شويد، و راستش آنها در زمين آوارهاند، و در تن زندانيند، و عقيده ما اينست كه چون از تن جدا شوند بمانند، برخى در نعمت و برخى در عذاب، تا خدايشان عزّ و جلّ بقدرت خود به تنها بازگرداند.
عيسى بن مريم بحواريين گفت: بدرستى گويم: كه بآسمان برنيايد جز آنچه از او فرود آمده.
و خدا جلّ ثنائه فرمود «و اگر خواستيم او را بدان برآورديم ولى بزمين چسبيد و پيرو هوس خود شد، 176- الاعراف» و هر كدام بملكوت برنيايند در هاويه بمانند، براى آنكه بهشت درجات است و دوزخ دركات، و خدا عزّ و جلّ فرموده «برآيند فرشتهها و روح بسويش، 4- المعارج» و خدا عزّ و جلّ فرمود «راستى متقيان در بهشتها و جويبارها باشند در جايگاه درستى نزد پادشاه نيرومندى 54 و 55- القمر» و خدا تعالى فرمود «مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مردههايند بلكه زندهاند نزد پروردگارشان روزى دارند، و شادند بدان چه خداشان داده از فضلش و مژده جويند بدانها كه بنويسند بدانها از دنبالشان و نه ترسى دارند و نه اندوه خورند، 169- 170 آل عمران».
و خدا تعالى فرمود «نگوئيد كسانى كه در راه خدا كشتهاند مردهگانند بلكه زندههايند و شما نميفهميد، 154- البقره» پيغمبر6فرمود: ارواح لشكرهاى آمادهاند و هر آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گيرند، و هر آنچه ناشناس همند از هم جدا باشند، و امام صادق7فرمود: خدا تعالى 2 هزار سال پيش از آفريدن تنها ميان ارواح در عالم اظلّه برادرى افكند، و چون قائم ما خاندان ظهور كند ببرادرى كه در اظلّه بوده ارث دهد و برادر تنى را ارث ندهد، و باز فرمود: راستى ارواح در هواء برخورند و با هم تعارف كنند و از هم پرسش كنند.
و چون روحى از زمين آيد ارواح گويند او را وانهيد، كه از هراس بزرگى جسته، سپس پرسندش، فلانى چه كرد، فلانى چه كرد؟ هر كه را گويد، مانده اميدوار شوند كه بدانها پيوندد، و هر كه را گويد مرده، گويند: فروشد، فروشد
سپس- قده- گفته: عقيده در باره روح اينست كه از جنس تن نيست و آفريده ديگريست كه خدا فرمود «سپس او را خلق ديگر برآورديمفتبارك اللّه احسن الخالقين، 14- المؤمنون».
و اعتقاد ما در پيغمبران و رسل و ائمه اينست كه 5 روح دارند: روح القدوس روح ايمان، روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، و در كفار و بهائم 3 روح است روح قوه، روح شهوت، روح مدرج، اما قول خدا «پرسندت از روح بگو روح از امر پروردگار منست، 85- اسرى» آن بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل است، و همراه رسول خدا6و ائمه:بوده و از ملكوت است.
شيخ مفيد- نور- در شرح عقائد گفته: سخن صدوق در باره نفس و روح حدسى است و تحقيقى نيست و اگر همان باخبار اكتفاء كرده بود و شرح نكرده بود سالمتر بود برايش از وارد شدن در بابى كه بر او تنگ است در رفتار، سپس گفته- ره- نفس چند معنا دارد 1- خود چيز 2- خون جهنده 3- نفس كه هواء است 4- هوس و ميل طبع، گواه معنى اول اينست كه گويند نفس الشيء يعنى خود او و گواه دوم قول فقهاء است. نفس سائله حكمش چنين و چنانست، و گواه سوم گفته مردم است فلانى نابود شد نفس او، هر گاه نفس او بند آيد و در تنش هوائى نماند كه از حواسش برآيد؛ و گواه چهارم قول خدا است «راستى نفس پر واداركننده ببديست، 53 يوسف» يعنى هوس و داعى بزشت.
گاه شود كه مقصود از نفس نقمت باشد خدا تعالى فرموده «و برحذر ميدارد شما را خدا از نفسش، 28- آل عمران» يعنى از نقمت و كيفرش و اما روح چند معنى دارد 1- زندگى 2- قرآن 3- نام يك فرشته خدا 4- جبرئيل7گواه يكم گفته آنها است، هر ذى روح حكمش چنين است، مقصودشان هر زنده است و گفته آنها در باره كسى كه مرده، روحش برآمد، يعنى جانش، در جنين گويند:
روح در آن در نيامده، يعنى زندگى، گواه دوّم: قول خدا تعالى است «و همچنين فرستاديم بتو روحى از فرمان خود، 35- الشورى» يعنى قرآن، گواه سوّم
قول او است «روزى كه بايستند روح و فرشتهها- الآية-، 38 النبأ» گواه چهارم قول او تعالى است «بگو فرودش آرد روح القدس، 102- النحل».
و اما آنچه صدوق گفته و روايت كرده كه «ارواح پيش از تنها آفريده شدند به 2 هزار سال و آنچه با هم آشنا شدند بهم الفت گرفتند و آنچه ناشناس بهم ماندند از هم جدا شدند» يك حديث تنها است و توجيهى دارد جز آنچه كسى كه علم بحقائق اشياء ندارد گمان برده، و آن اينست كه خدا تعالى فرشتهها را 2 هزار سال پيش از خلق آدم آفريد و آنها كه پيش از آفرينش بشر آشنا شدند الفت گرفتند هنگام آفرينش بشر و آنها كه آن هنگام آشنا نشدند جدا شدند هنگام آفرينش بشر.
و مطلب چنان نيست كه معتقدين به تناسخ پنداشتند و از آنها شبه بدل حشويه شيعه هم افتاده و گمان كردند كه ذوات كار كن و فرمانگير و بازايست در ذر آفريده شدند و شناسا شدند و داراى عقل و فهم و نطق شدند سپس پس از آن خدا تنهائى آفريده و آنها را با آنها تركيب كرد، و اگر چنين بود بايد ما آن را بياد آريم و بر ما نهان نماند، ندانى كسى كه يك سال در شهرى بماند و بديگرى منتقل شود از خاطر او نرود و اگر فراموش كند چون ياد آور شود بياد آرد، و اگر نه چنين باشد بايد روا باشد كه آدمى از ماها در بغداد زايد و 20 سال در آن بپايد و بعد بشهر ديگر رود و حال بغداد خود را بكلى فراموش كند و اگر چه بيادش آرند و نشانههاش را براى او بشمارند، و هيچ خردمندى بدان معتقد نشود.
و آنچه صدوق در باره روح و نفس گفته، خود گفته تناسخيها است و ندانسته گفته آنها است، و جنايت در اين باره بر خودش و ديگران بزرگ است، اينكه گفته نفوس بمانند تعبير مذمومى است و ضد قرآنست كه خدا فرمايد «هر كس بر آنست فانى شود و بماند وجه پروردگارت كه صاحب جلال و اكرام است 26- 27- الرحمن».
و آنچه در اين باره آورده و پنداشته عقيده بسيارى از فلاسفه بيدين است كه پندارند نفوس بركنار از كون و فسادند و همانا آنها بمانند و تنها كه مركبند تباه شوند و برخى تناسخ پسندان هم بدان گرويدهاند، و پنداشتند نفوس پيوسته در كالبدها
بگردند. نه حادثند و نه فناپذير و هميشه بمانند، و اين بدترين گفتار ناهنجار است و شناعت و فسادى پستتر از آن نيست كه ناصبيان بدان بر شيعه طعن زنند و آنان را به بيدينى وابندند، و اگر گويندهاش ميدانست آن چه در آنست نميگفتش.
ولى هم كيشان اخبارى ما سادهاند و كم هوش و هر خبرى شنوند بچهره كشند و در سندش بررسى نكنند و درست و نادرستش را تميز ندهند، و نفهمند اثبات آن چه زيانى بر آنها دارد و معناى آنها را هم درست درنيابند.
و آنچه در اين باب بحديث ثابت است اينست كه ارواح با مرگ تن دو دسته شوند، يك دسته بثواب و كيفر رسند و يك دسته نابود شوند و ثواب و عذابى نفهمند و اين معنى از امام صادق7روايت است كه از او پرسيدند از كسى كه در دنيا بميرد روحش بكجا رود؟ فرمود: هر كه با ايمان محض يا كفر محض بميرد روحش بصورتى همگنان او درآيد و تا قيامت جزاى كردارش بيند و چون خدا مردههاى گور را زنده كند تنش را بيافريند و روحش را بدان برگرداند و محشورش كند تا ثواب كارهايش را بدو پردازد، و مؤمن بكالبدى چون كالبدش درآيد، و در يكى از بهشتهاى خدا نهاده شود و در آن نعمت خورد تا روز بازگشت، و كافر بكالبدى چون كالبدش درآيد بعينه و در دوزخ باشد و عذاب كشد تا روز قيامت.
و گواهش در باره مؤمن قول خدا تعالى است «گفتندش درآى ببهشت، گفت كاش مردم من ميدانستند آنچه را آمرزشم داد، 26 و 27- يس» و گواه آنچه در باره كافر گفتيم: گفته خدا است «دوزخ است كه هر بام و شام بر آن عرضه شوند 46- المؤمن» و خدا سبحانه خبر داده كه مؤمنى پس از مردن ببهشت رفته و گفته «كاش مردم من ميدانستند» و خبر داده كه كافر پس از مرگش بام و شام عذاب چشد و روز قيامت در دوزخ مخلد گردد.
گروهى ديگرند كه از آنها صرف نظر شود و چون تنش تباه شد چيزى نفهمد تا روزى كه زنده شود و آن كسى است كه ايمان محض يا كفر محض ندارد و خدا حال او را بيان كرده در قول خود «و چون كه خوش روشترين آنها گويد: درنگ
نكرديد جز يك روز، 104 طه» و بيان كرده كه مردمى در قيامت ندانند چه اندازه در گورها ماندند تا آنجا كه برخى پندارند 10 روز و برخى تنها يك روز، و نميشود اين وصف كسى باشد كه تا روز قيامت عذاب كشيده يا نعمت ديده زيرا چنين كسى بحال خود نادان نيست و در اشتباه نماند.
و البته از امام صادق7روايت شده كه فرمود: همانا پرسش در گور از كسى است كه ايمان محض يا كفر محض دارد و از ديگران صرف نظر شود، و در باره رجعت هم فرمود همانا بدنيا برگردد هنگام ظهور قائم7هر كه محض ايمان دارد و يا محض كفر و اما ديگران رجوع ندارند تا قيامت.
و البته همكيشان، اختلاف دارند در كسى كه پس از مرگش نعمت بيند يا عذاب چشد، برخى گفتند نعمت و عذاب از آن روح است كه امر و نهى و تكليف بدو توجه داشته و آن را جوهر نامند، و ديگران گويند روح زندگى تن است در دنيا و بايد نعمت و عذاب از تن باشد، و از نظر عقل هر دو رواست.
و قول آنكه گفته جوهر مخاطب است روشنتر است و فلاسفه آن را «بسيط» نامند، در حديث هم آمده كه پيغمبر و ائمه بعدش بخصوص پس از مردن با تن و روح بآسمان برآيند و با همان تن دنيوى نعمت يابند و اين مخصوص حجج خدا است نه ديگران، و در روايت است كه پيغمبر6فرمود: هر كه نزد گورم بمن صلوات فرستد من آن را شنوم و هر كه از دور بمن صلوات فرستد بمنش رسانند و فرمود: هر كه يك بار بر من صلوات فرستد من ده بارش صلوات فرستم پس هر كس از شماها ميخواهد بسيار بر من صلوات فرستد يا كم، و بيان كرده كه پس از بيرون رفتنش از دنيا صلوات بر خود را شنود و اين نشود مگر آنكه نزد خدا زنده باشد.
و همچنين باشند ائمه هدى سلام سلام كن نزديك را شنوند و از دور را بآنها رسانند و اخبار درست از آنها بدين معنا وارد است و البته خدا هم فرمود «مپندار البته آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زندهاند- الآية- 169- آل عمران» تا آخر آنچه در كتاب معاد گذشت، گويم ما هم در آنجا در اين باره سخن
گفتيم و باز نگوئيم.
مفيد- قده- در كتاب مسائل گفته: سخن در نعمت و عذاب اصحاب قبور است كه در برابر چه باشد و از كجا بآنها برسد و صورتشان در اين حال چگونه است؟
و گويم: خدا تعالى كالبدهاى نمونه كالبدشان در دنيا بآنها دهد، تا مؤمنشان در آن نعمت بيند و كافرشان عذاب چشد نه با آن تنى كه در گور دارند و مشهور است كه از هم بپاشد و بپوسد و از ميان برود بگذشت زمان و اين ثواب و عذاب در جايى جز گورشان بدانها رسد، و اين بنا بر عقيده من در نفس پيوسته است، و معنى انسان مكلف نزد من همانست كه پديد شده و خود داراست و خارج از صفات جواهر و اعراض است و طبق آن رواياتى از راستگوى خاندان محمّد گذشت، و من عقيدهاى براى متكلمين اماميه پيش از خودم در اين باره نفهميدم تا آن را تاييد كنم و خلافى ميان من و فقهاء اماميه و اصحاب حديث در اين باره بنظر ندارم.
سيد مرتضى- رضي الله عنه- در جواب سؤالات عكبريه گفته است در جواب سؤال از قول خدا «و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدند مردهاند بلكه زندهاند نزد پروردگارشان روزى برند، 169- آل عمران» پرسيده آيا روزى جز براى تن است؟
اين زندگى چه صورتى دارد؟ با اينكه ما همه گوئيم جواهر متلاشى نشوند، و چه امتيازيست در اين صورت ميان زندگى مؤمن و كافر؟
و او- قده- پاسخ داده روزى جز براى جاندار نيست و جانداران نزد ما جسم نيستند بلكه ذواتى باشند كه باين جهان بيرون شدند بدين تنها و بسيارى از كارها را نتوانند جز بوسيله تن و تن ابزار كار آنها است، و اگر پس از مرگ از آن بىنياز شوند رواست كه روزى روحانى بىتن كه در خور آنها است و لذت بخش آنها است برگيرند، و اگر بتن برگردند مانند دنيا روزى برند و خورند و اما اينكه گفته صورت اين زندگى چيست؟ زندگى صورتى جوهرى ندارد چون يك عرضى است قائم بذات كار كن نه به تنها كه زندگى نمو در آنها است و نه زندگى معنوى كه شرط دانش و قدرت و مانند آنها است.
و اينكه گفته همه گوئيم جواهر تلاشى ندارند، چنان نيست كه گمان كرده و اگر چنين بود نميشد برخى جواهر زنده باشند و برخى مرده چنانچه زندگى نمو در برخى اجساد هست و در برخى نيست بقول همه، و اگر گوئيم زندگى سراى ديگر شامل اهل كفر و ايمان هر دو هست مخالف اصلى نيست در دين و زندگى اهل ايمان شرط كاميابى و نعمت است و زندگى كفار شرط درد كشيدن و كيفر.
و او- رضي الله عنه- در جواب مسائل رى خود كه از روح پرسيدند گفته: عقيده ما در روح اين است كه هوائيست كه در روزنههاى تن زنده روانست چون بروانى آنها زندگى ثابت است، و هوائى كه در روزنه جماد روان شود زندگى نام ندارد، و روح جسمى است در اين نمونه.
گويم: يكى از صوفيه در كتب خود از كميل بن زياد روايت كرده كه گفت از مولانا امير المؤمنين7پرسيدم و گفتم: يا امير المؤمنين ميخواهم نفسم را بمن بشناسانى، فرمود: اى كميل كدام نفس را ميخواهى بتو معرفى كنم؟ گفتم: اى آقايم آيا جز يك نفس است؟ فرمود: اى كميل همانا 4 نفس است، ناميه نباتيه حسيّه حيوانيّه، ناطقه قدسيّه، كليّه الهيه، و براى هر كدام 5 نيرو دو خاصيت است.
ناميه نباتيه 5 نيرو دارد: ماسكه، جاذبه، هاضمه، دافعه و مربيه، و دو خاصيت دارد، فزونى و كاستى و از كبد برخيزد، و حسيّه حيوانيه 5 نيرو دارد گوش، چشم، بوئيدن، چشيدن و بسيدن، و دو خاصيت دارد، خشنودى و خشم و از دل برخيزد، و ناطقه قدسيه 5 نيرو دارد، فكر، ذكر، دانش، بردبارى هوشمندى و آگاهى، و از تن برنخيزد، و مانندتر چيزها است بنفوس فلكيه و دو خاصيت دارد، نزاهت و حكمت، و كليه الهيه 5 نيرو دارد، خرمى در نيستى نعمت در بدبختى، عزّت در خوارى، درويشى در توانگرى، و شكيب در بلا و گرفتارى، و دو خاصيت دارد، رضا و تسليم و اين است كه مبدأش از خدا است و بدو بازگردد، خدا فرمود «دميدم در او از روح خودم، 29- الحجر» و هم
فرموده «برگرد بسوى پروردگارت خشنود، 27- الفجر» و عقل در ميان همه است.
ميگويم: اين تعبيرات در اخبار معتبره و معموله نيامدند و به پرتو پلاهاى صوفيه مانند، و يكى در شرح اين خبر گفته: دو نفس نخست در كلامش7حيوانى باشند و كامجو و آزاركش در دنيا و ديگر سراى و دو تاى اخير انسانيند و در هر دو جهان سعادتمندند و بويژه آخرى كه هيچ بدبختى ندارد و از آن نباشد بلكه از روح خدا دميده است و در آن آزارى نباشد ولى در بيشتر مردم وجود ندارد و در چند هزار يكى هم بدست نيايد و همچنان اعضاء و جوارح را نه كام است و نه درد، نبينى كه بيمار خواب از زخم خود كه در بيدارى درد دارد دردى نفهمد چون دردناك از عالم دنيا رو بعالم برزخ كرده و چون بيمار بيدار شود و بعالم شهادت برگردد و در حواسّ نشيند درد و سوزش را دريابد و اگر در برزخ دچار دردى شود چون خوابى دردناك يا لذتى يابد چون خوابى خوش اين درد و لذت تا هر جا با او باشد و همچنين است حالش در آخرت- پايان.
علامه حلّى- نور- در كتاب معارج الفهم گفته: مردم در حقيقت نفس اختلاف دارند كه چيست؟ و در باره آن چند قول ممكن است زيرا نفس يا جوهر است يا عرض يا مركب از هر دو و اگر جوهر باشد مكانى است يا لا مكان و اگر مكانى است قسمت پذير است يا نه و هر كدام اينها معتقدى دارد.
و مشهور دو قول است 1- نفس جوهريست مجرد نه جسم و نه در جسم و سرپرست تن است و اين قول بيشتر حكماء است و مأثور از شيخ مفيد ما و بنى نوبخت همكيشان ما 2- جوهريست بنيادى در تن از آغاز عمر تا پايان بىتبدل و فزونى و نقصان و معتزله گويند همان كالبد محسوس است و در اينجا مذاهب ديگر هم هست 1- نفس همان خداست 2- مزاج است 3- خون است 4- آتش 5- هواء و مذاهب ياوه ديگر.
محقق طوسى- قده- در تجريد گفته آن جوهريست مجرد و علامه در