بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 278

آن را چند نوع دانيم و مواد را گوناگون شناسيم، بلكه خرد حكم كند امثال اين كارها نميشوند جز اينكه از حكيم عليم و آگاه توانا باشند.

سپس سخن را در اعتراض بدلائل آنها در اثبات اين قوى و تعدادشان دراز كرده و از ترس طولانى شدن آن را رها كرديم.


صفحه 279

باب چهل و هفت مايه تن آدمى و اجزائش، تشريح اندام و منافع آنها، تاثير آنها در احوال نفس‌

1- در علل (ج 1 ص 104- 108): بسندى از وهب بن منبه كه در تورات وصف آغاز آفرينش آدم را چنين يافته، خدا تبارك و تعالى فرموده: من آدم را آفريدم، تنش را از چهار چيز درهم نمودم، آن را ارثى فرزندانش ساختم كه بدان نشو و نما كنند تا روز رستاخيز، چون آفريدمش تنش را از تر و خشك و گرمى و سردى درهم نمودم. چونش از خاك و آب ساختم و درش نفس و روح نهادم، خشكى هر تن از خاك است و ترى آن از آب و گرمى از نفس و سردى از روح.

و پس از اين آفرينش نخست در تن چهار نوع آفريدم كه بفرمان من مايه و پايه آن باشند و تن بى‌آنها نباشد و آنها بى‌هم نباشند، چون مرّه سياه، مرّه زرد خون و بلغم، و اين آفريده‌ها را درهم جا دادم، جاى خشكى مره سياه است جاى ترى در مرّه زرد، جاى گرمى خونست و جاى سردى بلغم، در هر تنى اعتدال اين چهار نوع را مايه و پايه ساختم و هر كدام را چهار درجه است نه بيش و نه كم كه صحت و اعتدالش با آنها كامل شود، و اگر يكى از آنها يكدرجه بر ديگران بچربد


صفحه 280

و چيره شود تن باندازه فزونى آن بيمار گردد، و اگر يكدرجه كاستى گيرد در برابر ديگران تاب نياورد و سست و ناتوان گردد.

خردش را در مغزش نهاد، آزش را در كليه‌اش، خشمش را در كبدش، تصميمش را در دلش، رغبت را در شش او، خنده‌اش را در سپرزش و شادى و اندوه و گرفتگى او را در چهره‌اش، و در او 360 مفصل ساخت.

وهب گفت: پزشك درد و داروشناس ميداند بيمارى از كجا آيد، و فزونى و كاستى در سرشت كدام از اين چهار خلط است، و داروئى كه درمان آنست ميداند و در هر كدام كاستى است بيفزايد و در هر كدام فزونيست بكاهد تا تن بسرشت خود استوار گردد و هر خلطى همگنان ديگران شود.

و آنگه اخلاق برآورد سرشت تن باشند و آدميزاده بدانها وصف شود، تصميم از خاك است، نرمش از آب، تندخوئى از گرما و آرامى از سرما، اگر خشكى بدو گرايد عزمش بسخت دلى برآيد، اگر ترى بر او رو كند تنبلى خواركننده بسرش آيد. از روآوردن گرمى تنديش بيورش و نابخردى كشد و از غلبه سردى بنامردى و نافهمى افتد. و اگر مزاجش معتدل و سرشتش استوار باشد، در كار خود دور انديش و در تصميم خود با نرمش و در نرمش با تحرك و در تندى هموار است و در اخلاقش افراط و تفريط نيست، و باختيار خود پيش رود و پس نشيند، و تعديل نمايد و مهار آنها را دارد و همه اخلاقش درست و استوارند چنانچه بايد.

از أثر خاك است سخت دلى و بخل، تنگ نظرى، ترشروئى، لجبازى، دريغ، سختگيرى و نوميدى، عزم و اصرار و اثر آب: كرم، احسان، توسع، و سهولت، توسّل، قرب، پذيرش، اميدوارى و خرّمى است، و چون خردمند ترسد كه اخلاق خاكى با او چيره گردند و بدو روآرند با يكى از اخلاق آبى با آن معارضه كند و آن را بدان بياميزد، قسوت را با نرمش و تنگ نظرى را با توسع و بخل را با بخشش و ترشروئى را با كرم و لجبازى را با سازش و دريغ را با بخشش و نوميدى‌


صفحه 281

را با اميدوارى، عزم را با پذيرش و اصرار را با نزديكى.

و تندى و سبكى و شهوت و بازى و سرگرمى و خنده و نابخردى و نيرنگ و عنف و خوف اثر نفس او باشند و اثر روح وقار و پارسائى و شرم و روشن دلى و فهم و كرم و راستى و رفق و بزرگواريند، و چون خردمند ترسد كه اخلاق نفس بر او چيره شوند و بدو رو آرند هر كدام را با يك خلق روحى جلوگيرد و راستش كند، تندى را با بردبارى، سبكى را با وقار، شهوت را با عفت، بازيگرى را با شرم خنده را با فهم، نابخردى را با ارجمندى نيرنگ را با راستى، عنف را با نرمش ترس را با شكيبائى.

آدميزاده با نفس بيند، خورد، نوشد، ايستد، نشيند، خندد، گريد، شاد باشد، اندوه خورد، و با روح حق را از ناحق شناسد، و راه را از بيراه، و درست را از نادرست، و بدانست كه داند و آموزد و فرزانه شود و خردمند شود و شرم كند و ارجمند گردد و بينا دل و با فهم شود و حذر كند و پيش رود، و آنگه ده خصلت ديگر باخلاقش همدوش سازد، ايمان، حلم، عقل، علم، عمل، نرمش، ورع، راستى شكيبائى، وفق و ديندارى بدين ده خصلت است و هر كدام را دشمنى است.

دشمن ايمان كفر است دشمن حلم حماقت، دشمن عقل گمراهى، دشمن دانش نادانى، دشمن عمل تنبلى، دشمن نرمش شتابزدگى، دشمن ورع هرزگى، دشمن راستى دروغ، دشمن شكيبائى بى‌تابى، دشمن رفق عنف. چون ايمان سست شد كفر بر او تسلّط يابد و او را ببردگى گيرد و اميد هر سودى را از او ببرد، چون چون ايمان استوار شد كفر سست شود، و بعبادت و بندگى پردازد و ايمان دارى.

چون بردبارى سست باشد، حماقت بالا گيرد و بر او گرد آيد و متزلزلش كند و جامه خوارى بدو پوشد، و چون بردبارى استوار شود حماقت رسوا گردد و بدى، و درونش روشن گردد و پرمذمت بيند، و چون نرمش استوار شود از سبكى و شتاب خوددارى كند و تندى را براند، و وقار و عفت پديد گردند، و آرامش دل‌


صفحه 282

فهم شود.

چون ورع سست شد، هرزگى بر او مسلّط شود و گناه و تجاوز پديد گردد و ستم فزون شود و حماقت آيد و عمل بباطل، و چون راستى سست گردد، دروغ و افتراء و بهتان فاش شوند و چون راستى باشد دروغ نهان شود و افك و افتراء و بهتان از ميان بروند و نيكى و خير آيند و دست‌اندازى رانده شود چون شكيبائى سست شود دين سستى گيرد، و سستى و اندوه و بيتابى فزونى گيرند و نيكى برود و اجرى نماند، و چون شكيبائى استوار گردد، دين پاك شود و اندوه برود و بيتابى پس افتد و خوش كردارى زنده گردد و اجر بزرگ باشد و حزم پديد گردد و سستى برود.

چون رفق رها شود دغلى پديد گردد و سخت‌روئى و تندخوئى بيايند و ستم و بيعدالتى فراوان شود و زشت‌كارى فاش شود و خوبى متروك گردد و نابخردى پديد شود و بردبارى رها شود و خرد برود، و دانش نباشد و كردار سست شود و نرمش بميرد و شكيبائى سست گردد و ورع و راستى مراعات نشوند و خداپرستى مؤمنان باطل شود.

خرد ده خصلت خوب دارد: حلم، علم، رشد، عفاف، خوددارى، شرم، سنگينى، پى‌گيرى كار خير، ناخواهى بدى و گوش‌دادن باندرزگو، اين ده خلق خوبست و از هر كدام ده خلق خوب برآيد، از حلم: حسن عاقبت، و ستايش مردم شرف مقام، و لاف نزدن، كار نيك كردن، همنشينى با خوبان، خوددارى از زبونى، و برافرازى از پستى و دلگرمى بنرمش و قرب بدرجه‌هاى بلند. و از دانش برآيد: شرف گرچه پست باشد، عزت گرچه خوار باشد، توانگرى گرچه درويش باشد و نيرو گرچه ناتوانست، بزرگى گرچه حقير است، نزديكى گرچه دور است، جود گرچه بخيل باشد، شرم گرچه بى‌آبرو باشد، هيبت گرچه خوار است، سلامت گرچه نابخرد باشد.

و از رشد برآيد: استوارى، رهيابى، نيكى، پرهيزكارى، عبادت، ميانه روى، اقتصاد، قناعت، كرم، راستى، و از عفاف برآيد: كفايت، فروتنى،


صفحه 283

همكارى در درستى، مراقبت، صبر، نصرت، يقين، رضا، يقين، رضا، راحت و تسليم و از خود دارى برآيد: كفّ نفس، ورع، خوش‌ستائى، پاكدلى، مردانگى، ارجمندى، غبطه، سرور، رسيدن بهدف، انديشمندى، و از شرم برآيد: نرمش، مهرورزى دل نازكى، پى‌گيرى، خرّمى، پذيرش، نفس‌كشى، بازگيرى، ورع، خوش خلقى.

و از مداومت بر خير برآيد: بهى، نيرومندى، عزّت، خشوع، انابت، بزرگوارى، آسودگى، رضامندى مردم، خوش‌سرانجامى، و از ناخواهى بدى برآيد: امانت‌گزارى، خيانت‌ندارى، دورى از بدى، حفظ فرج، راستى زبان.

تواضع و زارى ببالادست و انصاف با زيردست و خوش‌همسايگى، دورى از ياران بد، و از سنگينى تراود: وقار، آرامى، تانّى، دانش، تمكين، بهره‌ورى، دوستى رستكارى (پيروزى خ ب) فزايش (برترى خ ب) و بازگشت از گناه.

و از گوش‌دادن بناصح تراود. فزونى خرد، پرمغزى، ستايش مردم، خود دارى از سرزنش، دورى از كوبش، و بهيارى حال، مراقبت پيشآمد، آمادگى در برابر دشمن استوارى ببرنامه و پى‌گيرى از راه راست، اين 100 خصلت از آن اخلاق عقلند.

بيان: «وادارد قسوة را با نرمش» الخ يعنى ميانه اين دو خلق را مراعات كند و شور هر كدام را با ديگرى سركوب كند و همين است عدالت اخلاقى يا هر كدام را در جاى خود بكار برد چنانچه خدا تعالى در وصف امير المؤمنين و همگنانش فرموده «فروتنند بر مؤمنان و باعزّت بر كافران، 54- المائدة» و آن دريافت اخلاق پروردگار جهانيانست كه خدا فرمود «آگاه كن بنده‌هايم را كه راستى منم پرآمرزنده و مهربان و راستى عذابم همان عذاب دردناك است، 49 و 50- الحجر».

و آنگه: ظاهر اينست كه مراد از نفس در اين روايت روح حيوانيست و از روح نفس ناطقه و سردى بدان وابسته براى آنكه پيوست آن نفس را بجنبش آرد و خنكش سازد ...


صفحه 284

گويم: اين خبر را چنانچه بايد شرح نكردم چون از اخبار عاميه است و منسوب بأهل كتاب، و نزديك بمضمون آن در كتاب عقل گذشت و در آنجا آن را شرح كرديم بدان چه در اينجا سود دهد.

2- در خصال (106): بسندش از امام ششم7كه: جسد چهار پايه دارد، روح، عقل، خون و نفس، چون روح برآيد عقلش پيرو باشد، چون روح چيزى بيند عقل برايش نگهدارد، و خون و نفس بمانند.

بيان: گويا مراد از روح نفس ناطقه است و از عقل حالات و اوصافش كه بايد در دانش و ادراكات داشته باشد، چون روح از تن برآيد اين احوال و اوصافش بدنبالند چون در برزخ از علم و فرهنگ جدا نيست بلكه در آنها پيشرفت كند چنانچه از اخبار برآيد، و نفس روح حيوانيست كه با خون حاملش در تن بمانند و نابود شوند «چون روح بيند» يعنى پس از جدا شدن از تن و ديد بمعنى دانش است يا بوسيله چشم مثالى است.

3- در خصال (..): بسندى از امام ششم7كه بودن آدمى و زيستن او بچهار چيز است بآتش، روشنى، باد و آب، بآتش ميخورد و مينوشد، و بروشنى مى‌بيند و ميانديشد، و بباد ميشنود و مى‌بويد، و بآب لذت خوراك و نوشابه را دريابد، اگر آتش در معده‌اش نبود خوراك و نوشابه در آن هضم نميشد، و اگر نور در ديده‌اش نبود البته نميديد و نميفهميد، و اگر باد نبود آتش معده نميافروخت، و اگر آب نبود لذت خوراك و نوشابه را نميافت.

راوى گويد: از او پرسيدم از آتش، فرمود: آتش چهار است. آتشى كه ميخورد و مينوشد، و آتشى كه بخورد و ننوشد، و آتشى كه بنوشد و نخورد، و آتشى كه نخورد و ننوشد، يكم آتش آدميزاده است و هر جاندار، و دوم آتش هيزم سوم آتش درخت، و چهارم آتش سنگ چخماق و كرم شب تاب.

بيان: «بآتش ميخورد و مينوشد» يعنى بحرارت غريزيه كه از آتش است‌


صفحه 285

و آن را نار اللَّه نامند، و مقصود از نور يا نور چشم است يا اعم از آن و قوا و مشاعر ديگر زيرا نور آنست كه سبب پديدارى چيزها است چنانچه بارها گذشت «بباد شنود و بويد» چون هوا صوت و بو را ميرساند، و آبى كه لذت خوراك و نوشابه است همان آب دهانست كه مزه را بذائقه ميرساند چنانچه گذشت. آتش معده همان حرارت غريزيه است كه آتش آدميزاده است و او را بخوردن و نوشيدن وادارد و خوراك و نوشابه را هضم كند، و نار هيزم آنست كه بيافروزند و هيزم و هر سوختنى را بخورد و ننوشد چون آب آن را خاموش كند، آتش درخت آن بود كه از درخت سبز بجهد كه خدا فرمود «آنكه نهاد در درخت سبز براى شما آتش» و تفسيرش گذشت كه آن آبى كه درخت را سيراب كند بنوشد و چيز ديگرى كه بدو رسد هضم نكند و سخن در آن گذشت.

حباحب را نام مردى بخيل دانند كه آتش سستى روشن ميكرد تا مهمان نفهمد و باو وارد نشود و آتش او ضرب المثل شد تا آتشى كه اسب بسم خود برافروزد نار حباحب گفتند- از قاموس- و شايد مراد اينست كه چون از ميان آهن و سنگ تراود و آب در آنها نفوذ نكند و چيزى را نسوزد گويا نه بخورد و نه بنوشد و سخن در باره آن گذشت.

4- در عيون (ج 1 ص 82): بسندى كه موسى بن جعفر7بهارون الرشيد وارد شد و رشيدش گفت: يا ابن رسول اللَّه از چهار طبع بمن خبر ده فرمود:

اما باد پادشاهى است كه ميسازند با او، و اما خون بنده‌اى است بد رفتار و بسا آقاى خود را بكشد، اما بلغم دشمنى ستيزه‌گر اگرش از سوئى راه ببندى از سوى ديگر گشايد، اما مرّه زمينى است كه چون بجنبد هر چه بالاى آنست بجنباند، هارون بآن حضرت گفت يا ابن رسول اللَّه از گنجينه‌هاى خدا و رسولش بمردم انفاق ميكنى.

بيان: بسا مقصود از باد صفراء است كه تند است و لطيف و زود اثر و سزد