و آنچه در حال نخست بيند از نمودههاى شيطان و خيال افكنى او است و از وسوسه نفسانى، و آنچه در حال دوم در خواب بيند از افاضات رحمانيه است بوسيله فرشتههاى روحانيه، سپس علت نادرستى برخى خوابهاى سحرگاه را بيان كرد و فرمود:
يا براى جنابت است يا حدث يا غفلت از ياد خدا تعالى كه مايه دورى از خدا و تسلّط شيطانست.
در شرح السنة گفته: معبّران گويند: خواب ديدن شب قوىتر است از خواب ديدن روز و درستترين ساعات براى خواب سحرگاه است، و از أبى سعيد روايت است كه درستترين رؤيا در سحرها است.
ابن حجر در فتح البارى گفته: دينورى گويد: خواب ديدن آغاز شب دير تعبير شود و در نيمه دوم زود، و زودتر از همه در تعبير سحرگاه است و بويژه در سپيدهدم، و از امام صادق7است كه رؤياى نيمروز از همه زودتر تعبير دارد.
شرح و بيان
[گفتار متكلمين و حكما در باره رؤيا]
چون رؤيا و درست و نادرست بودنش مورد اختلاف است باكى نيست كه برخى گفتههاى متكلّمين و حكماء را در باره آن ياد كنيم و آنچه از اخبار أئمه بر ما روشن شده بيان كنيم.
اما حكماء بنياد آن را نقش صور جزئيه در نفوس فلكيه دانند و نقش صور كليه را در عقول مجرّده و گفتهاند نفس در خواب گاهى بدين مبادى بالا پيوندد و دانشى درست بدست آرد و رؤياى درست باشد و گاه در قوه خيال صورى بهم تركيب كند و رؤياى دروغ باشد.
بعضى گفتهاند: نفوس آدمى را در خواب بغيب آگاهى بود، و هر كس در خود در اين باره آزمايش باورآورى دارد و انديشه در بيدارى با آنكه نيرومندتر است از آگهى بر غيب دست كوتاه است چه رسد بخواب.
و سببش اينست كه نفوس آدمى را با مبادى عاليه كه همه چيز در آنها نقش است از آنچه بوده و هست و خواهد بود هم جنسى است و ميتوانند با آنها پيوندند و از نقش آنها در خود برگردانند ولى پرداختن نفس بكارى آن را از كار ديگر بازمىدارد و ما نميتوانيم نفس را از موانع نقش بردارى از مبادى عاليه بكلى زدوده كنيم، زيرا يكى از موانع پرداختن آنست بتن و تا بدان دچار است و بتدبير تن در كار است نتوانش بكلى از آن زدود.
ولى بسا كه در خواب آرامشى يابد، زيرا روح بوسيله شرائين بظاهر تن پراكنده شود و در حواسّ ظاهره فروريزد و دريافت را انجام دهد و اين حال بيداريست كه نفس بادراكات پردازد، و چون روح بدرون فروكشيد و حواسّ از كار افتادند خوابست و با از كار افتادن آنها يكى از مانع پيوست نفس بمبادى عاليه و نقشه بردارى از آنها از ميان ميرود و پيوستى روحانى با مبادى عاليه دارد و برخى نقشههاى آنها را كه آماده آنست در خود گيرد، چون آئينهها كه برابر هم وادارند و قوه خيال را منش اينست كه هر چه بر آنها درآيد گزارش كند، و اين معانى كه نقش نفس شدند بصورت جزئى متناسب گزارش كند و بحس مشترك فروآرد و چشمگير شوند و اين رؤياى راست است.
اگر تفاوت ميان اين صور جزئيه و آنچه در نفس نقش بسته جز همان كلى و جزئى بودن نباشد، خواب تعبير نخواهد، و اگر فقط تناسبى با آن دارد بيك وجهى خواب نياز بتعبير دارد و بايد از صورتى كه خيال ساخته معناى حقيقى را برآورد و اگر صورتگرى خيال با حقيقت از هم جداست براى آنكه آنقدر صورت عوض شده كه از حقيقت نمودى نمانده اين خواب پرتوپلا است و تعبير نپذيرد و از اين رو گويند خواب شاعر و دروغگو تعبير ندارند، زيرا قوه خيالشان بدروغ پردازى عادت كرده- پايان-.
و نهان نيست كه اين گفته رجم بغيب است، و گفتارى بگمان و ترديد، و مستند بدليل و برهان و مشاهده و عيان و وحى الهى نيست، و وابسته باثبات عقول
مجرّد و نفوس فلكيه است كه شريعت مقدسه آن را رد كرده چنانچه در جاى خود مقرّر است.
رازى در «المطالب العاليه» گويد: فلاسفه در كيفيت صدور معجزه و كرامت از انبياء و اولياء گفتند: شناختى كه نقش صور در حسّ مشترك دو راه دارد يكى اينكه حواسّ ظاهره صور محسوسات را بگيرند و بحس مشترك بدهند و در آن نقش بندند و مشهود گردند، دوم اينكه چون قوّه متخيله كه خود صورت گر است آنها را تركيب كند، بحسّ مشترك دهد و چون در آن نقش بست مشهود گردد، چون شهود صورتهاى نخست نه از اينست كه از برون آمدند بلكه اينست كه در حسّ مشترك نقش بستند و بنا بر اين بايد صورى كه از قوه متخيله هم بدان فرود آيند مشهود باشند. حس مشترك چون آينه است كه هر صورتى از هر سو در آن نقش بست مشهود است و در حسّ مشترك هم هر صورتى از هر سو نقش بست بايد محسوس گردد.
[صورتهايى كه ابرار و كاهنان و خوابيدهها و نابيناها مىبينند وجود خارجى ندارند]
چون اين را دانستى گوئيم: صورتها كه ابرار و كاهنان و خوابيدهها و نابيناها بينند در خارج وجود ندارند، زيرا اگر داشتند بايد هر كسى حس سالمى دارد آنها را بيند، زيرا چون حس سالم و چيز حاضر و ديدپذير باشد و نزديكى بيش و دورى بيش ندارد و لطيف و خرد نباشد و در برابر ديد باشد بايد دريافت شود، زيرا اگر با اين شرائط بچشم نيايد رواست در بر ما كوههاى بزرگ و آوازهاى هراسناك باشند و آن را نبينيم و نشنويم، و روا داشتن آن نادانى روشنى است و ثابت شد كه اين صور در خارج نيند، و بايد گفت: از درون در حس مشترك آمدند و قوه خيالباف آنها را ساخته و بحس مشترك انداخته و چشمگير شدند، بايد هميشه چنين باشد ولى دو مانع در ميانست.
يكم چون حس مشترك دچار صورتهائيست كه از برون گرفته شدند زمينه صورتهاى درونى را ندارد كه متخيله ميسازد، و صورتها كه او ميسازد در آن نقش نگيرند.
دوم اينكه قوه عاقله مسلط است بر قوه متخيله بازش دارد از صورتسازى.
چون اين را دانستى گوئيم: چون هر دو مانع يا يكى نبود اين نمود و نمونه باشد و در خواب يك مانع نيست و آن حس ظاهر است و از حواس ظاهر صورتى بحس مشترك درنيايد و لوح حس مشترك تهى ماند و آماده پذيرش صوريست كه متخيله آنها را ميسازد و اين صور از آن بلوح حس مشترك فروآيند و ديده شوند.
و اما در بيمارى هم نفس گرفتار سرپرستى تن است و بازگير قوه متخيله از تركيب صور نيست و متخيله بكار خود پردازد، و چون بر آن نيرو گرفت، حس مشترك از پذيرش صور برونى سر باززند و اين صور خيالى در آن درآيند و بديد آيند، و صور هراسناكى كه در حال غلبه ترس با ديد شوند از اين راه است، زيرا چون ترس چيره شود بر نفس بازش دارد از تأديب متخيله و آن نيرو گيرد براى پرورش صورتگرى خود در حس مشترك چون صورت غول و جز آن، و بسا كه بر نفس ناتوان قواى ديگر چيره گردند، چون شهوت بچيزى و اين شهوت بالا گيرد تا بر عقل چيره شود، و متخيله پيكره آن دلخواه را بسازد و در لوح حس مشترك نقش كند و چشمگير شود.
و بر آنچه دانستى فروغ بسيارى وابسته است.
[فروع]
1 [سبب خوابهاى درست و نادرست]
1- در سبب خوابهاى درست و نادرست، بدان كه صورتگريهاى متخيّله گاهى بدروغ است و گاهى درست، دروغش از سه راه است:
يكم آدمى چون چيزى را حس كرد و صورتش در قوه متخيله ماند هنگام خواب آن صورت در حس مشترك نقش بندد و چشمگير شود و واقعيت ندارد.
دوم اينكه قوه انديشه صورتى سازد و در خيال اندازد، و هنگام خواب آن صورت بحس مشترك افتد و چشمگير شود، چنانچه آدمى انديشيده كه از شهرى بشهر ديگر رود يا چيزى بخاطرش آمده يا از چيزى ترسيده كه او همين احوال را در خواب بيند.
سوم اينكه چون مزاج روح كه قوه مفكّره را بر خود دارد دگرگون گردد احوال قوه انديشه دگرگون شود، و از اين رو هر كه مزاجش بگرمى گرايد آتش و آتشسوزى و دود بخواب بيند و اگر مزاجش بسردى گرايد برف بخواب بيند، هر كه مزاجش برطوبت گرايد باران بخواب بيند، و هر كه مزاجش بخشكى گرايد خاك و رنگهاى تيره بخواب بيند، اين سه گونه خواب را تعبيرى نيست بلكه پرتوپلا است.
و اما خوابهاى درست و سخن در ذكر سببش دو مقدمه دارد يكى اينكه همه امورى كه در اين عالم فرودين باشند از آنچه بوده و باشد و خواهد بود در علم خدا تعالى و علم فرشتههاى عقلى و نفوس آسمانى است.
و دوم: اينكه نفس ناطقه را شايد كه بدين مبادى پيوندد و صورى كه در آنها نقش است در او نقش بندد، و نشدن آن براى بخل آن مبادى نيست و نه براى آنكه نفس ناطقه صورتپذير نيست بلكه بخاطر اينست كه نفس گرفتار به سرپرستى تن است و آن را از پيوست كامل بدانها بازدارد.
چون اين را دانستى گوئيم چون نفس فراغتى يابد از تدبير تن بمنش خود بدين مبادى پيوندد و از صور حاضر در آنها در وى نقش بندد همان صورتها كه بدان نفس سزاوارتر است، و معلوم است كه سزاوارترين آنها همانست كه باحوال آن آدمى وابستهاند و به همشهريان و اقليمنشينان او، و اما اگر آن آدمى مجذوب تحصيل علوم عقليه باشد، از آنها هم چيزى بوى روشن گردد، و هر كه همتش مصالح مردم است آنها را در خواب بيند.
و چون اين صور در گوهر نفس ناطقه نقش بست متخيله كه آينهوار صور را نمودار كند اين صور كلى كه در نفس نقش بسته با صورتهاى جزئى مناسب آنها حكايت كند و آنگه اين صورتها در حس مشترك نقش گيرند و مشهود گردند، اينست سبب خواب ديدن. سپس اين صورى كه متخيله براى آن
معانى بسازد گاهى تمام مناسبت دارند با آنها و اين خواب نياز بتعبير ندارد و گاهى چنين نيست و از يك جهت با آنها مناسب است و در اينجا نياز بتعبير داريم، و سود تعبير اينست كه آنها را معبّر برگرداند از خيال بمعانى كلى سازگار آنها.
و بخش سوم اينست كه اين صور با آن معانى هيچ مناسبتى ندارند براى يكى از دو جهت اول اينكه پديد شدن اين صورت ناآشنا براى يكى از اسبابى است كه در باره خواب پرتوپلا گفتيم دوم اينكه قوه خيال براى آن معنا صورتى ساخته و براى آن صورت هم صورت دوم و براى دوم هم صورت سوم و پر از اين صورت بآن صورت رفته تا بصورتى رسيده كه هيچ با معناى نقش بسته در نفس مناسبت ندارد و اين قسم هم باز در شمار خواب پرتوپلا درآيد، و از اين رو گويند اعتبارى بخواب شاعر و دروغگو نيست چون قوههاى خيال اينها با ساخت و سازهاى دروغ و بيهوده عادت كردهاند، و اللَّه اعلم.
فرع دوم [غيبگوئى]
: در چگونگى غيبگوئى، بدان كه نفس ناطقه نيرومند كه بهمه سو از بالا و فرود پرواز گيرد و چنان نيرومند باشد كه پرداخت بكار تن بازگيرش از پيوست بمبادى مجرّد نگردد، و با اين وضع چنان افتد كه نيروى فكرش تواند لوح حسّ مشترك را از حواس ظاهره بازستاند دور نباشد كه براى چنين نفسى در بيدارى هم مانند رؤيا كه در خواب است رخ دهد و بمبادى مجرّد پيوندد و از آنها صورى در او نقش بندند كه دلالت بر وقائع اين جهان دارند در جوهر نفس ناطقه، و آنگه قوه متخيّله نيرومند از آن صورتى سازد مناسب آن و آن را بلوح حسّ مشترك فروآرد و چشمگير گردد و محسوس شود و در اين حال آن آدمى سخنى برشته كشيده شنود از هاتف.
و بسا كه منظرى هر چه كاملتر و صورتى هر چه والاتر نگرد كه با وى أحوالى كه بدو وابسته است گويد. سپس اگر صورت محسوسه منطبق باشد، آن معانى كه نفس ناطقه دريافته وحى صريح باشد، و اگر صورت خيالى مخالف آن صورت
عقلى باشد از برخى وجوه وحى نيازمند بتفسير باشد، و بازگير قوه متخيله از تغيير و تبديل معناى كلى دو چيز است.
1- اينكه صورت نقش شده در نفس ناطقه از جانب مبادى عاليه بخوبى روشن و گويا است و مانع از تصرّف خيال است در آن چنانچه صورتهاى باز گرفته از خارج هر گاه خوب روشن باشند نگذارند خيال آنها را دگرگون سازد و عوض كند (وجه دوم اين اول ذكر نشده- از مترجم) نوع دوم از غيبگوئى: اينست كه نفوس ناتوان از پيوست بعالم ناديده در بيدارى خود بسا كمك گيرند از آنچه حس را هراسناك و خيال را سرگردان سازد مانند اينكه خود را سخت دربند كشند، يا در آينه و برق خيرهكننده نگرند كه ديده را لرزان سازد چون اينها همه خيال را بهراس افكند و نفس از سرگردانى و كنارهگيرى آن در اين لحظه از تدبير بدن بهرهگيرد براى دريافت غيب، و شرط اين گونه غيبدانى اينست كه آن آدم ضعيف العقل و ساده و خوش باور باشد نسبت بهر چه برايش حكايت كنند از تماس با پرى چون كودكان و زنان و ابلهان، اينان چون حواسشان ناتوانست و زود بسخنى فريفته يك خواسته ويژه شوند و نفسشان در اين پيشامدها لحظه بعالم غيب رو آرد، و آن خواسته را انديشد يك بار سخنى شنود و پندار پرى است و يك بار صورتها بيند و گمانبرد اخوان پريانند و از غيب باو چيزى الهام شود كه در اثناء غش خود بدان گويا گردد و شنوندهها آن را برگيرند و تدبير كار خود بر بنياد آن نهند اينست آنچه شيخ الرئيس در اين باب تقرير كرده.
و بدان كه بنياد همه فروعات دو چيز است.
1- اينكه صورى كه پيغمبران و اولياء و ديگران مشاهده كنند وجود خارجى ندارند و گر نه بايد هر كه حس سالم دارد آنها را دريابد، زيرا اگر با همه اين شرائط دريافت نشوند، رواست در برابر ما كوهها و غرّشهاى آسمانى باشند و ما آنها را نبينيم و نشنويم و اين سفسطه است و نهان نيست كه اين نادانيها كه باين گفته
چسبانديد بگفته خود شما هم بچسبد براى آنكه اگر روا باشد آدمى صورى بيند و با آنها سخن گويد و آواز آنها را بشنود و شكلشان را بنگرد و با اين همه وجود خارجى نداشته باشند، رواست همه اينها را هم كه ما بينيم از شكل مردم و كوهها و درياها و آنچه شنويم از غرش آسمان در خارج نباشند و صرف خيال و صورتبندى در حسّ مشترك باشند و معلوم است كه گفتن آن هم سفسطه است.
بلكه گوئيم اين در ناباورى و نادانى اندرى از نخست شديدتر است زيرا بنا بگفته ما ميدانيم هر آنچه ديديم درست است و هست جز اينكه بر ما لازم شود تجويز موجوداتى در نزد ما كه نبينيم آنها را و اين مايه ترديد در وجود آنچه ديديم و شنيديم نباشد اما بگفته آنها لازم آيد ترديد در وجود هر صورتى بينيم و هر آوازى شنويم و اين نادان اندرى كامل و سفسطه تمام است و ثابت شد قول شما در نهايت فساد است.
اگر گويند حصول حالت حس ناموجود احوال ويژهايست چون كمال نفس و قوّت عقل كه در انبياء است و اولياء، و چون كسى آن احوال را ندارد و آدمى معمولى است اين احوال را ندارد و قطع بوجود خارجى اين چيزها دارد جواب گوئيم بروشى كه شما گفتيد روشن است كه ناشدنى نيست حس صورتى كه اصلا وجود ندارند و چون اين رواست بايد دليل آوريم بر اينكه اسباب حصول آن منحصر است در چنين و چنان با برهان يقينى و باز ثابت كنيم كه اين اسباب خاصه همه وجود ندارند با برهان يقينى و باز برهان آريم كه ممكن در بقاء بىنياز از علت نيست، زيرا اگر چنين نباشد ممكن است سبب حالت برود و خودش بماند و آنگه با اقامه برهان قاطع بدين مقدّمات جزم ما بوجود محسوسات در خارج وابسته شود باين مقدمات نظريه مشكل و آنچه وابسته بمقدمه نظريست خودش اولى است كه نظرى باشد و كليه علومى كه مقدمات محسوسه دارند باطل ميشوند، و روشن شد گفته شما باطل است و مايه سفسطه است.