گذشته را آورده با قيد سوگند) تا گفته كه آن حضرت خشم كرد و حديث مهم در اين حالت از او شنيده ميشد، گويد: دو دست بآسمان برداشت و فرمود: چگونه اين شدنى است با اينكه پروردگار ما تبارك و تعالى ارواح را 2 هزار سال پيش از بدنها آفريده سپس دوست و دشمن ما را بما نمود، بخدا من تو را در دوستان خود نديدم تو كجا بودى؟ 17- در علل (ج 2 ص 111): بسندى از امام ششم7كه فرمود:
ارواح لشكرهاى آماده بودند و هر كدام بهم آشنا شدند در پيمانگيرى اينجا بهم الفت گيرند و هر كدام در پيمانگيرى با هم ناشناس شدند در اينجا از هم جدا شوند، و پيمانگيرى همگان در اين حجر الاسود است (الخبر).
18- و از همان (ج 1 ص 80) بهمين سند از امام ششم7كه خدا تبارك و تعالى پيمان از بندهها گرفت و آنها سايهها بودند پيش از ولادت، و هر آن ارواحى كه بهم آشنا شدند با هم الفت گرفتند و هر كدام ناشناس شدند از هم جدا شدند.
19- و از همان (..): بهمين سند از يك راوى كه بامام ششم7گفت:
چه گوئى در اينكه «الارواح جنود مجنده الخ» فرمود ما آن را گوئيم راستى همچنين است، البته خدا عزّ و جلّ پيمان گرفت از بندهها كه سايه مانند بودند پيش از ولادت، و اينست قول خدا عزّ و جلّ «و چون كه گرفت پروردگارت از آدميزادهها از پشت آنها نژادشان را و گواهشان كرد بر خودشان- تا آخر آيه- 171 الاعراف» فرمود: هر كه در آن روز اعتراف كرد آشنا شد و هر كه آن روز انكار كرد در اينجا جدائى كرد.
بيان: در نهايه گفته در حديث است كه «الارواح جنود الخ» مجنده يعنى فراهم و آماده چنانچه گويند الوف مؤلّفه، قناطر مقنطره، و معناش گزارش از آغاز ارواح است و پيش بودن آنها بر اجساد، يعنى ارواح در آفرينش خود دو بخش بودند، آشنا و ناشناس مانند لشكرهاى فراهم آمده كه در برابر هم باشند و مقصود
از برابرى ارواح ردهبندى آنها است به سعادت و شقاوت و اخلاق در آغاز آفرينش ميفرمايد: جسدها كه در دنيا روح دارند بهم برخورند و الفت گيرند يا از هم نفرت كنند، طبق آنچه بر آن آفريده شدند، و از اين رو بينى كه نيك نيكان را دوست دارد و بدانها گرايد و بد بدها را دوست دارد و بدانها گرايد- پايان- كرمانى در شرح بخارى گفته: يعنى ارواح گرد هم آفريده شدند و در تنها از هم جدا شدند، و هر كه سازگار شد با وصف بدان الفت گيرد و هر كه دورى كرد نفرت گيرد، خطابى گفته: ارواح پيش از اجساد آفريده شدند و با هم برخورد كردند و چون با تن درآميختند آشنا شوند بيادگار نخست و با هم آشنا و ناشناس باشند بدان عهد پيشين.
نووى گفته: مجنده يعنى فراهم و آماده و انواع گوناگون، و شناسائى با هم براى امرى بوده كه خداشان بدان واداشته و گفتهاند بسازگارى اوصاف و تناسب سرشت بوده.
طيّبى گفته: فاء در «فما تعارف» دلالت دارد بر يك درآميختن ازلى سپس جدائى در آن شد طولانى و آنگه الفت با هم پس از ناشناسى هم چون كسى كه انيس خود را از دست داده و سپس بدو پيوسته و باو چسبيده و مأنوس شده، و اگر در پيش باو آميزشى ندارد از او نفرت آرد و تشبيه بلشگرها دليل است كه اجتماع در ازل براى كار مهمى بوده چون گشودن كشورها و شكست دشمنها، و دلالت دارد كه يك گروه حزب خدا بودند و يك گروه حزب شيطان، و اين شناسائى يك الهام الهى است بىاشاره بدان سابقه- پايان-.
و سخن قطب الدين راوندى در باره اين خبر گذشت- ره-.
بدان كه اخبار معتبريكه در اين باره گذشتند و آنچه در بابهاى آغاز آفرينش رسول6و آفرينش أئمه:پيش داشتيم كه نزديك بتواترند دلالت دارند كه آفرينش ارواح پيش از اجساد است، و آنچه دليل آوردند بر حدوث
ارواح بحدوث ابدان خدشه دارند و براى آنها نميتوان اين اخبار را ردّ كرد[1].
20- در كافى (ج 1 ص 442): بسندش از جابر بن يزيد كه امام پنجم بمن فرمود: اى جابر، راستى خدا نخست آفريدن را بمحمّد و خاندان رهنما و رهيابش آغاز كرد، و نمونههاى نورانى بودند در برابر خدا، گفتم: نمونههاى نورانى چيستند؟ فرمود: سايه نور، تنهاى نورى بيجان كه همه از يك روح نيرو داشتند كه روح القدس است، و بدان با خاندانش خدا را ميپرستيدند و از اين رو آنها را حكماء، علماء، نيكان و پاكان آفريد، و خدا را بنماز و روزه و سجود و تسبيح و تهليل ميپرستيدند نماز ميخواندند و حجّ ميكردند و روزه ميداشتند.
بيان: شبح سياهى آدمى است از دور و مقصود يا اجساد مثالى است و اينكه فرموده بيجان بودند يعنى روح حيوانى نداشتند يا مقصود روح مجرّد يا جسمانى لطيف است كه آن هم درست است، زيرا ارواح تا ببدنها نپيوستند مستقلّند، از يك نظر ارواحند و از يك نظر اجساد و آنها ارواحى نورانيند كه روح ديگر بدانها وانبسته، و همان سايهاند براى نور ذات خدا كه اثر آنند، و معنا باريك است، و بسا بروش فلاسفه نور سايه ده را عقل فعّال تفسير كنند «مؤيدند بيك روح» يعنى
[1]در اينجا مطلبى است دقيق كه بر ذهن عادى گرانست و آن اينست كه نفس گرچه ناشى از ماده و با آن يگانه است و توانش با حوادث و زمان سنجيد جز اينكه وقتى ترقى كرد و بعالم تجرد رسيد تا پيش از آفرينش تن پرتو گيرد چنانچه پس از آن بماند پس از نظر جوهر مجرد فوق زمان و مكانش مىشود گفت پيش از تن آفريده است و از نظر پيدايش مادى آن پديدهايست كه با تن وجود پيدا كرده و اين دو نظر با هم منافات ندارند و ممكن است جمع ميان دو قول باشند.
و ذكر 2 هزار سال كه در اخبار اندازه تقدم آمده منظور هر يك از ارواح نيست بلكه از نظر كلى است و دور نيست كه منظور همان بيان اينست كه بسيار بيشتر بودند خصوص 2 هزار سال و يك هزار از نظر تقدم عقلى است و ديگرى از نظر مثالى( از پاورقى ص 142).
در همان عالم ارواح يا در عالم اجسام و نخست روشنتر است و از تأييد آنها بدين روح در فطرت جسمانى علمائند تا آخر ...
گويم اخبار بسيارى در اين باره در باب حدوث عالم گذشت.
شارح مقاصد گفتند: نفوس آدمى مجرّد باشند يا مادى بعقيده ما حادثند زيرا اثر قادر مختارند و همانا سخن در اينست كه پيش از تن پديد شدند براى قول پيغمبر6«آفريد خدا ارواح را 2 هزار سال بيش از اجساد» يا پس از بدن براى قول خدا تعالى «سپس او را آفريده ديگر برآورديم، 14- المؤمنون» كه اشاره است بدان نفس، و در حديث با اينكه خبر واحد است اشاره نيست كه مقصود از ارواح نفوس آدمى است يا جوهر علوى و نه در آيه باينكه مقصود پديد كردن نفس است يا پديد كردن و بستن آن بتن، ولى برخى فلاسفه نفس را قديم دانند و ارسطو و پيروانش آن را حادث شمارند، سپس دليلهاى دو گروه را ذكر كرده و بر آنها اعتراضاتى كرده كه ما از ذكر آن خوددارى كرديم.
شيخ مفيد- قده- در پاسخ مسائل رويه (سرويه خ ب) گفته اخبار خلق ارواح 2 هزار سال پيش از اجساد آحاد است و موافق عامه كه آن را روايت كردند و نميتوان آن را در پيشگاه خدا درست دانست و اگر هم درست باشد مقصود اينست كه خدا در علم خود ارواح را پيش از اجساد اندازهگيرى كرده و سپس اجساد را برآورده و روح در آنها آفريده، و مقصود خلق تقدير است نه آفرينش ذات ارواح چنانچه شرح داديم، و آفرينش آنها پس از اجساد و اشكالى است كه روح سرپرست آنست، و اگر نه چنين بود ارواح بخود پاينده بودند و نياز بابزارى كه بدان وابندند نداشتند و بايد ما بدانيم پيش از تعلق بتن چه وضعى داشتيم چنانچه وضع خود را پس از وابستن بآن ميدانيم، و اين نشدنيست و فسادش نهان نيست.
و اما حديث الارواح جنود مجنده الخ معنايش اينست كه ارواح كه جواهر بسيطند در جنس همكارند و بعوارض از هم جدا شوند و همدگر را وانهند، و هر كدام با هم آشنا شدند بموافقت در رأى و خواست الفت گيرند بهم و هر كدام ناشناس هم
شدند بجائى در رأى و خواست، از هم جدا شوند، و اين خود مشهور است كه
ذرّه ذره هر چه در ارض و سماء است
جنس خود را همچو كاه و كهربا است
و مقصود اين نيست كه هر كدام در عالم ذر با هم آشنا شدند بهم الفت گيرند چنانچه حشويه گفتهاند براى ندانستن آدمى حال پيش از ظهورش در اين عالم را تا هر اندازه هم بياد او آرند آن را و روشن شد كه مقصود از خبر همانست كه ما شرح داديم، و اللَّه الموفق للصواب- پايان-.
من گويم: با خود بودن ارواح يا بودن با كالبدهاى مثالى و سپس وابستن به تن عنصرى دليل نشدن ندارد، و اما اينكه سابقه را بياد نيارد بسا از دگرگون شدن در اطوار مختلفه است، و بسا براى نداشتن قواى تن و يا قيام آنها ببدن مثالى كه از آن جدا شدند، يا اينكه خدا براى مصلحت آن را از فريادشان بكلى برده چنانچه وارد است كه ياد و فراموشى كار خدا است، با اينكه آدمى بسيارى از احوال كودكى و زايش خود را بياد نيارد، و تفسيرى كه وى براى خبر كرده بسيار دور از باور است و خصوص از نظر دنبالهائى كه در اخبار پيش دارد.
21- در علل (ج 1 ص 78): بسندش از أبى عبد الرحمن كه بامام صادق7گفتم: بسا بىدليل غمگين شوم و بسا بىدليل شاد شوم، فرمود كسى نيست جز اينكه بهمراهش فرشتهاى و ديوى است، شاديش از نزديك شدن فرشته است، و غمش از نزديك شدن ديو، و اينست قول خدا «شيطان بشما نويد فقر دهد و شما را بهرزگى وادارد و خداتان نويد آمرزش دهد از خود و نوازش و خدا واسع است و پر دانا، 268- البقره».
بيان: شايد مقصود اينست كه اندوه از وسوسه شيطانست در امور جهان فانى و گرچه آدمى بهوش آن نيست و پندارد بىدليل است يا غرض سائل بىفهمى در أهل و مال و فرزند است در گذشته و منافات با غم آنها در حال و آينده ندارد يا مقصود بيان اثر ذاتى نزديكى فرشته و ديو است.
22- در علل (..): بسندى از أبى بصير كه با مردى از همكيشان نزد امام صادق7درآمدم و باو گفتم: قربانت يا ابن رسول اللَّه راستى من بىسبب غمگين و اندوهناك شوم، امام7فرمود: اين اندوه و شادى از ما است كه بشما است، زيرا چون اندوه و شادى بما رسد بشماها نفوذ كند، براى اينكه ما و شما از نور خداى عزّ و جلّ هستيم، سرشت ما و شما يكى است و اگر سرشت شما دست نخورده و پاك مانده بود ما و شما برابر بوديم ولى سرشت شما با سرشت دشمنان شما درآميخت و اگر نه آن بود هرگز گناه نميكرديد.
گويد: گفتم: قربانت سرشت ما برگردد چنانچه آغاز شده؟ فرمود آرى بخدا اى بنده خدا بمن بگو اين پرتو جوشان كه خورشيد بتابد چون برآيد بدو پيوسته است يا از او جدا شده؟ گفتم: قربانت جدا شده، فرمود: نه اين كه چون خورشيد غروب كند و قرصش فروافتد برگردد و بدو پيوندد چنانچه از او آغازيد؟
گفتم: آرى.
فرمود بخدا شيعههاى ما چنين باشند، از نور خدا آفريدهاند و بسويش باز گردند بخدا شما در قيامت بما ميرسيد، و ما شفاعت كنيم و پذيرفته شود شفاعت ما بخدا شما هم شفاعت كنيد و از شما هم پذيرفته شود، و هيچ كس از شما نباشد جز دوزخى در چپ خود دارد و بهشتى در سمت راستش و دوستانش را ببهشت برد و دشمنانش را بدوزخ.
بيان: بسا راوى حديث عبد اللَّه بن محمّد اسدى كوفي است كه كنيهاش أبو بصير است و شيخ در رجال خود او را از أصحاب امام باقر7آورده و اگر جز او باشد مقصود اينست كه اى بنده خدا كه تعبير بدان در عرف عرب و عجم معروف است ..
23- در محاسن (132) بسندش از جابر جعفى كه برابر امام پنجم7آهى كشيدم و گفتم: يا ابن رسول اللَّه بىدليل افسرده شوم تا آنجا كه خانوادهام غم در چهرهام بخواند و يارم آن را بفهمد فرمود: آرى، اى جابر گفتم: يا ابن رسول اللَّه چرا؟ فرمود: ميخواهى چكار؟ گفتم: ميخواهم بدانم، فرمود: اى جابر راستى
خدا مؤمنان را از سرشت بهشت آفريده و از نسيمش در آنها روان كرده و از اين رو مؤمن برادر پدر و مادرى مؤمن ديگر است، و چون يك روح مؤمن در شهرى غمين شود در ارواح ديگر اثر بخشد زيرا از او باشند.
بيان: برادر پدر و مادرى براى اينكه سرشت چون مادر است و روح پدر و آنها يك نوعند يا يك صنف.
24- در كافي (ج 2 س 166) (همين مضمون را با اندك اختلافي در الفاظ از همان جابر و همان امام روايت كرده).
25- در همان (..): بسندش از أبي بصير كه شنيدم امام ششم ميفرمود:
مؤمن برادر مؤمن است چون يك تن كه اگر دردى در چيزى از آن با ديد شود در سائر تن دردش دريافت شود، روح هر دو از يك روح است، و راستى روح مؤمن بخدا پيوستهتر است از پرتو خورشيد بدان.
در اختصاص (32) بىسند آن را آورده.
تبيين: (مانند يك تن) از برادرى بيگانگى بالا برده يا بيان اينست كه برادرى آنها جز برادرى ديگرانست و آنها چون اندام يك تنند كه يك جان دارد و چنانچه يك عضو تن كه درد آيد اعضاء ديگر درد كشند و از كار بمانند يك مؤمن هم اندوهگين شود و ديگران درد آن را كشند چنانچه گذشت در اختصاص بجاى «و ارواحهما» «روحهما» آورده و آن روشنتر است، و مراد بيك روح اگر روح حيوانى است يعنى جان هر دو جزء يك روح است و اگر مقصود نفس ناطقه است يعنى هر دو روحشان يك علت دارند، و غرض شدت پيوست دو روح است كه يا يكى هستند، يا اينكه هر دو روحشان از يك روح است كه روح ائمه:باشد و آن نور خداست چنانچه در خبر أبى بصير گذشت كه چون شرحى است براى اين خبر و بهر تقدير مقصود از روح اللَّه نيز روح برگزيده خداست كه بائمه:داده چنانچه گذشت در تفسير قول خدا «و دميدم در او از روحم».
و بسا كه مقصود از روح خدا ذات او است و اشاره است به شدت ارتباط ارواح مقربين و دوستان با اخلاص شيعه بجناب حق تعالى كه آنى از خدا غفلت ندارند و فيض او پياپى بدانها رسد از علم و حكمت و كمالات و هدايات، بلكه خواست دل چون از خود ارادهاى ندارند و همه كار خود را بپروردگارشان وانهادند چنانچه در باره آنها فرموده «نخواهند جز آنكه خدا خواهد، 29- التكوير».
و در حديث قدسى است كه «چونش دوست دارم منم گوشش و چشمش و دستش و پايش و زبانش» و سخن تمام در اين باره در جاى خودش بيايد ان شاء اللَّه باندازه فهم من و اللَّه الموفق.
26- قرب الاسناد: از مسعدة بن زياد كه شنيدم امام صادق7در جواب اين سؤال كه آيا كسى چيز نديده را دوست ميدارد؟ فرمود: آرى، باو گفتند مانند چى؟ فرمود: مانند اينكه يك خوراكى را براى آدمى شرح دهند كه هنوز نخورده و آن را دوست ميدارد، و آنچه مانند آنست و مانند مرديكه براى يارانش آنچه را دوست دارد يادآور ميكند، و آنچه بدست دارى از نمونهها بيشتر از آنست كه واگذارى.
بيان: شايد مقصود پرسنده پرستش از دوست داشتن برادر مؤمن است كه نديده چنانچه در اخبار ديگر است.
27- در مجالس شيخ: بسندش از امام پنجم7كه چون امير المؤمنين7در بستر مرگ افتاد پسرانش را جمع كرد و بآنها وصيت كرد و سپس فرمود: اى پسرانم راستى كه دلها چون لشكرهاى آمادهاند بدوستى بهم چشم دارند و بدان با هم راز گويند، و در دشمنى هم چنين باشند، چون مردى را بىاينكه از او نيكى ديديد دوست داريد بدو اميد بنديد، و چون مردى پى اينكه از او بدى ديديد دشمن داريد از او حذر كنيد.
28- در مجالس ابن الشيخ: بسندش از حنان بن سدير از پدرش كه بامام ششم7گفتم: بمردى برخوردم كه پيش از آن روز مرا نديده و منش نديدم و