آورده تا تأييد كند كه آنچه فروشده محفوظ است نزد پيغمبر و در دلش جا دارد و تغييرپذير نيست، و از او پيمان ستاند براى انذارى كه از او صادر است و خدا آن را بيان كرده كه فرموده «تا باشى از بيم دهندهها».
دوم: اينكه بحقيقت دل طرف خطابست چون تميز بخش و جاى اختيار است و اعضاء ديگر همه در فرمان اويند و دليلش قرآن و حديث و عقل است، اما در قرآن چند آيه است، يكى در سوره بقره «فرودش آورد بدلت، 98» و در اينجا هم فرمود «فروآوردش روح الامين، بر دلت» و فرمود «راستى در اين ياد آوريست براى كسى كه دل دارد، 37- ق» دوم اينكه حق داشتن بپاداش همانا بر تلاش دل است كه فرمود: «باز خواست نكند شما را خدا بسوگندهاى بيهوده ولى باز خواست كند شما را بدان چه كسب كند دلهاتان، 225- البقره» و فرمود «نرسد بخدا گوشتهاى آنها و نه خونهاشان ولى بدو رسد تقواى شما، 27- الحج» و تقوى در دل است، زيرا خدا تعالى فرموده «آنانند كه خدا دلهاشان را بتقوى آزموده، 3- الحجرات» و خدا فرموده «و محقق است آنچه در سينهها است، 10- العاديات» و سوّم قول خدا از زبان دوزخيان «اگر بوديم شنوا و انديشمند نبوديم در أهل دوزخ فروزان 10- الملك».
و معلوم است كه عقل در دل است و گوش منفذ آنست، و فرموده «راستى گوش و ديده و دل همه مسئوليت دارند، 36- الاسراء» و معلوم است گوش و چشم فائدهاى ندارند جز آنچه بدل رسانند، و باز خواست از آنها همان باز خواست از دل است، و فرمود «ميداند چشمك زدن را و آنچه در سينه نهانست، 19- غافر» و خيانت ديده جز بنهادى در دل براى چشمانداز نيست، و چهارم: قول خدا «و ساخت براى شما گوش و ديدهها و دلها كم است كه شكر گزاريد 19- السجده» اين سه را بالزام حجت و خواست شكر مخصوص كرد، و گفتيم فائدهاى در گوش و ديدهها نيست جز رساندن بدل تا او قضاوت كند.
و خدا تعالى فرمود «و البته آنها را تمكين داديم در آنچه اگر شما را تمكين داده بوديم در آن، و ساختيم براشان گوش و ديدهها و دلها و سود نكرد براشان گوششان و نه ديدههاشان و نه دلهاشان بهيچ وجه، 26- الاحقاف» هر سه را وسيله اتمام حجت دانست و منظور همان دل است كه در آنچه گوش و ديده بدو رسانند حاكم است.
و اما حديث، روايت نعمان بن بشير است كه شنيدم ميفرمود6هلا در تن پاره گوشتى است كه اگر به باشد همه تن به است و اگر تباه شود همه تن تباه است هلا كه آن دل است.
و امّا از نظر عقل وجوهى است: يك، اگر دل بيهوش شود و اعضاء ديگر را ببرند فهم نشود، و اگر دل بهوش باشد هر آفتى بهر عضو رسد فهم شود، و اين دليل است كه همه اعضاء پيرو دلند، و چون دل شاد يا غمين شود اعضاء ديگر دگرگون شوند و همچنين است در اعراض نفسانيه ديگر.
دوم: دل مركز خواستهها است كه باعث بر كارهاى ديگر اعضاء است و چون خواستن منشأ كارها است و مركز آن دل است پس فرمانده مطلق همان دل است.
سوم: اينكه معدن عقل دل است و بنا بر اين فرمانده مطلق او است گرچه در مقدمه يكم گفتگو است زيرا گروهى از قدماء معتقدند مركز عقل مغز است و آنچه دليل گفته ما است چند وجه است.
الف: قول خدا تعالى «آيا نگردند در زمين تا دلى داشته باشند و با آن تعقل كنند، 46- الحج» و فرموده «دلها دارند كه با آنها نفهمند 178- الاعراف» و فرموده «در اينست ياد آورى براى كسى كه دل دارد، 37- ق» يعنى عقل دارد و آن را دل گفته چون مركز آنست.
ب: خدا هر چه ضدّ عقل است بدل وابسته كه فرموده «در دلشان بيماريست 10- البقره» «مهر نهاد خدا بدلهاشان، 7-.» «و گفتند دلهاى ما بستهاند
بلكه خدا چاپ كيفر بدانها زده، 88-.» و «حذر دارند منافقان كه فرود آرى بر آنها سورهاى تا آگاهشان كنى بدان چه در دل دارند، 65- التوبه»، «بگويند با دهانشان آنچه در دل ندارند، 167- آل عمران، «نه هرگز، بلكه زنگ گرفته دلهاشان، 14- المطففين»، «آيا بينديشند در قرآن يا بر دلهاشان قفلها است، 24- محمّد»، «پس آنها نابينا نيستند ولى چشم دلشان كور است- 49- الحج».
اين آيهها دليلند كه جاى نادانى و غفلت دل است و بايد جاى تعقل و فهم هم دل باشد.
ج: چون خود را بيازمائيم دانشهامان را در ناحيه دل دريابيم، و از اين رو چون كس پرانديشد تنگدل و متنفر شود تا گويا آزار كشد، و همه اينها دليلند كه جاى عقل دل است و بنا بر اين بايد مكلف هم دل باشد چون تكليف منوط بعقل و فهم است.
د: دل نخست عضويست كه پديد آيد و آخر عضوى كه بميرد و اين در تشريح ثابت است و چون در سينه است كه ميانه تن است و شأن شاهان نيازمند بخدمتكار اينست كه در ميان كشور باشند و رعايا همه در اطراف او تا از آفات محفوظ مانند.
آنكه گفته عقل در مغز است چند دليل آورده، يكم: حواسيكه ابزار ادراكند در مغزند نه در دل دوّم: اعضائى كه ابزار حركت اختياريند در مغزند نه در دل سوم چون بمغز آفت رسد عقل مختل شود چهارم عرف در وصف كم خردى گويند سبك مغز است پنجم: عقل اشرف و جاى اشرف خواهد كه مغز است نه دل.
و پاسخ يكم اينست كه چرا نگوئيم حواسّ اثر خود را بمغز دهند و مغز آن را بدل رساند، مغز ابزار نزديك دل است و حواسّ ابزار دور آن، حسّ خدمتكار مغز است و مغز خدمتكار دل، و تحقيقش اينست كه ما در خود دريابيم كه چون فلان كار را بايد بكنيم و يا نكنيم، و در اين هنگام اعضاء بجنبند و ما تعقل را از
[از جانب قلب دريابيم نه از جانب] مغز در يابيم.
و از دوم اينكه دور نيست اثر دل بمغز رسد و مغز بوسيله اعصاب روئيده از او اعضاء را بجنباند.
و از سوم اينكه دور نيست سلامت مغز شرط رسيدن اثر دل باعضاء ديگر باشد.
و از چهارم اينكه اين عرف براى آنست كه مزاج دل بوسيله كمك از خنكى مغز معتدل شود، و چون مغز از اعتدال بيرون شود دل هم اعتدال خود را از دست دهد بفزودن حرارت يا كاستى آن از اندازه لازم، و در اين هنگام عقل دل هم مختلّ شود.
و از پنجم باينكه اگر گفته شما درست باشد بايد جاى دل كاسه سر باشد و فساد گفته آنها از اينجا روشن است- پايان- (تفسير رازى ج 23 ص 168).
من گويم: پس از پذيرش مقدمات دليلهاى او و صرف نظر از انتقاد آنها همه دلالت دارند كه روح جز تن است و اجزاء تن و حواس بيرونى و درونى، و دلالت بر تجرّد آن ندارند و چرا روا نباشد روح جسمى لطيف و ملكوتى باشد وابسته بتن يا درون تن، و در مرگ برآيد و بماند تا قيامت چنانچه ما آن را ثابت كنيم ان شاء اللَّه تعالى.
قول خدا تعالى «خدا است كه بگيرد جانها را هنگام مرگ آنها» طبرسى قدس سرّه در (ج 8 ص 500) تفسيرش گفته: مقصود هنگام مرگ تن است «و آنها كه نميرند در خوابشان» و آن جانى كه در خواب بگيرد آنست كه عقل و تميز بدانست و از كسى كه خواب رود جدا شود، و آنچه در مرگ گيرد خود زندگى است كه جان با آن برود ولى خواب رفته نفس كشد، و فرق ميان گرفتن در خواب و گرفتن در مرگ اينست كه اولى ضدّ بيداريست و دومى ضدّ زندگى و در اولى جان بهمراه دارد و در مرگ جان از تن رفته «پس نگهدارد آن را كه محكوم بمرگ است» تا
رستاخيز «و بفرستد ديگرى را» كه محكوم بمرگ نيست يعنى جان خوابيده را «تا سررسيد نامبرده» مرگ او «راستى در آن نشانهها است» بر يگانگى خدا و كمال قدرتش «براى مردمى كه انديشند» در دليلها زيرا جز خدا كسى نتواند جانها را يك بار در خواب بگيرد و بار دگر در مرگ.
ابن عباس گفته: در آدميزاده نفسى است و روحى و ميان آنها مانند پرتو خورشيد است، نفس آنست كه عقل و تميز بدانست و روح مايه نفس كشيدن و حركت است، و چون بخوابد خدا نفسش را بگيرد و روحش را نگيرد، و چون بميرد خدا نفس و جانش را بگيرد.
و مؤيد آنست آنچه عياشى بسندش از أبى جعفر7روايت كرده كه: كسى نخوابد جز اينكه نفسش بآسمان برآيد و روحش در تنش بماند و ميان آنها پيوستى باشد مانند پرتو خورشيد، و چون خدا بقبض روح فرمان دهد نفس و روح بروند و چون ببرگشت روح فرمان دهد نفس و روح بپذيرند و آنست فرموده خدا «اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها» و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها بيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين بيند خيال شيطانيست و تعبير ندارد.
رازى در (ج 26 ص 384) تفسيرش گفته: نفس آدمى جوهريست تابان و روحانى و چون بتن وابسته شد در هر عضوى بتابد و همانست زندگى و گوئيم در مرگ از برون و درون تن ببرد، و در خواب از برون تن ببرد و ثابت شد كه مرگ و خواب يك قماشند جز اينكه مرگ بريدن كامل است و خواب از برخى وجوه ناقص.
چون اين ثابت شد روشن است كه توانا و داناى قديم حكيم تعلق جوهر نفس را بتن بر سه وجه نموده يكى اينكه بتابد در همه برون و درون تن و آن بيداريست دوم اينكه ببرد از تن بكلى و آن مرگ است و سوم اينكه از برون تن ببرد نه از درون و آن خواب است.
«چرا چون برسد به ناى» و شما كسان مرده اين حال ببينيد كه ديگر مردنيست و نتوانيد چاره كنيد «آنكه آفريد مرگ و زندگى را» رازى گفته: زندگى وصفى است كه هر كه دارد ميتواند بداند و بتواند، و در معنى مرگ خلاف است، قومى گويند نبودن اين وصف است، و اصحاب ما گويند وصفى است موجود و ضدّ زندگى و همين آيه را دليل آوردهاند زيرا نيستى آفريدن ندارد (ج 30 ص 54 مفاتيح الغيب).
در اخبار
1- در معانى الاخبار: بسندش از محمّد بن مسلم كه پرسيدم امام پنجم7را از قول خدا عزّ و جلّ «و دميدم درش از روحم» كه اين دميدن چگونه بوده؟
فرمود: روح چون باد در جنبش است و نامش از ريح باز گرفته است براى اينكه از جنس آنست، و همانا بخودش وابسته چونش بر ارواح ديگر برگزيده چنانچه خانهاى را برگزيده و فرموده «خانهام» و بيكى از رسولان فرموده «خليلم» و مانند آنها و همه، آفريده و ساخته و پديده و پرورده و تدبير شدهاند.
در كافى (ج 1 ص 131) و در احتجاج (176) مانندش آمده.
بيان: باز گرفتن آن از لفظ ريح چنانچه در كافى است باين معنا است كه ايجادش در تن بدميدنست بتناسب روح و ريح و هم جنسى با آن، و بدان كه روح بسا بنفس ناطقه اطلاق شود كه حكماء آن را مجرّد پندارند و آن جاى علوم و كمالات و مدبّر تن است و گاهى اطلاق شود بر روح حيوانى كه بخاريست لطيف و از دل برخيزد و بهمه تن بدود، و اين خبر و مانندش احتمال هر دو را دارد و گرچه برخى از اخبار بدوّمى مناسبتر است، و گفتهاند كه گرچه روح در گوهر خود از اين جهان نيست جز اينكه در تن نمودها دارد و نخست نمودش بخار لطيف روحانيست بمانند جرم آسمانى در لطف و اعتدال كه آن را روح حيوانى نامند و استوارگاه روح ربّانيست كه از عالم امر است و مركب و پاكش نيروهاى آنست.
و امام7براى فهم عموم نمونه روح را وصف كرده چون فهم مردم بدرك خود روح رسانيست چنانچه خدا بدان اشاره كرده «بگو روح از فرمان پروردگار من است و بشما داده نشده از دانش جز اندكى» و چون دميدن از آن اين نمونه است نه خود روح.
بيضاوى در (ج 1 ص 548) تفسيرش گفته: دميدن روان كردن باد است در سوراخهاى جسم ديگر و هر كه روح را جسمى هوائى روان در تن داند معنا ظاهر است، و هر كه آن را جوهر مجرد لا مكان داند مقصود از دميدن آماده شدن تن است براى پيوست نفس ناطقه بدو. جار اللَّه گفته: در اينجا دميدن و دم بردارى نيست و اين مثلى است براى حصول زندگى در آن، و خلافى نيست كه اضافه در «روحى» براى تشريف و تكريم است چون «ناقة اللَّه»، «بيت اللَّه» رازى در «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى» گفته: دلالت دارد كه آفرينش بشر دو مرحله دارد نخست درست كردن و دوم دميدن روح و اين درست است زيرا آدمى مركب است از تن و نفس: تن از منى پديد شود و منى از خون طمث پديد گردد و آن هم از اخلاط و اخلاط هم از چهار عنصر و براى درست شدن بايد مدّتى رعايت شود كه مزاج آماده ساز براى پذيرش نفس ناطقه محقق گردد و اشاره شده بنفس بقولش «و دميدم در او از روحم» و چون روح را بخود وابست دليل آورد كه جوهر شريف علوى قدسى است.
و حلوليان گفتند از واژه «من» تبعيض برآيد و بوهم آيد كه روح جزئى از خداست و اين گفتار در نهايت فساد است زيرا جزء از آن مركب و ممكن الوجود ذاتى و پديده است و اما كيفيت دميدن روح بدان كه اقوى اينست كه جوهر نفس جرمى است زلال، نورانى آسمانى عنصر و قدسى گوهر و روان شود در تن بمانند پرتو در هوا و آتش در زغال، اين اندازه معلوم است ولى چگونگى دميدن را جز خدا نداند.
(بنا بر حركت جوهريه و تكامل نفس بمرتبه تجرد ممكن است تعبير به نفخ
بيان اين تكوين تدريجى باشد، از پاورقى ص 30) 2- در قرب الاسناد: بسندش از امام پنجم7كه چون روح آدم فرمان يافت در او در آيد آن را ناخوش داشت و فرمودش بنا خوشى در آيد و بنا خوشى برآيد.
بيان: دور نيست مقصود اين باشد كه روح از عالم ملكوتست و تناسبى با تن خاكى ندارد ولى چون خداوند آن را در كار و تصرف نيازمند تن كرده بناچار بدان پيوسته و چون بدو انس گيرد و وضع پيش را فراموش كند جدائى تن بر او دشوار است يا اينكه چون تن را ويران بيند و نتواند در آن كار كند بدان چه خواهد بناخواه از او جدا شود.
3- در علل (ج 1 ص 279) و خصال (175) بروايتى از امير المؤمنين7كه مرد در جنابت نخوابد و پاك بخوابد و اگر آب براى غسل نيابد تيمم كند با خاك زيرا در خواب روح مؤمن را به پيشگاه خدا تبارك و تعالى برآورند و آن را بپذيرد و بركت دهد، و اگر مرگش رسيده آن را در گنجينه رحمتش نهد و اگر نرسيده آن را بهمراه فرشتههاى امين خود بفرستد تا به تن اويش برگردانند.
4- در مجالس صدوق: بسندش از امام پنجم كه چون بندهها بخوابند روحشان بآسمان برآيد و آنچه را در آسمان بيند درست است، و آنچه در هوا بيند پرت و پلا است، هلا كه ارواح لشكرهاى آمادهاند آنچه همديگر را شناسند با هم الفت گيرند و آنچه با هم ناشناس باشند جدائى گيرند چون روح در آسمان باشد بهم شناسا شوند و هم را دشمن دارند و چون در آسمان بهم آشنا شوند در زمين آشناى هم باشند، و چون در آسمان همدگر را دشمن دارند در زمين هم دشمن هم باشند.
5- در توحيد (113): بسندش از امام ششم7در قول خدا عزّ و جلّ «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى» فرمود: خدا عزّ و جلّ خلقى آفريد و روحى آفريد و فرشتهاى را فرمود تا در آنش دميد و اين از قدرت خدا كم نكرد