نفس بودن از ذاتيات است نه عرضيات گوئيم تركيب عقلى از جنس و فصل منافي تجرد و مستلزم جسم بودن نيست.
و دليل مخالفان: اينست كه نفوس آدمى در صفات خود مختلفند و اگر اين اختلاف از نظر ذات آنها نبود بلكه ناشى از مزاج و أحوال تن و امور برونى بود بايد اشخاصى كه در اين امور بهم مانند در ملكات و اخلاقى نهادى از مهر و سخت دلى و كرم و بخل و پارسائى و هرزگى بهم مانند و برعكس و البته چنين نيست زيرا بسا يك آدم كه مزاجش عوض شود و اخلاق درونيش بجا ماند، و نهان نيست كه اين يك دليل اقناعى سست است چون بسا اين وضع مستند باسباب ديگر باشد كه تفصيل آنها را ندانيم.
فائده دوم اينكه ارواح و تنها برابرند و هر روحى تنى دارد و تناسخ باطل است
، شارح مقاصد گفته: هر نفسى ببديهه ميداند كه بهمراه او در تنش نفس ديگرى نيست كه سرپرست آن تن باشد و او هم در تن ديگرى تصرفي ندارد پس نفس و تن برابرند، تن را جز يك نفس نيست، و نفس بجز بيك تن وابسته نيست و در يك حال مطلب روشن است و اما بر سبيل تبادل و انتقال از تنى بتن ديگر هم بچند وجه يكم: اگر نفس اين تن از تن ديگر آمده بود بايد چيزى از أحوال آن تن ياد آرد چون دانش و حفظ و يادآورى از صفات جوهرى نفس است و باختلاف أحوال تن از ميان نروند، و چنين نيست قطعا.
دوم: اگر نفوس پس از جدا شدن از اين تن بتن ديگر درآيند بايد شمار تنها كه نابود شدند برابر تنهائى باشند كه پديد شوند تا برخى نفوس بيكاره نمانند يا چند تا نفس بيك تن درآيند يا يك نفس بچند تن درآيد بهمراه هم، ولى ما ببديهه ميدانيم در مانند طوفانهاى عمومى تن بسيارى نابود شود كه بشماره آنها تن تازه نباشد مگر در گذشت چند قرن.
سوم: اينكه اگر نفسى بتنى منتقل شود بايد دو نفس داشته باشد يكى بدو جا كرده و ديگرى از خود پديدآورده، زيرا آماده شدن تن با مزاج صالح علّت
پيدايش نفس است و تخلّف علّت از معلول نشايد.
گفته نشود كه نبودن مانع هم لازم است و شايد روحى كه آمده مانع باشد چون كاملتر است از روح تازه.
زيرا گوئيم: كمال در اقتضاء تعلّق اثرى ندارد بلكه بيشتر خواهان آن باشد و همان مانع تعلّق نفس پيش گردد و بر هر سه دليل پس از پذيرفتن مقدماتشان اعتراض شده كه مدلول آنها اينست كه نفس پس از جدائى از تن بتن آدم ديگر در نيايد، و دلالت ندارد كه منتقل بحيوان ديگر نشود مانند درندهها و جز آنها كه تناسخيها جايز دانند و آن را مسخ نامند، يا بيك گياه كه برخيشان جائز دانند و آن را فسخ گويند، يا بجماد كه برخى جائز دانند و آن را رسخ گويند، و يا بيك جرم آسمانى كه برخى فلاسفه تجويز كردند.
و همانا گفتيم پس از پذيرش مقدمات براى اينكه بوجه يكم اعتراض شده كه يادآورى حال تن پيش ممنوع است، و توجه بدان مشروط بعدم تعلّق بدين است، و خود باختن بتدبير تن تازه مانع يادآورى است، يا طول عهد بكلى فراموشى آورده و بدليل دوم اعتراض شده بمنع لزوم برابرى براى اينكه در صورتيست كه وابستن بتن دوم لازم و فورى باشد، ولى اگر لازم نباشد يا بفاصلهاى لازم باشد رواست كه نفس نابودان فراوان منتقل بتن ديگر نشوند يا بفاصله بدنهاى بسيار منتقل شوند.
و اينكه گفتهاند بيكاره شوند با اينكه دليلى بر بطلانش نيست بايست نشود زيرا خرّمى از كمالات يا درد كشيدن از نادانيها خودش كاريست، و بر سوم اعتراض شده كه آن بنا بر اينست كه نفس حادث باشد و مزاج بهمراه فاعل علّت تامه بىمانع باشند و همه ممنوعند.
سپس گفته: تناسخيها دليل مهمّى ندارند و براى تناسخ و نقل روح بجسم ديگر انسانى يا جز آن وجوهى گفتهاند.
1- اگر بتن ديگر نپيوندند بيكاره شوند، و بيكارى در هستى نيست، و هر دو مقدمه درست نيست.
2- سرشت نفس كاملترشدنست و آن نشود جز با پيوند بتن ديگر چون كار نفس همين است و گر نه عقل باشد نه نفس، و جواب داده شده كه گو نفس خواهان كمال است ولى چون ابزار ندارد بدان دست نيابد.
3- نفس قديم است و بناچار پايانپذير در شماره، چون وجود شماره بىپايان در يك زمان نشدنيست بخلاف پديدههاى بىپايان حوادث پياپى چون حركات و اوضاع و آثار آنها كه دنبال همند نه با هم و اگر نفس جز بيك تن درنيايد بايد پايانپذير بر پايانناپذير بخش شود و آن نشدنيست و جواب دادند كه قديم بودن نفس ممنوع است، و لزوم پايان پذيرى قدماء هم ممنوع است، زيرا ادله محال بودن نامتناهى در آنجا است كه وضع و ترتيب دارند، و ناپايان بودن تن و علل آن هم ممنوع است، و لزوم تعلّق نفس بهر تنى هم ممنوع است، و اگر مقصود همان تنها باشند كه اكنون انسانند بىپايان بودنشان ممنوع است.
سپس گفته: قول بتناسخ تا اندازهاى جزء شرع ما است، زيرا اهل مائده عيسى ميمون و خوك شدند و نفوس آنها بتن جانوران درآمد، و در معاد جسمانى هم هر نفسى بتنى آدمى جز تن دنياى خود درآيد، زيرا قطع داريم كه تن محشور در قيامت همان خود تن نابود نيست، زيرا شكل و صورت عوض شده.
و جواب اينست كه مورد نزاع انتقال نفوس پس از مرگ بتن ديگر است در اين دنيا براى تدبير و تصرف و اكتساب در اين تن تازه و صرف تبدّل صورت كه در مسخ است يا فراهم شدن اجزاء بنيادى پس از پراكندگى براى برگشت نفوس بدانها در آخرت مطلقا و مانند زنده كردن عيسى بعضى مردهها را تناسخ نيست.
و سيّد مرتضى- رضي الله عنه- در جواب سؤال از مسوخات مانند خرس، ميمون، فيل، خوك و مانند آنها كه آفرينش زيبا و دلنشين داشتند و بصورت زشت و نفرت بارى در آمدند تا بيشتر بىسود شوند و در سؤال گفته: برخى زندهها نميشود زنده ديگرى شوند جز خود، و چون مقصود از مسخ اين باشد باطل است و اگر جز آنست در آن انديشه كنيم، پاسخ كسى كه پرسد چون شنود از اخبار رسيده
از پيغمبر6و ائمّه:كه خدا قومى از اين امت را پيش از قيامت مسخ كند چنانچه از امّتهاى پيش را مسخ كرده، و آنان بسيارند كه در نامهاى نگنجند.
و البته شيخ مفيد- رضي الله عنه- صحت آنها را پذيرفته، و در كتابى بنام «التمهيد» گنجانده و عقيده تناسخ را محال دانسته و گفته اخبار معتبر جز اين نيست كه خدا مردمى را پيش از قيامت مسخ كند، و نعمانى بسيارى از آنها را روايت كرده كه نسخ و مسخ هر دو را پذيرايند، چون روايتى كه در باب «تسلّى و تقوى» آورده و بامام صادق7سندش را رسانده در حديثى طولانى كه در پايانش گويد.
و چون كافر محتضر شود، رسول خدا6و علي7و جبرئيل و ملك الموت بالينش آيند و علي7بدو نزديك شود و گويد يا رسول اللَّه، راستى اين بود كه دشمن ما خانواده بود او را دشمندار، رسول خدا6فرمايد: اى جبرئيل، راستى اينست كه دشمن دارد خدا و رسولش و خاندان رسولش را پس او را دشمن دار، جبرئيل بملك الموت گويد: راستى اين دشمن ميداشت خدا و رسولش و خاندان رسولش را پس او را دشمن دار و بر او سخت بگير، و ملك الموت در بر او آيد و گويد: اى بنده خدا، برات آزاديت را گرفتى؟ سند امانت را گرفتى؟ بعصمت كبرى در دار دنيا دست انداختى؟
گويد: چه باشد آن؟ پاسخ دهد، ولايت على بن أبى طالب7، او گويد ويرا نشناسم و باو عقيده ندارم، جبرئيل گويد اى دشمن خدا بچه عقيده داشتى؟
گويد: چنين و چنان، جبرئيلش گويد: اى دشمن خدا مژدهات سخط خدا و عذاب او در دوزخ و اما آنچه بدان اميد داشتى از دستت رفته، و از آنچه ميترسيدى بتو فرود آمده، سپس جانش را بسختى از تنش بكشد.
سپس صد شيطان بروحش گمارد كه همه برويش تف اندازند و از بويش آزار كشند و چون در گورش نهند يك در از دوزخ در آن گشوده شود كه از آن بوى و شرارش بر او درآيند، سپس روحش را بكوههاى برهوت آرند، سپس روحش
در اجسام تركيب شده درآيد تا اينكه بصورت كرمكى گردد و هر مسخ مسخوطى بر او روان شود، تا قائم خانواده ما ظهور كند و خدايش بفرستد تا گردن او را بزند و اينست كه خدا فرموده «پروردگارا ميراندى ما را دو بار و زندهمان كردى دو بار اعتراف كرديم بگناهان خود آيا براى ما هيچ راهى هست كه بيرون شويم، 11- غافر».
بخدا عمر بن سعد را پس از اينكه كشته شد آوردند بصورت ميمونى زنجير بگردن و ميان أهل خانهاش نهادند و او را نميشناختند بخدا دنيا بپايان نرسد تا دشمن ما آشكارا مسخ شود، تا آنجا كه مردمى از آنها در زندگى خود ميمون شوند يا خوك، و بدنبالشان عذابيست سخت و از پس آنها دوزخ و چه بد سر انجامى است.
اخبار در اين معنا بسيارند و از حد آحاد گذشتند، و اگر تناسخ نشدنيست و گفتيم اخبارش ساختگى است چرا مسخ نشدنى است با اينكه در آنها بدان تصريح شده و هم در قول خدا «آيا شما را آگاه كنم ببدتر از آن در سزا ديدن نزد خدا آنان كه خدا لعنشان كرده و بر آنها خشم كرده و از آنها ميمون و خوك ساخته، 62- المائده» و قول خدا «گفتيم باشيد ميمونهاى رانده، 65- البقره» و قول او «و اگر خواهيم مسخشان كنيم در جاشان، 67- يس».
و اخبار گويايند كه معنى اين مسخ دگركردن بنياد آدميت است بصورت ديگر، و در خبر معروف از حذيفه است كه ميگفت: بگوئيد اگر گويم در ميان شما ميمونها و خنزيرها باشند باورم داريد؟ مردى گفت: ميان ما ميمون و خنزير باشند؟
گفت: تو خود از كجا در امانى كه همان باشى، مادرت مباد، و اين تصريح به مسخ است، و اخبار متواترند كه معنايش تغيير شكل و صورتست.
و در احاديث است كه مردى بأمير المؤمنين7كه او را محكوم كرده بود گفت: بخدا بحق قضاوت نكردى و او فرمودش رانده باش سگى، و جامهها از تنش بر پريدند و سگى شد كه دم ميجنبانيد، و چون رواست خدا عزّ و جلّ جماد را حيوان كند چرا نشود حيوان را بصورت حيوان ديگر درآورد؟
و سيّد- قده- پاسخ داده كه بدان البته ما مسخ را محال ندانيم و آنچه محال دانيم اينست كه زنده آدمى زنده ديگرى گردد كه ميمون يا خوك است و حقيقت آن تغيير كند و مسخ تغيير شكل زنده آدمى است بشكل جانور نه اينكه حقيقت و شخصيت او عوض شود و جانور گردد و اصل در مسخ قول خداست «باشيد ميمونهاى رانده، 65- البقره» و قول خدا تعالى «و ساخت از آنها ميمونها و خوكها و پرستندههاى شيطان، 63- المائدة».
و گروهى از مفسّران گفتند معنى اين آيات كه ظاهرشان مسخ است حكم بنجاست و پستى است براى كفر و خلافشان و در اين احكام چون ميمون شدند نه در شكل شود، چنانچه يكى از ما بديگرى گويد با فلانى مناظره كردى؟ بر او حجت آوردى تا او را بصورت سگ كردى، بهمين معنا و ديگران گفتند مقصود از مسخ همان تغيير شكل است كه خدا بدان كيفرشان داد و نفرت بارشان كرد و اين رواست و مقدور و بىمانع و مناسبتر با ظاهر و چسبندهتر، و تأويل نخست ترك ظاهر است و ضرورتى ندارد.
اگر گفته شود: چگونه اين كيفر باشد؟ گوئيم آفرينش ابتدائى آن كيفر نيست ولى تغيير زندهاى كه صورت زيبا دارد بدان كيفر است چون مايه اندوه و افسوس است.
اگر گفته شود: پس بايد با تغيير شكل آدمى ميمون باشد و اين تناقض است، گوئيم: چون شكل آدمى بميمون برگشت ديگر آدم نيست بلكه آدمى بوده كه بسزاى خود ميمون شده و اگر چه حقيقت زنده در دو حال يكى است و تغيير نكرده، و بايد كسى كه بكيفر كردار ميمون شده مذمت شود بكارهاى زشت پيش خود، چون تغيير شكل او را از سزاوارى مذمت بيرون نياورد مانند اينكه لاغر بود فربه شود و سزاوار مذمت بوده و يا فربه لاغر شود.
اگر گفته شود: اينان كه مسخ شدند نژاد آوردند و ميمونهاى زمان ما از نژاد آنانند؟ گوئيم مانعى ندارد كه پس از مسخ نژاد بيارند، ولى اجماع است
كه هيچ جانورى از نژاد آدم نيست و اگر اجماع نبود روا بود، و بر اين تقرير ما، صحت اخبار مسخ از طرق ما انكار شود، زيرا همه آنها دلالت دارند بر مسخ آنان كه سزاوار كيفر و نكوهشند از دشمنان و مخالفان.
اگر گفته شود: شما روا داريد خدا تعالى جاندار زيبائى را جانور نازيبا بلكه زشت و نفرت بارى كند؟ گوئيم: در نخست آن را روا دانستيم براى كيفر زيبا صورت كه دگرگون شده زيرا مايه اندوه و افسوس او گردد، ولى اين در باره جاندار بىتكليف روا نيست و تغيير صورتشان بيهوده است، و اگر غرضى در آن باشد كه آن را نيكو سازد رواست- پايان-.
و ظاهر سخنش- ره- از آغاز تا انجام اينست كه با مسخ حقيقت آدميت دگرگون شود و نوع دگر گردد[1]و در آن اعتراض است و حق اينست كه اگر انسان همين كالبد و نقشه محسوس است مسخ شده انسان نيست بلكه ميمون و يا خوك است بحقيقت و اگر امتياز و شخصيت آدمى بروح مجرد يا سارى در تن است آدميت بجا است و آدمى است بشكل جانور و از نوع انسان نوع دگر نشده است و از أبى جعفر7روايت شده كه فرقهاى كه فاصله گرفتند از يهودان شنبه كه ميمون شدند چون پس از آن بآبادى خود درآمدند ميمونها خانوادههاى آدمى خود را شناختند ولى آدمها فاميلهاى ميمون خود را نشناختند، و مردم بآنها گفتند: «آيا ما شما را نهى نكرديم».
و در تفسير عسكريست كه خدا همه را ميمون كرد و در شهر بسته ماند نه كسى از آنها برون شد و نه درون آمد كسى، مردم آباديها اين بگوش هم رساندند و آمدند از ديوار شهر بالا رفتند و بدانها سر كشيدند ديدند همه از مرد و زن ميمون شدند و ميان هم ميلولند، و ناظران آشنايان و خويشان خود را ميشناختند و بآنها ميگفتند
[1]اين استظهار از كلام سيد- ره- عجب است با اينكه كلام او صريح است كه مسخ تغيير شكل است نه تغيير نوع و حقيقت و همين است نزد او فرق ميان تناسخ محال و مسخ ممكن فتدبر جيدا( شرح مترجم).
تو فلانى، تو فلانى اشك از چشمش روان ميشد و بسر اشاره ميكرد كه آرى. و اين دو خبر دلالت دارند كه از آدميت درنيامدند و عقل و شعورشان با جا بود ولى نميتوانستند سخن گويند.
نيشابورى در تفسير «كونوا قردة خاسئين» گفته مجاهد گفته دلشان دگرگونشد و مهر خلاف خورد نه شكلشان و آن چون قول خداست «نمونه خر باشند كه بارش كتاب است، 5- الجمعه» و دليل آورده كه انسان همين كالبد چشمگير است و اگر نابود شد و بجايش شكل ميمون آمد برگردد بنابود كردن عوارضى كه مايه آدم بودنست و آفريدن عوارض مخالف كه مايه ميمون بودنست، بعلاوه اگر چنين چيزى را روا داريم در امان نباشيم كه هر ميمون و سگى بينيم در شك باشيم كه مبادا آدمى خردمند است و مايه شك در ديدنيها است.
و پاسخ دادند كه آدمى اين كالبد چشمگير نيست چون بفربهى و لاغرى عوض مىشود و چيزيست در پس آن يا جسمانى روان در همه تن يا در جزئى از آن چون دل يا مغز يا مجرّد است چنانچه فلاسفه گويند، و بهر تقدير مانعى ندارد كه بماند و تن عوض شود و اين معنى مسخ است، و باين تأويل است كه يك فرشته تنومند در حجره پيغمبر6درمىآمد، و براى اينكه همان شكل آنها عوض مىشود و عقل و فهم آنها ميماند، و ميفهمند از بدبختى گناه چه بآنها رسيده كه زشت شدند و توان سخن ندارند و حواسّ ديگرى آدمى را دارند، و از آن درد ميكشند و عذاب ميچشند.
سپس آيا آن ميمونها ماندند يا نابود شدند بقدرت خدا و اگر ماندند آيا اين ميمونهاى زمان ما از نژاد آنها است يا نه؟ همه از نظر عقل رواست و جز اينكه در روايت ابن عباس آمده جز سه روز نماندند و نابود شدند- پايان-.
گويم: در اخبار ما هم موافق روايت ابن عباس آمده چنانچه در تفسير عسكرى7است كه سه روز ماندند و سپس خدا بارانى و بادى بدانها فرستاد و