بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 273

بپسندد و آنان از ترس او نگرانند».

سپس امام7فرمود: اگر چنان باشد كه گويند خدا اين فرشته‌ها را خليفه زمين ساخته و چون پيغمبران باشند در دنيا يا چون امامان، لازم آيد پيغمبر و امام هم آدم كشد و زنا كند، سپس فرمود: آيا ندانى كه خدا عزّ و جلّ هرگز دنيا را از پيغمبر يا امامى از بشر تهى ننهد؟ آيا خدا نفرموده «و نفرستاديم پيش از از تو- يعنى بمردم- جز مردانى كه بآنها وحى كرديم از اهل آباديها، 110- يوسف» و خبر داده كه فرشته‌ها نفرستاده است بزمين تا امام و حاكم باشند، و بس فرشته‌ها به پيغمبران فرستاده شدند.

گفتند آن دو بآن حضرت گفتيم: بنا بر اين ابليس هم فرشته نبود؟ فرمود: نه بلكه از جن بوده، آيا نشنيديد خدا عزّ و جلّ فرمايد «و چون بفرشته‌ها گفتيم براى آدم سجده كنيد همه سجده كردند جز ابليس كه از جنّ بود، 51- الكهف» و خبر داده كه از جن بوده و همانست كه خدا عزّ و جلّ فرموده «و جان را پيش از آن از آتش سوزان آفريديم، 28- الحجر» امام حسن بن على7فرمود بسند پدرانش از على7كه رسول خدا6فرمود: كه خدا عزّ و جلّ، گروه آل محمّد را برگزيد، و پيغمبران را برگزيد و فرشته‌هاى مقرّب را، و آنها را برنگزيد مگر ميدانست كارى نكنند كه از او ببرند و از عصمت او جدا شوند و بسزاواران عذاب و نقمتش گرايند گفتند: براى ما روايت شده كه چون رسول خدا6تصريح كرد بامامت على7خدا عزّ و جلّ ولايت او را در آسمانها بگروهها از مردم و گروه‌ها از فرشته عرضه كرد و از آن سرباز زدند و خدا آنها را قورباغه كرد.

فرمود: پناه بر خدا، اينان دروغ بند و افتراء زن بر مايند، فرشته‌ها هم رسولان خدايند و چون پيغمبران و رسولان ديگر بمردم، مى‌شود كافر باشند؟ گفتيم:

نه، فرمود چنين باشند فرشته‌ها، راستى مقام فرشته‌ها البته بزرگ است و كار آنها والا است.


صفحه 274

در احتجاج (255) بسندى از أبى محمّد عسكرى7از آنجا كه گويد «گفتيم بامام حسن پدر امام قائم» تا آخر نقل كرده.

4- در عيون (ج 1 ص 271): بسندش از علي بن محمّد بن جهم كه شنيدم مأمون از امام رضا7پرسيد از آنچه مردم در باره زهره روايت كنند كه زنى بود كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند، و آنچه روايت كنند از سهيل كه يك گمركچى بوده در يمن، فرمود: دروغ گفته‌اند كه اين دو ستاره‌اند، همانا دو جانور دريائى‌اند و مردم بغلط آنها را دو ستاره دانند، خدا دشمنانش را بصورت نور بخش تابان درنيارد كه تا آسمان و زمين باشند بمانند.

مسخ‌شده‌ها بيش از سه روز زنده نمانند و بميرند، و نژادى از خود نگذارند امروز در روى زمين مسخ شده نيست و آنچه از مسوخ شمرده شده چون ميمون و خوك و خرس و مانند آنها همانا شبيه مسخ‌شده‌هايند كه خدا مردمى را از خشم خود براى اينكه منكر توحيد خدا بودند و پيغمبران را دروغ دانستند بصورت آنها در آورد و لعن كرد.

و امّا هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه بمردم جادو آموختند تا بدان از جادوى جادوگران دورى جويند و نيرنگ آنها را باطل كنند و بهر كس آموختند گفتند همانا ما فتنه‌ايم كافر مشو، و مردمى كافر شدند كه آنچه بايد از آن دورى جويند بكار بستند، و جدائى ميان مرد و همسرش افكندند، خدا عزّ و جلّ فرموده «زيان رسان نبودند بكسى جز باذن او» يعنى بعلم او.

5- در علل (ج 2 ص 171): بسندش از أبى الحسن7كه مسخ‌شده‌ها را شمرد و حديث را كشيده تا گفته: و زهره مسخ شد براى آن كه زنى بود و هاروت و ماروت بدو فريفته شدند.

6- و از همان (ج 2 ص 173): بسند ديگر از امام صادق7كه و اما


صفحه 275

زهره زنى بود بنام «ناهيد» كه مردم گويند: هاروت و ماروت بدو فريفته شدند.

7- و از همان (ج 2 ص 173- از امام صادق نه امام رضا): باسناد ديگر از امام رضا7كه: و اما زهره زنى بود كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند و خدا او را بصورت زهره درآورد.

8- و از همان (00 ص 174): باسناد ديگر از امام صادق7كه از پدرانش از پيغمبر نقل كرده، و اما زهره يك زن ترسا بود از يكى از پادشاهان بنى اسرائيل همان كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند نامش «ناهيل» بود و مردم ميگويند «ناهيد».

گويم: اخبار را با سندهاشان در باب مسوخات ذكر كنم ان شاء اللَّه.

9- عياشى از زراره، از أبى طفيل كه در مسجد كوفه بودم و شنيدم على7بر منبر بود، و ابن كواء از ته مسجد فرياد زد، يا أمير المؤمنين، هدايت چيست؟

آهسته فرمود كه نشنود لعن كندت خدا هدايت نخواهى و كورى خواهى سپس باو فرمود: نزديك آى، نزديك او شد و از چيزهائى پرسيد و باو خبر داد.

پس گفت: بمن خبر ده از اين ستاره سرخ- يعنى زهره- فرمود: خدا فرشته‌ها را بخلق خود آگاه كرد در يك گناهى بودند، و هاروت و ماروت دو فرشته بودند و گفتند، اينانند كه پدرشان را بدست خود آفريدى و فرشته‌ها را بسجده او واداشتى و اكنون نافرمان تواند.

فرمود: شايد شما اگر مانند آنها آزموده شويد و شهوت داشته باشيد مرا نافرمانى كنيد چون آنها، گفتند بعزتت سوگند كه نه، فرمود: خدا آنها را بمانند آدميزاده گرفتار شهوت كرد و بآنها فرمود: بت نپرستيد، آدم بناحق نكشيد، زنا نكنيد و مى ننوشيد و آنگه آنها را بزمين فرو كرد.

آنها ميان مردم قضاوت ميكردند هر كدام در يك ناحيه و بدين كار بودند تا اين ستاره كه زيباترين مردم بود نزد يكى از آنها بمرافعه آمد و او را خوشامد باو


صفحه 276

گفت: حق با تو است ولى حكم بتو ندهم تا خود را بمن واننهى، روزى را با او وعده گذاشت و نزد ديگرى رفت و مرافعه باو برد و دل او را برد مانند آن يكى و همان وعده را در همان ساعت با او گذاشت.

و در آن ساعت هر دو با وى ملاقات كردند، و هر كدام از رفيق خود خجالت داشت و سرها را بزير انداختند، و آنگه شرم از آنها رفت و يكى بديگرى گفت:

من براى مقصدى آمدم كه تو آمدى و با هم از او كام خواستند گفت: نه تا بت او را بپرستند و از مى او بنوشند و چون نوشيدند به بت او نياز بردند.

و گدائى وارد شد و آنها را ديد و زن بآنها گفت: اين ميرود و گزارش شما را ميدهد، برخاستند و او را كشتند و از او كام خواستند گفت نه تا بمن نياموزيد وسيله اى را كه با آن بآسمان بالا رويد و آنها گفتند نه، و او هم گفت: نه، تا باو خبر دادند و آن را براى آزمايش گفت و بآسمان بالا رفت و ديده بدو برداشتند و ديدند اهل آسمان سر بسوى آنها كشند و آنها را مينگرند، و آن زن هم بآسمان رسيد و بصورت اين ستاره كه بينى درآمد.

10- و از همان: بسندش از ابى ولّاد كه: بامام ششم گفتم: قربانت، راستى كه مردى از ياران ما پارسا مسلمان بسيار نماز خوان گرفتار لهو شده و گوش بسرود ميدهد فرمود: اين كارش از نماز در وقت و از روزه و از عيادت بيمار و از حضور در جنازه و ديدار برادر باز ميدارد؟ گفتم: نه، او را از كار خير و نيك باز نمى‌دارد فرمود: اين از وسوسه‌هاى شيطانست و ان شاء اللَّه آمرزيده شود براى او.

سپس فرمود: گروهى از فرشته عيب گرفتند بر آدميزاده در لذت و شهوت او يعنى از حلال نه از حرام: فرمود: خدا در باره آدميزاده‌هاى مؤمن سرزنش فرشته‌ها را نپسنديد، فرمود: خدا در خاطر آن فرشته‌ها لذت و شهوت افكند تا بر مؤمن عيب نگيرند، و چون آن را احساس كردند، از آن بخدا ناليدند كه ما را ببخش ببخش و برگردان بهمان آفرينش خودمان كه براى ما اختيار كرده بودى كه ميترسم در كار پريشان و ناروائى درآئيم، فرمود: خدا آن را از خاطر آنها زدود.


صفحه 277

فرمود: چون رستاخيز آيد و اهل بهشت در بهشت درآيند همان فرشته‌ها اجازه گيرند و نزد اهل بهشت روند و بر آنها درود گويند و گويند درود بر شما در برابر شكيبائى شما در دنيا از لذتها و شهوتهاى حلال.

11- در اقبال (366) از امام چهارم در دعاء عرفه: بار خدايا البته فرشته‌هايت نگرانند از ترست، شنوا و فرمانبر تواند، و بفرمان تو كار كنند، وانگيرند در شب و روز تسبيح گويند.

12- در احتجاج (185) زنديق از امام ششم پرسيد در باره دو فرشته هاروت و ماروت چه گوئى چه مردم گويند كه آنها بمردم جادو مى‌آموختند؟ فرمود آنها وسيله آزمايش بودند، تسبيح آنها در هر روز اين بود كه اگر كسى چنين و چنين كند چنان مى‌شود، اگر بچنين و چنين معالجه كند چه مى‌شود اصنافى از جادو بود و آنجا اظهار ميكردند مردم از آنها ياد ميگرفتند و آن دو بآنها ميگفتند همانا ما وسيله آزمايشيم از ما دريافت نكنيد چيزى را كه زيان براى شما دارد و سود ندارد.


صفحه 278

ابواب عناصر و كائنات فضا، معادن، كوهها، نهرها، شهرها و اقاليم.

باب بيست و ششم آتش و اقسام آن‌

آيات قرآن مجيد

1- يس (80) آنكه ساخت براى شما از درخت سبز آتش را و بناگاه شما از آن مى‌افروزيد.

2- الواقعة (71- 73) آيا بنگريد آتشى را كه افروزيد* آيا شما درختش را آفريديد يا ما آفريدگاريم* ما آن را ساختيم يادآورى و بهره برى آواره‌ها و بينواهاى گرسنه.

تفسير

: طبرسى در (ج 8 ص 435) مجمع گفته: «ساخت برايتان از درخت سبز آتش» يعنى درخت تر را كه آتش خاموش كن است آتش سوزان ساخت، و مقصود دو درخت مرخ و عفار است كه عرب با آنها چون سنگ چخماق آتش روشن‌


صفحه 279

ميكردند، و خدا بيان كرده كسى كه از درخت تر بسائيدن آتش بر آرد تواند كه مرده را زنده كند، عرب گويد: در هر درختى آتش است و مرخ و عفار را نمايش كلبى گفته از هر درختى آتش فروزد جز عنّاب.

2- «آيا ديديد آتشى كه افروزند» يعنى با سائيدن آن را شعله‌ور كنيد از درخت «آيا شما درختش را آفريديد كه آتش‌زاست يا ما آفريدگاريم» هيچ كس نيست كه گويد من آن درخت را آفريدم جز خدا تعالى، عرب بازند و زنده آتش فروزد و آن چوبى است كه بهم سايند و آتش دهد «ما آن را ياد آورى نموده‌ايم» براى آتش بزرگ دوزخ كه هر كه آن را بيند از دوزخ بخدا پناه برد، و گفته‌اند يادآورى براى قدرت خدا بر معاد.

«و بهره براى مسافران» آواره و بينوايان همه كه جمعى از آنها در تاريكى آن را چراغ سازند، و در سرما خود را با آن گرم كنند و در پخت خوراك و نان بكار زنند پس متاع توانگر هم هست (پايان).

رازى در (ج 8 ص 93) تفسيرش گفته: در درخت آتش چند وجه است.

1- درختى است كه از آن آتش افروز گيرند بنام زند و زنده.

2- هر درختى كه ميسوزد و هيزم شود، زيرا اگر نبود افروختن آتش آسان نبود، زيرا آتش بهر چيزى چون مانند هيزم در نگيرد.

3- بن آتش است و شعله‌هاى منتشر از آن كه مانند درخت است و اگر تيره تيره نميشد براى پخت اشياء خوب نبود بيضاوى در (ج 2 ص 493) تفسيرش گفته «ما آن را ياد آورى ساختيم» يعنى وسيله بينائى در امر بعثت يا در تاريكى يا نمونه‌ايست از آتش دوزخ «و متاع است براى مقوين» يعنى آواره‌ها و گرسنه‌ها.

جوهرى گفته: ضرب المثل است كه «في كل شجر نار و استمجد الفرخ و العفار» يعنى اين دو درخت آتش بيشتر دارند كه زود آتش زايند مانند كسى كه از بزرگوارى پر ببخشد، عفار زند بالا است و مرخ زند زيرين.


صفحه 280

[روايات‌]

1- در خصال (111): بسندى كه آن را بالا برده است، گفت: چهارند كه كمشان بيش است، آتش، خواب بيمارى و دشمنى كه كم همه بيش است.

بيان: يعنى آتش قيامت كه كمش زيان بسيار دارد، يا هر آتشى كه سوزد و زيانش بيش است گرچه كم باشد زيرا آتشى اندك بسيارى جاها را روشن كند و در همه كارها سود دارد و جهانى را بسوزاند، خواب كم سود بسيار دارد، و بيمارى و دشمنى زيان بسيار دارند گرچه ممكن است سود بيمارى هم بيش باشد بلكه سود دشمنى هم.

2- در خصال (104): بسندش تا مفضل كه: پرسيدم از امام ششم7از آتش، فرمود: آتشى است كه ميخورد و مينوشد، آتشى كه ميخورد و ننوشد، و آتشى كه بنوشد و نخورد و آتشى كه نخورد و ننوشد، آتشى كه بخورد و بنوشد از آن آدميزاده و همه جانورانست، و آنكه بخورد و ننوشد، آتش هيزم است و آنكه بنوشد و نخورد آتش درخت است، و آنكه نخورد و ننوشد، آتش درون سنگ چخماق است و آتش جانوران شب افروز.

بيان: مقصود از آتش يكم حرارت غريزيه آدم و جانور است كه غذا را تحليل برد و باز غذا و آب طلبد و مقصود از دوم آتش افروخته است كه هيزم را نابود كند و مقصود از سومى حرارت غريزى درخت و گياه است كه آب طلبد و جذب كند و نمو كند گرچه خاك هم در آن وارد شود يا آبى كه در سائيدن از آن برآيد نوش آتش آن شود ...

3- در احتجاج (191) از هشام بن حكم كه زنديق بامام ششم7گفت:

بمن بگو چراغ كه خاموش مى‌شود روشنيش كجا ميرود؟ فرمود: ميرود و برنميگردد گفت: پس چرا تو نپذيرى كه آدمى هم مانند آنست چون مرد و جان از تنش رفت ديگر برنگردد هرگز، فرمود: خوب نسنجيدى آتش در درون جسم است و خود جسم تاريك است چون سنگ و آهن و هر گاه يكى بديگرى زده شد از ميان آنها چراغى برآيد كه پرتو دارد، آتش در جسم ثابت است و پرتو آن ميرود (الخبر).