باب چهل و ششم نيروهاى نفس، مشاعر بيرونى و درونى نفس نيروهاى ديگر تن
آيات قرآن مجيد
: 1- البقره (7) مهر زده خدا بر دلهاشان و بر گوششان، و بر ديدههاشان پرده است و عذابى بزرگ دارند.
2- النحل (78) و خدا برآوردتان از شكم مادرانتان چيزى ندانسته و براتان گوش، ديدهها، دلها ساخت شايد شكر كنيد.
3- المؤمنون (78) و او است كه برآورد براتان گوش و ديدهها و دلها كم است آنچه شكر ميكنيد.
4- الروم (22) و از نشانههاى او است آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبان و رنگ شما، راستى در آن نشانههائى است براى دانايان.
تفسير
: «مهر نهاده خدا بر دلهاشان» نيشابورى گفته: يك بار مقصود از دل گوشت صنوبريست كه در تهيگاه چپ سينه است و جاى روح حيوانيست كه منشأ حس و حركت است و از آن بهمه اندامها برانگيزد بوسيله أورده و شرايين و بار ديگر مقصود يك لطيفه ربانيه است كه آدمى بدان آدمى است، و بدان آماده
شود براى انجام اوامر و نواهى و وظيفهشناسى «راستى در اين يادآوريست براى كسى كه دل دارد، 37- ق» و آن از عالم امر است كه ماده و مدت نخواهد و بهمان خواست آفرينندهاش باشد كه «همانا امر او است كه چون چيزى را خواهد گويدش باش و ميباشد، 84- يس» چنانچه تن بلكه همان گوشت صنوبرى دل از عالم خلق است و مخالف آنست «هلا از او است خلق و امر، 54- الاعراف».
و گاهى از آن بنفس ناطقه تعبير شود «و نفس و آنكه درستش كرد و الهام كرد باو هرزگى و تقوايش را، 7- 8 الشمس» و گاهى هم روح تعبير شود «بگو روح از امر پروردگار من است» 85- الاسراء» «و دميدم در آن از روح خودم، 72- ص» سپس از تفسير سمع و بصر گفته: و درست نزد من اينست كه نسبت ديد بچشم چون نسبت بصيرت است بدل، و هر كدام از دل و ديده روشنى دارند، روشنى ديده در آن جا افتاده است چون از عالم خلق است، و آن روشنى جزئى است، و دريافتش از اين روشنى است و هر كدام از اين دو را بلكه هر فردى از آنها را حدّيست كه بدان رسند در شدت و ضعف، و ضعف ناشى از دورى چشمرس تا آنجا رسد كه آن را نبيند يا خردتر از آنچه هست بيند- پايان-.
گويم: تفسير مهر زدن و تأويلش در كتاب عدل گذشت.
«چيزى نميدانستيد» يعنى نادان بوديد بحق نعمتبخشى كه شما را در شكم آفريد و درست كرد و از تنگى بفراخى برآورد، و اين اندامها را در شما تركيب كرد براى برداشتن نادانى كه بهمراهش زاديد و جلب دانش و عمل بدان براى شكر نعمت بخشى و هم پرستش او و حقشناسى او و ترقى بدان چه سعادت شما است (از زمخشرى).
نيشابورى گفته: بدان كه جمهور حكماء پنداشتند آدمى در آغاز آفرينش خود از همه دانشها و فرهنگها تهى است جز اينكه خدا گوش و چشم و دل و نيروهاى دريافت ديگر برايش آفريده تا بسبب فراوانى ورود محسوسات بر او نقش بندد در خيالش اين ماهيات و صورتشان در ذهنش حاضر شود، سپس مجرّد حضور
اين حقائق اگر بس باشد براى قضاوت در نفى و اثبات آنها نسبت بر يك ديگر علوم بديهى پيدا شوند و اگر نه علومى ديگر از آنها بدست آيد تا دور و تسلسل نشود.
و روشن شد كه سبب نخست پديد شدن فرهنگ در نفوس بشر همين است كه خدا تعالى حواسّ و قواى دريافتگر صور جزئيه را باو داده، ولى بعقيده من نفس پيش از تن باشد و دانش انبوهى دارد كه سزد آنها را همان علوم بديهه دانيم ولى اثرش پديدار نشود تا نيرومند گردد و ترقى كند و خرده خرده در او هويدا شوند و ما بر اين معانى در كتب حكميه خود برهان آورديم.
پس مقصود از اينكه «چيزى نميدانستيد» اينست كه اثرش بر آنها پديدار نبوده، و آنگاه بوسيله حواسّ ظاهره و باطنه علوم ديگر كسب شوند، و معنى «شايد شكر كنيد» اينست كه بكار بريد هر ابزارى را در آنچه برايش آفريده شده و مقصود اين نيست كه ساخت گوش و چشم و دل پس از برآوردن از شكم است.
«و اختلاف زبانتان و رنگتان» رازى گفته: چون بدلائل انفس و آفاق اشارت كرد: اوصاف انفس را باختلاف ميان رنگهاى آدمى ياد آورد، زيرا هيچ كدام بافزونى شمار و خردى حجم، گونه و قامتشان بديگرى نبرد، و دوم اختلاف سخن است كه دو عربى زبان برادر كه بيك زبان سخن گويند از هم شناخته شوند بهمان وضع سخن گفتن تا آنجا كه كسى كه آنها را نبيند گويد: اين آواز فلانيست، و در آن حكمت رسائى است.
زيرا آدمى نياز دارد افراد را بشناسد تا صاحب حق را از ديگرى امتياز دهد و دشمن را از دوست بشناسد تا خود را از دشمن پيش از رسيدن او نگهدارد و به پيشواز دوست برود، و اين امتياز گاهى بچشم است كه از اختلاف صور باشد و گاهى بگوش كه از اختلاف آوازها بود، اما بسيدن و بوئيدن و چشيدن سودى براى شناخت دشمن و دوست ندارند و امتيازى بدانها نباشد، و برخى مردم گفتند:
مقصود اختلاف لغت است چون عربى، فارسى، رومى و جز آنها و معنى نخست درستتر است- پايان-.
و بمعنى دوم مقصود اينست كه بهر قومى زبانى آموخته، و وضعش را بدو الهام كرده و توانش را باو داده.
اخبار وارده در اين باب
1- در مجالس صدوق (351): بسندش از يونس بن يعقوب كه جمعى از اصحاب امام صادق7نزد آن حضرت بودند كه در ميان آنها حمران بن اعين و مؤمن الطاق، و هشام بن سالم، و طيّار و ديگران با هشام بن حكم كه جوان بود حاضر بودند امام ششم7فرمود: اى هشام گفت: لبيك يا ابن رسول اللَّه فرمودش بازنگوئى كه با عمرو بن عبيد چه كردى و از او چه پرسيدى؟ هشام گفت:
قربانت من شما را احترام ميكنم و از شما شرم دارم، و زبانم برابر شما كار نميكند امام فرمود چون بشما فرمانى دادم انجام دهيد.
هشام گفت: وضع عمرو بن عبيد و جلوس آموزشى او در مسجد بصره بمن رسيد و بمن گران آمد، و رفتم و روز آدينه ببصره درآمدم و بمسجد رفتم و ناگاه با حلقهاى بزرگ از مردم برخوردم و عمرو بن عبيد كه پارچه سياه پشمينى بكمر داشت و پارچهاى ردا كرده بود ميان آنها بود و مردم را كوچه كردم و بمن راه دادند تا در پايان آنها بر دو زانو برابر عمرو نشستم و گفتم: اى استاد دانشمند من مردى غريبم. اجازه ميدهيد از شما پرسشى كنم؟ گفت: آرى.
س 1- آيا تو چشم دارى؟
ج- پسر جانم اين چه پرسشى است؟ گفتم: پرسشم چنين است، گفت بپرس گرچه پرسشى احمقانه است.
بمن جواب بده چشم دارى؟ آرى، با آن چه بينى؟ رنگها و اشخاص.
س 2- بينى دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ ميبويم با آن بو را.
س 3- دهان دارى؟ آرى با آن چه ميكنى؟ مزه هر چيز را دريافت مىكنم.
س 4- زبان دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ سخن ميگويم.
س 5- گوش دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ آوازها را ميشنوم س 6- دست دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ با آن ميكوبم و مشت ميزنم.
س 7- دل دارى؟ آرى، با آن چه ميكنى؟ هر چه باين اندامها درآيد با آن ميفهمم.
س 8- اين اندامها از دل بىنياز نيستند؟ خير نيازمند آنند.
س 9- چطور بدان نياز دارند با اينكه سالم و درست باشند؟
ج پسر جانم چون هر عضوى ترديد كند در چيزى كه آن را بوئيده يا ديده يا چشيده يا شنيده يا بسيده بدل مراجعه كند و بوسيله آن يقين پيدا كند و شكش برطرف شود.
س 10- پس خدا دل را بر جا داشته براى برطرف كردن شك اعضاء تن؟
آرى.
س 11- پس ناچار بايد دل باشد و گر نه اعضاء تن استوار نباشند؟ آرى چنين است.
در نتيجه: گفتم: اى ابا مروان راستى خدا تعالى ذكره اعضاء تنت را بىرهبر و پيشوا رها نكرده و برايشان امام ساخته تا هر چه را درست يابند امضاء كند و در هر چه ترديد دارند آنها را بيقين آورد. و اين همه خلق خود را در سرگردانى و شكّ و اختلاف رها كرده و رهبرى برايشان معين نكرده تا در شك و سرگردانى خود بدو رجوع كنند و براى اعضاء تن تو امام و رهبر ساخته؟ دم بست و چيزى نگفت، آنگاه رو بمن كرد و گفت: تو هشامى؟ نه، با او همنشينى؟
نه، پس از كجائى؟ از اهل كوفهام، تو خود او هستى، آنگه مرا در آغوش كشيد
و در جاى خود نشانيد، و دم نزد تا من برخاستم.
امام7خندهاى كرد و فرمود: اى هشام اين را كه بتو آموخت؟
گفتم: يا ابن رسول اللَّه بزبانم روان شد، فرمود: اى هشام بخدا اين در صحف ابراهيم و موسى ثبت است.
2- در علل (ج 1 ص 103): بسندى از راوى كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: اى فلانى بدان كه دل در تن چون امام است در مردم كه فرمانبردن او واجب است بر آنان، نبينى كه همه اعضاء تن پاسبانان دلند و ترجمان اويند و از او گويند، دو گوش و دو چشم و بينى و دو دست و دو پا و فرج، چون دل آهنگ ديدن كند، هر دلدار دو چشم بگشايد و چون آهنگ شنيدن كند دو گوش بجنباند و سوراخشان را باز كند و بشنود، چون آهنگ بو كردن كند با بينى بو كشد و آن بو را بدل رساند، و چون آهنگ سخن كند زبان گشايد، چون آهنگ حركت كند پاها را گشايد، چون آهنگ دلخواه كند آلت مردى بجنبد و برخيزد، همه اينها خواست دل را اداء كنند و شايسته است كه امام هم چنين فرمانبرى شود.
3- در توحيد و خصال (112): بسندش از امام چهارم7در حديثى طولانى ميفرمايد: هلا كه بنده را چهار چشم است بدو تا امر دين و دنيايش را بيند و بدو تا امر آخرتش را و چون خدا خير بندهاى را خواهد دو چشمى كه در دلش هست باز كند و بدانها غيب و امر آخرتش را بيند و اگر جز آن برايش خواهد دل را بدان چه دارد رها كند.
گويم: اخبار احوال دل و صلاح و فسادش را و احوال نفس و درجاتش را در نيكى و بدى در ابواب مكارم اخلاق كتاب كفر و ايمان آوردهام.
4- در مناقب (ج 4 ص 353) از ابن شهراشوب در ضمن پاسخهاى امام رضا7در حضور مأمون به ضباع بن نصر هندى و عمران صابى كه عمران پرسيد: ديده نورى با خود دارد يا روح است كه هر چيز را بيند؟ فرمود: ديده
پيه است و آن سپيد است و سياهى ديدن از روح است، دليلش اينكه نگاه كنى صورتت را در مردمك آن بينى و آدمى صورتش نبيند جز در آب يا آينه و مانندش ضباع گفت: پس چرا چون چشم كور شود روح تيره گردد و ديد برود، فرمود:
چون خورشيد تابان كه ابرش بپوشاند، گفتند: روح كجا ميرود؟ فرمود: پرتو طالع در روزن خانه وقتى روزن را ببندند كجا ميرود؟
گفت: اين را برايم شرح بده، فرمود جايگاه روح مغز است و شعاعش بمانند پرتو خورشيد در همه تن پراكنده است، مانند خورشيد كه در آسمانست و پرتوش بر زمين پهن است و چون قرص نهان شد خورشيدى نيست و چون سر بريده شود روحى نيست.
بيان: «مركبه است» يعنى دريافت در اين عضو تركيب شده و او است كه درك ديدنيها كند، و امام فرمود: دريافت از روح است و دلالت دارد كه دريافت كن خود نفس است و اين اعضاء ابزار آنند و گذشت كه مشهور همين است، و محتمل است كه مراد روح حيوانى باشد و او است كه در چشم دريافت ميكند نه خود پرتو ديده و با مذهب ديگر مخالف نيست و مؤيد آنست كه فرمود: جايگاه روح مغز است، و اين دلالت دارد كه جاى روح و منشأ آن مغز است چنانچه گفتهاند، و گويا نزاع لفظى است و در اينجا مقصود روح نفسانى است كه از مغز بوسيله اعصاب بهمه تن فرود آيد و سرچشمه همه دل است.
يكى از محققان گفته: خداوند سبحان بصنع لطيفش جرمى گرم و نورانى و لطيف و زلال آفريده بنام روح بخارى و آن را مركب نفس و قوايش و تخت فرشتههايش ساخته، بزندگى نفس زنده است و تا بتن وابسته بجا است و با كوچيدن نفس از تن نابود گردد و مانند جرمهاى ديگر تن نيست كه زندگى برود و او بماند، و زندگى تن ببخشش خداى بخشنده بوسيله نفس بدانست، و هر جا پرتو آن بتابد زنده است و گر نه بميرد، و از بستن اعضاء عبرت گير كه مايه سكون مىشود و اگر نه اينكه
نيروى حس و حركت وابسته باين جسم لطيف بود، بستن بازگير آن نبود، و بسا بواسطه بستن عضو تخدير شود تا آنجا كه بواسطه زدن و زخم شدن دردناك نگردد و بسا بكلى بريده شود و زندگى از آن برود، و اگر پر لطيف نبود در رشتههاى پى نفوذ نميكرد.
و هر كه رگهاى زننده خود را بگيرد ميفهمد جسم لطيف گرمى در آن مىآيد و برميگردد و همان روح است و سرچشمهاش دل صنوبريست، و از آنجا باعضاء بالا و پائين تن بخش مىشود، و آنچه از آن بمركز مغز بالا رود بدست خدمتكاران شرايين خنك و معتدل گردد و باعضاء دريافت كن رسد و در همه تن پراكنده شود روح نفسانى نام دارد، و آنچه بوسيله وريدها بكبد فروشود كه سرچشمه نيروهاى نباتى است در رگهاى تن روح طبيعى نام دارد- پايان- «و دليلش اينست كه تو در آن بنگرى» غرض آگهى بر اينست كه خود اين عضو دريافت كن نيست چون مانند اجسام زلال ديگر است كه چهره نمايند چون آب و آينه و چنانچه آنها دريافت نقش در خود را نكنند چشم و ديگر مشاعر هم چنين باشند يا براى دفع توهم اينست كه نقشپذيرى آن دليل بر فهم آنست و اين دليل منع ميگردد.
5- در توحيد (75): بسندش كه عبد اللَّه ديصانى نزد هشام بن حكم آمد و گفت: آيا تو پروردگار دارى؟ گفت: آرى، گفت توانا است؟ گفت: آرى، توانا و زوردار است، گفت: ميتواند جهان را در يك تخم مرغ درآورد كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان كوچك گردد، هشام گفت: مهلت بده، گفتش يك سال مهلت و از بر او بيرون شد، هشام سوار شد و نزد امام ششم7آمد و اجازه يافت و گفت: يا ابن رسول اللَّه عبد اللَّه ديصانى پرسشى آورد كه در پاسخش اعتمادى جز بر خدا و بر تو نيست امام فرمود: از چه پرسيدهات؟ گفت: چنين و چنان گفته است.
امام فرمود حواسّ تو چند تا هستند؟ گفت پنج شماره، فرمود: كدام خردترند؟