و شهوت از او جلوتر است، اشتر از آدمى پرتر خورد و شير از او چيرهتر باشد و گنجشك گايندهتر پس بايد اينها اشرف از بشر باشند و بديهى است كه چنين نيست و بايد دانست سعادت آدمى در اينها نيست.
2- هر چه سعادت بخش است بايد هر چه بيشتر شود سعادت كاملتر گردد و اگر خوردن و شهوترانى مايه سعادت بودند بايد هر چه آدمى از آنها بيشتر بهره برد كاملتر و سعادتمندتر باشد و برتر ولى چنين نيست زيرا كسى كه خود را وقف خوردن و نوشيدن و گائيدن كند چهارپا باشد و پست و زبون بشمار رود، و همه اينها هم دليلند كه نياز برآرى در اين امور سعادت و كمال نيست و رفع نياز و آفت است.
3- همه جانوران در لذت خوردن و نوشيدن شريك آدميند و چنانچه آدمى بخوردن شكر لذت برد جعل هم از خوردن سرگين لذت برد و اگر اين لذت تنى سعادت كبراى آدمى باشد نبايد برتر از چنين جانوران پستى بود، بلكه فزائيم و گوئيم اگر سعادت آدمى بلذت خور و خواب است بايد آدمى پستتر از جانور باشد و چنين نيست چون كه جانوران پست در لذت حسىّ شريك آدمند و گلوگير ندارند ولى آدمى در لذت تنى خود دچار عقل است كه گلوگير او است و پايند او و لذت شكن او و اگر سعادت باين لذتهاى پست است در جانوران از بهائم و درنده كاملتر است و بىمانعتر ولى در انسان گلوگير عقل دارند كه آنها را بكامش تلخ كند پس بايد آدمى پستتر از جانور باشد و چون اين نادرست است بالبديهة ثابت است كه اين لذات پست مايه خرّمى و سعادت نيستند.
4- اين لذات تنى پست چون وارسى شوند لذت نباشند بلكه دفع دردند چون آدمى هر چه گرسنهتر باشد از خوردن لذت بيشتر برد و هر چه درد گرسنگى كم باشد لذت خوردن كم است و نيز چون آدمى مدتى بىزن ماند و منى فراوان در او جمع شد خارش و سنگينى دچار منىدانش شوند و هر چه اين آزارها بيش باشند لذت ريختن منى بيش است و لذت جماع كسى كه مدتها از آن دور بوده بيش
از كسى است كه تازه از آن بريده و ثابت شد كه اين احوالى كه لذت جسمى دانند در حقيقت دفع درد و الم باشند و همچنين لذت پوشيدن جامه كه همان دفع آزار گرما و سرما است.
و چون اين لذتها جز دفع درد نباشند سعادت نيستند، زيرا حال فقدانشان درد است و حال وجدانشان بيدردى كه عدم اصلى است و سعادت و كمال نيست.
5- آدمى در خورد و نوش و جماع و آزار ديگران شريك جانورانست و امتيازش بآدميت است و آن مانع كمال اين حالات است و باعث كاستى و كمى آنها و اگر اين احوال خود سعادتند بايد آدميت كاستى و بدبختى و پستى باشد قضاوت بديهه مخالف آنست.
6- بخوبى دانسته شود كه خرّمى و خوشى فرشتهها كاملتر و شريفتر است از خرّمى الاغ و خوشى او و از خرّمى كرمها و مگسها و جانوران ديگر و هم حشرات و نزاعى نيست كه فرشتهها از اين لذتهاى تنى ندارند و اگر بالاترين سعادت جز اينها نباشند بايد جانوران پست حالشان برتر و درجهشان كاملتر باشد از فرشتههاى مقرّب و چنين نيست و با نظرى بالاتر و والاتر گوئيم كمال و جلال و شرف و عزتش واجب الوجود را نسبتى باحوال ديگران نيست با اينكه اين لذات حسّى برايش نشدنى هستند و ثابت شد كه كمال و شرف بىاين لذتهاى حسى حاصل شوند.
اگر گويند كمال خدا بخدائيست كه در حق خلق نشدنيست گوئيم البته خدائى براى خلق نشدنى است ولى فرمود6اخلاقى خدائى جوئيد، و فلاسفه گفتند:
حقيقت فلسفه تشبه بخدا است باندازه توان بشرى، و بايد معنى اين تخلّق و تشبّه را فهميد و معلوم است كه معنائى ندارند جز كم كردن نيازمنديهاى تنى و فزودن خيرات و حسنات نه پربهره بردن از لذات و شهوات.
7- همانا كه گويند سعادت آدمى در خوش خورى و خوش پوشى و آسايش جسمانيست چون مردى را بينند كه از آنها كناره كرده و بروزه سر برده و بهمان گياه زمين ساخته بدو معتقد شوند و پندارند آدمى نيست و از جنس فرشته است و
خود را نسبت باو بدبخت و رذل شمارند، و چون مردى را بينند غرق لذت و شهوت و خوردن و زنبارگى و روگردان از دانش و زهد و عبادت، در باره او بجانورى و رسوائى و بدبختى قضاوت كنند.
و اگر نه ميفهميدند كه پرداختن بدين كاميابيهاى تنانى كاستى و پستى است و بالا گرفتن از آنها كمال و خوشبختى است چنان نبود كه گفتيم و بايد روگردان از اين لذّتها را رسوا و بدبخت دانند و خود باخته بدانها را كامل و خوشبخت و چنين نيست.
8- هر چه خود بخود كمال و سعادتست نبايد از اظهارش شرم داشت بلكه بايد آشكار بدان سرفرازى كرد و باليد، و ما ميدانيم هيچ خردمندى بپرخورى، و پر جماعى، و صرف همه وقتش در اين كارها سرفرازى نكند و بدان نبالد، خردمند جز در تنهائى نميتواند جماع كند و در بر مردم هيچ خردمندى بخود اجازه چنين كارى نميدهد، و اين دليل است كه در خرد مردم بجا افتاده كه كار پست و زشتى است و بايد از ديدهها نهان باشد.
و نيز شيوه نابخردانست كه با واژههاى راجع بگائيدن بهم دشنام ميدهند و اين دليل پستى و زشتى آنست، اگر كسى در بر مردم گزارش وضع جماع ديگرى را كه حاضر در جمعى است بدهد گرچه با حلال خود باشد، شرمگين مىشود و از گوينده آزار ميكشد، و همه اينها دليل است كه اين كار كمال و سعادت نيست بلكه كار بيهوده و زشتى است.
9- هر اسب و الاغ كه پرخورتر و پر آزارتر و تربيت ناپذيرتر است بهايش كمتر است و برعكس كه باشد بهايش بيشتر است، چون اسبى كه در پيش و پس و دويدن پرورشپذير است با بهاى بالا خريد شود و برعكسش يابو است و جل بر آن نهند و با الاغ برابر است و بهاى كمى دارد، و چون جانداران بيخرد را خوردن و نوشيدن و گادن فضلى نيست، بلكه كم بودن و پذيرش پرورش فضل است و خوش خدمتى بمولا پس چه پندارى در باره حيوان ناطق.
10- سكنه اطراف شام كه عقل و معرفت و اخلاق كامل ندارند در نهايت پستى و زبونيند، ندانى كه مردم اقليم هفتم بنام صقالبه چون از معارف حقيقه و اخلاق فاضله كم بهرهاند مردم آنها را پست و زبون دانند ولى سكنه وسط معموره كه بمعارف حقيقيه و اخلاق فاضله دست يافتند هر كسى اعتراف دارد كه افضل و اكمل طوائف بشرند، و اين دليل است كه فضل آدمى تنها بعلوم حقيقى و اخلاق فاضله است نه بخوردن و نوشيدن و ...
باب چهل و سوم در آفريدن ارواح پيش از اجساد، چرا بتن پيوستند، برخى كارهاى ارواح از الفت گرفتن و كنارهجوئى و دوستى و احوال ديگر
1- در بصائر: بسندى از امام ششم7كه مردى نزد امير المؤمنين7آمد و گفت: يا امير المؤمنين راستش منت دوست دارم، فرمود: دروغگوئى، آن مرد گفت: سبحان اللَّه، گويا دل مرا ميدانى علي7فرمود: راستش خدا ارواح را 2 هزار سال پيش از اجساد آفريده، و آنها را در بر ما سان ديده تو كجا بودى كه منت نديدم (87).
2- و از همان: بسندى از عماره كه نزد امير المؤمنين7نشسته بودم و مردى آمد و بر او سلام داد، سپس گفت: اى امير المؤمنين بخدا كه دوستت دارم، و از او پرسش كرد و فرمودش، راستى ارواح 2 هزار سال پيش از تنها آفريده شدند، و در هوا جا داده شدند و هر كدام آنجا آشنا بهم شدند اينجا هم آشنا بهم باشند، و هر كدام ناشناس ماندند از هم جدا باشند و روح من ناشناس روح تو است (88).
و از همان: بسندى از امام ششم7كه مردى نزد امير المؤمنين7آمد
و 3 بار گفت البته بخدا من تو را دوست دارم و علي فرمود: بخدا مرا دوست ندارى و آن مرد خشم كرد و گفت گويا از دلم بمن گزارش ميدهى؟ علي فرمود: نه، ولى خدا ارواح را 2 هزار سال پيش از تنها آفريده و من روح تو را در آنها نديدم.
4- از كشى: بسندى از رسول خدا6كه خدا ارواح را 10 هزار سال پيش از تنها آفريده و در هوا نشيمنى داده و هر كدام آنها بهم آشنا شدند در اينجا بهم الفت گيرند، و هر كدام آنجا ناآشنا ماندند اينجا از هم جدا شوند.
گويم: نمونه اين اخبار را در باب گزارش امير المؤمنين7بشهادت خود آوردم و هم در باب اينكه أئمه مردم را بايمان و نفاق شناسند، و در باب (آنانند نشانهشناسان).
5- در بصائر: بسندى از امام پنجم7كه امير المؤمنين7فرمود: راستى خدا تبارك و تعالى ارواح را 2 هزار سال پيش از تنها آفريد و چون آنها را با تن جفت كند نوشته است ميان دو چشمش مؤمن، يا كافر: و هر چه بدان گرفتارند، و هر چه بد رفتارى و خوشرفتارى كنند گرچه باندازه گوش موش باشد سپس آن را در قرآن به پيغمبرش6فرو آورد و فرمود «راستى در اين آياتى است براى نشانهشناسان، 75- الحجر» رسول خدا6نشانه شناس بود و پس از او من هستم، و امامان از نژادم، نشانه شناسند.
در تفسير فرات: بسندى مانند آن از امام پنجم آمده.
6- در علل (ج 1 ص 15): بسندى از عبد اللَّه بن فضل هاشمى كه بامام ششم7گفتم: براى چه خدا ارواح را در تنها نهاد پس از آنكه در ملكوت اعلى بالاترين جا را داشتند؟ فرمود: راستى خدا تبارك و تعالى دانست كه ارواح با آن شرف و والائى اگر بحال خود گزارده شوند بيشتر آنها بدعوى پروردگارى گرايند در برابر خدا عزّ و جلّ و آنها را در تنها كه در آغاز تقدير براشان مقدر كرده بود نهاد بخيرخواهى و مهربانى بآنها و آنها را بهم نيازمند كرد و بهم پيوسته كرد، و بهم برترى داد و مقام برخى را بالاتر نمود، و برخى را وابسته برخى كرد، و
رسولان خود را بدانها فرستاد، و حجج خود را بدانها برگرفت تا مژده بخش و بيم ده باشند و بانواع بندگى معبود خود آنها را وادارند، و كيفرهاى دنيا و كيفرهاى آخرت را در بر آنها نهاده و ثوابهاى دنيا و ثوابهاى آخرت را تا آنها را بنيكى تشويق كند و از بدى بركنار سازد، و آنان را بطلب روزى زبون كند تا بدانند پرورده و بنده و آفريدهاند، و رو بعبادتش آرند و سزاوار نعمت أبدى و بهشت جاويدان گردند و از گرايش بدان چهشان نسزد آسوده مانند.
سپس فرمود: اى پسر فضل راستى خدا تبارك و تعالى خيرخواهتر است براى بندگانش از خودشان نبينى كه همه در مقام برترى بر ديگرانند تا آنجا كه برخى بدعوى خدائى گرايند، و برخى بناحق بدعوى پيغمبرى برآيند يا امامت بناحق با همه كاستى و درماندگى و ناتوانى و خوارى و بينوائى و دردها و مرگ و ميرها كه دنبال هم بر آنها آيند و همه را سركوب كنند، اى پسر فضل راستى خدا تبارك و تعالى با بندههايش جز كار بهتر نكند و هيچ بمردم ستم نكند ولى مردمند كه بهم ستم كنند.
بيان: ممكن است مناوبة در روايت منادبه با دال باشد از ندبه بمعنى گريه و ناله.
7- در اختصاص (311): بسندى از اصبغ بن نباته كه بهمراه أمير المؤمنين7بودم و مردى نزد او آمد و بر او سلام داد و گفت يا أمير المؤمنين راستى بخدا كه در راه خدا دوستت دارم، و در نهانيت دوستم چنانچه در آشكار، و بولايت تو در نهانى خدا را ديندارم چنانچه در آشكار، چوبى در دست أمير المؤمنين7بود و سر فروداشت و ساعتى آن را بزمين كوبيد، سپس سر بدو برآورد و فرمود:
راستى رسول خدا6هزار حديثم گفت كه هر حديثى هزار باب داشت و اينكه ارواح مؤمنان در هوا بهم برخورند و هم را بويند و همشناسى كنند، هر كدام بهم آشنا شدند الفت گيرند بهم و هر كدام ناشناس شدند جدا شدند از هم، و بحق خدا تو دروغگوئى و من چهره تو را در چهرههاى آشنا نشناسم و نه نامت را در نامها.
و آنگه مرد ديگرى بر او وارد شد و همان دعوى را كرد و دوباره آن حضرت چوب خود را بزمين زد و سر برآورد و باو فرمود: راست گفتى، البته كه سرشت ما گنجينه است و خدا پيمانش را در پشت آدم گرفته و كسى از آن بدر نشده و ديگرى در آن درنيامده، برو درويشى را جامه پوشش همه تن خود ساز كه من از رسول خدا6شنيدم ميفرمود اى على بن أبى طالب، بخدا درويشى و مستمندى شتابانتر است بدوستان ما از سيلاب برود خانه.
بيان: در نهايه است كه در حديث علي آمده «من احبنا أهل البيت فليعد للفقر جلبابا» يعنى هر كه ما را دوست دارد بايد آماده زهد باشد در دنيا و به ندارى و نيستى شكيبا باشد (الحديث) و منظور اينست كه دوستى دنيا و دوستى أهل بيت با هم جمع نشوند.
8- در علل محمّد بن على بن ابراهيم، علّت آفريدن ارواح پيش از ابدان به 2 هزار سال گفته كه مقصود آفريدن آنها 2 هزار سال پيش از آدم است.
9- در كتاب محمّد بن مثنى: بسندى از جابر بن يزيد كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: ارواح لشكرهاى آمادهاند هر كدام نزد خدا بهم آشنا شدند در زمين بهم الفت گيرند و هر كدام نزد خدا ناشناس هم بودند در زمين از هم جدا شوند.
10- در كافي (ج 1 ص 437): بسندى از بكر بن اعين كه امام پنجم7ميفرمود: البته خدا پيمان از شيعيان ما براى ولايت ما در ذر گرفته روزى كه از ذر اعتراف گرفت بربوبيت خود و نبوت محمّد6و خدا امّت محمّد را در برابرش سان ديد در سرشت و همه سايهاى بودند، و آنها را از گل آدم آفريد و ارواح شيعه ما را 2 هزار سال پيش از تنهاشان آفريد، و بدو عرضه كرد و رسول خدا6آنان را شناخت و بعلى معرفى كرد، و ما هم از لحن گفتار آنها را ميشناسيم.
بيان: «در لحن گفتار» اشاره است بقول خدا تعالى «و البته بشناسى آنها را در لحن گفتار، 30- محمّد» بيضاوى در (ج 2 ص 439) گفته: لحن گفتار روش