[روايات]
1- در خصال (111): بسندى كه آن را بالا برده است، گفت: چهارند كه كمشان بيش است، آتش، خواب بيمارى و دشمنى كه كم همه بيش است.
بيان: يعنى آتش قيامت كه كمش زيان بسيار دارد، يا هر آتشى كه سوزد و زيانش بيش است گرچه كم باشد زيرا آتشى اندك بسيارى جاها را روشن كند و در همه كارها سود دارد و جهانى را بسوزاند، خواب كم سود بسيار دارد، و بيمارى و دشمنى زيان بسيار دارند گرچه ممكن است سود بيمارى هم بيش باشد بلكه سود دشمنى هم.
2- در خصال (104): بسندش تا مفضل كه: پرسيدم از امام ششم7از آتش، فرمود: آتشى است كه ميخورد و مينوشد، آتشى كه ميخورد و ننوشد، و آتشى كه بنوشد و نخورد و آتشى كه نخورد و ننوشد، آتشى كه بخورد و بنوشد از آن آدميزاده و همه جانورانست، و آنكه بخورد و ننوشد، آتش هيزم است و آنكه بنوشد و نخورد آتش درخت است، و آنكه نخورد و ننوشد، آتش درون سنگ چخماق است و آتش جانوران شب افروز.
بيان: مقصود از آتش يكم حرارت غريزيه آدم و جانور است كه غذا را تحليل برد و باز غذا و آب طلبد و مقصود از دوم آتش افروخته است كه هيزم را نابود كند و مقصود از سومى حرارت غريزى درخت و گياه است كه آب طلبد و جذب كند و نمو كند گرچه خاك هم در آن وارد شود يا آبى كه در سائيدن از آن برآيد نوش آتش آن شود ...
3- در احتجاج (191) از هشام بن حكم كه زنديق بامام ششم7گفت:
بمن بگو چراغ كه خاموش مىشود روشنيش كجا ميرود؟ فرمود: ميرود و برنميگردد گفت: پس چرا تو نپذيرى كه آدمى هم مانند آنست چون مرد و جان از تنش رفت ديگر برنگردد هرگز، فرمود: خوب نسنجيدى آتش در درون جسم است و خود جسم تاريك است چون سنگ و آهن و هر گاه يكى بديگرى زده شد از ميان آنها چراغى برآيد كه پرتو دارد، آتش در جسم ثابت است و پرتو آن ميرود (الخبر).
4- تفسير على بن ابراهيم (554) «آنكه در درخت سبز براى شما آتش نهاده و ناگاه از آن برافروزيد» آن درخت مرخ است و عفار و در ناحيه بلاد مغربند و چون خواهند آتش افروزند از آن درخت بگيرند و شاخهاى بر آن سايند و آتش از آن افروزند.
فائده [در باره عناصر أربعه]
: مشهور ميان حكماء و متكلمين اينست كه عناصر چهارند آتش، هوا آب و زمين چنانچه گواه از حس و تجربه دارد و با انديشه در تركيب و تحليل بدست آيد، در ميان فلاسفه قديم در باره آنها اختلاف است برخى يك عنصر را اصل دانند و ديگران تراويده از آن و آن يكى بقولى آتش است و بقولى هواء و بقولى آب و بقولى خاك و بقولى آب و خاك هر دو، و بقولى هواء و خاك، و در قول ديگر آتش و هواء و خاك، ولى آب همان هوا است كه در هم شده، در برابر آن گفتهاند:
هواء، آب و خاك، و آتش همان هواء است كه داغ شده.
و اين اقوال همه نزد آنها ضعيف است، و در اخبار گذشت كه اصل همه عناصر و افلاك آب است يا بهمراه آتش و يا هر دو با هواء، و خلاصه شك نيست كه اين چهار عنصر زير فلك ماه وجود دارند و اشكال در وجود كره آتش است، و بر فرض وجودش آيا هوائيست كه از حركت فلك آتش شده[1]يا خودش اصالت دارد، و مشهور اينست كه اين چهار عنصر اجزاء مركبات تامه و جوهر آنهايند از آنها تركيب شوند و بدانها تجزيه گردند، و گفتهاند آتش در مركبات نيست زيرا بايد از اثير فرود آيد بوسيله فشار و فشارى در آنجا نيست.
[1]امروز ثابت شده كه عنصرهاى بسيط از 90 بيشترند و بدانها هم منحصر نيستند و كره آتش بآن معنا كه حكماء يونان گفتهاند وجود ندارد و فلك بحساب يك جسم اثيرى حقيقت ندارد زيرا كشتيهاى فضائى در ماه نشستهاند و سرنشين هم بردهاند نه آتشى بوده و نه جسمى جز فضا و هواى رقيق كه تنفس در آن ممكن نيست و كشتيهاى فضائى تا زهره و مريخ هم بىمانعى بالا رفتند و هزارها طومار از دانش حكماء پيشين در باب عناصر و افلاك و فروع آن با آب تحقيق شسته شده( شرح مترجم)
سپس مشهور اينست كه بسائط در مركبات بصورت خود ميمانند، شيخ در شفاء گفته: جمعى در اين عصر نزديك مذهبى در آوردهاند غريب، گفتهاند: بسائط در تركيب و فعل و انفعال صورت و شخصيّت خود را از دست ميدهند و ديگر وجود خاص خود را ندارند و بيك صورت و هيولاى ديگر وجود دارند كه ميانهايست در صور خاصه آنها يا صورت نوعيه ديگريست و چند دليل بر نادرستى اين عقيده آورده كه آنها را رها كرديم.
انكساغورس و پيروانش گفتند همه چيز بصورت خود در كمون هم وجود دارند و در آمادگى زمينه بروز ميكنند و دگرگونى در صورت و كيفيت را منكرند و پندارند كه هيچ كدام عناصر بسيط و صرف نيستند بلكه همه چيز چون گوشت و استخوان و پى، و خرما و عسل و انگور بعينه در آنها وجود دارند، و نام عنصر غالب را بخود گيرند كه پديده آنها است، و در برخورد با هم آنچه در درون آنها است پديد شود، و غالب گردد و چشمگير شود پس از آنكه مغلوب و نهان بوده، نه اينكه پديد شده بلكه پيدا شده، و آنچه عيان بوده نهان گرديده و مغلوب شده.
و در برابر آنها ديگران گفتند: آنچه عيان شده از درون بروز نكرده بلكه از جاى ديگر در آن نفوذ كرده، چنانچه آب بواسطه اجزا آتشين كه در آن نفوذ كند داغ شود، و اين هر دو گفته سخيفاند و ياوه، و مشهور هم اينست كه عناصر در هم اثر كنند و كيفيت آنها از ميان برود و كيفيت ميانهاى پديد گردد بمناسبت كه آن را مزاج گويند، و بدان سزاوار افاضه صورت شخصى مناسبى از مبدأ شود.
سپس مشهور اينست كه آتشى كه از سنگ چخماق يا چوب جهد هوائيست ميان آنها كه از سايش گرم شده و آتش شده نه اينكه از درون سنگ و آهن و چوب برآيد، و ظواهر آيات و اخبار گذشته با آن مخالف نيستند.
و اما اينكه امام7در حديث هشام فرموده: آتش در درون اجسام است مقصود از آن يا آتشى است كه با عناصر ديگر جزء جسم است يا اينكه مايه توليدش در جسم ميماند گرچه درخشش آن ميرود و هوا مىشود، و يكم اظهر است و خلاصه سنجيدن روح بآتش فتيله و جز آن كه ميرود و برنميگردد قياس مع الفارق است زيرا روح يا جسم است يا جوهر مجرد ثابت و محفوظ كه برگشت آن ممكن است و آن آتش كه تو گفتى هوا شد و رفت و بر فرض كه محال باشد باز گردد ربطى بروح ندارد و مانند روح همانست كه در درون جسم است نه اين درخشش گذرا، و اما آتش درخت چند احتمال دارد كه در سابق بدانها اشاره شد.
باب بيست و هفتم هواء، طبقات هوا، پديده هوا از سپيده و شفق و جز آنها
آيات قرآن مجيد
1- (96) الانعام: شكافنده سپيده دمها.
2- المدثر (34): و بامداد چون رخ نمايد و چهره گشايد.
3- التكوير (18): و بامداد چون بدمد.
4- الانشقاق (16- 18) نه، سوگند بسرخى شب* و بشب و آنچه فراهم كند* و بماه چون استوار گردد.
5- الفجر (1): سوگند بسپيده دم.
تفسير
: رازى (ج 8 ص 484) گفته «إِذا تَنَفَّسَ» اشاره است بكامل شدن طلوع صبح، در اين تعبير مجازى دو قول است.
يكم: با بامداد وزش نسيمى است كه آن را دم صبح ناميده.
دوم: شب تاريك را چون غمگينى بحساب آورده كه نفس او بند آمده و دلش گرفته و چون دم زند آسوده شود و طلوع صبح رهائى از اين اندوه است و از
آن به دم زن تعبير كرده، و آن استعاره لطيفى است.
2- «نه، سوگند بشفق» يعنى سرخى افق در آغاز شب و گفتهاند: سفيدى آن،وَ اللَّيْلِ وَ ما وَسَقَيعنى آنچه در تاريكى خود فراهم آرد كه در روز پراكندهاند يا آنكه براند چون شب هر چيزى را بمسكنش ميراند يا بدان چه از اختران براند در پرتو روز ...
و بدان كه در كتب حكماء و رياضىدانان سپيده صبح و سرخى و سپيده آغاز شب از اينست كه پرتو خورشيد بكره بخاردار هوا افتد، گفتهاند هميشه بر اثر پرتو خورشيد نيم بيشتر كره زمين روشن است؛ چون تابش كره بزرگتر بر كوچكتر بيش از نيم آن را فرا گيرد، و سايه زمين چون مخروطى است كه قاعده آن بر مدار خورشيد در سطح زمين است و تا زهره ميرسد چنانچه حساب شده، روز مدتيست كه اين مخروط زير زمين افق است و شب مدتى كه بالاى آنست، و چون خورشيد نزديك افق مشرق شود، مخروط سايه بمغرب برگردد و پيوسته چنين است تا شعاع گرد آن بچشم رسد و هر جاى آن بچشم بيننده نزديكتر باشد زودتر ديده شود.
و آن پرتويست كشيده بالاى افق كه ميان آن و افق تيكه تاريكى فاصله است كه بقاعده مخروط نزديكتر و از ديد دورتر است، و آن فجر كاذب است، و چون خورشيد خوب در زير زمين بافق نزديك شود آن سپيده در افق پهن ديده شود سپس سرخ بنظر آيد.
و شفق واروى آنست نخست سرخى ديده شود و پس از آن سفيدى پهن در افق و آنگاه سپيده دراز بالاى افق، و صبح و شفق در شكل بهم مانند و در وضع برابر هم باشند، و رنگ شفق و سپيده صبح با هم فرق دارند براى فرق كيفيت هواء مجاور افق، زيرا بخار سمت مشرق بواسطه خنكى هواى شب پاك و سفيد است ولى در سمت مغرب بواسطه اجزاء دودى اثر خورشيد زرد است، و جسم تار هر چه پاك و سفيد باشد پرتوگيرتر است، و پرتو را بهتر بازده ميكند.
و بابزار رصد معلوم شده كه خورشيد در آغاز سپيده دم و هنگام غروب شفق
18 درجه زير دائره افق است در همه جا و بر اثر اختلاف مطالع قوس انحطاط ساعت ميان سپيدهدم و برآمدن خورشيد و هم ميان غروب خورشيد و غروب شفق كم و بيش ميشوند.
علامه- ره- در كتاب المنتهى گفته: روشنى روز از پرتو خورشيد است، و هر چه خودش تار باشد از خورشيد پرتو گيرد چون زمين و ماه و اجزاء پيوسته و جداى زمين، و هر چه از خورشيد پرتو گيرد سايهاى از پس خود دارد، و خدا بلطف حكمتش مقدّر كرده كه خورشيد گرد زمين بچرخد و چون زير زمين باشد سايه مخروطى زمين بالاى زمين باشد و هوائى كه در گرد اين مخروط پرتو گرفته پايان اين مخروط تاريك است، ولى پرتوگيرى هوا سست است، و هر چه دورتر باشد سستتر است و در ميان مخروط تاريكتر است.
و چون خورشيد در زير زمين بافق شرق نزديك شود، مخروط سايه ببالاى سر كج شود، و اجزاء پرتو دار كناره سايه بديدرس آيند و در نزديك صبح ديده شوند و بنا بر اين هر چه خورشيد بافق نزديكتر شود پرتو كنارههاى سايه ديدرستر و روشنتر گردد تا خورشيد برآيد، و نخست بار كه پرتو نزديك بصبح ديده شود باريك و دراز است چون عمود و صبح كاذب نام دارد، و مانند دم گرگ است، در باريكى و درازى و سپيده نخستش نامند چون پيش از دومى است و كاذبش گويند چون هنوز افق تاريك است، براى آنكه اگر راست بود بايد نزديكتر بخورشيد روشنتر باشد و ضعيف است و باريك و روى زمين در تاريكى خود است و اين پرتو فزايد تا پهن شود در كنار افق چون نيم دائره و آن سپيدهدم دوم و صادق است كه براستى صبح شده.
[روايات]
1- در كافى (ج 3- ص 279): بسندش از امام ششم7كه خدا پردهاى از تاريكى در پهلوى مشرق آفريده و بدان فرشتهاى گماشته، چون خورشيد فرو شود آن فرشته تا دو كف خود از آن تاريكى برگيرد و بمغرب آيد و بدنبال شفق باشد، و خرده خرده از ميان دو كفش برآيد و بگذرد تا هنگامى كه شفق فرو شود
و تاريكى پهن گردد، سپس بمشرق بازگردد و چون خورشيد برآيد با پر خود تاريكى را بمغرب راند تا آن را هنگام برآمدن خورشيد بمغرب رساند.
بيان: اين حديث از اخبار مشكله و از اسرار نهانست و شايد داستانيست براى بيان اينكه تاريكى كامل شب بدنبال نهانى شفق است و برعكس و همه اينها بقدرت خداوند دانا است.
و بسا خبر را تأويل كردند باينكه مقصود از حجاب و پرده ظلمانى همان سايه مخروطى زمين است، و فرشته موكل بآن جان خورشيد است كه او را ميچرخاند و يك دست او خود خورشيد را جابجا ميكند و دست ديگرش سايه را جابجا ميكند و بازگشتش بمشرق برعكس آغاز است نظر بپرتو و سايه و نظر ببالاى زمين و زير زمين و پر كشيدنش كنايه از نشر پرتو است از يكسو و نشر تاريكى از سوى ديگر.
من گويم: در اين اخبار خموشى و رد علم آن بامام احوطى و اولى است.
2- در كافى (000 ص 278): بسندش تا يكى از اصحاب ما كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: وقت نماز مغرب آنگه است كه سرخى از مشرق برود، ميدانى كه آن چگونه است؟ گفتم: نه، فرمود: براى آنست كه مشرق بالاگير است بر مغرب همچنين- و دست راستش را بالاى چپش برآورد چون خورشيد در آنجا فرو شود سرخى از آنجا برود.
بيان: در يك نسخه (مظلّ) بظاء نقطهدار است يعنى سايهانداز و در مقصود با مطلّ فرق ندارد و حاصل اينست كه مغرب معتبر براى نماز و افطار نهانى خورشيد و رفتن آثارش از افق مشرق است چه از سر ديوارها و كوهها و چه از كره بخار، و سخن تمام در اين باره در كتاب صلاة آيد ان شاء اللَّه.
3- در كافى (00 ص 280): بسندش از عمران حلبى كه پرسيدم از امام ششم7نماز عشا كى لازم شود؟ فرمود: چون شفق كه سرخى است نهان گردد، عبيد اللَّه، گفت «اصلحك اللَّه» پس از رفتن سرخى سپيدى شديد در پهناى افق ميماند