بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 226

6«فقد رأى الحق» يعنى حق است آنچه خواب بيننده اعلام كند و اگر ظاهرش درست باشد بسيار خوب و گر نه تفسيرش كند و آن را مهمل نگذارد زيرا يا مژده خير است يا وهم دادن از بدى و يا آگهى بر حكمى كه سودش دارد در دينش يا دنياش.

غزّالى گفته: مقصود اين نيست كه پيغمبر را ديده بلكه نمونه‌اى ديده كه ابزار اداى مقصودى از طرف من است و واسطه است ميان من و او در شناخت حق بلكه تن در بيدارى هم جز ابزارى از نفس نيست و حق اينست كه آنچه را شخص خواب بيند روح مقدس او است و تنها خدا بدلش انداخته كه او است.

كرمانى در شرح بخارى گفته: «مرا ديده» يعنى ديد او پرت‌وپلا نيست و خيال شيطانى نيست چنانچه در روايتى «البته حق را ديده» و اين ديد بآفرينش خدا است و مواجهه و مقابله شرط آن نيست، اگر گويند: بسا كه بر خلاف وصفش در خواب ديده شود، و دو كس در دو مكان در يك حال او را خواب بينند.

گويم: در گمان خواب بيننده چنين است، و بسا كه او برخى خيالات كه مربوط بچشمگير عادى او است در ديد گيرد، اگر گوئى: در اينجا جزاء همان شرط است گوئيم مقصود از جزاء لازم آنست و معنا اينست كه مژده گيرد كه مرا ديده است و طيبى گفته: يگانگى شرط و جزاء دليل مبالغه است، يعنى مرا بحقيقت و كامل ديده، و قاضى گفته بسا مقيد است بكسى كه او را بر وصف واقعى وى ديده باشد، و اگر نباشد خواب تعبيردار است نه خواب حقيقى، و آن ضعيف است، پايان ياوه‌هاى آنها.

و ظاهر اينست كه ديد حقيقى نيست بلكه حصول صورتيست در حسّ مشترك يا جز آن بقدرت خدا تعالى، و غرض از اين تعبير بيان اينست كه رؤيا حقيقت است و از خداست نه از شيطان، و اين تعبير عرفيت دارد، چنانچه مردى گويد:

هر كه خواهد مرا بيند بايد فلانى را بيند، يعنى ديد او ديد من است، و اين بر


صفحه 227

سبيل مجاز و مبالغه است نه بر سبيل حقيقت.

و اما تفسيرى كه در سابق از شيخ مفيد براى روايت نقل كرديم بعيد است و در خبر امام رضا جا ندارد بلكه در برخى تعبيرات اخبار عامه هم.

اين سخن بجا ماند كه آيا خواب پيغمبر و امام در احكام شرعى حجت است يا نه؟ ميتوان گفت: نه چون امام صادق7بچند سند صحيح در حديث از آن آمده كه، دين خدا تبارك و تعالى عزيزتر از اينست كه در خواب ديده شود، و ممكن است گفت: مقصود اينست كه اصل احكام شرعيه بخواب ثابت نشود بلكه بوحى روشن است و بهر حال بايد آن را بخواب خير انبياء و ائمه تخصيص داد زيرا خواب آنها چون وحى است.

ولى اين اخبار دلالت ندارند كه آنچه در خواب از پيغمبر يا امام دريافت شود واجب العمل باشد، چه بسا وجوب عمل به همان تبليغ علنى و متعارف است، چنانچه پيغمبر و امام كفر منافق و فسق فاسق را ميدانستند و هم نجاست بسيارى چيزها را ولى ظاهر اينست كه مامور نبودند بدان علم عمل كنند و بايد بامور ظاهره از مشاهده و سماع بينه استناد كنند، با اينكه ظاهر اينست كه اين مسأله اصولى است و بايد آن را دانست و اخبار آحاد مفيد ظن در آن حجت نيست، بعلاوه برخى خوابها نياز بتعبير دارند و شايد اين خواب متضمن حكم هم چنين باشد گرچه پرت‌وپلا نباشد.

و سيد مهنا بن سنان از علامه حلى- قده- پرسيد چه گوئى در كسى كه پيغمبر6يا يكى از ائمه در خواب بيند و باو امر يا نهى كنند آيا اطاعت آن واجب است يا نه؟ با اينكه از پيغمبر6رسيده كه هر كه مرا در خواب بيند البته مرا ديده و شيطان بصورت من نشود و جز آن از احاديث.

و چه فرمائيد اگر او و نهى آنها در خواب مخالف ظاهر احكام شرع باشد و ميان اين دو حال فرقى هست يا نه، تقاضاى جواب روشن داريم، خدا هر مشكل تو را حل كند.


صفحه 228

جواب داده، آنچه مخالف ظاهر شرع است كه نميتوان پذيرفت و آنچه موافق است بهتر پيروى است نه اينكه واجب باشد، زيرا خواب ديدنش سبب وجوب پيروى نباشد.

بغوى در شرح السنه گفته: خواب ديدن پيغمبر حق است و هم جميع انبياء و فرشته‌ها و هم خورشيد و ماه و اختران درخشان و ابر با باران، و هر كه خواب بيند فرشته‌ها در جايى فروشدند، تعبيرش يارى مردم آنست اگر در گرفتارى و تنگى باشند، و همچنين است خواب ديدن پيغمبران و هر كه خواب بيند فرشته با او سخن گويد بكار خير يا پند يا صله رحم يا باو مژده دهد شرف دنيا است و شهادت در سرانجام، و خواب ديدن انبياء چون فرشته‌ها است مگر در تعبير به شهادت چون انبياء با مردم آميزش دارند چنانچه فرمود «راستى آنها كه نزد پروردگار تواند تكبر نورزند، 206- الاعراف» و در باره شهداء فرموده «و الشهداء عند ربهم‌، 19- الحديد».

ديدن پيغمبر در جايى تعبير مى‌شود بوسعت رزق آنان كه در آنجايند اگر تنگدست باشند و بنصرت آنها اگر در ستمند، و همچنان باشند صحابه و تابعان خوب آنها، خواب ديدن اهل دين بركت است و خير باندازه مرتبه‌اى كه دارند در ديانت و هر كه بسيار پيغمبر را در خواب بيند پيوسته سبكبار است و كم‌بضاعت بى‌نياز پشت‌شكن و مايه خذلان، پيغمبر فرمود: مستمندى شتابانتر است بكسى كه مرا دوست دارد از سيلى بنهايت‌گاهش، و خواب ديدن امام خير و شرف است.

2- در قرب الاسناد: بسندش از امام رضا7كه در خراسان فرمود:

رسول خدا6را در خواب ديدم و باو چسبيدم.

3- و بهمين سند از امام7راوى گفت: با من آغاز سخن كرد و گفت:

ديشب پدرم نزد من بود، گفتم: پدرت؟ فرمود: پدرم گفتم: پدرت؟ فرمود: در خوابم آمد، جعفر (جدم) هم نزد پدرم مى‌آمد و ميفرمود: پسرم چنين و چنان كن‌


صفحه 229

گويد: پس از آن نزد آن حضرت رفتم و بمن فرمود: اى حسن، راستى خواب و بيدارى ما يكى است.

4- در كافى (ج 5 ص 23): بسندى از بشير كه بامام ششم7گفتم: من در خواب بشما گفتم: جنگ بهمراه جز امام مفترض الطاعه حرام است مانند مردار و خون و گوشت خوك، و گفتى بمن، آرى، چنين است امام ششم فرمود:

آن چنين است.

5- در تفسير الفرات: بسندى از حسين بن عمر جعفرى از پدرش كه من هر سال بحج ميرفتم و به علي بن الحسين7گذر ميكردم و باو سلام ميدادم در يكى از سفرهاى حج خود بدو وارد شدم و گفت: رسول خدا6را امشب بخواب ديدم كه دستم را گرفت و ببهشتم برد و حوريه‌اى بمن تزويج كرد با او دخول كردم و آبستن شد و رسول خدا6بمن فرياد زد اى علي بن الحسين نوزاد را زيد نام كن، و از آن برنخاسته بوديم كه مختار بن أبى عبيده كنيزى كه 30 هزارش خريده بود هديه براى آن حضرت فرستاد، و چون شادى آن حضرت را باو ديديم از مجلس جدا شديم و سال آينده كه بحج رفتم و بآن حضرت گذر كردم تا سلامش دهم، زيد را كه سه ماهه بود بر شانه راست خود آورد و اين آيه را ميخواند. و بدست بزيد اشاره ميكرد «اينست تعبير خواب پيشينم البته پروردگارم آن را درست نمود، 100- يوسف».

6- در مجالس صدوق (302): بسندى از أبي حمزه ثمالى كه بحج رفتم و نزد امام چهارم7آمدم بمن فرمود: اى أبى حمزه خوابى كه ديدم برايت بازنگويم؟ در خواب ديدم كه ببهشت رفتم و حوريه برايم آوردند كه زيباتر از او را نديده بودم، و در اين ميان كه بر تخت خود پشت داده بودم يكى ميگفت: اى على بن الحسين، مباركت باد زيد، مباركت باد زيد.

ابو حمزه گفت: پس از آن بحج رفتم و نزد على بن الحسين7آمدم و در زدم و برايم گشودند و درآمدم و بناگاه زيد را بر سر دست داشت يا


صفحه 230

گفت: پسربچه‌اى بر سر دست داشت و بمن فرمود: اى أبى حمزه‌هذا تاويل رءياى من قبل قد جعلها ربّى حقا.

7- در كتاب سليم بن قيس: كه امير المؤمنين7به عبد اللَّه بن عمر فرمود: پدرت بتو چه گفت آن وقت كه ما را يكى يكى دعوت كرد، گفت كمتر گواهيم اينست كه گفت: اگر با اصلع بنى هاشم بيعت كرده بودند آنها را براه راست روشن واميداشت و بقرآن و سنت پيغمبرشان پايدار ميكرد، و آنگه فرمود اى پسر عمر، تو جوابش چه گفتى؟ گويد گفتم: تو را چه بازداشت كه او را جانشين خود كنى؟ فرمود: چه جوابت داد، گفت: جوابى كه آن را نهان دارم، علي7فرمود: البته رسول خدا6از آن بمن خبر داد در خواب همان شب كه پدرت مرد، و هر كه رسول خدا6را در خواب بيند، البته او را در بيدارى ديده، گفت: بتو چه خبر داد؟

فرمود: تو را بخدا اى پسر عمر اگرت بازگفتم تصديقم ميكنى؟ گفت يا خاموش ميمانم فرمود: او در پاسخ اينكه گفتى چه بازداشتت از اينكه او را خليفه خود كنى؟ گفت عهدنامه‌اى كه ميان خود نوشتيم و در حجّة الوداع آن را در خانه كعبه سپرديم، ابن عمر خاموش ماند و گفت: بحق رسول خدا6كه از من دست بدار (الخبر).

8- و از همان از عبد الرحمن بن غنم ازدى و داستان درگذشت معاذ بن جبل و ابى بكر را كشانده تا گفته فرياد وا ويلا كشيد و گفت: اين محمّد و على هستند كه مرا بدوزخ نويد دهند آن عهد نامه كه ما در خانه كعبه بدان پيمان داديم با هم، بدست آن حضرت است و ميفرمايد: بدان پائيدى و بر على ولى خدا و يارانش چيره شدى و دليرى كردى نويد دارى بدوزخ در فروترين دركات.

سليم گويد: بمحمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى بنظر تو از اين پنچ تن بدان چه گفتند براى على بازگفت؟ پاسخ داد رسول خدا6كه او را هر شب‌


صفحه 231

بخواب بيند و مانند بيدارى با او گفتگو كند، زيرا رسول خدا6فرمود: «هر كه مرا در خواب بيند خودم را ديده، زيرا شيطان مانند من نشود نه در خواب و نه در بيدارى، و نه مانند يكى از اوصيايم تا روز قيامت».

سليم گفت: بمحمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى اين را بتو بازگفت؟ پاسخ داد على7پس گفتم: من هم اين را شنيدم مانند اينكه تو شنيدى، بمحمّد گفتم: شايد يكى از فرشته‌ها باو بازگفته؟ گفت: يا چنين بوده و كشانده تا اينكه سليم گفت: چون محمّد بن أبى بكر در مصر كشته شد، و امير المؤمنين او را بما تسليت داد بآن حضرت بازگفتم: آنچه را محمّد بمن بازگفته بود و باو گزارش دادم بدان چه عبد الرحمن بن غنم گزارش داده بود، فرمود: محمّد راست گفته- ره- هلا كه او شهيد است و روزيخورد (الحديث).

9- در مجالس ابن الشيخ: بسندى تا حنان بن سدير صيرفى كه شنيدم پدرم ميگفت: رسول خدا6را در خواب ديدم و برابرش طبقى سرپوشيده بود با دستمالى، نزديكش رفتم و درودش گفتم و بمن پاسخ داد و دستمال را از روى طبق برداشت و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، و من باو نزديك شدم و گفتم يا رسول اللَّه يك دانه رطب بمن بده، يك دانه بمن داد، آن را خوردم و گفتم: يا رسول اللَّه يكى ديگر بمن بده، و بمن داد و خوردم، و هر دانه ميخوردم دانه ديگر ميخواستم، تا هشت دانه بمن داد و خوردم و دانه ديگر خواستم، فرمود:

تو را بس است.

گفت: بيدار شدم از خواب و چون فردا شد نزد امام صادق7رفتم و برابرش طبقى بود سرپوشيده با دستمالى گويا همان بود كه در خواب برابر رسول خدا6ديده بودم، بآن حضرت سلام دادم و جواب داد و طبق را گشود و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، من از آن در شگفت شدم و گفتم.

قربانت يك دانه رطب بمن بده داد و خوردم، و ديگرى خواستم تا هشت دانه رطب خوردم و ديگرى خواستم، فرمود: اگر جدم رسول خدا6برايت فزوده بود برايت‌


صفحه 232

ميفزوديم و باو گزارش دادم و لبخندى زد چون كسى كه داستان را ميداند.

10- و از همان: بسندش از سلمان در پاسخ امير المؤمنين از پرسشهاى جاثليق و كشانده تا آنجا كه جاثليق از آن حضرت معجزه خواسته، أمير المؤمنين فرمود: اى ترسا تو وقتى از وطنت بيرون آمدى جز اينكه اكنون اظهار كنى در دل داشتى در خواب بتو مقام من نموده شده، و سخن در باره مرا بتو بازگفته‌اند، و از مخالفت با من تو را برحذر كرده‌اند، و به پيروى من فرمانت داده‌اند، گفت:

بدان خدا كه مسيح را فرستاده راست گفتى، و از آنچه بمن خبر دادى جز خدا تعالى آگاه نبود، سپس مسلمان شد و همراهانش هم مسلمان شدند.

گويم: در ابواب معجزات ائمه:اخبار بسيار در اين باره گذشت و آنها را از ترس اطناب وانهاديم و در خواب ديدن ام داود در باب عمل گره‌گشائى خواستن بيايد.

11- در توحيد (49): بسندش تا امير المؤمنين7كه يك شب پيش از جنگ بدر خضر7را در خواب ديدم و باو گفتم: چيزى بمن بياموز كه بدان بر دشمنان پيروز شوم، گفت: «يا هو يا من لا هو الّا هو» و چون بامدادم شد آن را برسول خدا6گفتم و فرمود: اى علي نام اعظم را آموختى، و روز بدر بر زبانم بود (الخبر).

17- در مجالس ابن الشيخ: بسندش از أبى بكر بن عيّاش كه چون موسى ابن عيسى بقبر حسين7گسيل شد تا آن را و همه زمينهاى حائر گرد آن را شخم كند و در آن زراعت بكارد در خواب ديدم گويا نزد قوم و تبار خود بنى غاضره بيرون شدم، و چون به پل كوفه رسيدم ده خوك سر راه من را گرفتند و آهنگ من كردند، و خدا بوسيله مردى از بنى اسد كه او را مى‌شناختم بفرياد من رسيد و آنها را از من دفع كرد، و براه خود رفتم تا بشاهى رسيدم و راه را گم كردم، و آنجا پيره‌زنى ديدم، بمن گفت: اى شيخ قصد كجا دارى؟ گفتم: غاضريّه، بمن گفت: بنگر بدين وادى كه چون بآخرش رسيدى راه بر تو روشن شود، پيش‌


صفحه 233

رفتم و چنين كردم و چون به نينوا رسيدم پيرى فرتوت آنجا نشسته بود.

گفتم: اى شيخ از كجائى؟ گفت: از أهل همين آبادى، گفتم: چند سال دارى؟ گفت: بياد ندارم چند سال از عمرم گذشته، ولى دورترين يادآورى كه دارم اينست كه حسين بن على7و همراهان و خاندانش كه با او بودند ديدم كه آب را بروى آنها بستند و بروى سگها و وحوش بازگذاشتند تا از آن بنوشند، من آن را دلگداز شمردم و باو گفتم: واى بر تو، بچشم خود اين را ديدى؟ گفت:

آرى، سوگند بدان كه آسمان را افراشته، اى شيخ بچشم خود ديدم، و راستى تو و يارانت كه كمك كنيد بدان چه ما ديديم ديده هر مسلمانى را خونبار كرده اگر مسلمانى در جهان باشد.

گفتم: واى بر تو، آن چيست؟ گفت شما جلوگيرى نكنيد از آنچه سلطان شما بر آن حضرت روا دارد، گفتم: چه روا داشته و باجراء گذاشته؟ گفت: آيا قبر پسر پيغمبر6را شخم كنند و زمينش را كشت كنند؟ گفتم:

قبر كجا است؟ گفت: زمينش همان جا است كه تو ايستادى، و خود قبر كور شده و جايش دانسته نشود.

ابن عياش گويد: من قبر را پيش از آن هرگز نديده بودم و در عمر خودم بر سر آن نيامده بودم، گفتم: كيست كه آن را بمن معرفى كند؟ آن شيخ با من آمد تا به بنگاهى رسيديم كه درى داشت و دربانى و گروهى بر در ايستاده بودند بدربان گفتم: ميخواهم وارد شوم بر پسر رسول خدا6، گفت: دسترسى بدان ندارى، گفتم: براى چه؟ گفت: اكنون وقت زيارت ابراهيم خليل اللَّه و محمّد رسول اللَّه6است و بهمراه آنها جبرئيل و ميكائيلند با فوجى فرشته‌ها.

ابن عيّاش گويد: از خواب بيدار شدم و هراس سخت و اندوه و گريه مرا گرفته بودند، و چند روزى گذشت تا نزديك بود خوابم را فراموش كنم، و آنگاه ناچار شدم ببنى غاضره بيرون شوم براى وامى كه از يكى از آنها ميخواستم، و بيرون رفتم با فراموشى اين داستان تا بميل كوفه رسيدم و ده دزد بمن برخوردند و تا آنها