[از جانب قلب دريابيم نه از جانب] مغز در يابيم.
و از دوم اينكه دور نيست اثر دل بمغز رسد و مغز بوسيله اعصاب روئيده از او اعضاء را بجنباند.
و از سوم اينكه دور نيست سلامت مغز شرط رسيدن اثر دل باعضاء ديگر باشد.
و از چهارم اينكه اين عرف براى آنست كه مزاج دل بوسيله كمك از خنكى مغز معتدل شود، و چون مغز از اعتدال بيرون شود دل هم اعتدال خود را از دست دهد بفزودن حرارت يا كاستى آن از اندازه لازم، و در اين هنگام عقل دل هم مختلّ شود.
و از پنجم باينكه اگر گفته شما درست باشد بايد جاى دل كاسه سر باشد و فساد گفته آنها از اينجا روشن است- پايان- (تفسير رازى ج 23 ص 168).
من گويم: پس از پذيرش مقدمات دليلهاى او و صرف نظر از انتقاد آنها همه دلالت دارند كه روح جز تن است و اجزاء تن و حواس بيرونى و درونى، و دلالت بر تجرّد آن ندارند و چرا روا نباشد روح جسمى لطيف و ملكوتى باشد وابسته بتن يا درون تن، و در مرگ برآيد و بماند تا قيامت چنانچه ما آن را ثابت كنيم ان شاء اللَّه تعالى.
قول خدا تعالى «خدا است كه بگيرد جانها را هنگام مرگ آنها» طبرسى قدس سرّه در (ج 8 ص 500) تفسيرش گفته: مقصود هنگام مرگ تن است «و آنها كه نميرند در خوابشان» و آن جانى كه در خواب بگيرد آنست كه عقل و تميز بدانست و از كسى كه خواب رود جدا شود، و آنچه در مرگ گيرد خود زندگى است كه جان با آن برود ولى خواب رفته نفس كشد، و فرق ميان گرفتن در خواب و گرفتن در مرگ اينست كه اولى ضدّ بيداريست و دومى ضدّ زندگى و در اولى جان بهمراه دارد و در مرگ جان از تن رفته «پس نگهدارد آن را كه محكوم بمرگ است» تا
رستاخيز «و بفرستد ديگرى را» كه محكوم بمرگ نيست يعنى جان خوابيده را «تا سررسيد نامبرده» مرگ او «راستى در آن نشانهها است» بر يگانگى خدا و كمال قدرتش «براى مردمى كه انديشند» در دليلها زيرا جز خدا كسى نتواند جانها را يك بار در خواب بگيرد و بار دگر در مرگ.
ابن عباس گفته: در آدميزاده نفسى است و روحى و ميان آنها مانند پرتو خورشيد است، نفس آنست كه عقل و تميز بدانست و روح مايه نفس كشيدن و حركت است، و چون بخوابد خدا نفسش را بگيرد و روحش را نگيرد، و چون بميرد خدا نفس و جانش را بگيرد.
و مؤيد آنست آنچه عياشى بسندش از أبى جعفر7روايت كرده كه: كسى نخوابد جز اينكه نفسش بآسمان برآيد و روحش در تنش بماند و ميان آنها پيوستى باشد مانند پرتو خورشيد، و چون خدا بقبض روح فرمان دهد نفس و روح بروند و چون ببرگشت روح فرمان دهد نفس و روح بپذيرند و آنست فرموده خدا «اللّه يتوفّى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها» و آنچه در خواب در ملكوت آسمانها بيند تعبير دارد، و آنچه ميان آسمان و زمين بيند خيال شيطانيست و تعبير ندارد.
رازى در (ج 26 ص 384) تفسيرش گفته: نفس آدمى جوهريست تابان و روحانى و چون بتن وابسته شد در هر عضوى بتابد و همانست زندگى و گوئيم در مرگ از برون و درون تن ببرد، و در خواب از برون تن ببرد و ثابت شد كه مرگ و خواب يك قماشند جز اينكه مرگ بريدن كامل است و خواب از برخى وجوه ناقص.
چون اين ثابت شد روشن است كه توانا و داناى قديم حكيم تعلق جوهر نفس را بتن بر سه وجه نموده يكى اينكه بتابد در همه برون و درون تن و آن بيداريست دوم اينكه ببرد از تن بكلى و آن مرگ است و سوم اينكه از برون تن ببرد نه از درون و آن خواب است.
«چرا چون برسد به ناى» و شما كسان مرده اين حال ببينيد كه ديگر مردنيست و نتوانيد چاره كنيد «آنكه آفريد مرگ و زندگى را» رازى گفته: زندگى وصفى است كه هر كه دارد ميتواند بداند و بتواند، و در معنى مرگ خلاف است، قومى گويند نبودن اين وصف است، و اصحاب ما گويند وصفى است موجود و ضدّ زندگى و همين آيه را دليل آوردهاند زيرا نيستى آفريدن ندارد (ج 30 ص 54 مفاتيح الغيب).
در اخبار
1- در معانى الاخبار: بسندش از محمّد بن مسلم كه پرسيدم امام پنجم7را از قول خدا عزّ و جلّ «و دميدم درش از روحم» كه اين دميدن چگونه بوده؟
فرمود: روح چون باد در جنبش است و نامش از ريح باز گرفته است براى اينكه از جنس آنست، و همانا بخودش وابسته چونش بر ارواح ديگر برگزيده چنانچه خانهاى را برگزيده و فرموده «خانهام» و بيكى از رسولان فرموده «خليلم» و مانند آنها و همه، آفريده و ساخته و پديده و پرورده و تدبير شدهاند.
در كافى (ج 1 ص 131) و در احتجاج (176) مانندش آمده.
بيان: باز گرفتن آن از لفظ ريح چنانچه در كافى است باين معنا است كه ايجادش در تن بدميدنست بتناسب روح و ريح و هم جنسى با آن، و بدان كه روح بسا بنفس ناطقه اطلاق شود كه حكماء آن را مجرّد پندارند و آن جاى علوم و كمالات و مدبّر تن است و گاهى اطلاق شود بر روح حيوانى كه بخاريست لطيف و از دل برخيزد و بهمه تن بدود، و اين خبر و مانندش احتمال هر دو را دارد و گرچه برخى از اخبار بدوّمى مناسبتر است، و گفتهاند كه گرچه روح در گوهر خود از اين جهان نيست جز اينكه در تن نمودها دارد و نخست نمودش بخار لطيف روحانيست بمانند جرم آسمانى در لطف و اعتدال كه آن را روح حيوانى نامند و استوارگاه روح ربّانيست كه از عالم امر است و مركب و پاكش نيروهاى آنست.
و امام7براى فهم عموم نمونه روح را وصف كرده چون فهم مردم بدرك خود روح رسانيست چنانچه خدا بدان اشاره كرده «بگو روح از فرمان پروردگار من است و بشما داده نشده از دانش جز اندكى» و چون دميدن از آن اين نمونه است نه خود روح.
بيضاوى در (ج 1 ص 548) تفسيرش گفته: دميدن روان كردن باد است در سوراخهاى جسم ديگر و هر كه روح را جسمى هوائى روان در تن داند معنا ظاهر است، و هر كه آن را جوهر مجرد لا مكان داند مقصود از دميدن آماده شدن تن است براى پيوست نفس ناطقه بدو. جار اللَّه گفته: در اينجا دميدن و دم بردارى نيست و اين مثلى است براى حصول زندگى در آن، و خلافى نيست كه اضافه در «روحى» براى تشريف و تكريم است چون «ناقة اللَّه»، «بيت اللَّه» رازى در «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى» گفته: دلالت دارد كه آفرينش بشر دو مرحله دارد نخست درست كردن و دوم دميدن روح و اين درست است زيرا آدمى مركب است از تن و نفس: تن از منى پديد شود و منى از خون طمث پديد گردد و آن هم از اخلاط و اخلاط هم از چهار عنصر و براى درست شدن بايد مدّتى رعايت شود كه مزاج آماده ساز براى پذيرش نفس ناطقه محقق گردد و اشاره شده بنفس بقولش «و دميدم در او از روحم» و چون روح را بخود وابست دليل آورد كه جوهر شريف علوى قدسى است.
و حلوليان گفتند از واژه «من» تبعيض برآيد و بوهم آيد كه روح جزئى از خداست و اين گفتار در نهايت فساد است زيرا جزء از آن مركب و ممكن الوجود ذاتى و پديده است و اما كيفيت دميدن روح بدان كه اقوى اينست كه جوهر نفس جرمى است زلال، نورانى آسمانى عنصر و قدسى گوهر و روان شود در تن بمانند پرتو در هوا و آتش در زغال، اين اندازه معلوم است ولى چگونگى دميدن را جز خدا نداند.
(بنا بر حركت جوهريه و تكامل نفس بمرتبه تجرد ممكن است تعبير به نفخ
بيان اين تكوين تدريجى باشد، از پاورقى ص 30) 2- در قرب الاسناد: بسندش از امام پنجم7كه چون روح آدم فرمان يافت در او در آيد آن را ناخوش داشت و فرمودش بنا خوشى در آيد و بنا خوشى برآيد.
بيان: دور نيست مقصود اين باشد كه روح از عالم ملكوتست و تناسبى با تن خاكى ندارد ولى چون خداوند آن را در كار و تصرف نيازمند تن كرده بناچار بدان پيوسته و چون بدو انس گيرد و وضع پيش را فراموش كند جدائى تن بر او دشوار است يا اينكه چون تن را ويران بيند و نتواند در آن كار كند بدان چه خواهد بناخواه از او جدا شود.
3- در علل (ج 1 ص 279) و خصال (175) بروايتى از امير المؤمنين7كه مرد در جنابت نخوابد و پاك بخوابد و اگر آب براى غسل نيابد تيمم كند با خاك زيرا در خواب روح مؤمن را به پيشگاه خدا تبارك و تعالى برآورند و آن را بپذيرد و بركت دهد، و اگر مرگش رسيده آن را در گنجينه رحمتش نهد و اگر نرسيده آن را بهمراه فرشتههاى امين خود بفرستد تا به تن اويش برگردانند.
4- در مجالس صدوق: بسندش از امام پنجم كه چون بندهها بخوابند روحشان بآسمان برآيد و آنچه را در آسمان بيند درست است، و آنچه در هوا بيند پرت و پلا است، هلا كه ارواح لشكرهاى آمادهاند آنچه همديگر را شناسند با هم الفت گيرند و آنچه با هم ناشناس باشند جدائى گيرند چون روح در آسمان باشد بهم شناسا شوند و هم را دشمن دارند و چون در آسمان بهم آشنا شوند در زمين آشناى هم باشند، و چون در آسمان همدگر را دشمن دارند در زمين هم دشمن هم باشند.
5- در توحيد (113): بسندش از امام ششم7در قول خدا عزّ و جلّ «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى» فرمود: خدا عزّ و جلّ خلقى آفريد و روحى آفريد و فرشتهاى را فرمود تا در آنش دميد و اين از قدرت خدا كم نكرد
چيزى را.
در مجالس صدوق (88- امالى): بسندى از نوفلى كه بامام ششم گفتم:
مؤمن خوابى بيند و چنان باشد كه ديده، و بسا خوابى بيند و هيچ نباشد؟ فرمود:
چون مؤمن بخوابد، از روحش جنبشى برآيد تا آسمان، و آنچه را روح مؤمن در ملكوت آسمان كه جاى تقدير و تدبير است بيند درست است و آنچه را در زمين بيند پرت و پلا است، باو گفتم: روح مؤمن بآسمان برآيد؟ فرمود: آرى، گفتم:
تا در تنش چيزى نماند؟ فرمود: نه چنين، اگر هيچ در تنش نماند كه مرده است گفتم: پس چگونه برآيد؟ فرمود: نبينى خورشيد در جاى خود در آسمانست و پرتوش در زمين؟ و همچنانست روح اصلش در تن است و جنبشش كشيده شود.
بيان: فهم اين اخبار موقوف است بر تحقيق حقيقت روح كه سخن در بارهاش گذشت و دنبالش بيايد.
7- در احتجاج (188) كه هشام بن حكم از امام صادق7پرسيد آنان كه بتناسخ معتقدند از كجا گويند و چه دليلى بر عقيده خود دارند؟ فرمود:
معتقدان بتناسخ برنامه دين را پشت سر انداخته و گمراهيها را در بر خود آراستهاند و در شهوات غوطهورند، پندارند آسمان تهى است و مدبر اين جهان صورت آفريده دارد بدليل اينكه روايت شده «راستى خدا عز و جل آدم را بصورت خود آفريده» و گويند نه بهشتى است نه دوزخى و نه بعث و نشورى، و قيامت در بر آنها اينست كه روح از كالبدش برآيد و بكالبد ديگر درآيد، اگر در كالبد نخست خوشرفتار بوده در كالبد دنيوى بهتر در آيد، و اگر بدكار يا نادان بوده در كالبد باركشان رنج بر دنيا در آيد يا در كالبد جانوران خزنده زشت.
نماز و روزه و هيچ عبادتى ندارند جز همان شناخت رهبرى كه بر آنها لازم است، و هر چه دلخواه آنها است در اين جهان براشان مباح است از فروج زنان و جز آن، خواهران باشند يا دختران و خالهها و زنان شوهردار، و همچنان مردار و مى و خون را حلال دانند، و همه فرق آنها را زشت شمارند و همه امم آنها را لعن
كنند، و چون از آنها دليل خواهند كژ روند و منحرف گويند، تورات گفتارشان را تكذيب كرده و فرقانشان لعن نموده و پندارند با اين حال كه معبودشان هم كالبد عوض ميكند، و ارواح ازليه در آدم بودند و همانا تاكنون از كالبدى بكالبدى در آمدند بدنبال يك ديگر، و اگر خالق بصورت مخلوق باشد چگونه دليل آرند كه يكى آفريننده ديگريست.
گويند فرشتهها فرزندان آدمند، و هر كه در دين آنها باعلا درجه امتحان و پاكشدن برسد فرشته شود، در چيزهائى بنصارى مانند و از نظرى بدهريان، و گويند همه چيز نموديست و حقيقت ندارد، و بر آنها لازم است گوشت نخورند، زيرا دواب نزد آنان همه آدميزادهاند كه بدان صورت درآمدهاند و خوردن گوشت خويشان روا نيست- و حديث طولانى را كشانده تا گفته- بمن بگو چون چراغ خاموش شود پرتوش كجا ميرود؟ فرمود: ميرود و برنميگردد، گفت: چرا نگوئى آدمى هم بمانند آنست چون مرد و روح از تنش جدا شد هرگز بدان باز نگردد چنانچه نور چراغ كه خاموش شد هرگز بدان باز نگردد.
فرمود: درست نسنجيدى، آتش درون جسم است و جسم برجا است چون سنگ و آهن، و هر گاه يكى بديگرى زده شود از ميان آنها پرتوى برآيد كه چراغ از آن گرفته شود و روشن گردد، خود آتش در جسم بماند و پرتوش برود ولى روح جسمى رقيق است كه در كالبد تيرهاى پوشيده است و چون چراغ نيست كه تو گفتى، آنكه او را در رحم از آب زلالى جنينى ساخته و در آن انواع گوناگون از رگها و پى و دندانها و مو و استخوانها در هم بافته و جز آن، هم او است كه پس از نابوديش بازگرداند.
گفت: پس روح كجا است؟ فرمود: در درون زمين آنجا كه آرامگاه تن است تا هنگام زنده شدن، گفت: كسى كه بدار رفته روحش كجا است؟ فرمود:
در كف فرشتهاى كه آن را گرفته تا در زمينش بسپارد.
گفت: بمن بگو: كه روح جز خونست؟ فرمود، آرى، روح چنانست كه
وصف كردم مايه از خون دارد، و رطوبت تن و خرمى رنگ و خوشى آواز و خنده بسيار همه از خونند و چون خون بخشكد روح از بدن جدا شود، گفت: روح سبكى و سنگينى و وزن دارد؟ فرمود: روح چون بادى است كه در مشك كنند بدميدن كه وزنش بيش نگردد و چون از آن برآيد كم نگردد، همچنانست روح سنگينى و وزن ندارد.
گفت بمن بگو جوهر روح چيست؟ فرمود: باد هوا است كه چون جنبد بادش نامند و چون آرام است هوا است، و قوام جهان بدانست و اگر سه روز باد بند آيد هر چه روى زمين است تباه شود و بگندد، چون باد بجاى بادبزنست كه دفع كند فساد را از هر چيزى و آن را پاكيزه كند، و آن چون روح است كه چون از تن برآيد تن بگندد و دگرگون شود،فتبارك اللّه احسن الخالقين.
گفت: روح كه از تن برآيد از هم بپاشد يا بماند؟ فرمود: بماند تا صور دمد، آنجا است كه همه چيز نابود شود، نه جسمى ماند و نه محسوسى، سپس مدبر جهان همه چيز را از سر گيرد، و 400 سال خلق همه خشكيده شوند و آن ميان دو نفخه صور است، گفت: از كجا زنده شود با اينكه تن پوسيده و اندام از هم پاشيدند تيكهاى در دره مانده و درندههايش خورند و تيكه در ديگر جاى و خزندههايش پاره و پاره كردند، اندامى خاك شده و از گلش ديوار ساختند؟ فرمود آنكه از هيچ آن را برآورد و بىنمونه پيش صورت كشيد توانا است بازش گرداند چنانچه آغازش كرد.
گفت: اين را برايم شرح بده فرمود: روح در جاى خود پايدار است، روح نيك در روشنى و وسعت، و روح بدكار در تنگى و ظلمت و تن خاك شود چنان كه از آن آفريده شده، و آنچه را درنده و خزنده در خود گرفته و خورده و دريده خاكش بجا است نزد كسى كه باندازه يك ذره در تاريكيهاى زمين از دانش او نهان نيست و شماره و وزن همه چيز را ميداند، و خاك روحانيان چون طلا است در خاك.
و چون هنگام بعث شود، زمين باران نشور را بخود گيرد، و چون مشك