بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43

علي چون ملك الموت براى گرفتن جان كافر آيد با او سيخ آتشين است كه جانش بيرون كشد و دوزخ جيغ زند- الحديث- 28- در فقيه (51) امام صادق7فرمود: چون جانى گرفته شود سايه‌بانى است بالاى تن، مؤمن باشد يا ديگرى، بهر چه با تن كنند بنگرد، و چون كفن شود و بر تابوتش نهند و بر دوش بردارند در تن در آيد و جلو چشمش گشوده گردد، و جايش را در بهشت يا دوزخ بيند، و اگر بهشتى است، فرياد هر چه بلندتر كشد، زودم ببريد، زودم ببريد، و اگر دوزخى است فرياد زند، برگردانيدم، برگردانيدم و او بداند هر چه با او كنند و سخن بشنود.

29- در كافى (ج 3 ص 244): بسندش از أبى ولّاد حنّاط كه بامام ششم گفتم: قربانت، روايت كنند كه ارواح مؤمنان در چينه‌دان پرندگانى سبزند گرد عرش فرمود: نه، مؤمن گراميتر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينه‌دان پرنده نهد، ولى در تنى باشند چون تنشان.

30- و از همان (ج 3 ص 245) بسندش كه امام ششم7فرمود:

چون خدا عزّ و جلّ جانش را بگيرد در كالبدى نهد چون تن دنياش پس ميخورند و مينوشند، و چون تازه‌واردى بدانها رسد او را بهمان صورتى كه در دنيا بوده ميشناسند.

31- و از همان (..) بسند موثق از أبى بصير كه بامام ششم7گفتم: بما بازگويند از ارواح مؤمنان كه در چينه‌دان پرندگان سبزى باشند كه در بهشت بچرند و در قنديلهاى زير عرش آشيانه دارند، فرمود: نه، در چينه پرنده نباشند، گفتم: كجا باشند؟ فرمود: در بستانى با تنى بهشتى.

32- و در (ج 3 ص 244) است كه فرمود: ارواح در نمود اجساد در درختى باشند در بهشت هم شناس و هم پرسش.

33- و از همان (. ص 247): از امام پنجم7كه خدا بهشتى در مغرب آفريده و آب فرات شما از آن آيد، و ارواح مؤمنان هر شب از گورهاشان‌


صفحه 44

بدان گرايند، و از ميوه‌هاش براى آنها افتد و از آن بخورند و در آن نعمت داده باشند و بهم برخورند و هم را بشناسند، و چون سپيده بدمد از بهشت بجهند و در هوا ميان آسمان و زمين بپرند و رفت و آمد كنند و چون خورشيد برآيد گور خود را وارسند و در هوا بهم برخورند و تعارف كنند.

فرمود: و خدا را دوزخى است در خاور آن را براى جايگاه كفار آفريده، در آن از زقوم بخورند و از حميم بنوشند شبانه و چون سپيده بدمد بوادى در يمن بجهند بنام برهوت كه از همه دنيا گرمتر است و در آن بهم خورند و تعارف كنند و چون شب شود بدوزخ بازگردند، و پيوسته چنين باشند تا روز قيامت- الحديث- 34- و از همان (. ص 243): بسندش از حبّه عرنى كه: بهمراه أمير- المؤمنين7به پشت كوفه رفتم، در وادى السّلام ايستاد و گويا با مردمى گفتگو ميكرد، من با او ايستادم تا خسته شدم و نشستم تا دلتنگ شدم و باز ايستادم تا مانند نخست شدم باز هم نشستم تا دلتنگ شدم باز برخاستم و ردايم را جمع كردم و گفتم: اى امير المؤمنين من از طول ايستادن تو نگرانم ساعتى آسايش، سپس رداء را انداختم تا بر آن بنشيند، بمن فرمود: اى حبّه جز گفتگو و انس با مؤمن نيست.

گفتم: اى امير المؤمنين راستى آنها هم چنين‌اند؟ فرمود: آرى، و اگر پرده برايت برداشته شود بينى جوقه جوقه گرد هم زانو زده و گفتگو با هم دارند، گفتم تنها هستند يا ارواحند؟ فرمود: ارواحند، هيچ مؤمنى در هيچ جاى زمين نميرد جز بروحش گفته شود، بوادى السّلام برس كه آن البته بقعه ايست از بهشت عدن.

35- در محاسن: از امام ششم7كه نزد او ذكر ارواح مؤمنان شد و فرمود با هم برميخورند راوى گويد: گفتم بهم برخورند؟ فرمود: برخورند و از هم بپرسند و با هم تعارف كنند تا چونش بينى گوئى فلانيست.

36- در فقيه (439): بسندش از امام ششم7فرمود: خدا تبارك و تعالى كودكان مؤمنان را نزد ابراهيم و ساره برآرد تا از يك درخت بهشتى كه‌


صفحه 45

پستانهائى مانند پستانهاى گاو دارند در يك كاخ آنها را شير دهند و روز قيامت بآنها جامه پوشند و بوى خوش زنند و بپدرهاشان پيشكش كنند و آنان بهمراه پدران شاهان بهشتند و اينست معنى قول خدا عزّ و جلّ «و آنان كه گرويدند و پيرو آنها شد نژادشان بايمان، برسانيم بدانها نژادشان را، 21- الطور».

37- در كافى (ج 3 ص 416): بسندش از اسماعيل بن بزيع كه بامام رضا7گفتم: بمن رسيده كه روز جمعه كوتاهترين روزها است، فرمود:

چنين است آن، گفتم: قربانت چطور؟ فرمود: خدا تبارك و تعالى ارواح مشركان را زير چشمه خورشيد گرد آورد و چون خورشيد بازايستد خدا ارواح مشركان را عذاب كند در ساعت ركود خورشيد، و روز جمعه خورشيد ايست ندارد، خدا عذابشان را باحترام روز جمعه برداشته و خورشيد ايست ندارد.

38- و از همان (. ص 230): بسندى از امام ششم7كه: روح مؤمن أهل خود را ديدار كند و آنچه دلپسندش باشد در آنها بيند و آنچه را بدش باشد از او نهان ماند، و كافر برعكس است برخى هر جمعه بديدن آيند، و برخى باندازه شايستگى كردارش.

39- و از همان (...): بسندى از امام هفتم كه اسحاق بن عمارش پرسيد كه مرده از خاندانش ديدن كند؟ فرمود: آرى، گويد: گفتم: چند وقت يك بار؟ فرمود: در يك جمعه يا يكماه يا يك سال باندازه مقامى كه دارد، گفتم: در چه صورتى نزدشان آيد؟ فرمود: در صورت پرنده لطيفى بر ديوارهاشان نشيند و بدانها سركشى كند و اگر خوش باشند شاد شود، و اگر بدشان بيند و نيازمند اندوهناك و غمين شود.

و در روايت ديگرى از اسحاق است كه گفتم: در چه صورتى؟ فرمود: در صورت گنجشك يا خردتر.

ميگويم: نمونه اين اخبار را مفصّل در كتاب معاد آوردم، و همانا اندكيشان را در اينجا آوردم چون دلالت دارند بحقيقت روح و نفس و أحوال آنها.


صفحه 46

40- در دعوات راوندى: روايت است كه در عرش پيكره‌ايست از هر بنده خدا، و چون بعبادت پردازد فرشته‌ها آن را بينند، و چون بگناه برآيد و نافرمانى خدا بيك فرشته فرمايد پر بر سر آن كشد تا فرشته‌هاى ديگرش نبينند و اينست معنى قول آن حضرت6«اى كسى كه بنمايانى خوبى را و نهان سازى زشتى را».

بيان: بسا باين روايت استدلال شود كه تن مثالى در زندگى دنيا هم وجود دارد.

41- در كافي (232- روضه): بسندى از عبد اللّه بن طلحه كه از امام ششم7پرسيدم از وزغ فرمود: پليد است و همه‌اش مسخ است، چونش كشتى غسل كن، فرمود: پدرم در حجر نشسته بود و با مردى حديث ميكرد، ناگاه وزغى ديد كه زبانش را ميچرخاند و سوت ميزد، پدرم بدان مرد فرمود: ميدانى اين وزغ چه گويد؟ گفت ندانم چه گويد، فرمود: راستى ميگويد: بخدا اگر بعثمان دشنام دهيد البته بعلى دشنام دهم تا از اينجا برخيزد.

فرمود: و پدرم فرمود: از بنى اميه كسى نميرد جز اينكه بصورت وزغ مسخ شود فرمود: و فرمود: چون مرگ عبد الملك بن مروان در رسيد وزغى شد و از بر حاضرانش رفت و نزد او فرزندانش بودند و چون او را نيافتند بر آنها گران آمد و ندانستند چه كنند؟ سپس توافق كردند كه تنه درخت خرمائى را بگيرند و چون مرديش بسازند، فرمود: چنين كردند و زرهى از آهن بدان پوشيدند و آن را در كفن پيچيدند و كسى جز من و فرزندانش از آن مطلع نشد.

بيان: مشهور استحباب اين غسل است و دليلش روايت بى‌سنديست كه صدوق در فقيه آورده و گفته شده كه كشنده وزغ از گناه پاك شود و غسل مانند غسل توبه كند، محقق در معتبر گفته: روايت ابن بابويه نزد من حجت نيست و علّتى كه ذكر شد بيهوده است.

گويم: گويا از اين خبر غفلت كردند و بدان استدلال نكردند گرچه راوى‌


صفحه 47

مجهول دارد.

«جز اينكه بصورت وزغ درآيد» يا باينكه پيش از مردن وزغ شود، يا روحش بصورت مثالى وزغ پيوندد و اين تناسخ نباشد چنانچه گذشت و بيايد، يا اينكه تن اصليش باين صورت شود، چنانچه ظاهر آخر خبر است، ولى تعلق روح بدان پيش از رجعت و بعث مشكل است، و ممكن است تن مروان بدوزخ رفته يا سوخته و تن مثالى او بشكل وزغ بنظر آنها آمده، زره آهن بتنه خرما پوشيدند تا سنگين شود، يا آنكه اگر كسى از روى كفن بدان دست كشد نفهمد چوب است.

42- در كافى (313- روضه): بسندى از امام پنجم7كه: هيچ كس از شيعيان ما نخوابد جز خدا روحش را بآسمان برآرد و بدان بركت دهد، و اگرش مرگ رسيده آن را در گنجينه رحمت خود در باغ بهشت و سايه عرشش نهد، و اگر مرگش پس است آن را با فرشته‌هاى امين خود بفرستد تا بتنش كه از آن بيرون شده برگرداند و در آن جا كند- الحديث-.

در مجالس صدوق: بسندى مانندش آمده (373- مجالس).

43- و از همان (336): بسندى تا امير المؤمنين7كه رسول خدا6بمن فرمود: اى علي راستى ارواح شيعه‌ات در خواب و در مرگ بآسمان برآيند و فرشته‌ها بدانها نگرند چنانچه بماه نو، از اشتياق بدانها و از مقامى كه نزد خدا عزّ و جلّ دارند- الخبر-.

44- در فقيه: بسندش از ابى عبيده حذّاء از امام پنجم7در تفسير قول خدا عزّ و جلّ «دورى كند پهلوشان از بسترها» فرمود: شايد بنظر آرى كه آنها نخوابند، گفتم: خدا و رسولش داناترند فرمود: ناچار بايد اين تن را آسايش دهى تا جانش برآيد، تن آسوده گردد و روح در آن بازگردد با نيروى كار- الحديث-.

بيان: يك محقق گفته فرق ميان مرگ و خواب اينست كه در مرگ پيوند نفس‌


صفحه 48

ناطقه بتن بريده شود و در خواب تصرف او در تن بريده گردد، و مقصود از خروج نفس از تن در خواب قطع تصرف آنست، و مقصود از روح همان جسم بخار مانند لطيف است كه از شيره غذاها و بخارهاى آنها ميباشد و در نظام تن اثر عظيمى دارد.

45- نامه اهليلجه كه امام صادق7بمفضل بن عمر نوشته و در آن مناظره خود را با پزشك هندى در باره اثبات صانع ذكر كرده، فرمود: گفتم آيا اعتراف كردى كه خدا خلق را آفريده يا در دلت شكى مانده؟ گفت: من در اين باره متوقفم و نظر قطعى ندارم گفتم: اكنون كه خود را بنادانى زدى و پندارى كه موجودى نيست جز آنچه با حواس درك شود، منت خبر دهم كه حواس هيچ چيز را درك نكنند و جز بوسيله دل شناختى ندارند، زيرا دل همانا شناسنده هر چيز است بدانها كه تو مدعى هستى آنها وسيله شناخت دلند.

گفت: اكنون كه چنين گفتى نپذيرم از تو جز با بررسى دقيق و با توضيح و بيان و حجت و برهان.

امام- نخست با تو از اينجا آغاز سخن كنم كه خود دانى، بسا همه حواس يا برخى از آنها پرت شدند و دل است كه زيان و سود امور را در آشكار و نهان ميفهمد و بدان واميدارد و از آن بازمى‌دارد و كار خود را در آن استوار سازد.

هندى، گفتارت در اينجا بدليل ماند ولى من مى‌خواهم در اين باره توضيح بيشترى بدهى.

امام- تو ندانى كه حواس بروند و دل بجا ماند؟

هندى، چرا ولى دليلى بر فهم اشياء ندارد كه از حواس فهم شوند.

امام- نوزاد پاره گوشتى است كه مادر زايد نه گوش و نه چشم و نه ذوق و نه لمس و بوئيدن او را دليل بر چيزى نباشد.

هندى آرى درست است.

امام- پس كدام حسش دليل خواستن شير گردد چون گرسنه شود، و دليل خنده گردد پس از گريه و سير شدن از شير و كدام حواس، درنده‌ها را و پرنده‌ها


صفحه 49

را دليل باشد تا گوشت برگيرند و دانه و آن ميان بچه‌هايش گوشت اندازد و اين دانه اندازد.

بمن بگو از جوجه‌هاى پرنده‌هاى آبى كه بآب افتند و شنا كنند و جوجه پرنده خشكى در آب كه افتد غرق شود، با اينكه حواس هر دو يكى است، چگونه پرنده آب از حواس خود براى شنا كمك گرفت و پرنده خشكى از آن سود نبرد و چون در آب افتد بميرد و پرنده آبى در خشكى كه بماند بميرد، در اين جا حواس كارشكنى تو باشند، و نشايد جز تدبير آفريننده حكيمى در ميان باشد كه براى آب خلقى ساخته و براى خشكى خلقى.

بمن بگو چه شده كه مورچه در آب كه هيچ نديده افتد و شنا كند و يك آدم پنجاه ساله نيرومندتر و خردمندتر مردان كه شنا نياموخته در آب افتد و غرق شود و با همه حواسى كه دارد و سالمند عقل و تجربه‌اش رهنماى او نشود، آيا نشايدت كه بدانى دل معدن فهم كودك است نسبت بدان چه برايت وصف كردم و جز آن از جانوران و آنست كه نوزاد را بشير خوردن كشاند و پرنده را بدانه چيدن و درنده را ببلعيدن گوشت.

هندى، من نيابم كه دل بى‌حواس چيزى را بفهمد و بداند، امام، چون نميخواهى جز بحواس دل بدهى ما در باره آنها بتو پاسخ دهيم تا بدانى جز ظاهر اشياء را كه فروتر از پروردگار والايند نميفهمند و تو هم آنچه نهانست و بديده نيايد نشناسى ولى خدا براى حواس دلى ساخته كه بوسيله آن بر بنده‌ها حجت آورد، و حواس را دليل درك امور ظاهر نموده تا دليل بر آفريننده باشند ديده آفريده‌اى پيوست بهم بيند و دل با رهنمائى ديده بينديشد در حقيقت آسمان و بلندى آن در هوا بى‌ستونى كه ديده شود و پايه‌اى كه آن را نگهدارد، نه هرگز پس كشد و نه پيش آيد و نه فروتر و نزديك شود، و نه بالاتر رود.

در طول مدت دگرگون نشود با گذشت روزگار نپوسد و جايى از آن شكسته نشود، و فرونريزد با آنچه از هفت ستاره سياره بنگرى كه در سير خود با هم‌


صفحه 50

اختلاف دارند براى چرخيدن فلك و جا بجا شدن آنها در بروج روز بروز و ماه بماه و سال بسال يكى تندرو و يكى كندرو و يكى ميانه‌رو، سپس برگشت و استقامت آنها و عرض و طولى كه بخود گيرند، و نهانى آنها در برابر خورشيد كه بتابد و پديد شدن آنها چون غروب كند.

و روان بودن پيوسته خورشيد و ماه در بروج بى‌تغيير در وقت و زمانشان، كه ستاره‌شناسان آن را بدانند روى حساب منظم و دانسته طبق حكمت او و خردمندان بدانند كه اين تدبير بحكمت آدمى و بررسى اوهام و انديشه كسى نيست، و دل بدنبال رهنمائى آنچه چشم بيند بفهمد كه براى اين خلق و تدبير و كار شگفت صانعى است كه آسمان را نگهداشته تا بر زمين نيفتد، و آنكه خورشيد و ماه در آن نهاده آفريننده آسمانست.

چشم زمينى را كه روى آن جا دارد بيند و دل را خبر كند و دل بعقل خود بفهمد كه نگهدار زمين پهناور از اينكه فروافتد يا بهواء برآيد با اينكه بيند اگر يك پر افتد با همه سبكى فروافتد بجاى خود هم او است كه آسمان را بالاى زمين نگهداشته و گر نه زمين با آنچه بر آنست از كوههاى سنگين و مردم و درختها و درياها و تپه‌هاى ريگ فرو مى‌افتاد، و دل برهنمائى ديده بفهمد كه مدبّر زمين و همان مدبّر آسمانست، گوش بانك بادهاى سخت و تند و بادهاى آرام و خوش را شنود و چشم بيند كه درختهاى بزرگ را از جا بكند و ساختمانهاى محكم را ويران سازد و ريگهاى سنگين را برانگيزد و جا بجا كند.

راننده‌اى نيست كه بچشم آيد يا بگوش درك شود و يا بحواس ديگر نه تنى دارد كه بسيده شود، نه اندازه دارد كه ديده شود، و چشم و گوش و حواسّ بر اين نيفزايند كه دليل دل باشند بر اينكه آن را صانعى است، براى آنكه دل بخرد خود انديشد و بفهمد باد خود بخود نجنبد و اگر چنين بود از حركت نميايستاد، و يك جا را ويران نميكرد و يك جا را معاف كند و يك درخت را نميكند و ديگرى را رها نميكرد در كنارش، و در يك جا نبود و از جاى ديگر روگردان باشد.