كه هيچ جانورى از نژاد آدم نيست و اگر اجماع نبود روا بود، و بر اين تقرير ما، صحت اخبار مسخ از طرق ما انكار شود، زيرا همه آنها دلالت دارند بر مسخ آنان كه سزاوار كيفر و نكوهشند از دشمنان و مخالفان.
اگر گفته شود: شما روا داريد خدا تعالى جاندار زيبائى را جانور نازيبا بلكه زشت و نفرت بارى كند؟ گوئيم: در نخست آن را روا دانستيم براى كيفر زيبا صورت كه دگرگون شده زيرا مايه اندوه و افسوس او گردد، ولى اين در باره جاندار بىتكليف روا نيست و تغيير صورتشان بيهوده است، و اگر غرضى در آن باشد كه آن را نيكو سازد رواست- پايان-.
و ظاهر سخنش- ره- از آغاز تا انجام اينست كه با مسخ حقيقت آدميت دگرگون شود و نوع دگر گردد[1]و در آن اعتراض است و حق اينست كه اگر انسان همين كالبد و نقشه محسوس است مسخ شده انسان نيست بلكه ميمون و يا خوك است بحقيقت و اگر امتياز و شخصيت آدمى بروح مجرد يا سارى در تن است آدميت بجا است و آدمى است بشكل جانور و از نوع انسان نوع دگر نشده است و از أبى جعفر7روايت شده كه فرقهاى كه فاصله گرفتند از يهودان شنبه كه ميمون شدند چون پس از آن بآبادى خود درآمدند ميمونها خانوادههاى آدمى خود را شناختند ولى آدمها فاميلهاى ميمون خود را نشناختند، و مردم بآنها گفتند: «آيا ما شما را نهى نكرديم».
و در تفسير عسكريست كه خدا همه را ميمون كرد و در شهر بسته ماند نه كسى از آنها برون شد و نه درون آمد كسى، مردم آباديها اين بگوش هم رساندند و آمدند از ديوار شهر بالا رفتند و بدانها سر كشيدند ديدند همه از مرد و زن ميمون شدند و ميان هم ميلولند، و ناظران آشنايان و خويشان خود را ميشناختند و بآنها ميگفتند
[1]اين استظهار از كلام سيد- ره- عجب است با اينكه كلام او صريح است كه مسخ تغيير شكل است نه تغيير نوع و حقيقت و همين است نزد او فرق ميان تناسخ محال و مسخ ممكن فتدبر جيدا( شرح مترجم).
تو فلانى، تو فلانى اشك از چشمش روان ميشد و بسر اشاره ميكرد كه آرى. و اين دو خبر دلالت دارند كه از آدميت درنيامدند و عقل و شعورشان با جا بود ولى نميتوانستند سخن گويند.
نيشابورى در تفسير «كونوا قردة خاسئين» گفته مجاهد گفته دلشان دگرگونشد و مهر خلاف خورد نه شكلشان و آن چون قول خداست «نمونه خر باشند كه بارش كتاب است، 5- الجمعه» و دليل آورده كه انسان همين كالبد چشمگير است و اگر نابود شد و بجايش شكل ميمون آمد برگردد بنابود كردن عوارضى كه مايه آدم بودنست و آفريدن عوارض مخالف كه مايه ميمون بودنست، بعلاوه اگر چنين چيزى را روا داريم در امان نباشيم كه هر ميمون و سگى بينيم در شك باشيم كه مبادا آدمى خردمند است و مايه شك در ديدنيها است.
و پاسخ دادند كه آدمى اين كالبد چشمگير نيست چون بفربهى و لاغرى عوض مىشود و چيزيست در پس آن يا جسمانى روان در همه تن يا در جزئى از آن چون دل يا مغز يا مجرّد است چنانچه فلاسفه گويند، و بهر تقدير مانعى ندارد كه بماند و تن عوض شود و اين معنى مسخ است، و باين تأويل است كه يك فرشته تنومند در حجره پيغمبر6درمىآمد، و براى اينكه همان شكل آنها عوض مىشود و عقل و فهم آنها ميماند، و ميفهمند از بدبختى گناه چه بآنها رسيده كه زشت شدند و توان سخن ندارند و حواسّ ديگرى آدمى را دارند، و از آن درد ميكشند و عذاب ميچشند.
سپس آيا آن ميمونها ماندند يا نابود شدند بقدرت خدا و اگر ماندند آيا اين ميمونهاى زمان ما از نژاد آنها است يا نه؟ همه از نظر عقل رواست و جز اينكه در روايت ابن عباس آمده جز سه روز نماندند و نابود شدند- پايان-.
گويم: در اخبار ما هم موافق روايت ابن عباس آمده چنانچه در تفسير عسكرى7است كه سه روز ماندند و سپس خدا بارانى و بادى بدانها فرستاد و
آنها را بدريا كشيد و مسخ پس از سه روز نماند و آنچه بصورت آنها نگريد مانند آنها است نه خود آنها و نه نژاد آنها، و صدوق در علل بسندى از عبد اللَّه بن فضل روايت كرده كه بامام ششم7گفتم: قول خدا عزّ و جلّ «و البته دانستيد آنان كه از شما در سبت تجاوز كردند و بآنها گفتيم باشيد ميمونهاى رانده».
فرمود: آنها سه روز مسخ شدند و مردند و نژادى نداشتند، و ميمونهاى امروزى مانند آنانند و همچنين باشند خوك و مسوخات ديگر هر كدام امروزه يافت شوند مانند آنانند و گوشتشان حلال نيست (خود اين روايت را در علل نيافتيم و بمضمون آن روايتى در (ج 2 ص 170 هست) از پاورقى صفحه 118.
و در عيون (ج 1 ص 271) از علىّ بن محمّد بن جهم روايت كرده كه شنيدم مأمون از امام رضا7پرسيد از آنچه مردم در باره زهره روايت كنند و اينكه آن زنيست كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند و آنچه در باره سهيل روايت كنند كه مرد گمركچى بوده در يمن، دروغ گويند كه آنها دو اخترند، و راستش آنها دو جانور دريائيند و مردم باشتباه آنها را دو اختر دانند، و خدا دشمنان خود را انوار پرتو افكن نكند و آنها را بگذارد تا آسمان و زمين هستند بمانند و مسخشدهها بيش از سه روز نمانند تا بميرند و نژادى نگذارند، امروزه در روى زمين مسخشدهاى نيست و آنها را كه مسوخ نامند چون ميمون و خوك و خرس و مانند آنها همانا مانند آنهايند كه خدا عزّ و جلّ بقومى خشم كرد و آنها را بدين صورت درآورد و بآنها لعن كرد براى انكار يگانگى خدا و تكذيب رسولانش (الخبر).
گويم: باين اخبار ثابت است كه اين حيوانات از نژاد مسوخات نيند و نه از خود آنها و همانا بصورت آنهايند، و شناختى كه مسخ بتناسخ نيست، چون روح بتن ديگر جابجا نشده و همان شكل تن عوض شده و اما تناسخ بمعنى انتقال روح از تنى بتن ديگر جز كالبدهاى مثالى باجماع مسلمين منتفى است.
و اما اخبار شاذى كه در اين باره وارد است اعتماد بظواهر آنها مشكل است
مانند خبرى كه سائل از سيد مرتضى بيان كرده كه بمسخ تفسير مىشود يا به تن مثالى باين شكل چنانچه پيش گفتيم، و اما گفتار در باره كالبدهاى مثالى در كتاب معاد گذشت، و اللَّه الهادى الى الرشاد.
شارح مقاصد گفته: قول بتناسخ في الجمله از بيشتر فلاسفه حكايت است، جز اينكه اين حكايت را يك شبهه هم تأييد نكند تا برسد بيك دليل، ولى با اين نصوص قطعى قرآن و سنت گويا بخلاف آنست، براى اينكه معتقدين بتناسخ معاد جسمانى را منكرند، بهشت و دوزخ و لذات حسّى و آلام حسى را پس از مرگ منكرند و گويند معاد همان جدائى نفوس است از تن، بهشت خرّمى آنها است بكمالات معنويشان و دوزخ تعلق آنها است بتن حيوانات ديگرى كه مناسب اخلاق ناستوده آنها است تا خوارى و زبونى كشند.
مثلا نفس حريص در كالبد خنزير درآيد و نفس دزد در موش و خود بين در طاوس، و شرور در سگ، و در اين مرحله هم درجاتى طى كند بما نسبت حالش يعنى از تنى بتن فروترى درآيد، مثلا نفس حريص از تن خوك آغاز كند سپس بفروتر و فروتر تا برسد بمورچه و پس از زوال اين هيئت و گذراندن دورهها بعالم عقول پيوندد.
و آنگه تناسخيهاى اسلام مآب، اين عقيده را با عبارات پرداخته و تعبيرات شيرين ترويج كنند و برخى آيات وارده در كيفر گناهكاران را بدان تأويل كنند از دليرى بر خدا و دروغبافى كه شيوه بىدينها است و گمراهان و گمراهكنان كه ديوهاى آدمى صورتند و بعوام و كوتهفكران گفتههاى بيهوده و فريبآور القاء كنند.
و در ضمن آنچه گفتند قول خداست «هر آنگاه پوستشان كلفت شود- يعنى فاسد شوند- پوست ديگر بدانها پوشانيم- يعنى پديده ديگر شوند 55- النساء» و هم قول خدا «هر گاه خواهند از آن درآيند بدان برگردند، 22- الحج» يعنى از دركات دوزخ كه تن جانورانست، و همچنين قول خدا «آيا راهى است براى
برون شدن، 11- المؤمن» و قول خدا تعالى «پروردگارا ما را از آن برآور و اگر بازگرديم بگناه پس راستى ستمكاريم، 107- المؤمنون» و در قول خدا «و نبوده است هيچ جنبنده در زمين و نه پرنده بدو بالش جز اينكه مردمى مانند شما بودند، 38- الانعام» يعنى چون شما بودند در خلقت و علوم و زندگى و صنعت، و منتقل شدند بتن اين جانوران، و قول خدا «باشيد ميمونهاى رانده، 65- البقره» يعنى پس از جدائى از تن آدمى، و در قول خدا تعالى «و محشورشان كنيم روز قيامت بر چهرههاشان 97- الاسراء» يعنى بصورت جانوران سربزير تا ميرسد بآيههاى ديگر، و هر كه در كتب تفسير و سياق آيات انديشد فساد اين ياوهها بر او نهان نماند.
و برخى فلاسفه روا داشته كه نفوس جدا از تن ببعضى اجرام آسمانى پيوندد براى اينكه خود را كامل كند، برخى گفتند نفوس كاملان بعالم مجرّدات پيوندند و نفوس متوسطان بعالم مثل معلّقه در مظاهر اجرام بالا با حفظ مراتب، و نفوس اشقياء در اين جهان ظلمانى بمانند با شكلهاى زشت مناسب با مراتب شقاوت آنها و برخى تا ابد بمانند چون شقاوت آنها بىنهايت است و برخى بتدريج بعالم انوار مجرّده پيوندند.
فائده سوم: نفس با نابودى تن نابود نگردد
، شارح مقاصد گفته: نابودى تن مايه نابودى روح كه از او جداست نشود خواه مجرّد باشد يا مادى و جسمى درون آن، زيرا سرپرست بودن براى تن دليل نيست كه با او فنا شود، ولى مجرّد همين هم دليل بر ماندن او نيست، و نياز بدليل دارد، و دليل ما نصوص قرآن و سنت و اجماع امت است كه از فراوانى و شهرت نياز بذكر ندارند، و امام در مطالب العاليه شواهد عقلى و نقلى بسيارى در اين باره آورده كه نقل آنها مايه درازى سخن است، و اما فلاسفه ميپندارند كه فناء نفس نشدنيست.
ميگويم: سپس برخى دليلهاى آنها را بر اين دعوى آورده كه ما را نيازى بذكرشان نيست.
فائده چهارم: نفس چگونه تعقل كند و دريابد؟
در تجريد گويد: بذات خود تعقل كند و بابزار دريابد، شارح مقاصد گفته: نزاعى ندارد كه درياب كليات در انسان همان نفس است و اما درياب جزئيات بهمان جزئى بودن نزد ما باز نفس است و نزد فلاسفه حواسّند، و آنگه پس از بيان دليلهاى دو طرف گفته: چون دريافت امور جزئى نزد فلاسفه مشروط است بپديد شدن صورت آنها در ابزار، پس چون نفس از تن جدا شد و ابزار از ميان رفت ديگر درياب امور جزئى نيست زيرا شرطش از ميان رفته ولى چون نزد ما اين ابزار شرط نيستند يا براى آنكه ادراك حصول صورت نيست نه در نفس و نه در حواسّ بلكه اشراقى است از نفس و يا براى اينكه نقش جزئيات در نفس رواست.
بلكه ظاهر قواعد اسلام اينست كه نفس پس از جدائى از تن ادراكات جزئى تازهاى دارد و از جزئيات احوال زندهها آگاه مىشود، ويژه آنان كه در دنيا با مرده آشنا بودند و از اين رو زيارت قبور سود دارد و كمك خواهى از نفوس نيكان مردهها رواست براى نزول خيرات و دفع بديها زيرا نفس پس از مرگ باز پيوندى با تن دارد و هم با خاكى كه در آن خفته، و چون زنده آن خاك را ديدار كند و بنفس مرده توجه كند ميان دو نفس ارتباط و افاضهاى باشد.
فائده پنجم: در كمالات نفس و مراتبش،
در شرح مقاصد گفته: گذشت كه واژه نيرو هم بر مبدأ تغيير و اثربخشى بكار رود هم در تغيّر و اثرپذيرى، و نيروى نفس از نظر اثرپذيرى از ما فوقش براى كامل كردن علوم و ادراكات عقل نظرى ناميده شده و باعتبار أثر بخشى آن در تن و كامل كردن جوهر آن گرچه باز بكامل كردن خود نفس برميگردد زيرا تن ابزار تحصيل علم و عمل است، عقل عملى ناميده شود.
و مشهور اينست كه مراتب نفس 4 است، زيرا يا كمال است يا آمادگى براى كمال دارد و آن نيرومند يا ميانه يا ضعيف است، و آن مرتبه ضعيف كه صرف
قابليت نفس است براى ادراك، عقل هيولائى نام دارد كه چون هيولاى نخست خود بخود تهى است از همه صورتها كه آن را شايد، چون نيروى نوزاد براى نويسندگى و درجه ميانه كه آمادگى نفس براى كسب علوم نظرى پس از حصول علوم بديهى است عقل بالملكة نام دارد، چون ملكه انتقال بعلوم فكرى پديد شده مانند شاگرد آماده آموختن خط و مردم در اين مرتبه بسيار مختلفند از نظر استعداد و نيرومند قدرت استحضار امور نظريست بىنياز بكسب تازه چون در خزانه نفس موجود است و نياز بتوجه دارد چون استاد خط در حالى كه نمىنويسد كه هر گاه خواهد بنويسد و آن را عقل بالفعل نامند چون بعمل نزديك است و كمال در شهود مطالب نظريست چون حال نويسندگى كاتب و آن را عقل مستفاد خوانند كه از عقل فعال كمال را باز گرفته و نسبتش بدان چون ديده است بخورشيد.
و عبارات قوم اختلاف دارند در اينكه آنچه ذكر شد نامهاى خود آمادگيها و كمالند يا نام نفسند باعتبار اين حالات يا نام نيروهائى در نفس كه مبادى آنهايند مثلا يك بار گويند عقل هيولانى آمادگى نفس است براى پذيرش علوم بديهى و بار ديگر آن را نيروى آمادگى يا نيروئى كه مبدأ آمادگى محض است تعبير كنند و بار ديگر گويند همان نفس است در آغاز فطرت از نظر اينكه آماده علوم است و همچنين در مراتب ديگر.
و بسا گويند: عقل بالملكه حضور ضرورياتست از اين رو كه رهنماى نظرياتند ابن سينا گفته: عقل بالملكه صورت معقولات نخست است كه بدنبال آن نيروى كسب جز آنها است مانند تابش براى ديدهها و عقل مستفاد معقولات كسب شده حاضر است.
و در كتاب مبدأ و معاد گفته: عقل بالفعل و عقل مستفاد در ذات خود يكى باشند و اختلاف آنها اعتبارى است چون از نظر تحصيل عقل بالفعل است و از نظر حصول و حضور مطالب عقل مستفاد، و بسا گفتند: نظر بخودش عقل بالفعل است و نظر بنفس كه فاعل است عقل مستفاد، و نيز اختلاف دارند كه افكار ممكنه براى
نفس بايد پيوسته در آن حاضر باشند تا عقل مستفاد باشد تا اينكه گفتند:
آخر مراتب بشريت آغاز منازل فرشته بودنست و تا نفس ببدن تعلّق دارد وجود آن نشدنى يا بسيار دور است يا عقل مستفاد مجرّد حضور مسائل است در نفس تا آنجا كه در وجود خود بر عقل بالفعل مقدم است چنانچه امام رازى گفته، و اگر چه بحسب شرف هدف و رئيس مطلق همانست و همه قواى انسانى و حيوانى و نباتى در خدمت آنند، و نهان نيست اين مناسبتر است با اتفاق آنها در حصر مراتب به چهار، آرى حضور همه مسائل بطور هميشه كمال مرتبه عقل مستفاد است.
سپس گفته: عقل عملى نيروئيست كه آدمى بدان بر صنعت و تصرف در ماده توانا مىشود مانند چوب كه مايه كار نجار است، و بدين نيرو است كه آدمى مصالح زندگى را كه بايد انجام دهد از مفاسدى كه بايد از آن دورى كند تشخيص ميدهد و خلاصه اين نيرو مبدأ حركت تن آدمى است بجزئيات كارها طبق نظرياتى كه صلاحيت آنها را تشخيص دهند، و آن را پيوستى است با نيروى پذيرفت و از آن خنده و شرم و گريه و تاثرات ديگر برآيد، و پيوستى دارد با حواسّ باطنه كه آنها را براى استخراج مصلحت و هنر بكار برد، و پيوستى دارد با نيروى علوم نظرى از نظر بكار بردن اختيار و انگيزش آراء جزئيه مستند بآراء كليه كه از مقدمات بديهى يا آزمايشى يا مشهور يا ظنى بدست آورده و قوّه نظريه روى آنها قضاوت ميكند.
مثلا از اينكه گوئيم بخشش درهم نيكو است و سزاوار است كه كار نيكو كنيم استنباط كند كه بايد بخشش درهم را انجام دهيم و آنگه قضاوت كند كه درهم را بايد بمستحقش داد، و اين مقدمات شوق و اراده باين بخشش برانگيزند، و نيروى حركت اقدام بدادن آن بمستحق نمايد.
سپس گفته: كمال قوه نظريه شناخت اعيان موجودات و احوال و احكام آنها است بطورى كه در واقع وجود دارد تا آنجا كه در توان آدمى است، و آن را حكمت نظريه ناميدهاند، و كمال قوّه عمليه قيام بانجام كارها است چنانچه شايد و بايد