بپذيرند و انجام دهند.
طبرسى- ره- در (ج 10 ص 318) مجمع گفته: اين آيه دليل است كه فرشتههاى گماشته بر دوزخ معصومند از گناه و نافرمانى خدا نكنند، جبائى گفته:
همانا مقصود اينست كه نافرمانى او نكنند و هر چه در دنيا بآنها فرمان دهد انجام دهند، زيرا آخرت تكليف ندارد و همانا سراى سزا است [براى مؤمنان] و خدا ثواب آنها را عذاب كردن دوزخيان مقرر داشته كه از آن شادند و كامياب، چنانچه شادى مؤمنان و لذت آنها را در بهشت مقرر كرده (پايان).
من گويم: معلوم نيست آخرت سراى سزا باشد براى فرشتهها آنچه معلوم است سراى آدميانست و منافات ندارد كه فرشتهها در آن مكلّف باشند، و بسا كه سزاى آنها بهمراه كردار آنها است كه از آن لذّت برند و درجه صورى و معنوى يابند، بلكه خود خدمت آنها سزاى آنها است چنانچه وارد است كه خوراكشان تسبيح است و نوشابهشان تقديس.
و شيخ مفيد- ره- در مقالات گفته: گويم: فرشتهها مكلّفند و نويد و تهديد
دارند خدا تبارك و تعالى فرموده «و هر كدام گويند من معبودم سزايش دوزخ است كه باو دهيم و چنين سزا دهيم ستمكاران را» و گويم: آنها بركنارند از آنچه كيفر دوزخ دارد، و اين قول جمهور اماميه و همه معتزله و اكثر مرجئه و جمعى از اصحاب حديث است، و گروهى از اماميه تكليف فرشتهها را منكرند و پندارند بهر كارى واداشتهاند و جمعى از اصحاب حديث با آنها موافقند.
[روايات]
1- در علل (ج 2 ص 175): بسندش از محمّد بن جعفر اسدى كوفى كه سهيل و زهره دو جانورند در درياى محيط بجهان كه كشتى بدان نرسد، و دسترسى بدان نيست، و آنها در اصناف مسخشدهها نام برده شدند، و غلط گفته كسى كه آنها را دو ستاره دانسته (آن دو ستاره كه معروفند به سهيل و زهره، و هاروت و ماروت دو روحانى فرشتهنما بودند و در زمينه اين بودند كه فرشته شوند و در حدّ فرشته نبودند، و محنت و ابتلاء را برگزيدند و كارشان بآنجا رسيد كه رسيد (در پاورقى از مصدر روايت نقل شده) و اگر دو فرشته بودند معصوم بودند و گناه نميكردند.
و خدا آنها را در قرآن دو ملك گفته يعنى آماده بودند كه فرشته شوند، چنانچه خدا عزّ و جلّ به پيغمبرش فرموده «راستى تو مردهاى و آنها هم مردهاند 31- الزمر» يعنى مرده ميشوى و مرده ميشوند.
من گويم: «در زمينه اين بودند كه فرشته شوند» اگر اسدى از خود گفته مورد اعتراض است زيرا فرشته شدن امرى نيست كه عارض ذاتى شود بلكه از حقائق ذاتيه است مانند انسانيّت و حيوانيّت مگر مقصود اين باشد كه فرشته نبودند و فرشته نما بودند و ميشد با فرشتهها در آميزند مانند شيطان.
2- در تفسير على بن ابراهيم: بسندش از محمّد بن قيس كه در مكه بوديم و عطا از امام پنجم از هاروت و ماروت پرسيد و او فرمود: فرشتهها در هر روز و شب از آسمان بزمين فرو شوند، و كردار ساكنان زمين را از آدمى و پرى نگهبانى كنند و بنويسند و بآسمان برند، فرمود: اهل آسمان از گناهان اهل زمين شيون كردند