بسم اللّه الرحمن الرحيمسپاس از آن خداست كه نفوس را آفريد و حقيقتشان را از ما پوشيد، چه كه ديده جز آن را بيند، و دريافت خودش از آن نميشود، از اين رو دانشمندان در بارهاش دچار اشتباه شدند، و بيشترشان بانديشه باريكش نرسيدند، و عالم ربّانى كه حقّش بايد است فرمود «هر كه خود را شناخت پروردگارش را دريافت» و اشاره كرده كه شناخت خود با همه نزديكى نشدنى است و فراگيرى كنه پروردگارش نشدنىتر.
و آنچه در شرح حديث گفتند: كه هر كه خود را آفريده شناخت خدا را آفريدگار شناخته، مخالف گفته ما نيست، زيرا شناخت نفس بحدوث شناخت حقيقت آن نيست، زيرا فهم آن بديهى نيست بدون خلاف چون خلاف در بارهاش شده، و كسبى هم نباشد زيرا بسيط است و جنس و فصل ندارد، و اعتراف بعجز از فهمش آسانتر است از بررسى كنه و برهان آوردنش.
آدمى ناتوانست و كوتهزبان، كمتر از آنچه گمان برد داند ولى هر كه نظرى بلندتر و دلى روشنتر و انديشهاى رساتر دارد، از شك و شبهه دورتر، و ديده
تيز بينش به نفس نزديكتر است نفس جزئيست از اين آدم ناتوان و چگونه با جزء كلّش را دريابد، و نميشود كه دانسته شود و گرچه دانستنش نابود نباشد.
و همين بس كه بداند روح نيروى خداداديست واسطه ميان طبيعت و عناصر مركبه كه انگيزه آنها و تابان بر آنها و آميخته با آنها است، و آدمى طبعى دارد براى آثار نمودار از تنش و نفسى دارد براى انجام مقاصدش و خردى دارد براى تميز اشياء و كنترل خشم و رفع شك و تحصيل يقينش، و اكنون من در اين مختصر بنام (الباب المفتوح الى ما قيل في النفس و الروح) آنچه را بمن رسيده از اقوال و دلائل و انتقادات از اوائل و اواخر جمع كردم و بمدارك آن هم اشاره نمودم و در اينجا دو مقصد است:
يكم در نفس
مقدمه
: نفس چند معنى دارد، خود چيز، بزرگمنشى، اراده، چشم زخم (براى اين معنى يك شعر عربى گواه آورده) عيب، كيفر، و جان جاندار كه «هر نفسى چشنده مرگ است، 185- آل عمران» و بدين معنى مورد بحث و اختلاف است و احتمالات مناسب آن اينست كه يا جوهر مادّيست يا جوهر مجرّد يا ماده و عرض يا مجرّد و عرض، يا مادّى و مجرّد و عرض هر سه.
مذهب يك [نفس جوهريست مادى]
: جوهريست مادّى جماعت معتزله و بسيارى متكلمين بدان معتقدند و آنگه چند دسته شدند جمهور مسلمانان گفتند: مجموع كالبد چشمگير است و اين همان جوهر تنها نيست كه عرض هم دارد چون تن چنين است قزوينى آن را برگزيده، بدليل اجماع أهل زبان كه انسان را بدان اطلاق كردند، و اتفاق امت بر اينكه ادراكات را از آن دانند كه بديد آيد، و نصوص قرآن هم وارد بر آنست چون «آفريده شده انسان از نطفه، آفريده شده از آب جهنده، البته آفريديم انسان را از سلاله از گل، راستى من آفرينندهام بشر را از گل خشكيده» و هم او است كه ميرانده شود و بگور كرده شود در قول خدا «سپس او را بميراند و بگور كند».
كسى كه از اين نصوص روگرداند بجز مفهوم آنها چگونه مسلمان باشد؟ امّت اتفاق دارند كه اگر كسى اين هيكل را بيند و سوگند خورد كه انسان نديده خلف قسم كرده است ولى اختلاف شده كه انسان همين مجموع تن است يا چيزى كه اين جمله تن از آنست و گفته: اقرب دوم است، و نتيجه در اينست كه چون فرشته بدان صورت آيد انسان نباشد و همچنين پيكره چوبى و غير چوبى آن و نام انسان بر اين كالبد براى آنست كه در وى است و ويژه آدم و نژاد او است و صورت تنها انسان نيست.
شارح نظم گفته: عقلاء اتفاق دارند بر بطلان اين قول زيرا دست بريده انسان است و نميشود ماهيت بىجزء خود باشد، و براى اينكه تن پيوسته تحليل ميرود و جانشين ميگيرد، و آنچه از دست رفته ثواب داشته و عقاب داشته و نميشود همه با هم محشور شوند و اگر محشور نشوند ستم و گمراهى است و قائلين باين قسم گفتند:
انسان جزئيست از كالبد و اختلاف دارند كدام است.
1- ابن راوندى گفته: جزئى است در دل.
2- نظام گفته: اجزاء لطيفى است در دل، و گويا آنها باين توجه كردند كه چون آدمى بخود آيد دريابد كه در دل خود است و گمان كردند كه او در همانست و اين اشتباه است زيرا شكل دوم از دو موجبه نتيجه ندهد.
3- پزشكها گفتند انسان روحى است كه در گوشه چپ دل است نظر باينكه گوشه چپ دل مهمتر از گوشه راست است و اين هم سست است زيرا بسا كه آن جزء در جز دل باشد و راستى دل شرط وجودش باشد.
4- برخى گفتند كه همان خونست چون با رفتن آن از تن زندگى برود سموأل آن را در نظر داشته كه گفته: در دم شمشير نفوس ما روان شوند، گوئيم نبودن چيزى با نبودن ديگرى دليل يگانگى آنها نباشد مانند جوهر و عرض و شعر هم دليل نميشود چه بسا مجاز گفته باشد.
5- گفتند: اخلاط است بشرط اندازه معين و مأخذ اين و جوابش نزديك
بهمانست كه گذشت.
برخى فلاسفه گفته: انسان همان جزء آتشى است زيرا تابش و جنبش از آتش است و خاصيت آدمى هم ادراك و حركت است و ادراك همان تابش است، و از اين رو پزشكان گفتند: سرپرست اين تن حرارت غريزيه است، گوئيم هم خاصيت بودن دليل اشتراك خاصيت دارها نيست زيرا عناصر با اختلاف در ماهيت در كيفيات خود مشتركند.
باقلانى گفته: انسان جزء هوائى تن است، و آن نفسى است كه در روزنهها رفت و آمد دارد و چون بند آيد زندگى تمام شود، پس نفس همان دم است، گوئيم گذشت كه ملازمه يگانگى را نبايد گفتهاند: انسان جزء آبى تن است زيرا او مايه نموّ است. گوئيم اين هم بدو موجبه از شكل دوم برگردد كه عقيم است، و نمو هم منحصر بآب نيست خورشيد و هوا هم در آن اثر دارند.
گفته شده: اجزاء لطيفى است روان در تن مانند روغن در كنجد و گلاب در گل، و اين هم مجرّد خيال بىدليل است.
نظام و ابن اخشيد گفتند: روح مغز كه پذيراى حسّ و انديشه و حفظ و يادآوريست همان زنده مكلف است و كارگر تن، و تركيبى است از بخار و اجزاء لطيف اخلاط و جايش اعضاء رئيسه تن است كه دل و مغز و كبدند كه از آنها به رگها و اعضاى ديگر نفوذ كند، گوئيم ما ميدانيم كه شنوا گوش است، بينا چشم، راكع و ساجد تن، و چطور گفته شود كار از جز آنها است، و چرا زانى را حد زنند و مرتد را بكشند اگر كاركن جز همين كالبد محسوس است.
باز نظام گفته: انسان جزء لطيفى است درون تن روان در اعضاء و چون عضوى بريد، خود را از آن در كشد و چون آن لطيف بريده شود آدمى بميرد، و دليلش اينست كه با نبودنش زندگى نابود شود و سستى آن را دانستى.
هشام بن حكم گفته: انسان جسم لطيفى است از آن دل و آن را نور ناميده
و تن بيجانست و همان روح زنده و فعال است و مدرك، و دليلش را با سستى آن در پيش دانستى.
ابن اخشيد گفته: جسمى است پراكنده در همه تن و در آنست آنچه در گفتههاى پيش است.
صوفيه گفتند: جسمى است لطيف در ژست تن و چون جامهايست بر تن، و گويا آنان در كارهايش انديشيدند و در اينكه چون عضوى بريده شود نميرد و آن را چيزى همراه كالبد دانستند و اين هم محض تخمين است ثنويه گفتند دو جوهر آميخته است يكى خير كه نور است و ديگرى شرّ كه ظلمت است، بنا بر اينكه اين دو قديمند و مدبّر، و بطلان مبناى آن را در علم كلام دانستى.
مرقونيه گفتند: تركيب سه جوهر است: نور، ظلمت و سوّمى ميانه آنها كه فاعل او است نه آنها.
صائبه گفتند: حواسّ پنجگانه است چون شعور دارد و آنها مراكز شعورند و اين هم قياسى است مركب از دو موجبه و بىنتيجه و بر آنها لازم آيد كه با فقدان يك حسّ انسان مفقود شود چون كل با فقدان جزء نابود است و حسّ آن را دروغ داند.
گروهى از دهريان گويند: چهار طبع است كه در آميزش مخصوص انسان باشند، يكى از آنها گفته: پنجمى هم با آنها بايد كه نطق و كار و تميز است.
برخى معتقدان بهيولى گفته: جوهريست زنده و گويا و او در اين جوهر چيزيست كه نه تماسى دارد و نه جدائى، او است مدبّر تن.
ملكانيه از ترسايان گفتند مجموع نفس و عقل و كالبد است.
معمّر گفته: يك وجود عينى است انتقال ناپذير بىمحلّ و لا مكان كه اين جهان را سرپرستى كند ادراك نشود و ديده نگردد، گفتند او آدمى را چون مبدأ قديم دانسته و چون از او پرسيدند چگونه تدبيرش ويژه همين تن است نه جز آن هراسيده و گفته مدبّر همه تنها در جهانست، و اين صفت معبود است سبحانه و پنداشته
كه او پروردگار است.
و اينست مقصود شارح نظم البراهين كه گفته: گفته شده: نفس همان خداست گفتند: نفوس در حقيقت خود مختلفند و تنها هم در مزاج خود مختلفند، و هر نفسى بمزاج مناسب خود پيوندد، گوئيم تنهاى آدمى در مزاج بهم نزديكند و بسا اكثرشان يك نوع مزاج دارند و بايد يك روح بهمه تعلّق گيرد، و براى ادراك اين أقوال مأخذهائى وجود دارند جز اينكه با بررسى موضوع بحث برخى برگردند بجوهر مجرّد و برخى باجزاء اصليه.
بيشتر محققان چون أبى حسين بصرى، جمال الدين حلّى، كمال الدين بحرانى سالم بن غريزه سوراوى گفتند: انسان يك اجزاء بنياديست در تن كه بمانند تا پايان عمر و تبدل و ديگرگونى نپذيرند، نه مجموع تن باشد كه پيوسته در تبدل و جانشين گرفتن است با اينكه نفس باقى و پاينده است، و باقى جز زائل است، و اگر او همه تن باشد ستم لازم آيد، زيرا آنچه از آن نابود شده برگشتش نشدنى است چون دانستى كه برگشت نابود نشدنيست و آنچه را بوى سزد باو نرسد، و براى آن كه چون دانشها را بررسى كنيم در ناحيه سينه ما است و اگر جاى دانش ما جدا از تن ما باشد بايد وصف در جز خود ما باشد.
و براى اينكه اگر انسان مجرّد باشد نميتواند انسان ديگر را بداند چون بايد مجرّد را بداند و بطلان آن روشن است، و براى اينكه ما يك انسان مشخصى را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و اگر جزء را ندانيم كل را نتوانيم دانست و برعكس چون انسان مشخص را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و مجرّد دانستنى نيست، پس جزء آن نيست، و براى اينكه با نزديك شدن بآتش درد را دريابيم و دردناك انسان است و معلوم است و مجرّد نامعلوم است.
آنها گفتند انسان كليات را دريابد، و چون ناپايان در جسم پاياندار در نيايد بايد انسان مجرّد باشد در جواب گوئيم علم صورتى نيست درون عالم بلكه اطلاع بر معلوم است، و علم بكلّ خود كلّى نيست بلكه كلّى همان معلوم است و اگر
بر آن اطلاق شود مجاز است، زيرا وجود همه افراد نامتناهى در قوّه عقليه محال است و آنچه در آنست با عوارض پايان پذير تحقق دارد، چون صورتيست جزئى در يك نفس جزئى موصوف بحدوث در وقتى مخصوص، و چون با اين عوارض در نفس تحقق دارد كلّى نباشد.
گفتهاند: قوه عقليه بكارهاى بىپايان توانا است، و جسم نيروى بىپايان ندارد، و بشكل دوم نتيجه دهد كه قوه عقليه جسميه نيست، در پاسخ گوئيم نپذيريم كه قوّه عقليه توانا بر يك كار هم باشد تا چه رسد بكارهاى بىپايان، زيرا تعلّق آن بمعلوم حصول صورتيست در آن و اين انفعالى است نه فعلى، و اگر اصل توانائيش را بپذيريم بىپايانيش را نپذيريم، زيرا اگر گوئيد در يك زمان توانا بر بىپايانست ممنوع است بحكم وجدان كه نشدنيست.
و اگر مقصود اينست كه هر وقت فرض شود امكان عمل دارد نيروى جسمانى هم چنين توانائى را دارد، زيرا هيچ آنى فرض نشود جز اينكه تواند يا بايد در آن كارى كند و اين هم بىپايانست پس قوه عاقله جسمانيست.
گفتند: اگر قوه جسميه توانا بر نامتناهى است و جزء آن هم توانا بر نامتناهى است لازم آيد جزء و كل برابر باشند و آن محال است و اگر جزئش توانا بر متناهى است همه متناهى شوند، زيرا نسبت كلّ بجزء معلوم است پس نسبت تأثيرش با تأثير جزء هم معلوم باشد و چون نسبت تأثير جزء متناهى است بايد نسبت تأثير كل هم متناهى شود، جواب گوئيم كمتر بودن تأثير جزء متناهى بودنش را نبايد چون نامتناهى هم مراتب دارد و جزئى كه پيوسته أثر دارد تأثير پيوسته دارد و از آن لازم نشود كه برابر با كلّ گردد چون هميشه أثر دارد ولى ضعيف و اندك چون اندازهاى دارد.
جمهور فلاسفه و معمر بن عباد سلمى از قدماء معتزله، و غزالى و أبو القاسم راغب، و شيخ مفيد، و بنى نوبخت و اسوارى و نصير الدين طوسى گفتند روح انسان جوهريست مجرّد از مكان و جهت و محل، وابسته است بتن چون عاشق بمعشوق خود
و شاه بكشورش و كارش را بواسطه تن ميكند، و نفس حقائق موجودات را دريابد و بفهمد چه ممكن است و چه محال، و نفس فلكى باشخاص افاضه كند چون خورشيد كه برآيد و در هر روزن بتابد.
بلكه غزالى گفته: نه درون تنست و نه برونش، نه پيوست بآنست و نه جدا از آن زيرا زمينه آنها مكانى بودن است كه او ندارد چنانچه جماد نه دانا است نه نادان، چون زمينه اين دو وصف زنده است، و هر كه آن را نادان خواند از طبع عوامانه است.
و از اين رو كراميه و حنبليان خدا را جسم موجود دانند زيرا جز جسم اشاره پذير را تعقل نكردند، و آنكه پيشتر رفته جسم بودن را نفى كرده و باز هم عوارض آن را چون جهت داشتن آورده و خدا را در جهتى دانسته كه منزه است از آن و چون وصف تجرد را در خدا دريغ كردند چگونه در جز او بپذيرند.
گويند اگر مجردى باشد در خصوصىترين صفات شريك خدا شود و بايد در ذات او هم شريك باشد، جواب گوئيم نپذيريم كه تجرد باين معنا خصوصىترين صفات خدا است بلكه اخص صفاتش اينست كه بخود وجود دارد و جز او بدو وجود دارد.
براى اثبات تجرد دليل آوردند كه معلومات بسيطى داريم چون وحدت و نقطه و بايد علم بدانها هم بسيط باشد زيرا اگر علمش مركب باشد و جزئيش بدان تعلّق گيرد لازم آيد جزء و كل برابر شوند و لازم آيد علم پيش از خود موجود باشد زيرا جزء نامتعلّق پيشتر وجود داشته و اگر ببعض معلوم تعلّق گيرد خلف باشد زيرا فرض اينست كه معلوم بسيط است، و اگر بدو تعلّقى نگيرد بايد عملى نباشد زيرا كلام در اجزاء ديگر هم همانست و با جميع ميان آنها اگر هيئت تازهاى پديد نشود علم مفروض محض بىعلمى است و اگر علمى با ديد شود اگر از دو جزء باشد عالم مركب باشد و اگر هيئت علم قائم بهر دو شود تركيب در قابل هر دو باشد نه در خود آنها زيرا اگر مركب باشد سخن سابق در اجزاء آن بازگردد.