و شيخ سديد مفيد- طيب- در پاسخ اين پرسش كه نظر شما- ادام اللَّه تعالى علوه- در باره ارواح و حقيقت و كيفيت آنها چيست و چون از تن جدا شوند چه دارند؟ زندگى نمو و غذا پذيرى زندگى ذوات فعاله معنوى؟
جواب ارواح نزد ما اعراضند و نمانند و خدا تعالى آن را پياپى بموجود زنده بدهد و چون زندگى بسر آيد مرگ آيد كه ضدّ زندگى است و چون خدا مردهها را زنده كند از زندگى آغاز كند كه روح است و زندگى در ذوات فعاله آن معنا است كه دانش و نيرو را شايد و شرط است كه دانا باشد و توانا و از نوع زندگى نيست كه هست در پاسخ اين پرسش كه:
چه فرمايد- حرس اللَّه تعالى عزّه- در باره آدمى آيا همين كالبد چشمگير و فهمنده است چنانچه پيروان أبى هاشم گويند يا جزئى است در دل كه حسّ و ادراك دارد چنانچه از ابى بكر بن اخشاد حكايت است.
جواب: آدمى آنست كه بنو نوبخت گفتهاند و از هشام بن حكم نقل است و اخبار ائمه ما:دلالت دارند بر آنچه عقيده من است كه آدمى چيزيست خوددار نه حجم دارد و نه مكان، نه تركيب و نه حركت و سكون، نه اجتماع و نه افتراق و آن همانست كه حكماء پيشين آن را جوهر بسيط ناميدهاند، و چنان نيست كه جبّائى و پسرش و پيروانشان گفتهاند كه مجموع مركبى است، و نه آنچه ابن اخشاد گفته كه جسمى است درون كالبد ظاهر، و نه چنانچه اعوازى گفته كه جزء لا يتجزى است.
و هم قول هشامند معمّر از معتزله و بنى نوبخت از شيعه چنانچه پيش گفتم و آنست كه دانش و توان و زندگى و خواست و نخواست و بغض و حب دارد و بخود هستى دارد و در كارهاش نياز بابزارى كه تن است دارد و توصيف آن بزنده بودن همين است كه دانش و توان را شايد، و وصف او بزندگى مانند وصف تن بزندگى نيست طبق آنچه پيش گفتيم، و بسا از آن بروح تعبير شود و بهمين معنا در اخبار آمده كه چون روح از تن جدا شود در نعمت باشد يا عذاب
و مقصود اينست كه انسانى بمعنى جوهر بسيط روح ناميده شود و ثواب و عقاب بر او است، و امر و نهى و وعد و وعيد رو بدو دارند و قرآن هم بر اين دليل است كه «أيا انسان چه مغرورت كرد بپروردگار كريمت، آنكه آفريدت پس ساختت و درستت كرد، و در هر صورتى خواست تو را بست 6- 8- الانفطار» خدا تعالى خبر داده كه انسان جز صورتست و صورت در او بسته شده، و اگر انسان همان صورت بود قول خدا «در هر صورتى خواست تو را بست» معنى نداشت زيرا بسته در چيزى جز آنست كه در او بسته شده، و محال است كه صورت در خود بسته شود و خود او باشد.
و خدا در باره مؤمن آل يس فرموده «گفته شد درآ ببهشت، گفت اى كاش مردم من ميدانستند بآمرزشى كه پروردگارم بمن داد، 26- 27- يس» و خبر داد كه او زنده است و گويا گرچه تنش روى زمين يا درون آنست، و خدا فرموده «و مپندار آنان كه كشته شدند در راه خدا مردگانند بلكه زندهاند نزد پروردگار خود روزىبر، شاد، 169- آل عمران» گزارش داده كه زندهاند گرچه تن آنها روى زمين بيجانست.
و از ائمه صادقين عليهم السّلام روايت است كه: چون ارواح مؤمنان از تنها جدا شوند خدايشان در كالبدها مانند تن خودشان جا دهد و در بهشت بدانها نعمت دهد و منكر شدند آنچه را عامّه دعوى دارند كه آنان در چينهدان پرندههاى سبز درآيند و فرمودند: مؤمن نزد خدا ارجمندتر از آنست، و ما را بر آنچه گفتيم دليلها است از عقل كه مخالف راه انتقاد آنها را ندارد و نظائر ديگر از ادله شرعيه داريم و به خدا يارى جويم- پايان سخن او- رفع اللَّه مقامه.
غزالى در أربعين گفته: روح جان و حقيقت تو است و از هر چيز بر تو نهانتر است و مقصودم از روحت همان خاصيت انسانى است كه بخدا وابسته است بقول خودش «بگو روح از أمر پروردگارم است، 85 الاسراء» و بقولش «و دميدم در او از روح خود، 29- الحجر» نه روح جسمانى لطيف كه قوّه حس و حركت
دارد و از قلب برخيزد و در روزنههاى رگهاى زننده همه تن روان شود و از آن نور ديد بر چشم و نور شنيد بر گوش افاضه شود و همچنين بر قواى ديگر و بر حركات و حواسّ چنانچه نور چراغ بر ديوارهاى اتاق بتابد كه باطراف آن گردانده شود.
اين روح در بهائم هم هست و بمرگ نابود شود چون بخار معتدلى است از اعتدال مزاج اخلاط، و چون مزاج منحل شد از ميان برود چنانچه روشنى چراغ كه خاموش شود براى اينكه روغنش تمام شده يا فوتش كردند، خوراك هم كه از جاندار بريده شود اين روح تباه گردد چون خوراك، روغن اين چراغ است و كشتن چون فوت كردن بآنست، و اين همان روح است كه علم پزشكى نگهدار آنست، و شناخت و امانت ندارد كه داراى آنها روح ويژه انسانى است، و مقصود ما از امانت عهده دارى تكليف بگرايش نمودن بثواب و كيفر بر اثر فرمانبرى و نافرمانى است.
و اين روح بمرگ نيست نشود و پس از مرگ بماند يا در نعمت و يا در عذاب زيرا جايگاه معرفت است و خاك جايگاه معرفت را و ايمان را نخورد، و اخبار بدان گويايند، و گواه از بصيرت دارد، و شارع رخصت بررسى وصف آن را نداده تا گويد- اين روح نيست نشود، نميرد بلكه بمرگ حالش عوض شود نه جايش و گور برايش يا بوستانى است از بهشت يا گودالى است از دوزخ، زيرا پيوندى با تن ندارد جز بكار گرفتن آن، يا كسب معارف ابتدائى از شبكه حواسّ آن، و تن ابزار و مركب و شبكه آنست، و نبود ابزار و شبكه و مركب مايه نبود شكارچى نيست، آرى اگر دام پس از پايان شكار نيست شود غنيمتى است كه بارش از دوش بيفتد.
و از اين رو فرموده7: «تحفه مؤمن مرگ است» ولى اگر پيش از شكار كردن دام از دست برود افسوس و پشيمانى و درد آرد، و از اين رو مقصر گويد «پروردگارا برم گردان شايد كارى كه نكردم انجام دهم نه هرگز، 101- المؤمنون» بلكه هر كس به دام دل بندد و فريفته زيبائى آن گردد دو چندان عذاب كشد، يكى
افسوس بر شكار نكردن كه جز با دام تن فراهم نشود و دوم از دست دادن دامى كه بدان دل بسته و اين خود يك مايه است براى شناخت عذاب در گور- پايان
گويم: چون رساله «الباب المفتوح الى ما قيل في النفس و الروح» از شيخ فاضل رضىّ عليّ بن يونس عاملى- روّح- پر سود و پر درآمد و داراى بيشتر آنچه در اين باره گفته شده ميباشد بىدرازى سخن همه آن را در اينجا آوردم و آن اينست:
رساله نفس و روح ترجمه الباب المفتوح الى ما قيل في النفس و الروح
للعلامة البياضى
بسم اللّه الرحمن الرحيمسپاس از آن خداست كه نفوس را آفريد و حقيقتشان را از ما پوشيد، چه كه ديده جز آن را بيند، و دريافت خودش از آن نميشود، از اين رو دانشمندان در بارهاش دچار اشتباه شدند، و بيشترشان بانديشه باريكش نرسيدند، و عالم ربّانى كه حقّش بايد است فرمود «هر كه خود را شناخت پروردگارش را دريافت» و اشاره كرده كه شناخت خود با همه نزديكى نشدنى است و فراگيرى كنه پروردگارش نشدنىتر.
و آنچه در شرح حديث گفتند: كه هر كه خود را آفريده شناخت خدا را آفريدگار شناخته، مخالف گفته ما نيست، زيرا شناخت نفس بحدوث شناخت حقيقت آن نيست، زيرا فهم آن بديهى نيست بدون خلاف چون خلاف در بارهاش شده، و كسبى هم نباشد زيرا بسيط است و جنس و فصل ندارد، و اعتراف بعجز از فهمش آسانتر است از بررسى كنه و برهان آوردنش.
آدمى ناتوانست و كوتهزبان، كمتر از آنچه گمان برد داند ولى هر كه نظرى بلندتر و دلى روشنتر و انديشهاى رساتر دارد، از شك و شبهه دورتر، و ديده
تيز بينش به نفس نزديكتر است نفس جزئيست از اين آدم ناتوان و چگونه با جزء كلّش را دريابد، و نميشود كه دانسته شود و گرچه دانستنش نابود نباشد.
و همين بس كه بداند روح نيروى خداداديست واسطه ميان طبيعت و عناصر مركبه كه انگيزه آنها و تابان بر آنها و آميخته با آنها است، و آدمى طبعى دارد براى آثار نمودار از تنش و نفسى دارد براى انجام مقاصدش و خردى دارد براى تميز اشياء و كنترل خشم و رفع شك و تحصيل يقينش، و اكنون من در اين مختصر بنام (الباب المفتوح الى ما قيل في النفس و الروح) آنچه را بمن رسيده از اقوال و دلائل و انتقادات از اوائل و اواخر جمع كردم و بمدارك آن هم اشاره نمودم و در اينجا دو مقصد است:
يكم در نفس
مقدمه
: نفس چند معنى دارد، خود چيز، بزرگمنشى، اراده، چشم زخم (براى اين معنى يك شعر عربى گواه آورده) عيب، كيفر، و جان جاندار كه «هر نفسى چشنده مرگ است، 185- آل عمران» و بدين معنى مورد بحث و اختلاف است و احتمالات مناسب آن اينست كه يا جوهر مادّيست يا جوهر مجرّد يا ماده و عرض يا مجرّد و عرض، يا مادّى و مجرّد و عرض هر سه.
مذهب يك [نفس جوهريست مادى]
: جوهريست مادّى جماعت معتزله و بسيارى متكلمين بدان معتقدند و آنگه چند دسته شدند جمهور مسلمانان گفتند: مجموع كالبد چشمگير است و اين همان جوهر تنها نيست كه عرض هم دارد چون تن چنين است قزوينى آن را برگزيده، بدليل اجماع أهل زبان كه انسان را بدان اطلاق كردند، و اتفاق امت بر اينكه ادراكات را از آن دانند كه بديد آيد، و نصوص قرآن هم وارد بر آنست چون «آفريده شده انسان از نطفه، آفريده شده از آب جهنده، البته آفريديم انسان را از سلاله از گل، راستى من آفرينندهام بشر را از گل خشكيده» و هم او است كه ميرانده شود و بگور كرده شود در قول خدا «سپس او را بميراند و بگور كند».
كسى كه از اين نصوص روگرداند بجز مفهوم آنها چگونه مسلمان باشد؟ امّت اتفاق دارند كه اگر كسى اين هيكل را بيند و سوگند خورد كه انسان نديده خلف قسم كرده است ولى اختلاف شده كه انسان همين مجموع تن است يا چيزى كه اين جمله تن از آنست و گفته: اقرب دوم است، و نتيجه در اينست كه چون فرشته بدان صورت آيد انسان نباشد و همچنين پيكره چوبى و غير چوبى آن و نام انسان بر اين كالبد براى آنست كه در وى است و ويژه آدم و نژاد او است و صورت تنها انسان نيست.
شارح نظم گفته: عقلاء اتفاق دارند بر بطلان اين قول زيرا دست بريده انسان است و نميشود ماهيت بىجزء خود باشد، و براى اينكه تن پيوسته تحليل ميرود و جانشين ميگيرد، و آنچه از دست رفته ثواب داشته و عقاب داشته و نميشود همه با هم محشور شوند و اگر محشور نشوند ستم و گمراهى است و قائلين باين قسم گفتند:
انسان جزئيست از كالبد و اختلاف دارند كدام است.
1- ابن راوندى گفته: جزئى است در دل.
2- نظام گفته: اجزاء لطيفى است در دل، و گويا آنها باين توجه كردند كه چون آدمى بخود آيد دريابد كه در دل خود است و گمان كردند كه او در همانست و اين اشتباه است زيرا شكل دوم از دو موجبه نتيجه ندهد.
3- پزشكها گفتند انسان روحى است كه در گوشه چپ دل است نظر باينكه گوشه چپ دل مهمتر از گوشه راست است و اين هم سست است زيرا بسا كه آن جزء در جز دل باشد و راستى دل شرط وجودش باشد.
4- برخى گفتند كه همان خونست چون با رفتن آن از تن زندگى برود سموأل آن را در نظر داشته كه گفته: در دم شمشير نفوس ما روان شوند، گوئيم نبودن چيزى با نبودن ديگرى دليل يگانگى آنها نباشد مانند جوهر و عرض و شعر هم دليل نميشود چه بسا مجاز گفته باشد.
5- گفتند: اخلاط است بشرط اندازه معين و مأخذ اين و جوابش نزديك