بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 38

توضيح:

ظاهرا مراد از روحى كه در خبر أبى بصير است روح حيات است يا مقصود از خروج روح در اخبار ديگر توجه آنها است بعالم اصلى و رو گردانيدن از تن و عالم اصلى آنها ملكوت است چنانچه از مثل زدن بخورشيد روشن است ...

20- در كافى (ج 1 ص 390): بسندش از أبي حمزه ثمالى كه شنيدم امام پنجم7ميفرمود: خدا ما را از اعلا عليين آفريده و دل شيعه‌هاى ما را از آنچه آفريده كه ما را آفريده، و تن آنها را از فروتر آفريده پس دل آنها شيفته ما است چه كه از مايه آفرينش ما است، سپس اين آيه را خواند «نه هرگز، راستى كتاب نيكان در عليين است و ندانى عليين چيست؟ كتابيست نوشته، گواهش مقربانند، 7- 9 المطففين».

و آفريده دشمن ما را از سجّين و دل شيعه‌شان را از همان و تن آنها را از فروتر آن پس دلشان شيفته آنها است چون از مايه آفرينش آنها است. سپس اين آيه را خواند «نه هرگز، راستى كتاب بدكاران البته در سجّين است ندانى سجين چيست؟ كتابيست نوشته.

بيان: مفسران را در باره «عليين» اختلاف است.

1- مراتب بلند محفوف بجلالت است.

2- لوحى است از زبرجد سبز زير عرش آويخته و كردارشان در آن نوشته.

3- آسمان هفتم است.

4- سدرة المنتهى است.

5- بهشت است.

6- بالاتر درجه بهشت، و سجّين 1- زمين هفتم 2- فروتر از آن 3- چاهى در دوزخ، و مقصود اينست كه نوشتن كارهاشان، يا آنچه از آنها نوشته شود در عليين است يعنى دفتر اعمال آنها يا مقصود اينست كه نامه اعمالشان در اين‌جاهاى شريف است.


صفحه 39

و بنا بر اخير مقصود اينست كه ندانى كتاب عليين چيست و اما گواه آوردن دو آيه در اين خبر دو وجه دارد يكم اينكه دفتر عملشان در آنجا است كه سرشتشان از آنست دوّم اينكه كتاب را تفسير بروح كرده، زيرا روح كتابيست كه در آن علوم و معارف مقربانست. و جهل و خرافت گمراهان.

21- در كافى (ج 1 ص 389): بسندى از امام ششم7كه راستى خدا ما را از عليين آفريده و ارواح ما را از بالاتر آن، و ارواح شيعه‌هاى ما را از عليين آفريده و تنهاى آنها را از فروتر آن، از اين رو بهم نزديكيم و دلشان شيفته ما است.

بيان: «خلقنا» يعنى تنهاى ما را از عليين آفريد.

22- در كافى (ج 1 ص 389): بسندش از محمّد بن مروان كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: راستى خدا ما را از نور عظمتش آفريد و از سرشتى در گنجينه نهان صورتگرى كرد و آن نور را در آن جا داد و ما بشرى نورانى شديم و كسى را بهره از اين آفرينش ما نيست و ارواح شيعه ما را از سرشت ما آفريد و تنشان را از سرشتى گنجينه و نهان فروتر از آن سرشت و بديگرى از آن بهره نداد جز پيغمبران را و از اين رو ما و آنها مردميم و ديگران بشرهاى براى دوزخ و رو بدوزخ.

توضيح: «ان اللَّه خلقنا» يعنى خدا ارواح ما را از نورى كه دليل عظمت و كمال قدرت او است آفريد، سپس ما را صورتگرى و تنسازى كرد با كالبد مثالى مانند كالبد اصلى، و اين دلالت دارد كه كالبدهاى مثالى داشتند پيش از آنكه ارواح مطهره آنها به تن پاكشان تعلّق گيرد و هم پس از جدا شدن از آن بلكه بهمراه آن نيز، چنانچه ما هم پس از مرگ كالبد مثالى داريم كه روح ما بدان پيوندد چنانچه در كتاب معاد گذشت.

بلكه ممكن است كالبد مثالى ما هم بهمراه ما باشد و همان باشد كه در خواب ديدن نمود دارد چنانچه عقيده جمعى است، و هر كه تصوير را در اين خبر بصورت‌


صفحه 40

تن اصلى تفسير كرده بدور افتاده «و بوديم خلقى و بشرى نورانى» از نظر روح و قالب مثالى انسانى كه چون هر دو جسم لطيف ملكوتى بودند روشن و نور بخش بودند بنا بر اينكه روح هم جسم است و بنا بر اينكه روح مجرد باشد كنايه از بركنارى آنست از تيرگى ماده.

و اين خبر دلالت دارد ببرترى آنها از پيغمبران بلكه اشاره دارد ببرابرى شيعه آنها با پيغمبران، و مقصود از اينكه ما و شيعه ما انسانيم يعنى انسان حقيقى و انسان دوم انسان ظاهرى است، همج مگسهاى پشه ماننديست كه بروى گوسفند و الاغ مى‌افتند و تشبيه آنان بدانها بسا براى اينست كه يكباره گرد بانك زنى بگيرند و بى‌سبب از او دور شوند.

23- در كافى (ج 1 ص 389): بسندى تا امير المؤمنين7كه: خدا را نهريست زير عرشش و زير آن نهر نوريست كه خدا روشن كرده، و در دو لبه نهر دو روح آفريده، روح القدس، و روحى از فرمان خود، و براى خدا ده سرشت است: 5 از بهشت و 5 از زمين، و آنها را شرح كرد و فرمود: و هيچ پيغمبرى نيست و نه فرشته‌اى (امامى خ ب) كه پس از او آفريده جز اينكه از يكى از آن دو روح در او دميده، و پيغمبر را از يكى از دو سرشت ساخته.

گويد: بأبي الحسن گفتم: جبل چيست؟ فرمود: مردمى جز ما خانواده كه خدامان از همه ده سرشت آفريده و در ما هر دو روح را دميده، و چه اندازه پاكيزه است.

و ديگرى از أبى الصامت شرح ده سرشت چنين روايت كرده: بهشت عدن، بهشت مأوى، بهشت نعيم، فردوس، خلد، و سرشت زمين: مكه، مدينه، كوفه بيت المقدس، و حائر.

بيان: در بصائر بجاى «نور نوّره» «نور من نوره» است و روشنتر است يعنى از انوارى كه خدا سبحانه آفريده، و اينكه فرموده هر دو آفريده‌اند، ابطال قول نصارى است كه گويند چون عيسى روح اللَّه است پس آفريده نيست «روح از


صفحه 41

فرمانش» يعنى روحى كه خدا در باره‌اش فرمود «بگو روح از فرمان من است» و أقوال در باره آن بيايد، و در ظاهر مقصود از آن يا روح آدمى است يا روحى كه كمك امامانست.

«فسر الجنان» اين تفسير همانست كه در روايت أبي صامت كه دنبال خبر آورده بيان شده «هيچ پيغمبرى نيست و نه فرشته‌اى پس از او» اشاره دارد كه پيغمبر برتر است از فرشته و رتبه‌اش پس از او است «غيرنا أهل البيت» شيخ بهائى «قدس سرّه» گفته يعنى مادّه تن ما را جبلّه ننامند بلكه طينت گويند چون از ده سرشت آفريده است- پايان-، جبلّه بتفسير فيروزآبادى خلقت و طبيعت است ...

حير: حائر حسين7است.

يكى گفته: گويا دانش انبياء را بنهر آب تشبيه كرده چون يكى مايه زندگى روح است و يكى مايه زندگى تن و تعبير از آن بنور براى تابانى است و علم دانشمندان ديگر را نور نور خوانده چون پرتو علم انبياء است و چنانچه دو لبه نهر آب را نگهدارند تا در قرارگاه خود روان باشد همچنين دو روح دانش را نگهدارند تا آن را بدل پيغمبر يا وصى او رسانند، سرشتهاى بهشتى ملكوت را مانند و سرشتهاى زمينى ملك را كه از آميزش هر دو تن پيغمبر ما و اوصياء أهل بيت آفريده شده بخلاف پيغمبران ديگر و فرشته‌ها كه يكى از دو سرشتند و يكى از دو روح را دارند.

24- در كافى (ج 3 ص 127): بسندى از سدير صيرفي كه بامام ششم7گفتم: قربانت يا ابن رسول اللَّه مؤمن از جاندادنش بدش آيد؟ فرمود: نه بخدا، چون ملك الموت براى قبض روحش آيد بيتابى كند و ملك الموتش گويد:

اى دوست خدا بيتابى مكن سوگند بدان كه محمّد6را فرستاده من بتو خوشرفتار و مهربانترم از پدر مهربانت اگر بود، ديده برگشا و بنگر.

فرمود: رسول خدا6و امير المؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و ائمه:برايش نمودار شوند، و باو گفته شود: اينان رسول خدا و أمير المؤمنين‌


صفحه 42

و فاطمه و حسن و حسين و أئمه باشند كه ياران تواند، فرمود: دو چشم بگشايد و بنگرد، و بروحش از پيشگاه رب العزّة فرياد رسد «ايا نفس آرام» بوجود محمّد و خاندانش «بازگرد بپروردگارت خشنود و پسنديده» بولايت و ثواب «پس در آى در ميان بنده‌هايم» يعنى محمّد و خاندانش «و برو در بهشتم» و چيزى محبوبتر براى او نباشد از اينكه جان دهد و بدان منادى پيوندد.

25- در كافي (. ص 129): بسندش از امام ششم7كه چون محتضر از سخن بازماند رسول خدا6و هر كه خواهد در برش آيند، و رسول خدا سمت راستش نشيند و ديگرى سمت چپش و رسول خدايش فرمايد: بدان چه اميد داشتى همان نزد تو است و از آنچه ترس داشتى در امانى سپس درى از بهشت برويش گشوده شود و فرمايد: اينست جاى تو در بهشت، و اگر خواهى تو را بدنيا برگردانيم و در آن نقره و طلا داشته باشى، گويد مرا بدنيا نيازى نيست و كشاند تا فرمود:

چون جان از تن بدر شود باز هم همان صحنه بر او عرضه شود و آخرت را برگزيند، و خودش با غسل دهندگان تن همكارى كند، و چون در كفنش پيچند و در تابوتش نهند روح پيش از مردم برود و ارواح مؤمنانش پيشواز كنند و بر او درود گويند و بدان چه خدا از نعمت برايش آماده كرده مژده دهند و چون در گورش نهند جان تا دورانش برگردد و از آنچه داند بازپرسى شود و چون آنها را بگويد همان درى كه رسول خدا6بدو نموده بود باز شود و از روشنى و خنكى و بوى خوشش بدو در آيد- الحديث-.

26- در كافي (. ص 134): بسندش از أبي حمزه كه شنيدم امام پنجم7ميفرمود: نشان مؤمن در حال احتضار اينست كه چهره‌اش سپيدتر شود و از پيشانيش عرق ريزد و از دو چشمش مانند اشك سرازير شود و جانش برآيد، و جان كافر بسختى از آرواره‌اش برآيد بمانند كف از دهان شتر يا نفس شتر.

27- و از همان (ج 3 ص 253) بسندش كه رسول خدا6فرمود: اى‌


صفحه 43

علي چون ملك الموت براى گرفتن جان كافر آيد با او سيخ آتشين است كه جانش بيرون كشد و دوزخ جيغ زند- الحديث- 28- در فقيه (51) امام صادق7فرمود: چون جانى گرفته شود سايه‌بانى است بالاى تن، مؤمن باشد يا ديگرى، بهر چه با تن كنند بنگرد، و چون كفن شود و بر تابوتش نهند و بر دوش بردارند در تن در آيد و جلو چشمش گشوده گردد، و جايش را در بهشت يا دوزخ بيند، و اگر بهشتى است، فرياد هر چه بلندتر كشد، زودم ببريد، زودم ببريد، و اگر دوزخى است فرياد زند، برگردانيدم، برگردانيدم و او بداند هر چه با او كنند و سخن بشنود.

29- در كافى (ج 3 ص 244): بسندش از أبى ولّاد حنّاط كه بامام ششم گفتم: قربانت، روايت كنند كه ارواح مؤمنان در چينه‌دان پرندگانى سبزند گرد عرش فرمود: نه، مؤمن گراميتر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينه‌دان پرنده نهد، ولى در تنى باشند چون تنشان.

30- و از همان (ج 3 ص 245) بسندش كه امام ششم7فرمود:

چون خدا عزّ و جلّ جانش را بگيرد در كالبدى نهد چون تن دنياش پس ميخورند و مينوشند، و چون تازه‌واردى بدانها رسد او را بهمان صورتى كه در دنيا بوده ميشناسند.

31- و از همان (..) بسند موثق از أبى بصير كه بامام ششم7گفتم: بما بازگويند از ارواح مؤمنان كه در چينه‌دان پرندگان سبزى باشند كه در بهشت بچرند و در قنديلهاى زير عرش آشيانه دارند، فرمود: نه، در چينه پرنده نباشند، گفتم: كجا باشند؟ فرمود: در بستانى با تنى بهشتى.

32- و در (ج 3 ص 244) است كه فرمود: ارواح در نمود اجساد در درختى باشند در بهشت هم شناس و هم پرسش.

33- و از همان (. ص 247): از امام پنجم7كه خدا بهشتى در مغرب آفريده و آب فرات شما از آن آيد، و ارواح مؤمنان هر شب از گورهاشان‌


صفحه 44

بدان گرايند، و از ميوه‌هاش براى آنها افتد و از آن بخورند و در آن نعمت داده باشند و بهم برخورند و هم را بشناسند، و چون سپيده بدمد از بهشت بجهند و در هوا ميان آسمان و زمين بپرند و رفت و آمد كنند و چون خورشيد برآيد گور خود را وارسند و در هوا بهم برخورند و تعارف كنند.

فرمود: و خدا را دوزخى است در خاور آن را براى جايگاه كفار آفريده، در آن از زقوم بخورند و از حميم بنوشند شبانه و چون سپيده بدمد بوادى در يمن بجهند بنام برهوت كه از همه دنيا گرمتر است و در آن بهم خورند و تعارف كنند و چون شب شود بدوزخ بازگردند، و پيوسته چنين باشند تا روز قيامت- الحديث- 34- و از همان (. ص 243): بسندش از حبّه عرنى كه: بهمراه أمير- المؤمنين7به پشت كوفه رفتم، در وادى السّلام ايستاد و گويا با مردمى گفتگو ميكرد، من با او ايستادم تا خسته شدم و نشستم تا دلتنگ شدم و باز ايستادم تا مانند نخست شدم باز هم نشستم تا دلتنگ شدم باز برخاستم و ردايم را جمع كردم و گفتم: اى امير المؤمنين من از طول ايستادن تو نگرانم ساعتى آسايش، سپس رداء را انداختم تا بر آن بنشيند، بمن فرمود: اى حبّه جز گفتگو و انس با مؤمن نيست.

گفتم: اى امير المؤمنين راستى آنها هم چنين‌اند؟ فرمود: آرى، و اگر پرده برايت برداشته شود بينى جوقه جوقه گرد هم زانو زده و گفتگو با هم دارند، گفتم تنها هستند يا ارواحند؟ فرمود: ارواحند، هيچ مؤمنى در هيچ جاى زمين نميرد جز بروحش گفته شود، بوادى السّلام برس كه آن البته بقعه ايست از بهشت عدن.

35- در محاسن: از امام ششم7كه نزد او ذكر ارواح مؤمنان شد و فرمود با هم برميخورند راوى گويد: گفتم بهم برخورند؟ فرمود: برخورند و از هم بپرسند و با هم تعارف كنند تا چونش بينى گوئى فلانيست.

36- در فقيه (439): بسندش از امام ششم7فرمود: خدا تبارك و تعالى كودكان مؤمنان را نزد ابراهيم و ساره برآرد تا از يك درخت بهشتى كه‌


صفحه 45

پستانهائى مانند پستانهاى گاو دارند در يك كاخ آنها را شير دهند و روز قيامت بآنها جامه پوشند و بوى خوش زنند و بپدرهاشان پيشكش كنند و آنان بهمراه پدران شاهان بهشتند و اينست معنى قول خدا عزّ و جلّ «و آنان كه گرويدند و پيرو آنها شد نژادشان بايمان، برسانيم بدانها نژادشان را، 21- الطور».

37- در كافى (ج 3 ص 416): بسندش از اسماعيل بن بزيع كه بامام رضا7گفتم: بمن رسيده كه روز جمعه كوتاهترين روزها است، فرمود:

چنين است آن، گفتم: قربانت چطور؟ فرمود: خدا تبارك و تعالى ارواح مشركان را زير چشمه خورشيد گرد آورد و چون خورشيد بازايستد خدا ارواح مشركان را عذاب كند در ساعت ركود خورشيد، و روز جمعه خورشيد ايست ندارد، خدا عذابشان را باحترام روز جمعه برداشته و خورشيد ايست ندارد.

38- و از همان (. ص 230): بسندى از امام ششم7كه: روح مؤمن أهل خود را ديدار كند و آنچه دلپسندش باشد در آنها بيند و آنچه را بدش باشد از او نهان ماند، و كافر برعكس است برخى هر جمعه بديدن آيند، و برخى باندازه شايستگى كردارش.

39- و از همان (...): بسندى از امام هفتم كه اسحاق بن عمارش پرسيد كه مرده از خاندانش ديدن كند؟ فرمود: آرى، گويد: گفتم: چند وقت يك بار؟ فرمود: در يك جمعه يا يكماه يا يك سال باندازه مقامى كه دارد، گفتم: در چه صورتى نزدشان آيد؟ فرمود: در صورت پرنده لطيفى بر ديوارهاشان نشيند و بدانها سركشى كند و اگر خوش باشند شاد شود، و اگر بدشان بيند و نيازمند اندوهناك و غمين شود.

و در روايت ديگرى از اسحاق است كه گفتم: در چه صورتى؟ فرمود: در صورت گنجشك يا خردتر.

ميگويم: نمونه اين اخبار را مفصّل در كتاب معاد آوردم، و همانا اندكيشان را در اينجا آوردم چون دلالت دارند بحقيقت روح و نفس و أحوال آنها.