جسمانى آنها هم چنين باشند با اينكه در پيش گذشت كه صورت عقلى چيزى با وجود خارجى آن بسا در بسيارى احكام مخالفند.
7- اجتماع دو ضدّ در عاقله نشود كه دو جا داشته باشند و هر كدام در جزئى از آن باشند.
8- قسمت پذيرى محل مستلزم قسمت پذيرى ذاتى حالّ است و نميشود بسيط در عاقله جسمانى قسمتپذير درآيد بنا بر نفى جزء لا يتجزى، و نهان نيست كه فقط برخى از اين مقدّمات برهانيست.
گويم: سپس دليلهاى ديگر را ذكر كرده براى آنها و ما از ذكر آنها و جوابشان خود دارى كرديم براى حذر از درازى سخن.
شارح مواقف گفته: عقائد منكران تجرّد نفس ناطقه بسيار است ولى نه از آنها مشهورند.
1- از ابن راوندى است كه نفس جزئى است لا يتجزى در دل، بدليل قسمت ناپذيرى با نفى مجرد در ممكنات.
2- از نظام كه نفس اجزائى است كه اجسام لطيف روان در تنند چون گلاب در گل و از آغاز تا پايان عمر ميمانند تحلّل و تبدل ندارند تا آنجا كه چون تيكهاى از تن جدا شود آن اجزاء باعضاى ديگر كشيده شوند، و تبدل پذير و تحليل رو تن فضولاتى است كه بدان پيوندند و از آن جدا شوند، چون هر كس ميداند تا پايان عمر ميماند و آنچه بدل شود او نيست.
3- نيروئيست در مغز و گفتهاند: در دل.
4- نفس سه نيرو است، يكى در دل كه حيوانيه است، 2، در كبد كه نباتيه است، 3- در مغز كه نفسانيه است.
5- نفس همين كالبد مخصوص است، و آن مختار بيشتر متكلمين است.
6- اخلاط أربعه معتدل است در اندازه و چگونگى.
7- اعتدال مزاج نوعى است.
8- خون معتدل است، زيرا بفزونى و اعتدالش زندگى نيرو گيرد و برعكس.
9- نفس هواء است كه چون از آدمى بريده شود يك چشم بهمزدن زندگى نابود شود پس تن چون مشك پر باديست.
سپس گفته: بدان كه هيچ كدام اين گفتهها دليل ندارند: و آنچه گفتند اعتماد را نشايد سپس گفته: پيوند نفس به تن سست نيست كه بآسانى و كمتر وسيله بريده شود چون جسمى كه جايى است، و گر نه نفس تا ميخواست ميتوانست از تن جدا شود بىنياز بچيزى ديگر، و اين پيوند پر نيرومند هم نيست كه چون بريد نفس نابود شود مانند عرض و صورت پيوست بيك ماده، زيرا شناختى كه نفس مجرّد است و در ذاتش از تن بىنياز است بلكه پيوند او ميانه است و چون پيوند سازنده است بابزار كارش.
و از اين رو گفتند: چون پيوست عاشق است بمعشوق بيك عشق روشن الهامى و تا بدن شايسته است پيوست آن ميماند، آيا نبينى كه تن را دوست دارد و از طول همراهى او ملول نشود و از جدائى او بدش آيد زيرا كمال و لذت عقلى و حسىّ وى بدو است زيرا نفس در آغاز پيدايشش از همه اوصاف فاضله تهى است، پس نيازمند است بابزارى كه براى كسب كمال بدو كمك كند و ابزارها گوناگون باشند و براى هر كارى ابزار ويژهاى باشد و مثلا چون خواهد ببيند بچشم رو كند، و خوب ببيند و همچنين در كارهاى ديگر، و اگر يك ابزار بود، كارها بهم آميخته ميشدند و خوب انجام نميشدند، و چون احساساتى دريابد بادراكات كلى گرايد، و ببهره علوم و اخلاق پسنديده رسد و بلذتهاى عقلانى پيش رود پس از دريافت لذتهاى حسّى.
و پيوند آن با تن از نظر سرپرستى است چون تعلّق يك عاشق بلكه پر از آن نيرومندتر، و در بدن نخست بروح دل كه در گوشه چپش از بخار و لطيف غذاء پديد گردد، زيرا در گوشه چپش تهيگاهى است كه خون لطيف را بخود كشد و با گرمى خود آن را بخار كند و اين بخار را اطبّاء روح خوانند، و از آنجا دانسته شده كه نفس نخست بدان پيوندد كه اگر اعصاب را ببندند حس و حركت از پس
بسته سلب شوند و از آن سو كه مغز است بمانند و آزمايشهاى پزشكى هم گواه آنند، و بوسيله پيوست روح بدان در همه تن روان شود و روح با اين نيرو بهمه عضوى برسد و بدان سودش تقويت شود و ما قواى آن را بيشتر شرح داديم، و همه اينها بعقيده ما اثر خداى قادر مختار است و نيازى با ثبات قوى نيست چنانچه بارها گذشت- پايان-.
محقق كاشانى در روض الجنان گفته: بدان كه عقائد در حقيقت نفس كه در سر زبانها و كتب مشهور است 14 است.
1- همين كالبد محسوس كه آن را تن گويند.
2- دل است كه گوشت صنوبرى گوشتين خاصى است.
3- همان مغز است.
4- اجزاء لا يتجزى در دل است كه عقيده نظام و پيروان او است.
5- اجزاء اصليه پديد شده از منى است.
6- همان مزاج است.
7- روح حيوانى است، و نزديك بآنست قول باينكه جسمى است لطيف و روان در همه تن چون گلاب در گل و روغن در كنجد.
8- همان آبست.
9- آتش است و حرارت غريزيه.
10- نفس است كه آيد و رود.
11- خداست (منزه است از آنچه اين ستمكاران گويند برترى بسيارى).
12- عناصر اربعه است.
13- صورت نوعيه ايست كه پادار در مايه تن است كه عقيده طبيعىها است.
14- اينكه جوهريست مجرّد از ماده و عوارضش و پيوندش بتن براى سرپرستى و تصرف است، و مرگ بريدن اين پيوند است، و اين عقيده حكماء الهى
و بزرگان تصوف و اشراقيانست، و رأى محققان متكلمين چون رازى، غزّالى و محقّق طوسى و ديگران از اعلام بر آنست، و كتب سماويه و خبرگزارى پيغمبران بدان اشارت دارد و امارات حدس و كشف ذوقى بشارت بدانست (پايان).
در صحائف الهيه گفته: نفس يا جسم است يا جسمانى، يا نه اين و نه آن و اگر جسم است يا همين كالبد محسوس است كه بيشتر متكلمين بدان ميل كردند و آن سست است، يا جسمى درون تن و در آن ده قول است.
1- فلوطر خس گفته: آتشى است روان در تن، چون خاصيت آتش تابش و جنبش است، و خاصيت نفس هم جنبش و ادراك كه همان تابش است، و با گفته پزشكان كه سرپرست تن حرارت غريزيه است تأييد شود.
2- ديوجانس گفته: هواء است كه لطيف نافذ در هر سوراخ تنگ است و هر شكلى را پذير است، و بهر جسمى درآيد آن را بجنباند چون مشكى كه بادش كنند و نفس هم چنين است و همان هواء است.
3- ثاليس ملطى گفته: آبست، زيرا آب مايه نمو و برآمدنست و نفس هم چنين است، و اين وجوه سستند زيرا قياسى مركب از صغرى و كبراى موجبهاند از شكل دوم.
4- انباذقلس گفته: چهار عنصر است با مهر و غلبه.
5- گروهى از ماديها گفتند: اخلاط اربعه است، زيرا بقاء آنها بكيفيت و اندازه مخصوص مايه بقاء زندگى است و زندگى دائر مدار آنست و اين دليل دوران هم سست است.
6- همان خونست كه اشرف اخلاط است.
7- اجسام لطيف زنده بالذات روان در همه اعضاء و اخلاط كه تبدل و انحلال ندارند، و ماندشان در تن زندگيست و جداشدنشان از آن مرگ است.
8- اجسام لطيفى است كه در درون پديد گردند و بدل آميزند و با شرائين
بهمه اعضاء تن رسند.
9- ارواحى كه در مغز پديد شوند و شايان پذيرش حس و حركتند و بوسيله اعصاب در همه تن نفوذ كنند.
10- اجزاء بنيادى تنند كه تا پايان عمر بمانند و اين مختار محققان متكلمين است و اگر جسمانى باشد در آن چند قول است.
1- مزاج است و اين قول بيشتر پزشكانست.
2- وصفى است براى زندگى.
3- شكل و نقشه تن است.
4- تناسب عناصر و اخلاط است.
و اگر نه جسم است و نه جسمانى يا مكانى است كه ابن راوندى گفته و آن را جزء لا يتجزّى در دل دانسته يا لا مكانست و آن قول بيشتر فلاسفه و معمّر از قدماء معتزله و عقيده اكثر اماميه و غزالى، و راغب است و فرفوريوس نفس و تن را يكى دانسته.
و پس از ايراد برخى ادله و اجوبه از هر دو طرف گفته: حق اينست كه جوهريست لطيف نورانى درياب جزئى و كلّى، حاصل در تن و متصرف در آن، بىنياز از خوراك، بركنار از تحليل و نموّ، و چنين جوهرى دور نيست كه پس از نابودى تن هم بماند و از آنچه با او سازگار است لذت برد، و از آنچهاش ناسازگار است آزار كشد، اينست آنچه من از حقيقت نفس دارم (پايان).
صدوق- رضي الله عنه- در رساله عقائد گفته: عقيده ما در باره نفوس اينست كه ارواحى باشند كه زندگى بدانها است و نخست آفريدهاند كه پيغمبر6فرمود: نخست چيزى كه خدا برآفريد سبحانه و تعالى نفوس پاك و پاكيزه بود كه آنان را بيگانگى خود گويا كرد، و پس از آنها ديگر آفريده را آفريد، و اعتقاد ما در باره آنها اينست كه براى ماندن آفريدهاند نه فناء كه پيغمبر6فرمود: شما براى فناء آفريده نشديد بلكه براى ماندن آفريده شديد، و همانا از خانهاى بخانهاى منتقل
شويد، و راستش آنها در زمين آوارهاند، و در تن زندانيند، و عقيده ما اينست كه چون از تن جدا شوند بمانند، برخى در نعمت و برخى در عذاب، تا خدايشان عزّ و جلّ بقدرت خود به تنها بازگرداند.
عيسى بن مريم بحواريين گفت: بدرستى گويم: كه بآسمان برنيايد جز آنچه از او فرود آمده.
و خدا جلّ ثنائه فرمود «و اگر خواستيم او را بدان برآورديم ولى بزمين چسبيد و پيرو هوس خود شد، 176- الاعراف» و هر كدام بملكوت برنيايند در هاويه بمانند، براى آنكه بهشت درجات است و دوزخ دركات، و خدا عزّ و جلّ فرموده «برآيند فرشتهها و روح بسويش، 4- المعارج» و خدا عزّ و جلّ فرمود «راستى متقيان در بهشتها و جويبارها باشند در جايگاه درستى نزد پادشاه نيرومندى 54 و 55- القمر» و خدا تعالى فرمود «مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مردههايند بلكه زندهاند نزد پروردگارشان روزى دارند، و شادند بدان چه خداشان داده از فضلش و مژده جويند بدانها كه بنويسند بدانها از دنبالشان و نه ترسى دارند و نه اندوه خورند، 169- 170 آل عمران».
و خدا تعالى فرمود «نگوئيد كسانى كه در راه خدا كشتهاند مردهگانند بلكه زندههايند و شما نميفهميد، 154- البقره» پيغمبر6فرمود: ارواح لشكرهاى آمادهاند و هر آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گيرند، و هر آنچه ناشناس همند از هم جدا باشند، و امام صادق7فرمود: خدا تعالى 2 هزار سال پيش از آفريدن تنها ميان ارواح در عالم اظلّه برادرى افكند، و چون قائم ما خاندان ظهور كند ببرادرى كه در اظلّه بوده ارث دهد و برادر تنى را ارث ندهد، و باز فرمود: راستى ارواح در هواء برخورند و با هم تعارف كنند و از هم پرسش كنند.
و چون روحى از زمين آيد ارواح گويند او را وانهيد، كه از هراس بزرگى جسته، سپس پرسندش، فلانى چه كرد، فلانى چه كرد؟ هر كه را گويد، مانده اميدوار شوند كه بدانها پيوندد، و هر كه را گويد مرده، گويند: فروشد، فروشد
سپس- قده- گفته: عقيده در باره روح اينست كه از جنس تن نيست و آفريده ديگريست كه خدا فرمود «سپس او را خلق ديگر برآورديمفتبارك اللّه احسن الخالقين، 14- المؤمنون».
و اعتقاد ما در پيغمبران و رسل و ائمه اينست كه 5 روح دارند: روح القدوس روح ايمان، روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، و در كفار و بهائم 3 روح است روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، اما قول خدا «پرسندت از روح بگو روح از امر پروردگار منست، 85- اسرى» آن بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل است، و همراه رسول خدا6و ائمه:بوده و از ملكوت است.
شيخ مفيد- نور- در شرح عقائد گفته: سخن صدوق در باره نفس و روح حدسى است و تحقيقى نيست و اگر همان باخبار اكتفاء كرده بود و شرح نكرده بود سالمتر بود برايش از وارد شدن در بابى كه بر او تنگ است در رفتار، سپس گفته- ره- نفس چند معنا دارد 1- خود چيز 2- خون جهنده 3- نفس كه هواء است 4- هوس و ميل طبع، گواه معنى اول اينست كه گويند نفس الشيء يعنى خود او و گواه دوم قول فقهاء است. نفس سائله حكمش چنين و چنانست، و گواه سوم گفته مردم است فلانى نابود شد نفس او، هر گاه نفس او بند آيد و در تنش هوائى نماند كه از حواسش برآيد؛ و گواه چهارم قول خدا است «راستى نفس پر واداركننده ببديست، 53 يوسف» يعنى هوس و داعى بزشت.
گاه شود كه مقصود از نفس نقمت باشد خدا تعالى فرموده «و برحذر ميدارد شما را خدا از نفسش، 28- آل عمران» يعنى از نقمت و كيفرش و اما روح چند معنى دارد 1- زندگى 2- قرآن 3- نام يك فرشته خدا 4- جبرئيل7گواه يكم گفته آنها است، هر ذى روح حكمش چنين است، مقصودشان هر زنده است و گفته آنها در باره كسى كه مرده، روحش برآمد، يعنى جانش، در جنين گويند:
روح در آن در نيامده، يعنى زندگى، گواه دوّم: قول خدا تعالى است «و همچنين فرستاديم بتو روحى از فرمان خود، 35- الشورى» يعنى قرآن، گواه سوّم
قول او است «روزى كه بايستند روح و فرشتهها- الآية-، 38 النبأ» گواه چهارم قول او تعالى است «بگو فرودش آرد روح القدس، 102- النحل».
و اما آنچه صدوق گفته و روايت كرده كه «ارواح پيش از تنها آفريده شدند به 2 هزار سال و آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گرفتند و آنچه ناشناس بهم ماندند از هم جدا شدند» يك حديث تنها است و توجيهى دارد جز آنچه كسى كه علم بحقائق اشياء ندارد گمان برده، و آن اينست كه خدا تعالى فرشتهها را 2 هزار سال پيش از خلق آدم آفريد و آنها كه پيش از آفرينش بشر آشنا شدند الفت گرفتند هنگام آفرينش بشر و آنها كه آن هنگام آشنا نشدند جدا شدند هنگام آفرينش بشر.
و مطلب چنان نيست كه معتقدين به تناسخ پنداشتند و از آنها شبه بدل حشويه شيعه هم افتاده و گمان كردند كه ذوات كار كن و فرمانگير و بازايست در ذر آفريده شدند و شناسا شدند و داراى عقل و فهم و نطق شدند سپس پس از آن خدا تنهائى آفريده و آنها را با آنها تركيب كرد، و اگر چنين بود بايد ما آن را بياد آريم و بر ما نهان نماند، ندانى كسى كه يك سال در شهرى بماند و بديگرى منتقل شود از خاطر او نرود و اگر فراموش كند چون ياد آور شود بياد آرد، و اگر نه چنين باشد بايد روا باشد كه آدمى از ماها در بغداد زايد و 20 سال در آن بپايد و بعد بشهر ديگر رود و حال بغداد خود را بكلى فراموش كند و اگر چه بيادش آرند و نشانههاش را براى او بشمارند، و هيچ خردمندى بدان معتقد نشود.
و آنچه صدوق در باره روح و نفس گفته، خود گفته تناسخيها است و ندانسته گفته آنها است، و جنايت در اين باره بر خودش و ديگران بزرگ است، اينكه گفته نفوس بمانند تعبير مذمومى است و ضد قرآنست كه خدا فرمايد «هر كس بر آنست فانى شود و بماند وجه پروردگارت كه صاحب جلال و اكرام است 26- 27- الرحمن».
و آنچه در اين باره آورده و پنداشته عقيده بسيارى از فلاسفه بيدين است كه پندارند نفوس بركنار از كون و فسادند و همانا آنها بمانند و تنها كه مركبند تباه شوند و برخى تناسخ پسندان هم بدان گرويدهاند، و پنداشتند نفوس پيوسته در كالبدها