و مشك نديده است.
30- در كتاب الغارات است كه ابن كوّاء از أمير المؤمنين7از «وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً» پرسيد فرمود: واى بر تو بادهايند، گفت:
فَالْحامِلاتِ وِقْراًچيست؟ فرمود: أبرها، واى بر تو، گفت، پسفَالْجارِياتِ يُسْراً؟ فرمود، كشتيها واى بر تو، گفت:فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراًچيستند؟ فرمود: فرشتهها واى بر تو، گفت: قوس قزح چيست؟ فرمود: واى بر تو مگو قوس و قزح كه قزح شيطانست ولى آن قوس است، و امان أهل زمين است پس از قوم نوح غرقى نيست.
31- در كتاب جعفر بن محمّد بن شريح: بسندى از امام ششم7كه صاعقه بذاكر خدا نرسد.
32- ترجمه آن در شماره 3 گذشت.
33- در شماره 22 گذشت.
34- در كافى (ج 2 ص 500): از امام ششم كه فرمود: صاعقهها بيادآور خدا نرسند، گفتم: يادآور خدا كيست؟ فرمود: هر كه 100 آيه بخواند.
35- و از همان (0000) از أبى بصير كه پرسيدم از امام ششم از مردن مؤمن، فرمود: مؤمن بهر مرگى مىميرد، غرق شود، زير آوار رود، درندهاش بخورد، صاعقهاش بگيرد، و كسى كه ياد خدا عزّ و جلّ باشد نگيرد.
36- توحيد مفضل: امام صادق7فرمود: اى مفضّل بينديش در آسمان پاك و بارانى كه چگونه دنبال هم باشند در اين جهان بمصلحت او، و اگر يكيشان هميشه بود تباهى مىآورد، نبينى كه اگر باران پيوسته باشد ترهها و سبزيها بگندند تن جانوران سست شوند، هوا سرد شود بسختى، و انواعى بيمارى در آن پديد شوند، راهها همه ويران شوند، اگر هميشه آسمان پاك باشد، خشكى با ديد شود گياه بسوزد، آب چشمهها و نهرها فرو رود، و مردم زيانمند شوند، و هوا پر خشك شود و أنواع ديگرى از بيمارى رخ دهد و چون همچنين در عالم بدنبال هم باشند
هوا معتدل باشد و هر كدام ضرر ديگرى را جلوگيرند و همه چيز خوب و استوار گردد.
اگر كسى گويد: چرا در هيچ كدام از آن دو نبايد هيچ زيانى نباشد گفته شود براى اينكه انسانى كمى آزار و درد كشد و از گناهان كناره كند، و چنانچه آدمى در بيمارى نياز بداروهاى تلخ و بدمزه دارد تا طبعش بجا آيد و آنچه از او تباه شده به شود، همچنان وقتى سركش و نارو شد نياز دارد بدان چه او را آزار كند تا دست از بدكارى بكشد، و براى آنچه حظّ و رشد او است بخود آيد.
اگر پادشاهى خروارها طلا و نقره ميان مردم كشورش پخش كند نزد آنها بزرگ نشود و نامش بلند نگردد؟ آيا اين برابر است با يك باران سيرابكننده كه بلاد را آباد سازد و غلات را بيفزايد بيش از خروارها طلا و نقره در همه اقاليم زمين.
آيا ندانى يك باران چه اندازه قدرش بزرگتر و نعمتش سترگتر است بر مردم و آنان از آن بىخبرند، و بسا يك نياز كوچك از يكى آنها پس افتد و بغرّد و خشم كند براى چيزى زبون در برابر نعمتى بزرگ از نادانى و بىمعرفتى خود بينديش كه فرو ريزد بزمين از بالا تا آنچه برآمده و سطبر است فراگيرد، و اگر از سوى ديگر مىآمد جاهاى بلند زمين را نميگرفت و زرع آن كم ميشد، آيا نبينى آنچه از زمين بآبيارى كشت شود كمتر است از ديم.
بارانست كه همه زمين را بگيرد، و بسا كه بيابانهاى پهناور دامنه كوهها را كشت كنند و خوار بار بسيار بدست آيد، و بدان وسيله در بسيارى از بلاد رنج آب يارى از مردم بيفتد و نزاع و ستيزه در باره آب نكنند و نيرومندان آن را نبرند و ناتوانان محروم شوند.
و آنگه چون آن را روانه زمين كرد بآرامى قطرههائى چون ترشح نمودش تا بزمين فرو رود و آن را سيراب كند، و اگرش يكباره فرو ميريخت بزمين فرو نميرفت و زراعت برپا شده را درهم خرد ميكرد، و آرام نازل مىشود تا دانه و كاشته را بروياند و زمين و زراعت را رسته زنده سازد، و باز هم در نزولش مصالح ديگريست
زيرا بدنها را نرم كند، و هوا را پاك كند، و وباء را برطرف سازد كه از كدورت هوا باشد، و درد يرقان را از درخت و زراعت بشويد و مانند آنها.
اگر كسى گويد: آيا در برخى سالها از بارانهاى سخت زيانهاى بزرگ نميرسد؟
يا از تگرگ كه بسيارى زراعتها را خرد و نابود ميكند، و يا هوا را نمناك مينمايد و مردم را بيمار ميكند و بزراعت آفت ميرساند؟ گفته شود چرا، بسا براى مصلحت معنوى انسان چنين شود تا او را از گناه و دنبالهروى آن بركنار سازد و اين صلاح دينى او مقدم است بر زيان مالى.
بيان: در أكثر نسخهها «ماء حاصر» بحاء بىنقطه است يعنى كندكننده و خستهكننده ولى بىتكلّف نيست و در برخى نسخهها با خ نقطهدار و ث سه نقطه است يعنى غليظ و بدمزه و گلوگير، و يرقان، آفت زراعت است.
37- در منثور: از ابن عباس كه أبر سياه باران دارد و ابر سفيد رطوبت آرد و ميوهها را برساند (در درّ منثور روايتى بدين لفظ نيافتيم ولى بدين معنا در آن هست و بسا كه نقل بمعنا شده (ج 1 ص 165- از پاورقى 387) 38- در منثور (ج 5 ص 73): از ابن عباس كه باران سالى كمتر از سالى نيست ولى خدا آن را بهرجا خواهد مصرف كند سپس اين آيه را خواند (و البته بگردانيمش ميان آنها تا يادآور شوند (الآية).
39- (0000) و از عمر مولا عفره كه پيغمبر6از جبرئيل پرسيد كه دوست دارم امر أبر را بدانم جبرئيل گفت: اين فرشته أبر است از او بپرس، او گفت: چكهاى مهر شده بدست ما آيد كه بفلان بلد چنين و چنان قطره بباريد.
40- (000 ص 271): و از ابن عباس كه چون شهاب زده شود خطا ندارد و خواند «پس بدنبال او است شهابى روشن».
41- و در روايت ديگر از او است كه با شهاب نه كشته شوند، نه بميرند ولى بدرّد و بيرون شود.
42- (00 ج 6 ص 279): از ابن عباس كه خدا نفرستاده هيچ باد و آبى را مگر به پيمانه جز در طوفان نوح و هلاك قوم عاد، اما در طوفان آب سركشى كرد بر نگهبانش و نتوانستند جلو آن را بگيرند سپس خواند «راستى كه ما چون كه آب سركشى كرد، 11- الحاقه» و اما در روز عاد راستى كه باد از دست نگهبانانش بدر رفت و راهى بدان نداشتند، سپس خواند «بباد صرصر و سركش، 6- الحاقه».
و از على7است كه فرمود: قطره آبى فرو نشود جز با پيمانه و بدست فرشته.
43- (00 ج 5 ص 235) از زهرى از علي بن الحسين از ابن عباس كه رسول خدا6با چند تن از اصحابش نشسته بودند و ستاره پرتاب شد، فرمود:
در جاهليت چه ميگفتيد در باره اين؟ گفتند ميگفتيم: بزرگى متولد شده يا بزرگى مرده، فرمود: اين براى مرگ يا زندگى كسى پرتاب نشود ولى چون پروردگار فرمانى دهد بكارى حاملان عرش تسبيح گويند، سپس فرشتههاى آسمانى كه پهلوى عرشند و بحاملان عرش گويند پروردگار شما چه فرمود؟ و خبر از هر آسمانى بآسمانى رسد تا بآسمان دنيا، و جن بربايند و تير خورند، هر خبرى درست آرند حق است ولى تحريف كنند و بدان بيفزايند.
معمّر گفت: بزهرى گفتم: در جاهليت هم شهاب پرتاب ميشده؟ گفت: آرى ديدى «بوديم ما كه مىنشستيم براى گوش گرفتن پس هر كه اكنون گوش گيرد شهابى ديدهبان را يابد، 10- الجن» گفت: از وقتى رسول خدا مبعوث شده كار آنها سخت شده.
تتميم گفتار [در مورد عناصر طبقات زمين رنگين كمان باران و ...]
فلاسفه 4 عنصر ثابت كردند: آتش، هواء، آب و خاك، گفتند: آتش گرم است و خشك، هواء گرم است و تر، آب سرد است و تر و زمين سرد و خشك كره آتش را چسبيده بفلك ما دانند و بدنبالش در حركت و يك طبقه است، زيرش هواء در چهار طبقه.
يكم: آميخته بآتش كه دودهاى برآمده از زير بدان متلاشى شوند و ستارههاى دنباله دار و نيازك و ستونهاى سوزان و جز آن در آن پديد شوند.
دوم: هواء پاك و نزديك بدان كه دودهاى لطيف در آن نابود شوند و شهابها در آن پديد گردند.
سوم: هواء سرد بواسطه بخار كه پرتو منعكس از زمين بدان نرسد.
چهارم: هواء در هم مجاور سطح زمين و آب كه بر اثر انعكاس پرتو خورشيد گرم شده.
پس از آن كره آب كه ناتمام است و به 4/ 3 زمين تقريبا احاطه دارد، زيرا آن كره زمين است كه 4/ 3 آن را آب فرا گرفته و تهى نيست، آب بشكل كره ميان تهى كه تيكه شده و زمين بدرون آنست و اكنون آب و زمين با هم يك كره را مينمايند، آب يك طبقه است كه درياى محيط بزمين است و خالص نيست چون پرتو خورشيد در آن نفوذ كرده و اجزاء زمين هم بدان آميخته، و امتيازات چندانى در تيكههاى آن نيست كه طبقه بندى شود و زمين در اين ميانه ساكن است بوضعى كه مركز آن منطبق با مركز جهانست.
اينست مشهور ميان فلاسفه، و برخى قدماى آنان گفتهاند زمين بدور خود از مشرق بمغرب ميچرخد و طلوع و غروب كواكب بواسطه آنست نه حركت فلك و اين قول نزد فلاسفه سست و متروك است (ولى اكنون معتبر و مشهور است و بوسائل علمى معلوم است (شرح مترجم).
زمين را سه طبقه است.
يكم: خالص در گرد مركز.
دوم: گل مجاور آب.
سوم: طبقه بيرون از آب كه بخار و دود در آن حبس شوند و معادن و گياهان و جانوران در آن پديد گردند، و بدشتها و كوهها پخش شود كه آن را ربع مسكون گويند و بهفت اقليم تقسيم شده ولى چرا از آب بيرون افتاده؟ گفتهاند: براى اينكه
بر اثر حرارت خورشيد كه در جنوب است آب بسمت جنوب كشيده شده، چون حضيض خورشيد در برجهاى جنوبى است و پرتو آن از نزديك اثر بيشترى دارد تا از دور و گرمى آن بيشتر است و حرارت رطوبت را ميكشد.
و بنا بر اين ممكن است كه معموره از شمال بجنوب جابجا شود و از جنوب بشمال بدنبال انتقال اوج خورشيد از يكى بديگرى، و معموره هميشه در سمت اوج است تا در تابستان آفتاب نزديك بالاى سر نشود و گرما سوزنده گردد و در زمستان پر دور نگردد تا سرما كشنده شود.
و گفتهاند براى اينست كه در سمت شمال گودالهاى عميقى بيك سبب نامعلوم بوجود آمده و آب بدرون آنها كشيده شده و جاهاى بلند بيرون افتاده، و گفتهاند سبب طبيعى ندارد و خواست خداست كه اين بخش زمين بيرون از آب باشد و جايگاه آدم و جز او از جانداران و وسائل زندگى آنان گردد.
و باز گويند همه اين عناصر پذيراى كون و فسادند و هر كدام بىواسطه يا بواسطه بيكديگر بدل شوند، چون آب كه سنگ مرمر شود، چون سنگ مرمر از آب زلال روان نوشيدنيست كه در يك گودى جمع شود و در اندك زمانى نزديك بحجم آب حجم گيرد چنانچه از برخى جاهاى مراغه آذربايجان نقل شده، و گفتهاند: اين بر اثر خاصيت برخى جاها است كه خدا در آن نيروى معدنى پر اثرى آفريده براى سنگ سازى و چون آبها بدان برخورند سنگ شوند، و بسا در درون زمين باشند بواسطه لرزش زمين بدرآيند.
و از اين بابست آنچه نقل شده كه برخى مردم سنگ شدند، و در برخى جاها پيكرههاى سنگى بشكل اشخاص آدمى از مرد و زن ديده شده و هم كودك كه در پيكره و خطوط تن چيزى كم ندارند، اشخاصى جانور مآب با همه امور آدمى بحال مخصوص كه گمان غالب ميرود مردمى بودند و با آنچه بدانها وابسته بوده سنگ شدند و دور نيست بر اثر خشم خدا چنين شده باشند (پايان).
گفتهاند: سنگ با اعمال شيميائى آب روان مىشود و هوا بدل بآب ميگردد، چنانچه در قلههاى كوه و جز آن ديده شده كه هوا بر اثر سردى غليظ مىشود و ابر چكاننده ميگردد، و در قطراتى كه بر طاس وارو بر يخ است ديده شود، و آب هم با گرم شدن بخورشيد يا آتش هوا مىشود چنانچه در بخار متصاعد از آب گرم ديده شود، چون بخار هوائيست كه از آب ساخته شده و اجزاء لطيف آب هم با خود دارد، و هوا آتش شود چنانچه در كوره آهنگرى بردم كه سوراخهاى آن بسته است و هواى تازه در آن نرود ملاحظه شود كه هواى درون آتش شده.
باد گرم كشنده هم از اين قبيل است، و آتش هم بدل بهواء شود، در شعله چراغ، زيرا اگر آتش بماند بخطّ مستقيم بالا پرد و هر چه در برابرش باشد بسوزد و چنين نيست.
باز هم گفتند چون اين عناصر خرد شوند و با هم بياميزند و با نيروهاى متضاد خود در هم اثر كنند يك كيفيت ميانه پديد شود كه مزاج باشد، و اين تركيب اگر كامل باشد و ماندنى صورت نوعيهاى بدان افاضه شود و آن را زمانى دراز نگهدارد و بسا ناقص باشد و درنگى نكنند و باندك سببى منحلّ گردد مانند كائنات جوّ.
مؤلّف مقاصد گفته: مركّبات بىمزاج 3 نوعند، زيرا يا در فضاى بالاى زمينند يا در روى زمين يا درون زمين، نوع يكم از بخار پديد شود يا دخان كه هر دو اثر حرارتند كه از ترى اجزاء هوائى آب دار برآرد كه بخار است و از خشكى اجزاء خاك آميخته باجزاء آتش و البته اجزاء هواء هم دارد و آن دود است.
بخار بسا لطيف شود و اجزاء آبى آن بتحليل رود و هوا گردد، و بسا بطبقه زمهريريه رسد و درهم شود ابر چكاننده گردد، و اگر پيش از قطرهشدنش بسرماى سختى برخورد برف فرو ريزد و اگر پس از آن باشد تگرگ گرد خردى بريزد در صورتى كه از مسافت دور آيد زيرا بواسطه حركت و برخورد بهم پرههايش بسايد و
گرد و خرد گردد و گر نه درشت ناهموار باشد.
و همانا تگرگ در هواى بهار يا پائيز است چون در تابستان بخار تحليل شود و در زمستان گرفتار سرما است، و بسا بخار بطبقه زمهريريه نرسد پس اگر بسيار باشد مه گردد و اگر كم باشد و بسرماى شب درهم شود و يخ بندد عزو گردد و اگر نه شبنم باشد، و نسبت عزو به شبنم چون برف است بباران.
و بسا أبر بارنده از بخار بسياريست كه بسرما درهم شده پيش از آنكه بزمهرير رسد بسبب بادهاى مانع از بالا رفتن يا فشار آور بآنها تا درهم شوند براى آنكه كوه در برابر باد است يا براى آنكه هواى بالاتر سنگين و كند شده است.
و بسا كه با بخار بالا رفته دودى باشد، و چون بهواى سرد رسيدند و ابر شدند و دود در درونش محبوس شد اگر گرم باشد ميخواهد بالا رود و اگر سرد شده ميخواهد بزير آيد و فساد مىآورد و ابر را بسختى ميدرد و از دريدنش غرشى برآيد كه رعد است و آتشى لطيف كه برق است يا درهم و جهنده كه صاعقه است.
و بسا كه دود غليظ متصاعد بكره آتش رسد و شعلهور شود چنانچه در دود چراغ خاموش شده كه بشعله چراغ برخورد مشاهده گردد، و اين دود شعلهور چون اخترى بچشم آيد كه فرو افتد و همان شهاب است و بسا كه از بس غليظ و كلفت است شعلهور نشود و بسوزد و بجا بماند بمانند گيسو يا دم يا مار يا جانور شاخدار و بسا زير اخترى باشد و با كره آتش كه بهمراه فلك ميچرخد بچرخد، و بسا وضع هراسناكى در آن رخ دهد سرخ باشد، سياه باشد اين بستگى بكلفتى دود دارد و اگر عمود دود كه بالا رفته بزمين پيوسته باشد و شعلهور شود، بنظر آيد كه مارى بزرگ از آسمان بزمين فرو شده و در آن حريق است (پايان).
از مواقف هم در شرح توليد برق و صاعقه همان بيان صاحب مقاصد را نقل كرده) و سپس گفته:
و شارح مواقف گفته: چون برق بزمين رسد بسا تا آنجا لطيف شود كه در اجسام روزنه دار نفوذ كند و آنها را نسوزد ولى اجسام درهم و بىروزنه را مانند