بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 55

انجام دادى چه او را بشناسى يا نشناسى؟ هندى: آرى، بسيار شده است كه چنين خوابى ديدم.

امام: آيا از آن كام نبردى چنانچه در بيدارى كامياب شوى و تو بيدار شوى منى ريخته باشى باندازه‌اى كه در بيدارى از تو بريزد، اين دليل سرابى تو را خرد كند.

هندى: محتلم در خواب نبيند جز آنچه حواسّش در بيدارى ويرا بدان رهنمائى كردند.

امام: چيزى نگفتى جز اينكه گفتار مرا تأييد كردى، و معتقد شدى دل چيزها را تعقّل كند و بفهمد پس از اينكه حواسّ رفته باشند و مرده باشند، پس چگونه منكر باشى كه دل در بيدارى و با همه حواسّ چيزها را نفهمد، و آنگه كه حواس مردند و نه شنوائى است و نه بينائى چه چيزى بدل فهم دهد، و تو نبايد منكر باشى شناخت دل را با وجود زندگى و فراهم بودن حواسّ زيرا اعتراف كردى كه پس از رفتن حواسّ بزن نگاه ميكند تا با او هم بستر مى‌شود و از او كام ميگيرد.

و سزد كسى كه خرد دارد و دل را بشناخت اشياء پس از مردن حواس موصوف ميداند بفهمد كه دل سرپرست حواسّ است و پادشاه و سرور و حاكم آنها است، زيرا آدمى هر چه را نداند اين را ميداند كه دست نميتواند چشم را بكند يا زبان را ببرد و هيچ حاسه نتواند كارى در تن انجام دهد بى‌فرمان دل و رهنمائى و سرپرستيش زيرا خدا تبارك و تعالى دل را سرپرست تن ساخته بدانست كه بشنود و بيند و او است قاضى و فرمانده بر تن، تن پيش نرود اگر او پس كشد و نه پس رود اگر او پيش رود و بدو است كه حواسّ بشنوند و بينند.

اگر بدانها فرمان دهد پذيرند، و اگر بازشان دارد بازايستند شادى از او است و اندوه از او است و او است كه آزار كشد، اگر يكى از حواس تباه شود او بجاى خود است ولى اگر دل تباه شود همه حواسّ نابود گردند نه شنودنى باشد و نه ديدنى.


صفحه 56

هندى: من گمان ميكردم تو از اين مسأله بيرون نتوانى شد ولى جوابى آوردى كه من نتوانم آن را رد كنم.

امام: من بتو باز هم توضيحى دهم كه آنچه را بتو آگاهى دادم باور كنى و آنچه هم در خواب بينى و آنچه در اين مجلس بينى.

هندى: خواهش دارم بفرمائيد كه من در اين مسأله سرگردانم.

امام: بمن بگو: آيا هيچ در دل گرفتى بازرگانى كنى يا دنبال صنعت يا ساختمان بروى يا چيزى را اندازه بگيرى، چون در گمان خود اندازه آن را پا بر جا كردى؟

هندى: آرى، امام: آيا در اين باره چيزى از حواسّ خود را با دل شريك كردى.

هندى: نه، امام: آيا ندانى آنچه را دل بتو گزارش داده درست است.

هندى: اين يقينى است، و بيفزا مرا آنچه شك مرا ببرد و شبهه را از دلم براندازد.

من گويم: دانستى كه دل در زبان شرع در آيات و اخبار بر نفس ناطقه اطلاق شود، و چون پرسنده منكر ادراك جز حواسّ ظاهره بوده امام او را باثبات ادراك حواسّ باطنه كه ابزار نفس ناطقه‌اند بخطايش آگاه كرده، و شرح فقرات اين حديث و تمام آن در كتاب توحيد گذشت.

46- در درّ منثور (ج 5 ص 329) از ابن عباس در قول خدا «خدا است كه جانها را گيرد- تا آخر آيه» گفته است نسبت نفس و روح چون پرتو خورشيد است و خدا در حال خواب نفس را بگيرد و روح را درون تن بگذارد تا برگردد و زنده باشد، و اگر خدا خواهد روح را بگيرد تن بميرد، و اگر مرگش پس افتد نفس را بدرون آن برگرداند.

47- و از ابن عباس در تفسير همين آيه است كه هر نفسى را سببى است كه‌


صفحه 57

بدان در تن روانست و چون مرگش دررسد بخوابد تا آن سبب قطع شود و آنكه نميرد وانهاده شود.

48- و از ابن عباس در همين آيه گفته: سببى است كشيده ميان خاور و باختر و ميان آسمان و زمين، ارواح مرده‌ها و ارواح زنده‌ها بدان سبب آشيان‌گرند و نفس مرده بنفس زنده درآويزد و چون نفس زنده فرمان برگشت بتن گيرد روزيش پرداخت شود و نفس مرده بجا ماند و نفس زنده آزاد شود.

49- و از ابى جحيفه كه رسول خدا6در آن سفر كه خوابيدند تا خورشيد برآمد، فرمود: شما مرده بوديد تا خدا ارواح شما را بشما برگرداند.

50- در شهاب الاخبار: پيغمبر6فرمود: ارواح لشكرهاى آماده‌اند هر كدام بهم آشنا شدند الفت گيرند و هر كدام ناشناس هم باشند خلاف هم پذيرند.

در ضوء الشهاب: اين حديث اشك از ديده‌ها بريزد و در تفسيرش لغزشها بخيزد، من بدان چه دانش كه خدايم روزى كرده بشرح آن پردازم و گويم: اصل كلمه روح براى خوشى و پاكى وضع شده، جان آدمى را روح گويند، و فرشته‌هاى پاك را ارواح، روح القدس: جبرئيل است و روح نام فرشته ديگر كه خدا فرموده «روزى كه برخيزند روح و فرشته‌ها در صف 39- النبأ» عيسى، روح اللَّه است، نسبت به فرشته و پرى «روحانى» بضمّ راء و آنان روحانيونند، بهر جاندارى هم روحانى گويند.

ابو عبيده گفته: روح: راحت است، مكان روحانى: خوش، ريح: مفرد رياح، و ارواح كه اصلش روح بوده و براى كسره راء واو بياء بدل شده، راح و رياح بفتح راء مى است، روح و ريحان: رحمت و رزق است، روح: نسيم است و ريحان گل بوئيدنى، و از اينجا است روحى كه آدمى بدان زنده است، براى آنكه پاك و خوش است در آفرينش و در آغاز پديدش، اصحاب اصول گفتند: روح نفسى است كه در دمكشهاى زنده روانست (و يك شعر عربى گواه آورده).

و آنچه قومى گويند كه ارواح بتن برپايند، و پيش از تن بوده‌اند بچنين و


صفحه 58

چنان سال و اينكه نه درون تنند و نه برون آن، و اينكه نابود شدند از سياق گفتار كه داريم بيرونست و به مكتب اصول و جدل سزد، برخى كه در اين حديث سخن گفته گويد: مقصود از ارواح صاحبان روح باشند، و اين نزديك بباور است.

و جمعى محققان اصول معتقدند كه رواست خدا از تن شهيد و پيغمبر و كسان صالح آدميزاده اجزائى كه زندگى پذير باشند برگيرد و جان را بدانها برگرداند و زنده شود گرچه پيكر خردى باشد، و آن را تا هر جا خواهد بالا برد، زيرا در زنده اندازه پيكر منظور نيست، و ظاهر قرآن گواه درستى آنست آنجا كه خدا فرمايد «و مپندار البته آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زنده‌اند- تا فرمايد- و نه اندوه خورند 169- آل عمران».

و در حديث است كه ارواح شهداء درون پرنده‌هاى سبزى باشند كه ببرگ بهشت آويزند و سپس در قنديلهاى آويزان بعرش آشيانه گيرند، و اين حديث مؤيد اين گفتار است، و بنا بر اين اين پيكرهاى لطيف پس مرگ با هم الفت گيرند چنانچه در دار دنيا همديگر را ميشناختند با هم بياميزند و هم خو شوند و بعكس.

و عايشه در سبب صدور اين حديث روايت كرده كه مخنثى بمدينه آمد و ندانسته مهمان مخنثى شد و گزارش آن به پيغمبر6رسيد و فرمود: «الارواح جنود مجنّده (الحديث) و از آن حضرت روايت شده كه «ارواح لشكرهاى آماده‌اند و مانند اسبها بوى يك ديگر را بفهمند، و هر كدام بهم آشنا باشند با هم الفت گيرند و هر كدام ناشناس هم باشند ناآشنا شوند، و اگر مؤمنى در مجلسى درآيد كه صد منافق در آنست و جز يك مؤمن نيست بيايد تا در بر آن مؤمن نشيند، يا چنانچه تعبير كرده.

و از عائشه روايت است كه در مكه زنى بود، نزد زنان قريش مى‌آمد و آنها را ميخندانيد، و چون بمدينه كوچيد نزد من آمد گفتم: فلانى براى چه آمدى؟

گفت: تا با شما باشم، گفتم: كجا منزل كردى؟ گفت بر فلان زن كه او هم خنده‌چى بود، رسول خدا ورود كرد و گفتم: يا رسول اللَّه فلانه زن خنده‌چى آمده، فرمود:


صفحه 59

بر كه وارد شده؟ گفتم: بر فلان زن، فرمود: آنكه خنده‌چى است؟ گفتم: آرى فرمود: حمد خدا را، راستى ارواح جنود مجنّده‌اند (الحديث).

در كلام برخى است كه «روح بررس است» يعنى چيز فهم است، و اين كنايه است از دانش و هوش و ذكاوت و شناخت و زيركى، و عرب روح را زندگى داند و اللَّه الموفق.

من گويم: تحقيق روح دشوار است و جز آفريننده‌اش حقيقت آن را نداند «و ما اوتيتم من العلم الا قليلا» و اگر خدا ميخواست حقيقت آن را بدانيم بما اعلام كرده بود ولى فرمود «از روحت پرسند بگو روح از امر پروردگار من است» چنين گفت تا ما هم از آنچه خدا خموشى گرفته خاموش باشيم، من آنچه در باره‌اش درست فهميدم ذكر كردم و آنچه را دانستم گفتم و تو قضاوت كن، و توقف در باره آن واجب بر كسى كه نداند، و خدا داناتر و باسنجش‌تر است و سپس رسولش و هدف حديث اينست كه جنس بجنس مايل‌تر است و بدو روآورتر و مشتاق‌تر است، و آشنائى الفت آورد و برعكس، راوى حديث عايشه است.

51- شهاب الاخبار: پيغمبر فرمود: مردم معادنى باشند چون معادن طلا و نقره.

الضوء: معدن جايگاه جوهر است و جنّات عدن، بهشت اقامت، طلا فلز معروفى است كه دل مردم را برده، نقره يكى از دو پول است و يكى از فلزات پيغمبر6ميفرمايد مردم با هم تفاوت دارند مانند تفاوت طلا و نقره در برترى و مانند مس و آهن و سرب و قلع و زرنيخ و فيروزه و جز آن و مقصود پيغمبر6اينست كه مردم چون فلز و مهره‌اند و مانند هم نيستند گرچه از يك جنسند.

و مورد اين حديث بعكس حديث پيش است كه فرمود: «مردم چون دندانه‌هاى شانه‌اند» گويا ميفرمايد چون بكسى برخورى حالش را وارس و كارش را بررسى كن و گفتارش را بسنج و اگر خوب است باو بچسب كه از معدن با ارزش است و اگر بد است از او بگريز و بگريز كه از معدن پست است، و فائده حديث‌


صفحه 60

اعلام تفاوت مردم است بر پايه اينكه فرزندان يك پدرند، راوى حديث ابو هريره است.

و دنباله حديث اينست كه خوبان آنان در جاهليت خوبان آنهايند در اسلام هر گاه دين را بفهمند ...

بيان: طيبى گفته تشبيه بليغى است مقصود اينست كه مردم از نظر نژاد شريف و وضيع دارند مانند تفاوت معدن در طلا و نقره و فروتر از آنها، و تفاوتشان در اسلام بحسب دانش و حكمت و مراتب آنست و نپذيرفتن آن، و قيد به فقه ميرساند كه ايمان تفاوت جاهليت را برميدارد و چون كسى بزيور دانش آراسته شد و نژادى رفيع دارد شرف نسب و حسب هر دو را جمع كرده و وضيع دانا بالاتر است از شريف نادان.

52- در شهاب: مردم چون رمه يك صد شتراند كه يك شتر سوارى در آنها نيابى.

ضوء در شرح حديث گفته راحله شتر سواريست و مقصود- و اللَّه اعلم- نكوهش مردم است و بيان اينكه كميابست ميان آنان كسى كه كامل و سودمند باشد، ابو عبيده گفته: يعنى مردم همه از يك نژاد برابرند و بهم برترى ندارند و همه نمونه يك ديگرند چون يك رمه صد شترى كه در آنها شتر سوارى ممتاز وجود ندارد و ابن قتيبه گفته شتر سوارى، نجيب و تمام خلقت و زيبا منظر است و در رمه شتر نمايانست ميفرمايد: مردم برابرند و برترى نژادى ندارند و بهم مانند چون رمه صد شترى كه در آنها شتر سوارى نباشد، ولى از هرى گفته: مقصود حديث نكوهش مردم است و اينكه كامل در ميان آنها كميابست و راوى حديث عبد اللَّه بن عمر است.

بيان: در نهايه گفته: يعنى پسنديده و نجيب ميان مردم در كميابى چون شتر نجيب و نيرومند است براى بار و سفر كه در يك رمه شتر هم بدست نيايد، ازهرى گفته آنچه من از اين حديث ميفهمم اينست كه خدا تعالى دنيا را نكوهش كرده و بنده‌هاى خود را از انجام بدش برحذر داشته و در باره آن مثلها زده تا عبرت گيرند


صفحه 61

و حذر پذيرند، و پيغمبر6هم آنها را از آنچه خدا برحذر ميداشت برحذر داشته و بزهد واداشته، ولى اصحابش بدنيا رغبت كردند بعد از او و بر سر آن رقابت كردند و زاهد در آنها كمياب شد.

و آن حضرت6فرموده مردم را پس از من چون صد شترى يابيد كه يك شتر سوارى در آنها نيست، يعنى كامل در زهد از دنيا و رو داشتن بآخرت اندك است چون كمى راحله در شتر ... كرمانى گفته: يعنى مردم در احكام دين برابرند برتر و پست‌تر در نژاد ندارند چون دو شترى كه در آنها شتر ممتاز سوارى نيست يعنى همه بار برند نه سوارى.

گويم برخى اخبار مناسب اين باب در ابواب معاد و ابواب خلق ارواح نبى و ائمه:گذشت و برخى هم در ابواب آينده آيد ان شاء اللَّه تعالى:

دنباله‌اى دراز [اقوال در بيان حقيقت نفس و روح‌]

در بيان اقوال حكماء و صوفيه و متكلمان از خاصه و عامه در بيان حقيقت نفس و روح و آنگه بيان آنچه از آيات و اخبار در اين باره برآيد.

شارح مقاصد در باره بيان آراء حكماء و متكلمين در نفس گفته: جوهر مجرد اگر بتن وابستگى تصرف و تدبير دارد نفس است و گر نه عقل، واژه نفس بسا برجز مجرّد هم اطلاق شود چون نفس نباتيه كه مبدأ كارهاى نمو است از هر جهت و نفس حيوانيه كه مبدأ حس و حركت اراديه است و آن را مادى و نفس ارضيه خوانند در برابر نفس ناطقه انسانيه، و آن تفسير شده بكمال اول جسم طبيعى بسوى زندگى بالقوّه.

سپس گفته: مقتضاى قواعد فلاسفه اينست كه در آدمى نفسى است مبدأ تعقل كليات و ديگرى مبدأ حركات و احساسات، و ديگرى مبدأ تغذيه و نمو و توليد مثل، ولى در شرح اشارات و جز آن گفته مطلب چنين نيست بلكه آنچه از عناصر تركيب شده برخى تنها صورت معدنى دارند كه همان مواد تركيبى و متضاد خود را كه ضد و فرارى از همند نگه مى‌دارند.


صفحه 62

و برخى بعلاوه صورتى دارند بنام نفس نباتى كه بعلاوه از حفظ تركيب خود مواد ديگرى را از عناصر ميگيرد و غذاى خود مينمايد و نمو ميكند و توليد مثل ميكند و برخى بعلاوه صورتى دارند بنام نفس حيوانى كه حس و حركت ارادى دارد، و برخى نفس مجرّدى دارند كه با همه كارهاى پيش ادراك و آنچه دنبال آنست ببار آرد.

سپس گفته: چون نزد متكلمين اختلاف نوع اجسام كه مبدأ آثار باشند ثابت نشده تا نياز به فصول منوعه و مبادى گوناگون باشد اثبات نفس را مستند بدليل شرعى و تأييد عقلى دانند مانند اينكه تن و اعضاء برونى و درونيش پيوسته در تبدل و تجزيه‌اند ولى نفس پايدار است و آدم باخرد بسا از تن و اجزايش بيخبر شود ولى از وجود ذات خود بيخبر نگردد، و مانند اينكه بسا اراده مخالف تن كند چون قصد پرواز ببالا.

و خلاصه سخن دو گروه در باره حقيقت نفس مختلف است، گفته شده كه نفس همان گرمى روان در اين تن محسوس است، گفته‌اند: هواء است، گفته‌اند: آبست گفته‌اند: چهار عنصر قرين مهر و خشم است گفته‌اند: اخلاف أربعه است. گفته‌اند همان خونست، گفته‌اند: نفس هر كس مزاج ويژه او است گفته‌اند: جزء لا يتجزى است در دل.

و بسيارى از متكلمين نفس را اجزاء اصلى تن دانند كه از آغاز تا انجام عمر پايدارند.

و بسا مقصود كسى كه گفته: نفس همين هيكل مخصوص و كالبد محسوس است همين است يعنى پذيراى ديد است، و بيشتر گويند جسمى است كه در ماهيت خود مخالف تن اندام پديد كن است، نورانى است، آسمانى است، سبك است، بذات خود زنده است، در جواهر اعضاء نفوذ دارد، و چون گلاب در گل و آتش در زغال روانست در اعضاء تن و دگرگونى و انحلال نپذيرد، تا در تن است زندگى دارد و چون بعالم ارواح شتافت مرگ است، گفته‌اند: نفس اجسام لطيفى است كه در دل‌