بسته سلب شوند و از آن سو كه مغز است بمانند و آزمايشهاى پزشكى هم گواه آنند، و بوسيله پيوست روح بدان در همه تن روان شود و روح با اين نيرو بهمه عضوى برسد و بدان سودش تقويت شود و ما قواى آن را بيشتر شرح داديم، و همه اينها بعقيده ما اثر خداى قادر مختار است و نيازى با ثبات قوى نيست چنانچه بارها گذشت- پايان-.
محقق كاشانى در روض الجنان گفته: بدان كه عقائد در حقيقت نفس كه در سر زبانها و كتب مشهور است 14 است.
1- همين كالبد محسوس كه آن را تن گويند.
2- دل است كه گوشت صنوبرى گوشتين خاصى است.
3- همان مغز است.
4- اجزاء لا يتجزى در دل است كه عقيده نظام و پيروان او است.
5- اجزاء اصليه پديد شده از منى است.
6- همان مزاج است.
7- روح حيوانى است، و نزديك بآنست قول باينكه جسمى است لطيف و روان در همه تن چون گلاب در گل و روغن در كنجد.
8- همان آبست.
9- آتش است و حرارت غريزيه.
10- نفس است كه آيد و رود.
11- خداست (منزه است از آنچه اين ستمكاران گويند برترى بسيارى).
12- عناصر اربعه است.
13- صورت نوعيه ايست كه پادار در مايه تن است كه عقيده طبيعىها است.
14- اينكه جوهريست مجرّد از ماده و عوارضش و پيوندش بتن براى سرپرستى و تصرف است، و مرگ بريدن اين پيوند است، و اين عقيده حكماء الهى
و بزرگان تصوف و اشراقيانست، و رأى محققان متكلمين چون رازى، غزّالى و محقّق طوسى و ديگران از اعلام بر آنست، و كتب سماويه و خبرگزارى پيغمبران بدان اشارت دارد و امارات حدس و كشف ذوقى بشارت بدانست (پايان).
در صحائف الهيه گفته: نفس يا جسم است يا جسمانى، يا نه اين و نه آن و اگر جسم است يا همين كالبد محسوس است كه بيشتر متكلمين بدان ميل كردند و آن سست است، يا جسمى درون تن و در آن ده قول است.
1- فلوطر خس گفته: آتشى است روان در تن، چون خاصيت آتش تابش و جنبش است، و خاصيت نفس هم جنبش و ادراك كه همان تابش است، و با گفته پزشكان كه سرپرست تن حرارت غريزيه است تأييد شود.
2- ديوجانس گفته: هواء است كه لطيف نافذ در هر سوراخ تنگ است و هر شكلى را پذير است، و بهر جسمى درآيد آن را بجنباند چون مشكى كه بادش كنند و نفس هم چنين است و همان هواء است.
3- ثاليس ملطى گفته: آبست، زيرا آب مايه نمو و برآمدنست و نفس هم چنين است، و اين وجوه سستند زيرا قياسى مركب از صغرى و كبراى موجبهاند از شكل دوم.
4- انباذقلس گفته: چهار عنصر است با مهر و غلبه.
5- گروهى از ماديها گفتند: اخلاط اربعه است، زيرا بقاء آنها بكيفيت و اندازه مخصوص مايه بقاء زندگى است و زندگى دائر مدار آنست و اين دليل دوران هم سست است.
6- همان خونست كه اشرف اخلاط است.
7- اجسام لطيف زنده بالذات روان در همه اعضاء و اخلاط كه تبدل و انحلال ندارند، و ماندشان در تن زندگيست و جداشدنشان از آن مرگ است.
8- اجسام لطيفى است كه در درون پديد گردند و بدل آميزند و با شرائين
بهمه اعضاء تن رسند.
9- ارواحى كه در مغز پديد شوند و شايان پذيرش حس و حركتند و بوسيله اعصاب در همه تن نفوذ كنند.
10- اجزاء بنيادى تنند كه تا پايان عمر بمانند و اين مختار محققان متكلمين است و اگر جسمانى باشد در آن چند قول است.
1- مزاج است و اين قول بيشتر پزشكانست.
2- وصفى است براى زندگى.
3- شكل و نقشه تن است.
4- تناسب عناصر و اخلاط است.
و اگر نه جسم است و نه جسمانى يا مكانى است كه ابن راوندى گفته و آن را جزء لا يتجزّى در دل دانسته يا لا مكانست و آن قول بيشتر فلاسفه و معمّر از قدماء معتزله و عقيده اكثر اماميه و غزالى، و راغب است و فرفوريوس نفس و تن را يكى دانسته.
و پس از ايراد برخى ادله و اجوبه از هر دو طرف گفته: حق اينست كه جوهريست لطيف نورانى درياب جزئى و كلّى، حاصل در تن و متصرف در آن، بىنياز از خوراك، بركنار از تحليل و نموّ، و چنين جوهرى دور نيست كه پس از نابودى تن هم بماند و از آنچه با او سازگار است لذت برد، و از آنچهاش ناسازگار است آزار كشد، اينست آنچه من از حقيقت نفس دارم (پايان).
صدوق- رضي الله عنه- در رساله عقائد گفته: عقيده ما در باره نفوس اينست كه ارواحى باشند كه زندگى بدانها است و نخست آفريدهاند كه پيغمبر6فرمود: نخست چيزى كه خدا برآفريد سبحانه و تعالى نفوس پاك و پاكيزه بود كه آنان را بيگانگى خود گويا كرد، و پس از آنها ديگر آفريده را آفريد، و اعتقاد ما در باره آنها اينست كه براى ماندن آفريدهاند نه فناء كه پيغمبر6فرمود: شما براى فناء آفريده نشديد بلكه براى ماندن آفريده شديد، و همانا از خانهاى بخانهاى منتقل
شويد، و راستش آنها در زمين آوارهاند، و در تن زندانيند، و عقيده ما اينست كه چون از تن جدا شوند بمانند، برخى در نعمت و برخى در عذاب، تا خدايشان عزّ و جلّ بقدرت خود به تنها بازگرداند.
عيسى بن مريم بحواريين گفت: بدرستى گويم: كه بآسمان برنيايد جز آنچه از او فرود آمده.
و خدا جلّ ثنائه فرمود «و اگر خواستيم او را بدان برآورديم ولى بزمين چسبيد و پيرو هوس خود شد، 176- الاعراف» و هر كدام بملكوت برنيايند در هاويه بمانند، براى آنكه بهشت درجات است و دوزخ دركات، و خدا عزّ و جلّ فرموده «برآيند فرشتهها و روح بسويش، 4- المعارج» و خدا عزّ و جلّ فرمود «راستى متقيان در بهشتها و جويبارها باشند در جايگاه درستى نزد پادشاه نيرومندى 54 و 55- القمر» و خدا تعالى فرمود «مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مردههايند بلكه زندهاند نزد پروردگارشان روزى دارند، و شادند بدان چه خداشان داده از فضلش و مژده جويند بدانها كه بنويسند بدانها از دنبالشان و نه ترسى دارند و نه اندوه خورند، 169- 170 آل عمران».
و خدا تعالى فرمود «نگوئيد كسانى كه در راه خدا كشتهاند مردهگانند بلكه زندههايند و شما نميفهميد، 154- البقره» پيغمبر6فرمود: ارواح لشكرهاى آمادهاند و هر آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گيرند، و هر آنچه ناشناس همند از هم جدا باشند، و امام صادق7فرمود: خدا تعالى 2 هزار سال پيش از آفريدن تنها ميان ارواح در عالم اظلّه برادرى افكند، و چون قائم ما خاندان ظهور كند ببرادرى كه در اظلّه بوده ارث دهد و برادر تنى را ارث ندهد، و باز فرمود: راستى ارواح در هواء برخورند و با هم تعارف كنند و از هم پرسش كنند.
و چون روحى از زمين آيد ارواح گويند او را وانهيد، كه از هراس بزرگى جسته، سپس پرسندش، فلانى چه كرد، فلانى چه كرد؟ هر كه را گويد، مانده اميدوار شوند كه بدانها پيوندد، و هر كه را گويد مرده، گويند: فروشد، فروشد
سپس- قده- گفته: عقيده در باره روح اينست كه از جنس تن نيست و آفريده ديگريست كه خدا فرمود «سپس او را خلق ديگر برآورديمفتبارك اللّه احسن الخالقين، 14- المؤمنون».
و اعتقاد ما در پيغمبران و رسل و ائمه اينست كه 5 روح دارند: روح القدوس روح ايمان، روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، و در كفار و بهائم 3 روح است روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، اما قول خدا «پرسندت از روح بگو روح از امر پروردگار منست، 85- اسرى» آن بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل است، و همراه رسول خدا6و ائمه:بوده و از ملكوت است.
شيخ مفيد- نور- در شرح عقائد گفته: سخن صدوق در باره نفس و روح حدسى است و تحقيقى نيست و اگر همان باخبار اكتفاء كرده بود و شرح نكرده بود سالمتر بود برايش از وارد شدن در بابى كه بر او تنگ است در رفتار، سپس گفته- ره- نفس چند معنا دارد 1- خود چيز 2- خون جهنده 3- نفس كه هواء است 4- هوس و ميل طبع، گواه معنى اول اينست كه گويند نفس الشيء يعنى خود او و گواه دوم قول فقهاء است. نفس سائله حكمش چنين و چنانست، و گواه سوم گفته مردم است فلانى نابود شد نفس او، هر گاه نفس او بند آيد و در تنش هوائى نماند كه از حواسش برآيد؛ و گواه چهارم قول خدا است «راستى نفس پر واداركننده ببديست، 53 يوسف» يعنى هوس و داعى بزشت.
گاه شود كه مقصود از نفس نقمت باشد خدا تعالى فرموده «و برحذر ميدارد شما را خدا از نفسش، 28- آل عمران» يعنى از نقمت و كيفرش و اما روح چند معنى دارد 1- زندگى 2- قرآن 3- نام يك فرشته خدا 4- جبرئيل7گواه يكم گفته آنها است، هر ذى روح حكمش چنين است، مقصودشان هر زنده است و گفته آنها در باره كسى كه مرده، روحش برآمد، يعنى جانش، در جنين گويند:
روح در آن در نيامده، يعنى زندگى، گواه دوّم: قول خدا تعالى است «و همچنين فرستاديم بتو روحى از فرمان خود، 35- الشورى» يعنى قرآن، گواه سوّم
قول او است «روزى كه بايستند روح و فرشتهها- الآية-، 38 النبأ» گواه چهارم قول او تعالى است «بگو فرودش آرد روح القدس، 102- النحل».
و اما آنچه صدوق گفته و روايت كرده كه «ارواح پيش از تنها آفريده شدند به 2 هزار سال و آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گرفتند و آنچه ناشناس بهم ماندند از هم جدا شدند» يك حديث تنها است و توجيهى دارد جز آنچه كسى كه علم بحقائق اشياء ندارد گمان برده، و آن اينست كه خدا تعالى فرشتهها را 2 هزار سال پيش از خلق آدم آفريد و آنها كه پيش از آفرينش بشر آشنا شدند الفت گرفتند هنگام آفرينش بشر و آنها كه آن هنگام آشنا نشدند جدا شدند هنگام آفرينش بشر.
و مطلب چنان نيست كه معتقدين به تناسخ پنداشتند و از آنها شبه بدل حشويه شيعه هم افتاده و گمان كردند كه ذوات كار كن و فرمانگير و بازايست در ذر آفريده شدند و شناسا شدند و داراى عقل و فهم و نطق شدند سپس پس از آن خدا تنهائى آفريده و آنها را با آنها تركيب كرد، و اگر چنين بود بايد ما آن را بياد آريم و بر ما نهان نماند، ندانى كسى كه يك سال در شهرى بماند و بديگرى منتقل شود از خاطر او نرود و اگر فراموش كند چون ياد آور شود بياد آرد، و اگر نه چنين باشد بايد روا باشد كه آدمى از ماها در بغداد زايد و 20 سال در آن بپايد و بعد بشهر ديگر رود و حال بغداد خود را بكلى فراموش كند و اگر چه بيادش آرند و نشانههاش را براى او بشمارند، و هيچ خردمندى بدان معتقد نشود.
و آنچه صدوق در باره روح و نفس گفته، خود گفته تناسخيها است و ندانسته گفته آنها است، و جنايت در اين باره بر خودش و ديگران بزرگ است، اينكه گفته نفوس بمانند تعبير مذمومى است و ضد قرآنست كه خدا فرمايد «هر كس بر آنست فانى شود و بماند وجه پروردگارت كه صاحب جلال و اكرام است 26- 27- الرحمن».
و آنچه در اين باره آورده و پنداشته عقيده بسيارى از فلاسفه بيدين است كه پندارند نفوس بركنار از كون و فسادند و همانا آنها بمانند و تنها كه مركبند تباه شوند و برخى تناسخ پسندان هم بدان گرويدهاند، و پنداشتند نفوس پيوسته در كالبدها
بگردند. نه حادثند و نه فناپذير و هميشه بمانند، و اين بدترين گفتار ناهنجار است و شناعت و فسادى پستتر از آن نيست كه ناصبيان بدان بر شيعه طعن زنند و آنان را به بيدينى وابندند، و اگر گويندهاش ميدانست آن چه در آنست نميگفتش.
ولى هم كيشان اخبارى ما سادهاند و كم هوش و هر خبرى شنوند بچهره كشند و در سندش بررسى نكنند و درست و نادرستش را تميز ندهند، و نفهمند اثبات آن چه زيانى بر آنها دارد و معناى آنها را هم درست درنيابند.
و آنچه در اين باب بحديث ثابت است اينست كه ارواح با مرگ تن دو دسته شوند، يك دسته بثواب و كيفر رسند و يك دسته نابود شوند و ثواب و عذابى نفهمند و اين معنى از امام صادق7روايت است كه از او پرسيدند از كسى كه در دنيا بميرد روحش بكجا رود؟ فرمود: هر كه با ايمان محض يا كفر محض بميرد روحش بصورتى همگنان او درآيد و تا قيامت جزاى كردارش بيند و چون خدا مردههاى گور را زنده كند تنش را بيافريند و روحش را بدان برگرداند و محشورش كند تا ثواب كارهايش را بدو پردازد، و مؤمن بكالبدى چون كالبدش درآيد، و در يكى از بهشتهاى خدا نهاده شود و در آن نعمت خورد تا روز بازگشت، و كافر بكالبدى چون كالبدش درآيد بعينه و در دوزخ باشد و عذاب كشد تا روز قيامت.
و گواهش در باره مؤمن قول خدا تعالى است «گفتندش درآى ببهشت، گفت كاش مردم من ميدانستند آنچه را آمرزشم داد، 26 و 27- يس» و گواه آنچه در باره كافر گفتيم: گفته خدا است «دوزخ است كه هر بام و شام بر آن عرضه شوند 46- المؤمن» و خدا سبحانه خبر داده كه مؤمنى پس از مردن ببهشت رفته و گفته «كاش مردم من ميدانستند» و خبر داده كه كافر پس از مرگش بام و شام عذاب چشد و روز قيامت در دوزخ مخلد گردد.
گروهى ديگرند كه از آنها صرف نظر شود و چون تنش تباه شد چيزى نفهمد تا روزى كه زنده شود و آن كسى است كه ايمان محض يا كفر محض ندارد و خدا حال او را بيان كرده در قول خود «و چون كه خوش روشترين آنها گويد: درنگ
نكرديد جز يك روز، 104 طه» و بيان كرده كه مردمى در قيامت ندانند چه اندازه در گورها ماندند تا آنجا كه برخى پندارند 10 روز و برخى تنها يك روز، و نميشود اين وصف كسى باشد كه تا روز قيامت عذاب كشيده يا نعمت ديده زيرا چنين كسى بحال خود نادان نيست و در اشتباه نماند.
و البته از امام صادق7روايت شده كه فرمود: همانا پرسش در گور از كسى است كه ايمان محض يا كفر محض دارد و از ديگران صرف نظر شود، و در باره رجعت هم فرمود همانا بدنيا برگردد هنگام ظهور قائم7هر كه محض ايمان دارد و يا محض كفر و اما ديگران رجوع ندارند تا قيامت.
و البته همكيشان، اختلاف دارند در كسى كه پس از مرگش نعمت بيند يا عذاب چشد، برخى گفتند نعمت و عذاب از آن روح است كه امر و نهى و تكليف بدو توجه داشته و آن را جوهر نامند، و ديگران گويند روح زندگى تن است در دنيا و بايد نعمت و عذاب از تن باشد، و از نظر عقل هر دو رواست.
و قول آنكه گفته جوهر مخاطب است روشنتر است و فلاسفه آن را «بسيط» نامند، در حديث هم آمده كه پيغمبر و ائمه بعدش بخصوص پس از مردن با تن و روح بآسمان برآيند و با همان تن دنيوى نعمت يابند و اين مخصوص حجج خدا است نه ديگران، و در روايت است كه پيغمبر6فرمود: هر كه نزد گورم بمن صلوات فرستد من آن را شنوم و هر كه از دور بمن صلوات فرستد بمنش رسانند و فرمود: هر كه يك بار بر من صلوات فرستد من ده بارش صلوات فرستم پس هر كس از شماها ميخواهد بسيار بر من صلوات فرستد يا كم، و بيان كرده كه پس از بيرون رفتنش از دنيا صلوات بر خود را شنود و اين نشود مگر آنكه نزد خدا زنده باشد.
و همچنين باشند ائمه هدى سلام سلام كن نزديك را شنوند و از دور را بآنها رسانند و اخبار درست از آنها بدين معنا وارد است و البته خدا هم فرمود «مپندار البته آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زندهاند- الآية- 169- آل عمران» تا آخر آنچه در كتاب معاد گذشت، گويم ما هم در آنجا در اين باره سخن