تتمهايست: [در احوال و شؤون نفس]
پس از اينكه باقوال پراكنده اين باب احاطه كردى و عقائد گوناگون را دانستى بر تو نهان نيست كه دليل عقلى قطعى بمجرد بودن نفس نيست و نه بر مادى بودنش و ظاهر آيات و اخبار جسم بودن روح و نفس است و اگر چه برخى از آنها تأويل بردار است و دليلهاى تجرد هم صريح نيستند و برخيشان اشارهاى بدان دارند.
پس تكفير معتقد بتجرد افراط است و زورگوئى و چگونه مىشود با اينكه جمعى از دانشمندان اماميه و اساتيدشان بدان معتقدند، و جزم آنها هم بتجرد بمحض شبهههاى سستى بر خلاف ظاهر آيات و اخبار تجرى و تفريط است و امر دائر است كه نفس جسمى لطيف نورانى و ملكوتى باشد در درون تن كه فرشتههاش هنگام مرگ بستانند و بماند در عذاب يا در نعمت بخودى خود يا بوسيله كالبد مثالى كه بدان وابسته شود چنانچه در اخبار گذشت يا از او صرف نظر شود تا دميدن صور مانند مستضعفان، و دور از باور نيست كه خدا جسمى لطيف آفريند آن را مدتى دراز بجا دارد چنانچه مسلمانان در باره فرشته و پرى گويند، و بسا باشد كه در بعضى أحوال خودش يا نمونه مثاليش ديده شود و در بعضى أحوال هم بقدرت خدا ديده نشود.
يا نفس مجرّد باشد و پس از مرگ بتن مثالى وابندد، و قبض روح و رسيدن بناى و مانند آن كنايه باشند از قطع علاقه او بتن، يا مقصود از آنها روح حيوانى بخارى باشد كه مركب او است.
سپس ظاهر اخبار اينست كه نفس انسانى جز روح حيوانيست و جز سائر اجزاء تن و اما اينكه جسمى لطيف بيرون تن و محيط بدان يا وابسته بدان باشد بعيد است و كسى هم نگفته و گرچه ظاهر برخى اخبار گذشته است و بسا دليل آوردند كه قول بوجود مجردى جز خدا باطل است بآيه «نيست مانندش هيچ چيز، 11- الشورى».
ولى سست است زيرا ممكن است تجرد خدا جز تجرد ديگران باشد مانند شنيدن و ديدن و قدرت خدا و بسا دليل آوردند بر نفى مجرد ديگر باخبارىكه دلالت دارند باينكه يگانگى ويژه خداست و جز او تجزيهپذير است
چون خبر فتح بن يزيد از أبى الحسن7كه در پايانش فرمايد، آدمى يكى است در تعبير نه در معنا، و خداست كه يگانه است و جز او يگانه نيست، و اختلاف و تفاوت و كم و بيش ندارد، و اما آدمى آفريده، ساخته شده و مركب از اجزاء چند و جواهر پراكنده است، جز اينكه در مجموع خود يكى است.
و از ابي جعفر دوم7در حديث طولانى است، ولى او است قديم بالذات و جز يگانه همه جزء پذيرند، و خداست يگانه جزء ناپذير كه تو هم كم و بيش در او راه ندارد، و هر چه تجزيهپذير است و كم و بيش بردار آفريده است و دليل آفريدگار خود.
و از امير المؤمنين7است كه بصورتى نماند و بهيچ حاسّه درنيايد، و بمردم سنجيده نشود، نزديك است با دوريش و دور است در عين نزديكى، برتر همه چيز است، و چيزى برتر از او بگفت نيايد، پيش از همه چيز است و پيش از او بگفت نيايد، درون همه چيز است نه چون جسمى درون، برون همه چيز است نه چون جسمى برون و حدا، منزّه است آنكه چنين است و جز او چنين نيست، اين اخبار و جز آنها كه در كتاب توحيد گذشتند دليلند كه اين صفات ويژه خدايند، وجود مجرّدى جز او ويرا در اين اوصاف شريك او كند، خصوص عقول مجرّده كه تغيير و تبدل را در آن روا ندارند، و اين دلالت قوى است و گرچه جاى سخن دارد و خدا و حجج او بحقائق امور دانايند.
گويم: چون سخن در اين باب تا اندازهاى دراز شد براى اينكه اهم مطالب است باكى ندارد كه برخى مطالب مهمه از أحوال و شئون نفس در ضمن فوائدى بيان شوند.
[فائده] يكم: آيا نفوس بشرى يك نوعند؟
خواجه نصير- ره- در تجريد گفته:
چون همه يك تعريف دارند بايد يكى باشند، علامه- رفع- گفته: مردم در اين باره اختلاف دارند و بيشتر معتقدند كه نفوس آدمى يك نوعند و پر شخص دارند، و
اين مذهب ارسطو است، و جمعى از قدماء گفتند در ذات خود مختلفند و مصنف دليل وحدت نوعى آنها را اين دانسته كه يك تعريف همه را فرا دارد و نشود امور مختلفه يك تعريف داشته باشند، و بنظر من اين مورد اعتراض است.
شارح مقاصد گفته: جمعى از قدماء فلاسفه معتقدند نفوس جانداران و آدميان مانندند و يك ماهيت دارند، و اختلاف در كار و در ادراك باختلاف ابزار برميگردد و اين بايست است بر كسى كه آنها را جسم داند زيرا اجسام مانند همند و جز با عوارض اختلافى ندارند.
و اما معتقدان بتجرد نفس آدمى بيشترشان آن را يك ماهيت دانند و اختلاف در صفات و ملكات و مزاج و ابزار كار است و برخى هم آنها را در ذات مختلف دانند و نفس را جنسى دانند كه انواع گوناگون دارد و هر نوعى افراد يك حقيقت و مناسب در احوال، برحسب روح علوى كه آن را طباع تام آن نوع نامند، و بدان ماند قول پيغمبر6«الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» و قول آن حضرت «الارواح جنود مجنده. فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف» كه بدان اشارت دارد و امام در مطالب العاليه گفته است: اين عقيده مختار ما است.
و اما اينكه هر فردى در ماهيت مخالف فرد ديگر باشد و آدمى يك حقيقت نباشند گوينده ندارد و أبو البركات در معتبر چنين گفته است.
دليل جمهور اينست كه آنچه در باره نفس بانديشه آيد و تعريف آن باشد يك معناى عمومى است، مانند جوهر مجرّد، وابسته بتن، و تعريف بيان تمام ماهيت است ولى اين دليل سست است زيرا مجرّد آوردن يك تعريف دليل وحدت نوعيه نيست چون كه جنس هم تعريف بردار است چنانچه گوئيم: حيوان جسم حساس متحرك باراده است، و اگر گويند تعريف روح در پاسخ پرسش از افراد و اصناف آيد گوئيم ممنوع است، بلكه بسا نياز بضمّ يك مميّز جوهرى دارد.
و بسا دليل آرند كه همه در اين حقيقت شريكند كه نفوس آدميند، و اگر فصل مميز داشته باشند مركب باشند نه مجرد و جوابش اينست كه اگر بپذيريم
نفس بودن از ذاتيات است نه عرضيات گوئيم تركيب عقلى از جنس و فصل منافي تجرد و مستلزم جسم بودن نيست.
و دليل مخالفان: اينست كه نفوس آدمى در صفات خود مختلفند و اگر اين اختلاف از نظر ذات آنها نبود بلكه ناشى از مزاج و أحوال تن و امور برونى بود بايد اشخاصى كه در اين امور بهم مانند در ملكات و اخلاقى نهادى از مهر و سخت دلى و كرم و بخل و پارسائى و هرزگى بهم مانند و برعكس و البته چنين نيست زيرا بسا يك آدم كه مزاجش عوض شود و اخلاق درونيش بجا ماند، و نهان نيست كه اين يك دليل اقناعى سست است چون بسا اين وضع مستند باسباب ديگر باشد كه تفصيل آنها را ندانيم.
فائده دوم اينكه ارواح و تنها برابرند و هر روحى تنى دارد و تناسخ باطل است
، شارح مقاصد گفته: هر نفسى ببديهه ميداند كه بهمراه او در تنش نفس ديگرى نيست كه سرپرست آن تن باشد و او هم در تن ديگرى تصرفي ندارد پس نفس و تن برابرند، تن را جز يك نفس نيست، و نفس بجز بيك تن وابسته نيست و در يك حال مطلب روشن است و اما بر سبيل تبادل و انتقال از تنى بتن ديگر هم بچند وجه يكم: اگر نفس اين تن از تن ديگر آمده بود بايد چيزى از أحوال آن تن ياد آرد چون دانش و حفظ و يادآورى از صفات جوهرى نفس است و باختلاف أحوال تن از ميان نروند، و چنين نيست قطعا.
دوم: اگر نفوس پس از جدا شدن از اين تن بتن ديگر درآيند بايد شمار تنها كه نابود شدند برابر تنهائى باشند كه پديد شوند تا برخى نفوس بيكاره نمانند يا چند تا نفس بيك تن درآيند يا يك نفس بچند تن درآيد بهمراه هم، ولى ما ببديهه ميدانيم در مانند طوفانهاى عمومى تن بسيارى نابود شود كه بشماره آنها تن تازه نباشد مگر در گذشت چند قرن.
سوم: اينكه اگر نفسى بتنى منتقل شود بايد دو نفس داشته باشد يكى بدو جا كرده و ديگرى از خود پديدآورده، زيرا آماده شدن تن با مزاج صالح علّت
پيدايش نفس است و تخلّف علّت از معلول نشايد.
گفته نشود كه نبودن مانع هم لازم است و شايد روحى كه آمده مانع باشد چون كاملتر است از روح تازه.
زيرا گوئيم: كمال در اقتضاء تعلّق اثرى ندارد بلكه بيشتر خواهان آن باشد و همان مانع تعلّق نفس پيش گردد و بر هر سه دليل پس از پذيرفتن مقدماتشان اعتراض شده كه مدلول آنها اينست كه نفس پس از جدائى از تن بتن آدم ديگر در نيايد، و دلالت ندارد كه منتقل بحيوان ديگر نشود مانند درندهها و جز آنها كه تناسخيها جايز دانند و آن را مسخ نامند، يا بيك گياه كه برخيشان جائز دانند و آن را فسخ گويند، يا بجماد كه برخى جائز دانند و آن را رسخ گويند، و يا بيك جرم آسمانى كه برخى فلاسفه تجويز كردند.
و همانا گفتيم پس از پذيرش مقدمات براى اينكه بوجه يكم اعتراض شده كه يادآورى حال تن پيش ممنوع است، و توجه بدان مشروط بعدم تعلّق بدين است، و خود باختن بتدبير تن تازه مانع يادآورى است، يا طول عهد بكلى فراموشى آورده و بدليل دوم اعتراض شده بمنع لزوم برابرى براى اينكه در صورتيست كه وابستن بتن دوم لازم و فورى باشد، ولى اگر لازم نباشد يا بفاصلهاى لازم باشد رواست كه نفس نابودان فراوان منتقل بتن ديگر نشوند يا بفاصله بدنهاى بسيار منتقل شوند.
و اينكه گفتهاند بيكاره شوند با اينكه دليلى بر بطلانش نيست بايست نشود زيرا خرّمى از كمالات يا درد كشيدن از نادانيها خودش كاريست، و بر سوم اعتراض شده كه آن بنا بر اينست كه نفس حادث باشد و مزاج بهمراه فاعل علّت تامه بىمانع باشند و همه ممنوعند.
سپس گفته: تناسخيها دليل مهمّى ندارند و براى تناسخ و نقل روح بجسم ديگر انسانى يا جز آن وجوهى گفتهاند.
1- اگر بتن ديگر نپيوندند بيكاره شوند، و بيكارى در هستى نيست، و هر دو مقدمه درست نيست.
2- سرشت نفس كاملترشدنست و آن نشود جز با پيوند بتن ديگر چون كار نفس همين است و گر نه عقل باشد نه نفس، و جواب داده شده كه گو نفس خواهان كمال است ولى چون ابزار ندارد بدان دست نيابد.
3- نفس قديم است و بناچار پايانپذير در شماره، چون وجود شماره بىپايان در يك زمان نشدنيست بخلاف پديدههاى بىپايان حوادث پياپى چون حركات و اوضاع و آثار آنها كه دنبال همند نه با هم و اگر نفس جز بيك تن درنيايد بايد پايانپذير بر پايانناپذير بخش شود و آن نشدنيست و جواب دادند كه قديم بودن نفس ممنوع است، و لزوم پايان پذيرى قدماء هم ممنوع است، زيرا ادله محال بودن نامتناهى در آنجا است كه وضع و ترتيب دارند، و ناپايان بودن تن و علل آن هم ممنوع است، و لزوم تعلّق نفس بهر تنى هم ممنوع است، و اگر مقصود همان تنها باشند كه اكنون انسانند بىپايان بودنشان ممنوع است.
سپس گفته: قول بتناسخ تا اندازهاى جزء شرع ما است، زيرا اهل مائده عيسى ميمون و خوك شدند و نفوس آنها بتن جانوران درآمد، و در معاد جسمانى هم هر نفسى بتنى آدمى جز تن دنياى خود درآيد، زيرا قطع داريم كه تن محشور در قيامت همان خود تن نابود نيست، زيرا شكل و صورت عوض شده.
و جواب اينست كه مورد نزاع انتقال نفوس پس از مرگ بتن ديگر است در اين دنيا براى تدبير و تصرف و اكتساب در اين تن تازه و صرف تبدّل صورت كه در مسخ است يا فراهم شدن اجزاء بنيادى پس از پراكندگى براى برگشت نفوس بدانها در آخرت مطلقا و مانند زنده كردن عيسى بعضى مردهها را تناسخ نيست.
و سيّد مرتضى- رضي الله عنه- در جواب سؤال از مسوخات مانند خرس، ميمون، فيل، خوك و مانند آنها كه آفرينش زيبا و دلنشين داشتند و بصورت زشت و نفرت بارى در آمدند تا بيشتر بىسود شوند و در سؤال گفته: برخى زندهها نميشود زنده ديگرى شوند جز خود، و چون مقصود از مسخ اين باشد باطل است و اگر جز آنست در آن انديشه كنيم، پاسخ كسى كه پرسد چون شنود از اخبار رسيده
از پيغمبر6و ائمّه:كه خدا قومى از اين امت را پيش از قيامت مسخ كند چنانچه از امّتهاى پيش را مسخ كرده، و آنان بسيارند كه در نامهاى نگنجند.
و البته شيخ مفيد- رضي الله عنه- صحت آنها را پذيرفته، و در كتابى بنام «التمهيد» گنجانده و عقيده تناسخ را محال دانسته و گفته اخبار معتبر جز اين نيست كه خدا مردمى را پيش از قيامت مسخ كند، و نعمانى بسيارى از آنها را روايت كرده كه نسخ و مسخ هر دو را پذيرايند، چون روايتى كه در باب «تسلّى و تقوى» آورده و بامام صادق7سندش را رسانده در حديثى طولانى كه در پايانش گويد.
و چون كافر محتضر شود، رسول خدا6و علي7و جبرئيل و ملك الموت بالينش آيند و علي7بدو نزديك شود و گويد يا رسول اللَّه، راستى اين بود كه دشمن ما خانواده بود او را دشمندار، رسول خدا6فرمايد: اى جبرئيل، راستى اينست كه دشمن دارد خدا و رسولش و خاندان رسولش را پس او را دشمن دار، جبرئيل بملك الموت گويد: راستى اين دشمن ميداشت خدا و رسولش و خاندان رسولش را پس او را دشمن دار و بر او سخت بگير، و ملك الموت در بر او آيد و گويد: اى بنده خدا، برات آزاديت را گرفتى؟ سند امانت را گرفتى؟ بعصمت كبرى در دار دنيا دست انداختى؟
گويد: چه باشد آن؟ پاسخ دهد، ولايت على بن أبى طالب7، او گويد ويرا نشناسم و باو عقيده ندارم، جبرئيل گويد اى دشمن خدا بچه عقيده داشتى؟
گويد: چنين و چنان، جبرئيلش گويد: اى دشمن خدا مژدهات سخط خدا و عذاب او در دوزخ و اما آنچه بدان اميد داشتى از دستت رفته، و از آنچه ميترسيدى بتو فرود آمده، سپس جانش را بسختى از تنش بكشد.
سپس صد شيطان بروحش گمارد كه همه برويش تف اندازند و از بويش آزار كشند و چون در گورش نهند يك در از دوزخ در آن گشوده شود كه از آن بوى و شرارش بر او درآيند، سپس روحش را بكوههاى برهوت آرند، سپس روحش
در اجسام تركيب شده درآيد تا اينكه بصورت كرمكى گردد و هر مسخ مسخوطى بر او روان شود، تا قائم خانواده ما ظهور كند و خدايش بفرستد تا گردن او را بزند و اينست كه خدا فرموده «پروردگارا ميراندى ما را دو بار و زندهمان كردى دو بار اعتراف كرديم بگناهان خود آيا براى ما هيچ راهى هست كه بيرون شويم، 11- غافر».
بخدا عمر بن سعد را پس از اينكه كشته شد آوردند بصورت ميمونى زنجير بگردن و ميان أهل خانهاش نهادند و او را نميشناختند بخدا دنيا بپايان نرسد تا دشمن ما آشكارا مسخ شود، تا آنجا كه مردمى از آنها در زندگى خود ميمون شوند يا خوك، و بدنبالشان عذابيست سخت و از پس آنها دوزخ و چه بد سر انجامى است.
اخبار در اين معنا بسيارند و از حد آحاد گذشتند، و اگر تناسخ نشدنيست و گفتيم اخبارش ساختگى است چرا مسخ نشدنى است با اينكه در آنها بدان تصريح شده و هم در قول خدا «آيا شما را آگاه كنم ببدتر از آن در سزا ديدن نزد خدا آنان كه خدا لعنشان كرده و بر آنها خشم كرده و از آنها ميمون و خوك ساخته، 62- المائده» و قول خدا «گفتيم باشيد ميمونهاى رانده، 65- البقره» و قول او «و اگر خواهيم مسخشان كنيم در جاشان، 67- يس».
و اخبار گويايند كه معنى اين مسخ دگركردن بنياد آدميت است بصورت ديگر، و در خبر معروف از حذيفه است كه ميگفت: بگوئيد اگر گويم در ميان شما ميمونها و خنزيرها باشند باورم داريد؟ مردى گفت: ميان ما ميمون و خنزير باشند؟
گفت: تو خود از كجا در امانى كه همان باشى، مادرت مباد، و اين تصريح به مسخ است، و اخبار متواترند كه معنايش تغيير شكل و صورتست.
و در احاديث است كه مردى بأمير المؤمنين7كه او را محكوم كرده بود گفت: بخدا بحق قضاوت نكردى و او فرمودش رانده باش سگى، و جامهها از تنش بر پريدند و سگى شد كه دم ميجنبانيد، و چون رواست خدا عزّ و جلّ جماد را حيوان كند چرا نشود حيوان را بصورت حيوان ديگر درآورد؟