بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 228

جواب داده، آنچه مخالف ظاهر شرع است كه نميتوان پذيرفت و آنچه موافق است بهتر پيروى است نه اينكه واجب باشد، زيرا خواب ديدنش سبب وجوب پيروى نباشد.

بغوى در شرح السنه گفته: خواب ديدن پيغمبر حق است و هم جميع انبياء و فرشته‌ها و هم خورشيد و ماه و اختران درخشان و ابر با باران، و هر كه خواب بيند فرشته‌ها در جايى فروشدند، تعبيرش يارى مردم آنست اگر در گرفتارى و تنگى باشند، و همچنين است خواب ديدن پيغمبران و هر كه خواب بيند فرشته با او سخن گويد بكار خير يا پند يا صله رحم يا باو مژده دهد شرف دنيا است و شهادت در سرانجام، و خواب ديدن انبياء چون فرشته‌ها است مگر در تعبير به شهادت چون انبياء با مردم آميزش دارند چنانچه فرمود «راستى آنها كه نزد پروردگار تواند تكبر نورزند، 206- الاعراف» و در باره شهداء فرموده «و الشهداء عند ربهم‌، 19- الحديد».

ديدن پيغمبر در جايى تعبير مى‌شود بوسعت رزق آنان كه در آنجايند اگر تنگدست باشند و بنصرت آنها اگر در ستمند، و همچنان باشند صحابه و تابعان خوب آنها، خواب ديدن اهل دين بركت است و خير باندازه مرتبه‌اى كه دارند در ديانت و هر كه بسيار پيغمبر را در خواب بيند پيوسته سبكبار است و كم‌بضاعت بى‌نياز پشت‌شكن و مايه خذلان، پيغمبر فرمود: مستمندى شتابانتر است بكسى كه مرا دوست دارد از سيلى بنهايت‌گاهش، و خواب ديدن امام خير و شرف است.

2- در قرب الاسناد: بسندش از امام رضا7كه در خراسان فرمود:

رسول خدا6را در خواب ديدم و باو چسبيدم.

3- و بهمين سند از امام7راوى گفت: با من آغاز سخن كرد و گفت:

ديشب پدرم نزد من بود، گفتم: پدرت؟ فرمود: پدرم گفتم: پدرت؟ فرمود: در خوابم آمد، جعفر (جدم) هم نزد پدرم مى‌آمد و ميفرمود: پسرم چنين و چنان كن‌


صفحه 229

گويد: پس از آن نزد آن حضرت رفتم و بمن فرمود: اى حسن، راستى خواب و بيدارى ما يكى است.

4- در كافى (ج 5 ص 23): بسندى از بشير كه بامام ششم7گفتم: من در خواب بشما گفتم: جنگ بهمراه جز امام مفترض الطاعه حرام است مانند مردار و خون و گوشت خوك، و گفتى بمن، آرى، چنين است امام ششم فرمود:

آن چنين است.

5- در تفسير الفرات: بسندى از حسين بن عمر جعفرى از پدرش كه من هر سال بحج ميرفتم و به علي بن الحسين7گذر ميكردم و باو سلام ميدادم در يكى از سفرهاى حج خود بدو وارد شدم و گفت: رسول خدا6را امشب بخواب ديدم كه دستم را گرفت و ببهشتم برد و حوريه‌اى بمن تزويج كرد با او دخول كردم و آبستن شد و رسول خدا6بمن فرياد زد اى علي بن الحسين نوزاد را زيد نام كن، و از آن برنخاسته بوديم كه مختار بن أبى عبيده كنيزى كه 30 هزارش خريده بود هديه براى آن حضرت فرستاد، و چون شادى آن حضرت را باو ديديم از مجلس جدا شديم و سال آينده كه بحج رفتم و بآن حضرت گذر كردم تا سلامش دهم، زيد را كه سه ماهه بود بر شانه راست خود آورد و اين آيه را ميخواند. و بدست بزيد اشاره ميكرد «اينست تعبير خواب پيشينم البته پروردگارم آن را درست نمود، 100- يوسف».

6- در مجالس صدوق (302): بسندى از أبي حمزه ثمالى كه بحج رفتم و نزد امام چهارم7آمدم بمن فرمود: اى أبى حمزه خوابى كه ديدم برايت بازنگويم؟ در خواب ديدم كه ببهشت رفتم و حوريه برايم آوردند كه زيباتر از او را نديده بودم، و در اين ميان كه بر تخت خود پشت داده بودم يكى ميگفت: اى على بن الحسين، مباركت باد زيد، مباركت باد زيد.

ابو حمزه گفت: پس از آن بحج رفتم و نزد على بن الحسين7آمدم و در زدم و برايم گشودند و درآمدم و بناگاه زيد را بر سر دست داشت يا


صفحه 230

گفت: پسربچه‌اى بر سر دست داشت و بمن فرمود: اى أبى حمزه‌هذا تاويل رءياى من قبل قد جعلها ربّى حقا.

7- در كتاب سليم بن قيس: كه امير المؤمنين7به عبد اللَّه بن عمر فرمود: پدرت بتو چه گفت آن وقت كه ما را يكى يكى دعوت كرد، گفت كمتر گواهيم اينست كه گفت: اگر با اصلع بنى هاشم بيعت كرده بودند آنها را براه راست روشن واميداشت و بقرآن و سنت پيغمبرشان پايدار ميكرد، و آنگه فرمود اى پسر عمر، تو جوابش چه گفتى؟ گويد گفتم: تو را چه بازداشت كه او را جانشين خود كنى؟ فرمود: چه جوابت داد، گفت: جوابى كه آن را نهان دارم، علي7فرمود: البته رسول خدا6از آن بمن خبر داد در خواب همان شب كه پدرت مرد، و هر كه رسول خدا6را در خواب بيند، البته او را در بيدارى ديده، گفت: بتو چه خبر داد؟

فرمود: تو را بخدا اى پسر عمر اگرت بازگفتم تصديقم ميكنى؟ گفت يا خاموش ميمانم فرمود: او در پاسخ اينكه گفتى چه بازداشتت از اينكه او را خليفه خود كنى؟ گفت عهدنامه‌اى كه ميان خود نوشتيم و در حجّة الوداع آن را در خانه كعبه سپرديم، ابن عمر خاموش ماند و گفت: بحق رسول خدا6كه از من دست بدار (الخبر).

8- و از همان از عبد الرحمن بن غنم ازدى و داستان درگذشت معاذ بن جبل و ابى بكر را كشانده تا گفته فرياد وا ويلا كشيد و گفت: اين محمّد و على هستند كه مرا بدوزخ نويد دهند آن عهد نامه كه ما در خانه كعبه بدان پيمان داديم با هم، بدست آن حضرت است و ميفرمايد: بدان پائيدى و بر على ولى خدا و يارانش چيره شدى و دليرى كردى نويد دارى بدوزخ در فروترين دركات.

سليم گويد: بمحمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى بنظر تو از اين پنچ تن بدان چه گفتند براى على بازگفت؟ پاسخ داد رسول خدا6كه او را هر شب‌


صفحه 231

بخواب بيند و مانند بيدارى با او گفتگو كند، زيرا رسول خدا6فرمود: «هر كه مرا در خواب بيند خودم را ديده، زيرا شيطان مانند من نشود نه در خواب و نه در بيدارى، و نه مانند يكى از اوصيايم تا روز قيامت».

سليم گفت: بمحمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى اين را بتو بازگفت؟ پاسخ داد على7پس گفتم: من هم اين را شنيدم مانند اينكه تو شنيدى، بمحمّد گفتم: شايد يكى از فرشته‌ها باو بازگفته؟ گفت: يا چنين بوده و كشانده تا اينكه سليم گفت: چون محمّد بن أبى بكر در مصر كشته شد، و امير المؤمنين او را بما تسليت داد بآن حضرت بازگفتم: آنچه را محمّد بمن بازگفته بود و باو گزارش دادم بدان چه عبد الرحمن بن غنم گزارش داده بود، فرمود: محمّد راست گفته- ره- هلا كه او شهيد است و روزيخورد (الحديث).

9- در مجالس ابن الشيخ: بسندى تا حنان بن سدير صيرفى كه شنيدم پدرم ميگفت: رسول خدا6را در خواب ديدم و برابرش طبقى سرپوشيده بود با دستمالى، نزديكش رفتم و درودش گفتم و بمن پاسخ داد و دستمال را از روى طبق برداشت و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، و من باو نزديك شدم و گفتم يا رسول اللَّه يك دانه رطب بمن بده، يك دانه بمن داد، آن را خوردم و گفتم: يا رسول اللَّه يكى ديگر بمن بده، و بمن داد و خوردم، و هر دانه ميخوردم دانه ديگر ميخواستم، تا هشت دانه بمن داد و خوردم و دانه ديگر خواستم، فرمود:

تو را بس است.

گفت: بيدار شدم از خواب و چون فردا شد نزد امام صادق7رفتم و برابرش طبقى بود سرپوشيده با دستمالى گويا همان بود كه در خواب برابر رسول خدا6ديده بودم، بآن حضرت سلام دادم و جواب داد و طبق را گشود و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، من از آن در شگفت شدم و گفتم.

قربانت يك دانه رطب بمن بده داد و خوردم، و ديگرى خواستم تا هشت دانه رطب خوردم و ديگرى خواستم، فرمود: اگر جدم رسول خدا6برايت فزوده بود برايت‌


صفحه 232

ميفزوديم و باو گزارش دادم و لبخندى زد چون كسى كه داستان را ميداند.

10- و از همان: بسندش از سلمان در پاسخ امير المؤمنين از پرسشهاى جاثليق و كشانده تا آنجا كه جاثليق از آن حضرت معجزه خواسته، أمير المؤمنين فرمود: اى ترسا تو وقتى از وطنت بيرون آمدى جز اينكه اكنون اظهار كنى در دل داشتى در خواب بتو مقام من نموده شده، و سخن در باره مرا بتو بازگفته‌اند، و از مخالفت با من تو را برحذر كرده‌اند، و به پيروى من فرمانت داده‌اند، گفت:

بدان خدا كه مسيح را فرستاده راست گفتى، و از آنچه بمن خبر دادى جز خدا تعالى آگاه نبود، سپس مسلمان شد و همراهانش هم مسلمان شدند.

گويم: در ابواب معجزات ائمه:اخبار بسيار در اين باره گذشت و آنها را از ترس اطناب وانهاديم و در خواب ديدن ام داود در باب عمل گره‌گشائى خواستن بيايد.

11- در توحيد (49): بسندش تا امير المؤمنين7كه يك شب پيش از جنگ بدر خضر7را در خواب ديدم و باو گفتم: چيزى بمن بياموز كه بدان بر دشمنان پيروز شوم، گفت: «يا هو يا من لا هو الّا هو» و چون بامدادم شد آن را برسول خدا6گفتم و فرمود: اى علي نام اعظم را آموختى، و روز بدر بر زبانم بود (الخبر).

17- در مجالس ابن الشيخ: بسندش از أبى بكر بن عيّاش كه چون موسى ابن عيسى بقبر حسين7گسيل شد تا آن را و همه زمينهاى حائر گرد آن را شخم كند و در آن زراعت بكارد در خواب ديدم گويا نزد قوم و تبار خود بنى غاضره بيرون شدم، و چون به پل كوفه رسيدم ده خوك سر راه من را گرفتند و آهنگ من كردند، و خدا بوسيله مردى از بنى اسد كه او را مى‌شناختم بفرياد من رسيد و آنها را از من دفع كرد، و براه خود رفتم تا بشاهى رسيدم و راه را گم كردم، و آنجا پيره‌زنى ديدم، بمن گفت: اى شيخ قصد كجا دارى؟ گفتم: غاضريّه، بمن گفت: بنگر بدين وادى كه چون بآخرش رسيدى راه بر تو روشن شود، پيش‌


صفحه 233

رفتم و چنين كردم و چون به نينوا رسيدم پيرى فرتوت آنجا نشسته بود.

گفتم: اى شيخ از كجائى؟ گفت: از أهل همين آبادى، گفتم: چند سال دارى؟ گفت: بياد ندارم چند سال از عمرم گذشته، ولى دورترين يادآورى كه دارم اينست كه حسين بن على7و همراهان و خاندانش كه با او بودند ديدم كه آب را بروى آنها بستند و بروى سگها و وحوش بازگذاشتند تا از آن بنوشند، من آن را دلگداز شمردم و باو گفتم: واى بر تو، بچشم خود اين را ديدى؟ گفت:

آرى، سوگند بدان كه آسمان را افراشته، اى شيخ بچشم خود ديدم، و راستى تو و يارانت كه كمك كنيد بدان چه ما ديديم ديده هر مسلمانى را خونبار كرده اگر مسلمانى در جهان باشد.

گفتم: واى بر تو، آن چيست؟ گفت شما جلوگيرى نكنيد از آنچه سلطان شما بر آن حضرت روا دارد، گفتم: چه روا داشته و باجراء گذاشته؟ گفت: آيا قبر پسر پيغمبر6را شخم كنند و زمينش را كشت كنند؟ گفتم:

قبر كجا است؟ گفت: زمينش همان جا است كه تو ايستادى، و خود قبر كور شده و جايش دانسته نشود.

ابن عياش گويد: من قبر را پيش از آن هرگز نديده بودم و در عمر خودم بر سر آن نيامده بودم، گفتم: كيست كه آن را بمن معرفى كند؟ آن شيخ با من آمد تا به بنگاهى رسيديم كه درى داشت و دربانى و گروهى بر در ايستاده بودند بدربان گفتم: ميخواهم وارد شوم بر پسر رسول خدا6، گفت: دسترسى بدان ندارى، گفتم: براى چه؟ گفت: اكنون وقت زيارت ابراهيم خليل اللَّه و محمّد رسول اللَّه6است و بهمراه آنها جبرئيل و ميكائيلند با فوجى فرشته‌ها.

ابن عيّاش گويد: از خواب بيدار شدم و هراس سخت و اندوه و گريه مرا گرفته بودند، و چند روزى گذشت تا نزديك بود خوابم را فراموش كنم، و آنگاه ناچار شدم ببنى غاضره بيرون شوم براى وامى كه از يكى از آنها ميخواستم، و بيرون رفتم با فراموشى اين داستان تا بميل كوفه رسيدم و ده دزد بمن برخوردند و تا آنها


صفحه 234

را ديدم بياد خواب افتادم و هراس آنها مرا گرفت، بمن گفتند هر چه دارى بريز و خود را رها كن، و مقدارى هزينه همراه داشتم، گفتم: واى بر شما من ابو بكر ابن عياشم و همانا بدنبال وامم بيرون آمدم شما را بخدا مرا از وامخواهى بازنداريد و از هزينه‌اى كه دارم و پرمهمانى ميدهم.

يكى از آنها فرياد زد بپروردگار كعبه او مولاى من است، باو تعرض نكنيد و آنگه بيكى از جوانان خود گفت با او برو تا او را بجاى امن برسانى، ابو بكر گويد، خوابم بيادم آمد و از تعبير خوكها بدان دزدها در شگفت شدم تا به نينوا رسيدم و بخداى يگانه همان شيخ را كه در خواب ديده بودم بهمان صورت و ژست در بيدارى ديدم، و چونش ديدم خوب بياد خوابم افتادم و با خود گفتم: لا اله الا اللَّه آن خواب جز وحى نبوده، و همان پرسش در خواب را از او كردم، و همان پاسخ را داد.

سپس بمن گفت: با من بيا و با او رفتم بر آنجا كه شخم شده بود ايستادم و چيزى از خوابم كم نبود جز دربان و بنگاه كه نه بنگاهى ديدم و نه دربانى، سپس ابو بكر گفت: ابو حصين بمن بازگفت كه رسول خدا6فرمود: هر كه مرا در خواب بيند خودم را ديده زيرا شيطان بمن مانند نشود (الخبر).

گويم: اخبار بسيار در اين باره در ابواب معجزات ائمه:و كرامات قبورشان گذشته.


صفحه 235

باب چهل و ششم نيروهاى نفس، مشاعر بيرونى و درونى نفس نيروهاى ديگر تن‌

آيات قرآن مجيد

: 1- البقره (7) مهر زده خدا بر دلهاشان و بر گوششان، و بر ديده‌هاشان پرده است و عذابى بزرگ دارند.

2- النحل (78) و خدا برآوردتان از شكم مادرانتان چيزى ندانسته و براتان گوش، ديده‌ها، دلها ساخت شايد شكر كنيد.

3- المؤمنون (78) و او است كه برآورد براتان گوش و ديده‌ها و دلها كم است آنچه شكر ميكنيد.

4- الروم (22) و از نشانه‌هاى او است آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبان و رنگ شما، راستى در آن نشانه‌هائى است براى دانايان.

تفسير

: «مهر نهاده خدا بر دلهاشان» نيشابورى گفته: يك بار مقصود از دل گوشت صنوبريست كه در تهيگاه چپ سينه است و جاى روح حيوانيست كه منشأ حس و حركت است و از آن بهمه اندامها برانگيزد بوسيله أورده و شرايين و بار ديگر مقصود يك لطيفه ربانيه است كه آدمى بدان آدمى است، و بدان آماده‌