بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 232

ميفزوديم و باو گزارش دادم و لبخندى زد چون كسى كه داستان را ميداند.

10- و از همان: بسندش از سلمان در پاسخ امير المؤمنين از پرسشهاى جاثليق و كشانده تا آنجا كه جاثليق از آن حضرت معجزه خواسته، أمير المؤمنين فرمود: اى ترسا تو وقتى از وطنت بيرون آمدى جز اينكه اكنون اظهار كنى در دل داشتى در خواب بتو مقام من نموده شده، و سخن در باره مرا بتو بازگفته‌اند، و از مخالفت با من تو را برحذر كرده‌اند، و به پيروى من فرمانت داده‌اند، گفت:

بدان خدا كه مسيح را فرستاده راست گفتى، و از آنچه بمن خبر دادى جز خدا تعالى آگاه نبود، سپس مسلمان شد و همراهانش هم مسلمان شدند.

گويم: در ابواب معجزات ائمه:اخبار بسيار در اين باره گذشت و آنها را از ترس اطناب وانهاديم و در خواب ديدن ام داود در باب عمل گره‌گشائى خواستن بيايد.

11- در توحيد (49): بسندش تا امير المؤمنين7كه يك شب پيش از جنگ بدر خضر7را در خواب ديدم و باو گفتم: چيزى بمن بياموز كه بدان بر دشمنان پيروز شوم، گفت: «يا هو يا من لا هو الّا هو» و چون بامدادم شد آن را برسول خدا6گفتم و فرمود: اى علي نام اعظم را آموختى، و روز بدر بر زبانم بود (الخبر).

17- در مجالس ابن الشيخ: بسندش از أبى بكر بن عيّاش كه چون موسى ابن عيسى بقبر حسين7گسيل شد تا آن را و همه زمينهاى حائر گرد آن را شخم كند و در آن زراعت بكارد در خواب ديدم گويا نزد قوم و تبار خود بنى غاضره بيرون شدم، و چون به پل كوفه رسيدم ده خوك سر راه من را گرفتند و آهنگ من كردند، و خدا بوسيله مردى از بنى اسد كه او را مى‌شناختم بفرياد من رسيد و آنها را از من دفع كرد، و براه خود رفتم تا بشاهى رسيدم و راه را گم كردم، و آنجا پيره‌زنى ديدم، بمن گفت: اى شيخ قصد كجا دارى؟ گفتم: غاضريّه، بمن گفت: بنگر بدين وادى كه چون بآخرش رسيدى راه بر تو روشن شود، پيش‌


صفحه 233

رفتم و چنين كردم و چون به نينوا رسيدم پيرى فرتوت آنجا نشسته بود.

گفتم: اى شيخ از كجائى؟ گفت: از أهل همين آبادى، گفتم: چند سال دارى؟ گفت: بياد ندارم چند سال از عمرم گذشته، ولى دورترين يادآورى كه دارم اينست كه حسين بن على7و همراهان و خاندانش كه با او بودند ديدم كه آب را بروى آنها بستند و بروى سگها و وحوش بازگذاشتند تا از آن بنوشند، من آن را دلگداز شمردم و باو گفتم: واى بر تو، بچشم خود اين را ديدى؟ گفت:

آرى، سوگند بدان كه آسمان را افراشته، اى شيخ بچشم خود ديدم، و راستى تو و يارانت كه كمك كنيد بدان چه ما ديديم ديده هر مسلمانى را خونبار كرده اگر مسلمانى در جهان باشد.

گفتم: واى بر تو، آن چيست؟ گفت شما جلوگيرى نكنيد از آنچه سلطان شما بر آن حضرت روا دارد، گفتم: چه روا داشته و باجراء گذاشته؟ گفت: آيا قبر پسر پيغمبر6را شخم كنند و زمينش را كشت كنند؟ گفتم:

قبر كجا است؟ گفت: زمينش همان جا است كه تو ايستادى، و خود قبر كور شده و جايش دانسته نشود.

ابن عياش گويد: من قبر را پيش از آن هرگز نديده بودم و در عمر خودم بر سر آن نيامده بودم، گفتم: كيست كه آن را بمن معرفى كند؟ آن شيخ با من آمد تا به بنگاهى رسيديم كه درى داشت و دربانى و گروهى بر در ايستاده بودند بدربان گفتم: ميخواهم وارد شوم بر پسر رسول خدا6، گفت: دسترسى بدان ندارى، گفتم: براى چه؟ گفت: اكنون وقت زيارت ابراهيم خليل اللَّه و محمّد رسول اللَّه6است و بهمراه آنها جبرئيل و ميكائيلند با فوجى فرشته‌ها.

ابن عيّاش گويد: از خواب بيدار شدم و هراس سخت و اندوه و گريه مرا گرفته بودند، و چند روزى گذشت تا نزديك بود خوابم را فراموش كنم، و آنگاه ناچار شدم ببنى غاضره بيرون شوم براى وامى كه از يكى از آنها ميخواستم، و بيرون رفتم با فراموشى اين داستان تا بميل كوفه رسيدم و ده دزد بمن برخوردند و تا آنها


صفحه 234

را ديدم بياد خواب افتادم و هراس آنها مرا گرفت، بمن گفتند هر چه دارى بريز و خود را رها كن، و مقدارى هزينه همراه داشتم، گفتم: واى بر شما من ابو بكر ابن عياشم و همانا بدنبال وامم بيرون آمدم شما را بخدا مرا از وامخواهى بازنداريد و از هزينه‌اى كه دارم و پرمهمانى ميدهم.

يكى از آنها فرياد زد بپروردگار كعبه او مولاى من است، باو تعرض نكنيد و آنگه بيكى از جوانان خود گفت با او برو تا او را بجاى امن برسانى، ابو بكر گويد، خوابم بيادم آمد و از تعبير خوكها بدان دزدها در شگفت شدم تا به نينوا رسيدم و بخداى يگانه همان شيخ را كه در خواب ديده بودم بهمان صورت و ژست در بيدارى ديدم، و چونش ديدم خوب بياد خوابم افتادم و با خود گفتم: لا اله الا اللَّه آن خواب جز وحى نبوده، و همان پرسش در خواب را از او كردم، و همان پاسخ را داد.

سپس بمن گفت: با من بيا و با او رفتم بر آنجا كه شخم شده بود ايستادم و چيزى از خوابم كم نبود جز دربان و بنگاه كه نه بنگاهى ديدم و نه دربانى، سپس ابو بكر گفت: ابو حصين بمن بازگفت كه رسول خدا6فرمود: هر كه مرا در خواب بيند خودم را ديده زيرا شيطان بمن مانند نشود (الخبر).

گويم: اخبار بسيار در اين باره در ابواب معجزات ائمه:و كرامات قبورشان گذشته.


صفحه 235

باب چهل و ششم نيروهاى نفس، مشاعر بيرونى و درونى نفس نيروهاى ديگر تن‌

آيات قرآن مجيد

: 1- البقره (7) مهر زده خدا بر دلهاشان و بر گوششان، و بر ديده‌هاشان پرده است و عذابى بزرگ دارند.

2- النحل (78) و خدا برآوردتان از شكم مادرانتان چيزى ندانسته و براتان گوش، ديده‌ها، دلها ساخت شايد شكر كنيد.

3- المؤمنون (78) و او است كه برآورد براتان گوش و ديده‌ها و دلها كم است آنچه شكر ميكنيد.

4- الروم (22) و از نشانه‌هاى او است آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبان و رنگ شما، راستى در آن نشانه‌هائى است براى دانايان.

تفسير

: «مهر نهاده خدا بر دلهاشان» نيشابورى گفته: يك بار مقصود از دل گوشت صنوبريست كه در تهيگاه چپ سينه است و جاى روح حيوانيست كه منشأ حس و حركت است و از آن بهمه اندامها برانگيزد بوسيله أورده و شرايين و بار ديگر مقصود يك لطيفه ربانيه است كه آدمى بدان آدمى است، و بدان آماده‌


صفحه 236

شود براى انجام اوامر و نواهى و وظيفه‌شناسى «راستى در اين يادآوريست براى كسى كه دل دارد، 37- ق» و آن از عالم امر است كه ماده و مدت نخواهد و بهمان خواست آفريننده‌اش باشد كه «همانا امر او است كه چون چيزى را خواهد گويدش باش و ميباشد، 84- يس» چنانچه تن بلكه همان گوشت صنوبرى دل از عالم خلق است و مخالف آنست «هلا از او است خلق و امر، 54- الاعراف».

و گاهى از آن بنفس ناطقه تعبير شود «و نفس و آنكه درستش كرد و الهام كرد باو هرزگى و تقوايش را، 7- 8 الشمس» و گاهى هم روح تعبير شود «بگو روح از امر پروردگار من است» 85- الاسراء» «و دميدم در آن از روح خودم، 72- ص» سپس از تفسير سمع و بصر گفته: و درست نزد من اينست كه نسبت ديد بچشم چون نسبت بصيرت است بدل، و هر كدام از دل و ديده روشنى دارند، روشنى ديده در آن جا افتاده است چون از عالم خلق است، و آن روشنى جزئى است، و دريافتش از اين روشنى است و هر كدام از اين دو را بلكه هر فردى از آنها را حدّيست كه بدان رسند در شدت و ضعف، و ضعف ناشى از دورى چشم‌رس تا آنجا رسد كه آن را نبيند يا خردتر از آنچه هست بيند- پايان-.

گويم: تفسير مهر زدن و تأويلش در كتاب عدل گذشت.

«چيزى نميدانستيد» يعنى نادان بوديد بحق نعمت‌بخشى كه شما را در شكم آفريد و درست كرد و از تنگى بفراخى برآورد، و اين اندامها را در شما تركيب كرد براى برداشتن نادانى كه بهمراهش زاديد و جلب دانش و عمل بدان براى شكر نعمت بخشى و هم پرستش او و حقشناسى او و ترقى بدان چه سعادت شما است (از زمخشرى).

نيشابورى گفته: بدان كه جمهور حكماء پنداشتند آدمى در آغاز آفرينش خود از همه دانشها و فرهنگها تهى است جز اينكه خدا گوش و چشم و دل و نيروهاى دريافت ديگر برايش آفريده تا بسبب فراوانى ورود محسوسات بر او نقش بندد در خيالش اين ماهيات و صورتشان در ذهنش حاضر شود، سپس مجرّد حضور


صفحه 237

اين حقائق اگر بس باشد براى قضاوت در نفى و اثبات آنها نسبت بر يك ديگر علوم بديهى پيدا شوند و اگر نه علومى ديگر از آنها بدست آيد تا دور و تسلسل نشود.

و روشن شد كه سبب نخست پديد شدن فرهنگ در نفوس بشر همين است كه خدا تعالى حواسّ و قواى دريافتگر صور جزئيه را باو داده، ولى بعقيده من نفس پيش از تن باشد و دانش انبوهى دارد كه سزد آنها را همان علوم بديهه دانيم ولى اثرش پديدار نشود تا نيرومند گردد و ترقى كند و خرده خرده در او هويدا شوند و ما بر اين معانى در كتب حكميه خود برهان آورديم.

پس مقصود از اينكه «چيزى نميدانستيد» اينست كه اثرش بر آنها پديدار نبوده، و آنگاه بوسيله حواسّ ظاهره و باطنه علوم ديگر كسب شوند، و معنى «شايد شكر كنيد» اينست كه بكار بريد هر ابزارى را در آنچه برايش آفريده شده و مقصود اين نيست كه ساخت گوش و چشم و دل پس از برآوردن از شكم است.

«و اختلاف زبانتان و رنگتان» رازى گفته: چون بدلائل انفس و آفاق اشارت كرد: اوصاف انفس را باختلاف ميان رنگهاى آدمى ياد آورد، زيرا هيچ كدام بافزونى شمار و خردى حجم، گونه و قامتشان بديگرى نبرد، و دوم اختلاف سخن است كه دو عربى زبان برادر كه بيك زبان سخن گويند از هم شناخته شوند بهمان وضع سخن گفتن تا آنجا كه كسى كه آنها را نبيند گويد: اين آواز فلانيست، و در آن حكمت رسائى است.

زيرا آدمى نياز دارد افراد را بشناسد تا صاحب حق را از ديگرى امتياز دهد و دشمن را از دوست بشناسد تا خود را از دشمن پيش از رسيدن او نگهدارد و به پيشواز دوست برود، و اين امتياز گاهى بچشم است كه از اختلاف صور باشد و گاهى بگوش كه از اختلاف آوازها بود، اما بسيدن و بوئيدن و چشيدن سودى براى شناخت دشمن و دوست ندارند و امتيازى بدانها نباشد، و برخى مردم گفتند:


صفحه 238

مقصود اختلاف لغت است چون عربى، فارسى، رومى و جز آنها و معنى نخست درست‌تر است- پايان-.

و بمعنى دوم مقصود اينست كه بهر قومى زبانى آموخته، و وضعش را بدو الهام كرده و توانش را باو داده.

اخبار وارده در اين باب‌

1- در مجالس صدوق (351): بسندش از يونس بن يعقوب كه جمعى از اصحاب امام صادق7نزد آن حضرت بودند كه در ميان آنها حمران بن اعين و مؤمن الطاق، و هشام بن سالم، و طيّار و ديگران با هشام بن حكم كه جوان بود حاضر بودند امام ششم7فرمود: اى هشام گفت: لبيك يا ابن رسول اللَّه فرمودش بازنگوئى كه با عمرو بن عبيد چه كردى و از او چه پرسيدى؟ هشام گفت:

قربانت من شما را احترام ميكنم و از شما شرم دارم، و زبانم برابر شما كار نميكند امام فرمود چون بشما فرمانى دادم انجام دهيد.

هشام گفت: وضع عمرو بن عبيد و جلوس آموزشى او در مسجد بصره بمن رسيد و بمن گران آمد، و رفتم و روز آدينه ببصره درآمدم و بمسجد رفتم و ناگاه با حلقه‌اى بزرگ از مردم برخوردم و عمرو بن عبيد كه پارچه سياه پشمينى بكمر داشت و پارچه‌اى ردا كرده بود ميان آنها بود و مردم را كوچه كردم و بمن راه دادند تا در پايان آنها بر دو زانو برابر عمرو نشستم و گفتم: اى استاد دانشمند من مردى غريبم. اجازه ميدهيد از شما پرسشى كنم؟ گفت: آرى.

س 1- آيا تو چشم دارى؟

ج- پسر جانم اين چه پرسشى است؟ گفتم: پرسشم چنين است، گفت بپرس گرچه پرسشى احمقانه است.

بمن جواب بده چشم دارى؟ آرى، با آن چه بينى؟ رنگها و اشخاص.

س 2- بينى دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ ميبويم با آن بو را.


صفحه 239

س 3- دهان دارى؟ آرى با آن چه ميكنى؟ مزه هر چيز را دريافت مى‌كنم.

س 4- زبان دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ سخن ميگويم.

س 5- گوش دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ آوازها را ميشنوم س 6- دست دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ با آن ميكوبم و مشت ميزنم.

س 7- دل دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ هر چه باين اندامها درآيد با آن ميفهمم.

س 8- اين اندامها از دل بى‌نياز نيستند؟ خير نيازمند آنند.

س 9- چطور بدان نياز دارند با اينكه سالم و درست باشند؟

ج پسر جانم چون هر عضوى ترديد كند در چيزى كه آن را بوئيده يا ديده يا چشيده يا شنيده يا بسيده بدل مراجعه كند و بوسيله آن يقين پيدا كند و شكش برطرف شود.

س 10- پس خدا دل را بر جا داشته براى برطرف كردن شك اعضاء تن؟

آرى.

س 11- پس ناچار بايد دل باشد و گر نه اعضاء تن استوار نباشند؟ آرى چنين است.

در نتيجه: گفتم: اى ابا مروان راستى خدا تعالى ذكره اعضاء تنت را بى‌رهبر و پيشوا رها نكرده و برايشان امام ساخته تا هر چه را درست يابند امضاء كند و در هر چه ترديد دارند آنها را بيقين آورد. و اين همه خلق خود را در سرگردانى و شكّ و اختلاف رها كرده و رهبرى برايشان معين نكرده تا در شك و سرگردانى خود بدو رجوع كنند و براى اعضاء تن تو امام و رهبر ساخته؟ دم بست و چيزى نگفت، آنگاه رو بمن كرد و گفت: تو هشامى؟ نه، با او همنشينى؟

نه، پس از كجائى؟ از اهل كوفه‌ام، تو خود او هستى، آنگه مرا در آغوش كشيد